تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-09-28
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 7مهر ماه 1387


ماه مهر توأم است با خاطرات تلخ و شيرين زيادي از بازگشايي مدارس و دانشگاه ها؛
باز آمد بوي ماه مهر ماه مدرسه!

 

*عليرضا حسيني

روز اول مدرسه اولين چيزي كه خوشحالم كرد، اين بود كه حياط مدرسه جديد من خط كشي ندارد. پس ما صف نمي ايستاديم. اولين





چيزي كه ناظم سر صف گفت اين بود كه «مدرسه خانه دوم شما بچه هاي نازنين است».
از پنجره دفتر، مدير و معلمان پيدا بودند. نشسته بودند و شيريني و چاي مي خوردند و مي خنديدند. مدرسه براي آنها خانه دوم بود نه براي ما كه توي صف زير آفتاب ايستاده بوديم.
ناظم همه حرفهايش را زد، اما اجازه نداد ما سر كلاس برويم، گفت: بايد منتظر باشيم تا راديو هم پيامش را براي روز اول مدرسه به بچه ها بدهد. هيچ درختي توي حياط مدرسه نبود كه همه ببينند برگهايش زرد شده تا راديو هم پيامش را داد. آقايي حرف مي زد كه شنيدن صدايش مال ما بود، ولي حرفهايش مال آدم بزرگها بود.

روزهاي ماندگار
در ذهن كودكان نسلهاي گذشته، اول مهر و بازگشايي مدارس نقش ماندگارتري داشت تا در نسل كنوني و ذهن بچه هاي امروزي با اين همه فضاهاي متنوع.
مصطفي محدثي خراساني؛ شاعر، با بيان اين مطلب گفته: اول مهر در كودكي ما نسلهاي گذشته نقش ماندگارتري داشت تا در ذهن و زندگي نسل كنوني. شايد در آن زمان تنها دلخوشي ما با توجه به اينكه فضاي متفاوت و متنوع امروزي نبود، انتظار براي بازگشايي مدارس بود.
وي اضافه كرده: با اينكه تابستان خيلي خوش مي گذشت، اما انتظار زيادي براي بازگشايي مدارس داشتيم و با ذوق و اشتياق فراوان و با دلهره از چگونگي سال تحصيلي جديد و مسؤوليتهاي تازه به استقبال مهرماه مي رفتيم. اين خاطرات و دلهره هاي شيرين همچنان بعد از گذشت سالها تصاويري هر چند در ذهن و جان من نقش مي زند.
محدثي مهرماه را چون عيد نوروز توصيف كرده و گفته: ما در آن زمانها دوبار در سال لباس نو تهيه مي كرديم، يكي براي عيد نوروز و ديگري براي بازگشايي مدارس.
اين شاعر در ادامه اظهار داشته: 5 روز اول مهر 5 سال ابتدايي، خيلي در شكل گيري شخصيت انسان و در تعيين جهت گيري و مسيري كه انسان بعدها در زندگي انتخاب مي كند، مؤثر است. اولين برخورد دانش آموز با معلم شايد در ابتدا به چشم نيايد، اما تأثير عميق خود را مي گذارد. شايد بسياري از جهت گيريهاي من در حال حاضر مديون همان 5 روز اول مهر بود.

