|
* سيد مصطفي حسيني راد
يك سال ديگر گذشت و باز به من اين توفيق را داده اي كه در شب «قدر» ديگري ميهمان آستانه لطفت باشم.
شب قدر است و طي شد نامه هجر

سلام فيه حتي مطلع الفجر
اكنون اين بنده خطاكار توست كه بر آستانه ات ايستاده و از شدت شرم، سر به زير افكنده است.
مهربانا!من به اميد بخشش و رحمتي كه وعده داده اي به اينجا آمده ام و اگر نبود آن همه اصرار تو براي بازگشت در اين شب بزرگ، مرا روي آمدني نبود.
مهربانا!مي دانم كه يك سال ديگر از فرصتهايم را سوزانده ام و اكنون با كوله باري سنگين از گناه و در حالي كه با تمام وجود، حس مي كنم اين تن نحيف زير اين بار سنگين در حال خرد شدن است، آمده ام تا بارم را سبك كني.
چه شبي باشد آن شبي كه تو از آن به بزرگي ياد كني و چه ماهي باشد آن ماهي كه تو به آن اشاره كني!
اين ماه چقدر با تو فاصله دارد و چقدر به جوار قرب تو نزديك است؟ اين ماه چيست كه به خاطرش، اين گونه درهاي رحمتت را از همه سو باز كرده اي و بندگانت را مي بخشي و پاداش مي دهي؟
اين ماه كجاي آسمان عشقت جاي دارد كه به خاطر او به ملائكه ات فرموده اي در اين شبهاي عزيز، با قلمهايشان فقط پاداش بنويسند و دفتر اعمال بندگانت را به آب بخشايشت شستشو دهند؟
وقتي يادم مي آيد كه در چنين شبي، ماه تو را كه گرم درخشيدن در آسمان عشق بود، به تيغ كينه و ناجوانمردي، منشق كردند و خون عشق، بر آسمان شتك زد، بي اختيار اشك بر گونه هايم جاري مي شود. نمي توانم جلو گريه ام را بگيرم و با خودم فكر مي كنم آن بنده ات چقدر بي انصاف بوده كه توانسته زمين و آسمان را از ديدن درخشش چنين ماهي، محروم كند.
چقدر نابينا بوده كه در چند قدمي ماه، اين قدر از او فاصله داشته و نور عالمتاب او را نمي ديده است!آه كه چقدر بندگانت با هم فرق دارند و به راستي كه اين راز چقدر بزرگ است!
اي خنك آن مرد كزخود رسته شد
در وجود زنده اي پيوسته شد
واي آن زنده كه با مرده نشست
مرده گشت و زندگي از وي بجست
چون تو در قرآنِِِِ حق بگريختي
با روان انبيا آميختي
هست قرآن حالهاي انبيا
ماهيان بحر پاك كبريا
ور بخواني و نه اي قرآن پذير
انبيا و اوليا را ديده گير
اما اينك اي مهربان!در اين شب عزيز، كه فرموده اي قرآنت را در آن فرو فرستاده اي، در شبي كه درباره آن فرموده اي «و ما ادراك ما ليلة القدر» تو را به مسافر تنهاي اين شبها سوگند مي دهم كه اين بنده خطاكار و گم كرده راه خويش را نيز در شمار آزاد شدگان از آتش قهر خويش قرار دهي و راهي تازه پيش پايش بگذاري تا تو را بهتر ببيند و سريعتر به سوي تو رهسپار گردد.
گر بگويم شمه اي زان نغمه ها
جانُها سر بر زند از دخمه ها
گوش را نزديك كن كان دور نيست
ليك نقل آن به تو دستور نيست
هين كه اسرافيل وقتند اوليا
مرده را زيشان حيات است و نما
جان هر يك مرده اي از گور تن
برجهد زآوازشان اندر كفن
گويد اين آوا، ز آواها جداست
زنده كردن كار آواز خداست
ما بمرديم و به كلي كاستيم
بانگ حق آمد، همه برخاستيم |