|
* جواد نعيمي
در آغاز نوزدهمين شب رمضان، مولاي متقيان علي(ع)، به ديدار دخترش ام كلثوم رفت. و در آن جا به نماز ايستاد. هنگام افطار، دختر علي(ع) براي پدر، سفره اي انداخت كه در آن چند قرص نان جو، كاسه اي شير و مقداري نمك بود.
حضرت علي(ع) نمازش را كه تمام كرد، رو به دخترش كرد و فرمود:
- دخترم !براي پدرت در يك سفره دو گونه خورش گذاشته اي؟ !مگر نمي داني كه من پاي چنين سفره اي نمي نشينم.
ام كلثوم يكي از آن دو خورش را برداشت و امام (ع) با نان جو و نمك افطار كرد.
آن شب، علي(ع) مژه بر هم نگذاشت. دلش از رفتار جاهلان و تبهكاران مي سوخت. دفتر خاطراتش ورق مي خورد. مي ديد كه چه سختي هايي را در راه رضاي حق تحمل كرده است.
دلش از شدت اندوه مي گرفت. زيرا مي ديد گروهي كه روزي به ظاهر همرزمش بودند، اكنون يا به جنگ با او برخاسته اند، يا عليه او شعار مي دهند و تشنه خونش هستند!
اما بيش تر از همه غم فردا را داشت و نگران امت مسلمان بود.
انگار آسمان و زمين و هر چه در آنهاست، آن شب غريو ناله سر مي دادند! امام علي(ع) نماز مي خواند و دعا مي كرد. هماره به آسمان چشم مي دوخت و مشتاق ديدار و لقاي خداوند بود و از شهادت خويش خبر مي داد!
و سرانجام، آهنگ مسجد كرد. در حياط منزل، مرغابي هايي بودند. آنها با شتاب پيش دويدند و در برابر علي(ع) پر و بال گشودند و از خود سر و صدايي شگفت برآوردند! خواستند كه آنها را دور كنند. امام(ع) فرمودند: بگذاريد به حال خود باشند و فرياد كنند !اينان از پي، نوحه سراياني نيز خواهند داشت!
علي بن ابي طالب(ع) پس از آن به راه خويش ادامه داد. بر در سراي، حلقه در به كمربندش گير كرد و آن را باز نمود! گويي كه مرغابي هاي نوحه گر و حلقه در بازدارنده، از عمق فاجعه آگاه بودند و دل از علي(ع) بر نمي كندند!
امير مؤمنان(ع) كمربندش را محكم بست و چند بيت شعر خواند و به راه افتاد... در مسجد، بر فراز بام رفت، اذان گفت و فرود آمد و با شعار (الصلوة، الصلوة) خفتگان در مسجد را بيدار كرد...
ابن ملجم- كه لعنت خدا بر او باد- بررو در افتاده بود و خفته به نظر مي آمد. امام(ع) بيدارش كرد و به او فرمود:
- بدين گونه نخواب كه خواب شياطين است! برخيز ! برخيز كه مي توانم بگويم چه چيزي در زير لباست پنهان كرده اي!
***
... ابن ملجم، دو تن ديگر را همدست خود كرده و همراه خود به مسجد آورده بود: «وردان» و «شبيب» را.
امام علي(ع) به نماز ايستاد. «حجر بن عدي» يكي از ياران آن حضرت كه شب را در مسجد به عبادت گذرانده بود، شنيد كه «شبيب» به «ابن ملجم» مي گويد:
- شتاب كن، كه هوا روشن مي شود و رسوا مي گردي. زود باش، مقصودت را عملي كن!
حجر مي خواست خودش را به امام(ع) برساند، اما ابن ملجم، پيش دستي كرده و كارش را انجام داده بود !پيش از او «شبيب» با فرياد «نيست فرماني جز فرمان خدا» شمشيرش را بالا برده بود، اما در فرود، به تاق محراب گير كرده و «خطا» رفته بود.
همين كه امام(ع)، سر از سجده اولين ركعت نماز برداشت، ابن ملجم كه كمين كرده بود و ناكامي دوستش را ديده بود، به سرعت شمشير زهرآلوده اش را فرا برد و فرود آورد و بر فرق علي(ع) كوبيد!
امام(ع) فرياد برآورد كه: «فزت و رب الكعبه» به خداي كعبه سوگند كه رستگار شدم.
ابن ملجم به هنگام فرار، توسط مردم دستگير شد. او را به حضور امام علي(ع) بردند. حضرت فرمود:
- اگر من از دنيا نرفتم و زنده ماندم كه خودم مي دانم و او. اما اگر بهبود نيافتم، هم چنان كه ضربتي به من زده، ضربتي به او بزنيد.
در اين هنگام، ابن ملجم گفت:
- به خدا سوگند كه من اين شمشير را به هزار درهم خريده و هزار درهم هم داده بودم كه زهرآلوده اش سازند!
... «اثير بن عمر و بن هاني» حاذق ترين پزشك كوفه، پس از معاينه امام(ع) با اندوه گفت:
- ضربه اين پليد، كار خودش را كرده است. وصيت خود را بكن اي امام و پيشواي مؤمنان!
حضرت وصيت فرمود:
«وصيتم به شما اين است كه به خداوند بزرگ شرك نورزيد و همتايي برايش برنگزينيد. آموزشهاي پيامبر گرامي(ص) را تباه و ضايع نكنيد و اين دو پايه- توحيد و عمل به گفتار پيامبر(ص)- را به پا داريد و اين دو چراغ فروزنده را برافروخته نگه داريد تا هرگز گمراه نشويد و ملامتي نشنويد.
من تا ديروز همنشين شما بودم، اما اينك مايه عبرت و پند شما هستم و فردا، جدا از شما، روي در نقاب تيره خاك خواهم كشيد... به خدا سوگند در راه مرگ با چيزي كه ناخوشايندم باشد، بر نخواهم خورد، زيرا كه مرگ برايم چونان تازه واردي ناشناخته نيست!...»
شب خون رنگ بيستم، در فضايي آكنده از غم و اندوه به پايان رسيد و آفتاب آن روز هم اندك اندك به خاموشي گراييد و خورشيد، اندام لرزانش را به آهستگي و با خستگي به پشت كوههاي مغرب كشاند... و فردا... فرداي غم بار، فرداي خونين، فرداي سوگ، فرداي يتيمي جهان فرا رسيد.
علي(ع) به ابديت پيوست. غروبي تابناك، خورشيد وجود علي مرتضي را در بر گرفت و شهادت مولا، حماسه اي جاودانه شد.و اينك تا دنيا، دنياست، ياد و راه و انديشه علي(ع) برجاست! |