وقتي كلاغها خوشحال مي شوند
پاييز كه مي آيد كلاغها خوشحال مي شوند. كلاغ سياه كوچه ما امروز بلندتر آواز مي خواند. آرزوي كلاغ ها اين است كه روي درختهاي پاييزي و بي برگ بنشينند و ترانه هاي تلخ بخوانند. آن قدر تلخ كه دل مردم محله از غصه بگيرد. پاييز كه مي رسد كلاغها خوشحال اند كه زودتر به آرزويشان مي رسند.
چند سالي است ديگر اول مهر لباس نو نمي پوشم و با افتخار و ترس به سوي مدرسه راه نمي افتم. ديگر صبحانه ام را مامان برايم داخل كيفم نمي گذارد. چند سال است براي بيرون رفتن و گفتن حرفي در كلاس آقا يا خانم اجازه... نمي گويم. و صداي زنگ تفريح بعد از يك كلاس كسل كننده برايم زيباترين آواهاي زميني نيست. صداي بچه هاي كلاس و شيطنت هايشان قبل از ورود معلم ديگر برايم گنگ شده است. فهرست خوبان و بدان روي تخته سياهي كه هميشه سياه ماند تا درس ما تمام شود، يادم نمي رود. و آن خط كش معلم كلاس سوم دبستانم را كه مرا پاي تخته خواند تا يك كيلوگرم را به گرم تبديل كنم و من نتوانستم، هنوز كف دستانم احساس مي كنم.
سالهاي زيادي گذشته و من حتي بوي كتابهايم را به ياد دارم. كتابهاي نوي اول سال كه برايم سخت و غريب بودند و درسهايي كه گمان مي كردم امسال مشكل ترين درسها خواهند بود. و در تمام اين سالها من هنوز اول مهر، دلم براي صداي چكش آقاي ناظم روي آن تكه فلز آويزان از درخت رو به روي دفتر تنگ شده است. هنوز صداي همهمه بچه هاي كلاس را به ياد دارم وقتي بغضم مي گرفت و سرم را روي نيمكت چوبي كهنه مي گذاشتم و از سر و صداي آنها متنفر مي شدم. سالهاي آينده هم هر كجا باشم، وقتي سر و صداي كلاغها را روي درختان بلند مي شنوم و بادهاي سرد عصرگاه را حس مي كنم مي فهمم اول مهر نزديك است.
رسيدن به آن روزها غيرممكن است، اما مي شود كمي چشمانم را ببندم و آن پسرك 9 ساله خجالتي را تجسم كنم كه دستش را زير شير آبخوري گرفته و دوستانش را خيس مي كند و مي خندد.
جوگيري در روز اول دانشگاه
روزهاي اول مهر علاوه بر اينكه خاطرات كهنه و قديمي را در ذهن ما زنده و تازه مي كند، ما را ياد روزهاي اول دانشگاهمان نيز مي اندازد. روزهايي كه دانشجو بودن لذت خاص خودش را داشت!
زهرا گلي يكي از دانشجوياني است كه از احساسش در اين روزهاي اول دانشگاه يادداشتي نوشته است كه خواندنش خالي از لطف نيست: روز شروع دانشگاه بود، اما براي من انگار روز اول عيد بود؛ چه آنقدر آواز بلبل ها زيبا و دلنشين بود! واي هوا را بگو. چقدر تميز و روح انگيز شده بود. آدم مي خواست صبح تا شب در آن هواي تميز، نفس عميق بكشد. هر چند اكنون تصور مي كنم چه خوب شد در آن لحظه نفس عميق نكشيدم.
مانتوي قهوه اي سنگين و با وقاري داشتم به همراه يك جفت كفش مشكي براق كه دور تا دورش نوار باريك قرمز رنگي كشيده شده بود. براي خودم خانمي شده بودم.
