|
* شجاع الدين ابراهيمي
گل به ذات خود دچار عِطر شد
«عيد» روح و جسم انسان «فطر» شد
سهم ما از يار عمري آه بود
فرصت ديدار ما يك ماه بود
در صراط مستقيم اين صواب
توشه يك ماهه ما شد «ثواب»
مست ذكر «ربنا» بوديم- ما
محو و «مهمان خدا» بوديم- ما
«ماه روزه» صادقان خاص و عام
لب فرو بستيم از گفت «حرام»
«فكرت» و «نيت» صفايي گشته بود
چشم و دست و دل خدايي گشته بود
سعي سالك راه حق پيمودن است
«تشنه» بودن يا «گرسنه» بودن است
نفس اماره مجالش ضيق شد
«روزه داري» بهترين «توفيق» شد
فيض و فوز اين «عبادت» ديگر است
شاهد توفيق «فرق حيدر» است
سر اعظم گه خفي و گه جلي ست
شك ندارم اسم اعظم «يا علي» ست
در «شب قدر»ي كه عالم در غم است
«فزت رب الكعبه» ذكر اعظم است...
گسترانيديم از گل فرش را
«عيد اسلامي» اهل عرش را
فطرت نو يافته روح و جسم و جان
در «نماز عيد فطر» عاشقان
اين حقيقت فطر سري منجلي ست
فطرت شيعي «عترت» از «علي» ست
تا كه جان با عشق حق دمساز شد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
عشق ليلي غيرت مجنوني است
در «مصلا» يك صف ميليوني است
عاشق «مسجد» دخيل «منبر»يم
«فاطميون» صراط «حيدر»يم
مسجد ما چون كه «آدينه» شود
«زينبيه» يا «حسينيه» شود
روي آتش رقص عطر عود ماست
«جمعه» عيد «مهدي» موعود ماست
چشم مي دوزيم بر سرو و سمن
تا بيايي مثل گل «يا بن الحسن»
وعده ما كه: ترانا و نراك
در كجا؟ يا بن الحسن روحي فداك!
گل براي يار عمري چيدني ست
فطر دين در «عيد جمعه» ديدني ست
در دلم عشق است و بر لب : «چار قل»
«عيد فطر» عاشقان لبريز گل... |