ساعت 10 صبح اولين واحد درسي دانشگاهي ام ارائه مي شد. «مقدمه علم حقوق». روي زمين بند نبودم. نمي دانم چطور مسير خانه تا دانشگاه را طي كردم. دلم مي خواست از خوشحالي پرواز كنم.
در طول مسير با خودم فكر مي كردم چقدر اتوبان چمران زيباست؛ چقدر تاكسيهاي نارنجي رنگ و رو رفته مثل زانتيا حركت مي كنند روان و آرام. اصلاً همه چيز چقدر زيبا بود چقدر رنگ داشت.
آخر مي داني! من براي اولين بار داشتم مي رفتم دانشگاه. مي فهمي؟ دانشگاه.
وقتي رسيدم دلم مي خواست ده بار، نه بلكه بيشتر، صد بار از زير آن سر در پنجاه توماني اش رد بشوم. واي كه حتي چقدر دلم مي خواست مثل گلي كه خداداد عزيزي به استراليا زد به صورت اسلو موشن (تا قبل از رفتن به دانشگاه همان صحنه آهسته را مي گفتم) صد بار حركت ورودم به دانشگاه را ببينم. بگذار راحتت كنم. حس رد شدن از گيت فرودگاه بود، وقتي كه بوق نمي زند. همان موقع كه صداقت تو به همه ثابت مي شود و با كلي غرور و پيروزمندانه رد مي شوي.
ما آدمها چقدر زود قانع مي شويم؛ نه؟ در آن لحظه، من ديگر هيچ چيز از اين دنيا نمي خواستم. نه جهيزيه، نه كار، نه پول، نه خواستگار. اما نه اين يكي را مي خواستم! اما من ديگر اشباع بودم.
وارد كلاس شدم و استاد آمد. دكتر كريمي، دكتراي حقوق خصوصي. كلاس دانشگاه مثل كلاسهاي مدرسه بود فقط چند پسر آن وسط ها پرسه مي زدند. تصور كردم هميشه اين قدر كم هستند ولي ديدم نه. انگار از همين روز اولي دو دره بازي هايشان شروع شده بود، اما از اواسط ترم بود كه زياد شدند!
يادم نمي آيد روز اول بود يا نه. ولي حتم دارم همان هفته اول دانشگاه بود كه فهميدم اين دانشگاه هم آش دهن سوزي نيست، اما ديگر كار از كار گذشته بود و بايد 4 سال آزگار تحملش مي كردم.
روزهاي اول بد جوري هواي دبيرستان به سرم زده بود. پاييز بود، اما انگار من بهار مست شده بودم. اما شيطنت هاي دبيرستان را مي خواست و كودكانه هايشان را. و هنوز هم در حسرت آن كودكانه هايم.
دانشگاه يعني آدم بزرگ شدن از نوع زوري. كنكور دادن همان «الف» است كه اگر بگويي بايد تا «ي» بروي. نه كه بروي نه؛ اگر «الف» را بگويي به زور تا «ي» مي برندت.
براي به «ي» رسيدن برنامه اي بينديش. خيلي زودتر از آنچه فكر كني، به «ي» رسيده اي و بايد از «الف» تا «ي» همه را از حفظ بگويي؛اگر نه محكومت مي كنند به نداشتن فنون زندگي و هزار و يك اتهامي كه نمي داني چرا...
من به چشمهاي بي قرار تو قول مي دهم ريشه هاي ما به خاك شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد. ما دوباره سبز مي شويم...
به شرطي كه از اين كوزه دانشگاه به همان اندازه كه در خود ماست توقع تراوش داشته باشيم نه به آن اندازه كه در اوست.
گرفتي؟

  


به ماندگاري معتقدترم تا كثرت

 

* معصومه فرماني كيا

جنگ برايش يك فصل عاشقي است؛ انگار هنوز هم تمام شدنش را باور نكرده، هنوز هم با قهرمانان آن زنده است؛ توپ، تانك،



مسلسل. هنوز وقتي حرفي از شهادت مي آيد ته صدايش مي لرزد. هنوز مسحور شده  شبهاي عمليات است و نام امام رضا(ع) كه اعجاز مي كند... انتخاب حميد بهمني، كارگردان دفاع مقدس، بدون مقدمه بود، بي هيچ پيش بيني و برنامه ريزي. باورم نمي شد فقط بردن نام مشهد بتواند يك نفر را تا اين اندازه هوايي كند.
*الان در حال انجام چه كاري هستيد؟
**بعد از آن فيلم سينمايي، چندين پيشنهاد داشته ام كه به انتخاب خودم، كار در سه سريال را قبول كرده ام.
*«گلوگاه شيطان» در چه مرحله اي از كار است؟
**در حال بازنويسي فيلمنامه هستم.
*شما با شنيدن نام مشهد، شعف خاصي داشتيد. اين نام چه حس و حالي را برايتان زنده مي كند؟
**اولين چيزي كه اين نام به ذهن مي آورد، بارگاه ملكوتي حضرت رضا(ع) است و مگر چيزي بالاتر از اين مي شود.
*مي توانم بپرسم از آخرين باري كه مشهد بوديد چقدر زمان گذشته است؟
**پاييز سال گذشته براي جشنواره كوثر مشهد بودم. همان جا هم اتفاقي افتاد و آن را براي هميشه ملكه ذهنم كرد.
*اتفاق؟!
**در آن سفر زماني كه در يكي از صحنها مشغول قدم زدن بودم، كسي شعري مي خواند كه عجيب به دلم نشست و آن اين بيت بود:
سلطان سرير ارتضا فرمودند
آن كس كه نشد بنده حق، از ما نيست
*فكر مي كنيد چرا به آقا سلطان «سرير ارتضا» مي گويند؟
**شايد به اين خاطر كه به سرعت راضي شده و حاجت حاجتمندان را روا مي كند و چه تكيه گاهي براي شيعيان بالاتر از اين گوهر گرانقدر.
*معمولاً هر كس با نامي حضرت را مورد خطاب قرار مي دهد. عنوان خطابي شما چيست؟
**بيشتر دوست دارم يك لحن صميمانه و خودماني بينمان حاكم باشد؛ يك زبان شفاف و ساده، با همان امام رضا(ع) بيشتر مأنوسم.
*اساساً اهل گريه كردن هم هستيد؟
**اين سؤال تا حدي خصوصي است و مربوط به رفتارهاي پنهاني آدم مي شود، مگر مي شود در آن لحظه ها اشك نباشد. اصلاً اشك، حلقه مفقوده ارتباط با معبود و ائمه است.
*راستي توجه به جنگ چطور پايش را در زندگي شما گذاشت؟
**اين سؤال بر مي گردد به سالهاي دور، به همان اوايل جنگ كه من را درگير كرد. حقيقتش جنگ به من خيلي چيزها ياد داد، آرمانها و ارزشهايي كه در طول جنگ شكل گرفت و اين كه فراموش نكنم چرا دفاع، چرا جنگ، چرا شهادت...
*اما جنگ ويراني دارد، مرگ دارد...
**درست است، يك وادي جنگ مرگ است، يك وادي انتخاب و... جنگ ما اما يك جنگ عاشورايي بود، يك جنگ ولايي، كه فتح جغرافيايي ملاك نبود. روي همين اصل، امام فرموده بودند: اگر در جنگ پيروز شويم پيروزيم و اگر شكست بخوريم، باز هم پيروزيم.
*استمداد از امام رضا(ع) در عملياتهايتان تا چه اندازه پررنگ بود؟
**يادم است در عملياتهاي آخر يك پرچم منتسب به بارگاه امام رضا(ع) بود، هر لشكر كه علمدار عمليات بود، آن پرچم متبرك شده را بعد از پيروزي در منطقه فتح شده به اهتزاز درمي آورد. من به اين موضوع به صورت نمادين در فيلم «آن مرد آمد» اشاره داشته ام.
*در طول اين همه سال كار به نشانه اي برخورد كرديد كه خودتان را به فكر بيندازد؟
**بعضي وقتها كه كارهاي خودم را نگاه مي كنم باور كردنش برايم سخت است كه اين تصاوير را من گرفته باشم. مدام هم از خودم سؤال مي كنم، يعني اين كار من است و قطعاً در اين امر موهبتي بوده است.
*انتقال مفاهيم مذهبي از كارهاي سخت است. شما به قالب و تكنيك خاصي براي آن معتقديد؟
**هر هنرمند سبك و سياق خاصي دارد. سبك و سياق من پشتوانه ديني داشتن است. به همين خاطر، تلاش مي كنم درونمايه كارهايم، درونمايه اي مذهبي توأم با معنويت باشد. هر چند شكل ظاهري فيلم ممكن است يك ماجراي جنگي باشد و اجتماعي و... اما ترجيح مي دهم جنس كارهايم شاعرانه باشد.
*اما اين جنس، جنس رواج يافته اي نيست؟
**مفاهيم بايد الگوهايي داشته باشند كه بتواني فيلم را بهتر درك كني و من سعي كردم اين موضوع را به بهترين و تأثيرگذارترين شيوه انتقال دهم.
*ترجيح مي دهيد مخاطب كارهايتان بيشتر چه اقشاري باشند؟
**طبعاً هنرمند سينما و تلويزيون دوست دارد مخاطبش فني و مردمي باشد. اما من به مخاطب زياد فكر نمي كنم، من به ماندگاري معتقدترم تا كثرت. دوست دارم كارهايم مثل اشعار حافظ جاودانه باشد و بعد از گذشت سالها باز هم بدرخشد و طرفدار داشته باشد. روي همين اصل به مخاطب زياد فكر نمي كنم. ما سريالهاي موفقي داريم كه گيشه و مخاطب خوبي داشته اند، اما بعد از دوره اي فراموش شده اند و آثار فاخري مثل «ولايت عشق»، «رنگ خدا» و... داريم كه با هر بار ديدن، تحت تأثير قرار مي گيريم.
*چقدر از توانائيهايحميد بهمني را در كار ديده ايم؟
**تمام تلاش من در توليد فيلمهايي بوده است كه دغدغه دين، انقلاب و ارزشهاي مذهبي را با يك نگاه تازه داشته باشد. حالا اگر بروز نكرده، ضعف من بوده است. من 14 سال سر اعتقادم ايستادم تا «آن مرد آمد» توليد شد و باز هم براي غناي اين پشتوانه، آماده به خدمتم و امثال من هم زياد هستند كه دوست دارند در عرصه هنر كارهايشان مطرح شود.
اميد كه مسؤولان دست اندركار حمايت از سينما، تلويزيون و هنرمندان، از رده هاي پايين كه نامي ندارند، اما توانايي اجرايي هنرمندانه اي دارند، حمايت كنند.

  


تو دنبال بهانه مي گردي!

 

دلهايمان تنگ شده. براي صفاي بچگي هايمان. براي حرمهاي چهارشنبه هايمان. براي اشكهاي بي ريايمان و براي تمام شبهايي كه خواب بهشت مي ديديم. خدايا تو بهتر مي داني كه صاف بوديم و زلال. شعر را مي فهميديم. نمازهايمان حال داشت و دلهايمان دريايي بود.
گم شديم خدا! گم شديم!
طفل مي گريد كه راه خانه را گم كرده ام، چون نگريم من كه صاحبخانه را گم كرده ام.
بچه بوديم و دنيا را نمي فهميديم. آدم بزرگها و كارهايشان برايمان بچگانه و خنده دار بود. واويلايي داشتيم وقتي همين آدم بزرگها به ما درس اخلاق مي دادند كه دروغ ال است تهمت بل... تا وقتي كه ما هم بزرگ شديم. آش دنيا زير دندان ما هم مزه كرد. ما هم اين مسافرخانه موقت و سر راهي را به خانه واقعي خودمان اشتباه گرفتيم. شعرهاي مولوي كشك شد و «ما ز بالاييم و بالا مي رويم» شعار آسانسور (بالابر) سواريمان.
راستي خدا! تو گم شدي يا ما؟ نه! گمان كنم ما گم شديم. تو كه همانجا، چه مي گويم، همه جا بودي و هستي. او هم بود و هست. همو كه ظهورش را منتظريم.
تو بودي و هستي و خواهي بود. ما نبوديم و هستيم به هست تو. تو داري و ما تصور مي كنيم كه داريم. تو مي بخشي و كم نمي شود، ما نمي بخشيم كه كم نشود. تو محبت مي كني تا از بيراهه اي كه رفته ايم، به سويت، به خانه مان، به اصلمان باز گرديم، ما اداي محبت را در مي آوريم تا سودمان، نفعمان، يا حداقل وجدانمان را تأمين نماييم.
در حالي كه ما در خودمان و دنيايمان فرو رفته بوديم و در دل آرزو داشتيم صدايمان كني، كه رهايمان نكني، تو باز هم ما را شرمنده كردي و او را فرستادي. رمضان را مي گويم. خيلي وقت است منتظر بهانه اي هستيم. دلمان تنگ شده بود. تنگ تنگ تنگ تو. تنگ خودمان. (خود خودمان. همان خودي كه تو ما را با آن آفريده اي و دوست داري. همان كه بر آن رنگ فطرت زدي و ما با غبار غفلت رنگ زيبايش را كدر كرده ايم.) نه! خواب نيستيم. او آمده و بويش فضاي را پر كرده است. سحرهايشان گرچه دلمان براي رختخواب ضعف مي رود، اما ته تهش، خوشيم كه نمرديم و چند روزي هم قبل از اذان بلند شديم. روزه هايش تشنگي و گرسنگي، دارد، ولي همين كه اين ضعف بعد از مدتها ياد آن روز را، آن روز سخت حساب و كتاب را به ياد خفته مان مي آورد، خوشحاليم. و چه صفايي دارد نواي ربنا و سفره افطار و نشاط روزه دار بر سفره كرم تو!
رمضان را مي فرستي تا باز بهانه اي داشته باشي براي بخشيدن و بخشودن. تا فرصت دوباره اي به ما بدهي تا خودمان را و تو را بشناسيم و تكليفمان را با دنيا و آخرتمان مشخص كنيم كه از اينجا چه مي خواهيم و براي آنجا چه كرده ايم. تو خوبي. خوبتر از همه آنهايي كه مي شناسم، ديده ام و شنيده ام. كاش كمكمان كني تا قدر اين فرصت را بدانيم.
* حسيني

  


خبر مبر

 

سالاري

عرضه و تقاضا




قبل از اين كه اين خبر را بخوانيد، يك عدد ماشين حساب ساده جهت اطمينان و انجام مراحل حساب دو دوتا كنار دست مبارك بگذاريد بهتر است.
و اما خبر اين كه يك كارشناس مسائل خانواده، ازدواج دختران 25 سال به بالا را يكي از نقاط بحراني در امر ازدواج عنوان كرد و گفت: آمار مي گويد، تعداد دختران ازدواج نكرده 2 برابر پسران است.اين آقاي كارشناس خبره گفته كه در بررسيهاي آماري مشخص شد، ميزان دختران 27-17 سال با تعداد پسران 32-23 سال برابر است، اما از 25 سال به بالا تفاوت زيادي بين دختران و پسران ازدواج نكرده وجود دارد.تازه اين، همه ماجرا نيست و ايشون اين خبر خوب رو تكميل تر هم كرده اند كه تقريباً 500 هزار دختر بالاي 31 سال هستند كه ازدواج نكردند و در مقابل پسراني كه سنشان از 31 بيشتر مي شوند، ديگر سر عقل آمده اند و تمايلي به ازدواج ندارند. ولي از آن طرف، به 500 هزار تاي دختر خانمها 500 هزارتايي هم خانمهايي كه يكبار ازدواج كرده اند و طلاق گرفته اند، اضافه مي شود. البته ايشون همچون پدري دلسوز موضوع را همين جوري روي هوا ول نكردند و راه حل هم پيشنهاد دادند. اون هم اين كه دخترهاي بالاي 25 سال بروند با مرداني ازدواج كنند كه همسران خودشان را از دست دادند يا اين كه آنها را طلاق داده اند. ما در همين جا هر گونه ارتباط با اين فرد معلوم الحال را تكذيب كرده، به محض دريافت خبر از محل اختفا، مراتب را به اطلاع كليه دخترهاي عزيز خواهيم رساند.

تقاضا و عرضه




در همين اول كاري و به منظور جلوگيري از فشار هواي متراكم جوي بر روان آقا پسرهاي گل گلابي، اين خبر رو هم مي آوريم پشت بند خبر اول كه همه چيز به خير و خوشي تمام شود.
با وجود تعداد كم و نازك كردن پشت چشم توسط آقا پسرها، همگي بايد بدانند كه هنوز هم بايد دنبال يك همسر خوب براي خودشان اين در و اون در بزنند، چون اتفاقاً نتيجه يك كار تحقيقاتي بين المللي نشان داده كه پسرهايي كه ازدواج مي كنند، خيلي خوشبخت تر از كساني هستند كه اين كار را نمي كنند.
حالا قسمت جالب ماجرا اينجاست كه اين پسرهاي متأهل خيلي بيشتر از خانمهاي ازدواج كرده احساس خوشبختي مي كنند و اين دقيقاً يعني اين كه پسرها تمايل بيشتري براي ازدواج دارند و اگر ازدواج كنند، كلاً بيشتر به نفع آنهاست، نه خانمهايشان.در ضمن اين را هم بگويم كه اين تحقيق مربوط به جوانان آلماني مي شود و آنجا ديگر خبري از ميهمانداري از قوم خويش شوهر و سر و كله زدن با مادر شوهر هم نيست كه بخواهيم اين خوشي كمتر دخترها را به حساب آن بگذاريم. به هر حال چه خوشتان بيايد چه نه، موضوع اين است كه پسرها در ازدواج بيشتر سود مي كنند. حالا براي سود هم كه شده راه بيفتيد دنبال يك دختر خوب و نجيب و شروع كنيد به التماس و خواهش تا قبول كند شما را خوشبخت كند.

سوخت طبيعي




وقتي حرف از صرفه جويي در مصرف سوخت مي شود و بخصوص وقتي كارت سوخت آدم ته مي كشد، بايد دست به ابتكار و نوآوري زد تا هر جور شده اين كمبود را جبران كرد. فرقي هم نمي كند چه «سي ان جي» چه سوخت سگي، به هر حال پياده كه نمي شود راه رفت.

آموزش جودو




از قديم و نديم گفته اند كه آدم بايد حداقل يك مهارت ورزشي را ياد بگيرد تا به درد روز مبادايش بخورد. حالا هم ولاديمير پوتين كه جودو باز ماهري هم هست، اعلام كرده كه مي خواهد به ساركوزي جودو ياد بدهد. كلاسهاي آموزشي هم كه قطعاً بايد در روسيه برگزار شود، چون خوبيت ندارد استاد برود دنبال شاگرد. از قرار اين ساركوزي كه هيچ وقت زبان درست و حسابي نداشت، خبطي كرده و يكبار از دهانش در رفته كه به جودو علاقه دارد. حالا پوتين هم گير داده كه بيا تا بهت ياد بدم .
با وجود ماجراهاي قفقاز و اين درگيري جديد، فضاي يكي از كلاسهاي آموزشي احتمالاً شبيه اين خواهد بود: در حياط پشت كاخ كرملين در دماي زير 47 درجه پوتين با لباس جودو سر حال بالا پايين مي پرد و ساركوزي با دوتا پتوي دورش روي ويبره قرار گرفته. در لحظه اي كه نيكولا مي خواهد دستهايش را گرم كند، پوتين دوتا پاي او را از زمين مي كند و در حالي كه دماغ ساركوزي بين دو تا آجر كف حياط گير كرده و تا گردن توي برف فرو رفته، پوتين روي كمر ساركوزي نشسته وكف پاهايش را به طرف پس كله اش فشار مي دهد و توضيح مي دهد كه:
خوب دقت كن، اين حركت را در مقابل حرفهاي اضافه حريف اجرا مي كنيم، آن هم زماني كه بخواهد در ماجراي كشورهاي همسايه دخالت بي خود كند. اين حركت خودش سه چهار امتياز دارد و دهن حريف را آسفالت مي كند. ياد گرفتي؟ كله ساركوزي هنوز بين آجرها گير كرده و پوتين دارد به تلفنش جواب مي دهد.

قرص پله




نزديك بود پيام بهداشتي اين هفته را فراموش كنيم و اين هفته مطلب ناقص بدهيم دست سردبير كه خدا رحم كرد و اين دم آخري ياد پيام بهداشتي هم افتاديم.اين هفته مي رويم سراغ كلسترول و فشار خون و پله. اين هفته دانشمندان سوئيسي زحمت تحقيق و پژوهش را كشيده اند، ولي مثل اين كه سرشان شلوغ بوده و وقت نداشتند روي آدمهاي بيشتري تحقيق كنند و فقط به 69 نفر كفايت كرده اند. اين كه چرا حالا 70 نفر نكرده اند كه سر راست بشود هم خودش جالب است. به هر حال، اين كه اين 69 نفر را كه همه كارمند بيمارستان بوده اند و هر روز از آسانسور استفاده مي كردند و داشتند زندگي خودشان را مي كردند مجبور كرده اندكه 12 هفته، همه ساختمان بيمارستان به اون بزرگي را از پله بالا و پايين بروند و آخر كار به اين نتيجه رسيده اند كه از وقتي ديگر سوار آسانسور و پله برقي نشده اند، كلسترول و فشار خون و ظرفيت ششهاي اين 69 نفر كلي از وضع قبلش بهتر شده. تازه احتمالاً 15 درصد ديرتر از همسايه هايشان هم مي ميرند.البته در اين تحقيق نيامده كه در اين 12 هفته چند تا از بيماران اين بيمارستان به دليل اين كه دارو و لوازم دير بهشان رسيده و پيكي كه رفته دارو را بياورد وسط پله ها دارد نفس چاق مي كند، مرده اند و يا بلايي بدتر از مردن سرش آمده، ولي اگر شما در بيمارستان كار نمي كنيد بهتر است هر چند وقت يكبار به جاي فشار دادن دكمه آسانسور، به ماهيچه هاي مبارك فشار بياوريد و از پله ها بالا و پايين برويد، بد نمي بينيد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com