تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
ورزشي
هنري
حوادث
شهرستانها
سوسه
عشقستان
خراسان امروز
اخبار ويژه
ستونها
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-10-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 18مهر ماه 1387

[ عشقستان ]
 * گفتگوي صميمي با « خديجه خرمي» همسر جانباز مظفري؛
تنها آرزويم ازدواج با يك جانباز بود
 * گزارشي از آسايشگاه جانبازان در مشهد؛دردهايم از آن خودم
 * دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي:
بهترين زبانبراي بيان ارزش هاي دفاع مقدس، زبان هنر است
 * گلزار شهداي كليمي تهران ساماندهي مي شود
 * براي نخستين بار صورت مي گيرد؛اصلاح درصد جانبازي در همايش پزشكي جانبازان
 * جشنواره  داستاني دفاع مقدس در همدان برپا مي شود
 * يك جانباز سرافراز در همدان به خيل شهدا پيوست

گفتگوي صميمي با « خديجه خرمي» همسر جانباز مظفري؛
تنها آرزويم ازدواج با يك جانباز بود

 

* طيبه مزيناني

آشنا بود !پدرم مي گفت: خيلي زن نجيب و پاكدامنيه، مادرم مي گفت: كار عجيبي كرد بي هيچ اعتراضي با كسي ازدواج كرد كه چهار تا بچه قد و نيم قد بي مادر روي دستش مانده بود.






پيگير شدم، تماس گرفتم. با خوشرويي به خانه شان دعوتمان كرد. خانه شان را پيدا كرديم. يكي از محله هاي جنوب شهر مشهد، توي يك كوچه خاكي. از وضع مالي شان با خبر بودم.
با همسرش آمد استقبالمان. همان طور بودند كه شنيده بودم؛ ساده و صميمي. چيزي كه من را جذب كرده بود، نگاهشان بود. وقتي به هم نگاه مي كردند، چنان برقي توي چشمهايشان مي درخشيد كه به راحتي نشان مي داد، چقدر به هم علاقه مند هستند. گفتم: ريش و قيچي دست خودتان !تعريف كنيد ازهمه چيز. آنها گفتند و من شروع كردم به نوشتن، از زبان زني كه سالهاي سال عاشق اين بود كه به عقد يك جانباز درآيد.
***
عاشق بودم. عاشق جبهه و شهيد وشهادت. مثل خيلي ها. با اين تفاوت كه هيچ كاري از من بر نمي آمد. پدر از كار افتاده بود؛ برادرها هم، يكي ازديگري كم سن و سال تر. هيچ كدامشان را جبهه نمي بردند. ديدم نمي شود همين طور دست روي دست گذاشت و بي كار نشست. رفتم بسيج براي آموزش بهياري.
تا آن روز، يكي آمد و گفت: از خواهران بسيجي، 25 نفر بهيار لازم داريم، مي خواهيم بفرستيمشون بيمارستان اهواز.
تند و سريع رفتم، اسمم را توي ليست نوشتم و رفتم به خانه. وقتي رسيدم، همه اهل خانه، دور هم نشسته بودند. بايد از پدر رضايتنامه مي گرفتم.
به خودم جرات دادم و گفتم: «راستش بابا، مي خوام برم اهواز، بهيار مي خوان، ثبت نام كردم. رضايت نامه مي خوان، بايد امضا كنين، شما كه نمي تونين برين خدمت كنين، بچه ها هم كه كوچيكن. بالاخره هر كي وظيفه اي داره!» حرفهايم را كه گفتم، يك نفس راحت كشيدم.
پدرم گفت: اهواز، براي چي!
گفتم و گفتم: بابا سرش را انداخت پايين و زل زد به گلهاي قرمز فرش. اشك توي چشمهايم جمع شده بود. منتظربودم بگويد نه !آن وقت بزنم زير گريه.
اما گفت: برو بابا!... اما به شرطي كه كسي نفهمه، به مادرت هم نگوكه به جبهه مي روي، سپردمت به خدا، علييارت.
****
خرداد سال 65، بيمارستان اهواز خيلي شلوغ بود. پرازمجروح بدحال. خيلي هايشان جوان بودند؛ جوان. كه نه، نوجوان با بعضي هايشان مشكل داشتيم؛ تا از آنها غافل مي شديم، باهزار دوز و كلك ازبيمارستان فرار مي كردند و بر مي گشتند جبهه. بعضي هايشان هم آرام بودند. منتظر مي ماندند حالشان خوب شود كه مرخص شوند و برگردند جبهه. آن روز خيلي دلم گرفته بود. نمي دانم درد غربت و دوري از خانواده بود يا درد ديدن مردها و زنهاي مملكتم با چنان حال و روزي. رفتم سراغ يكي از مجروحهاي تازه وارد. بچه بود. حالش كه بد مي شد، خودش را مي كوبيد به زمين وآسمان. اندازه ده نفر زور داشت. روي صندلي كنارتختش نشستم و گفتم: سلام آقاسيد!
سربرگرداند، ضعيف ولاغر بود. گفت: سلام خواهر !خسته نباشيد!
گفتم: مونده نباشي دلاور...!
گفت: مي بيني كه... حالا مونده ام !
گفتم: موندي اما با افتخار !اهل كجايي ؟
گفت: مشهد...!
انگار دنيا را به من داده بودند.
گفتم: به به !پس همشهري ازآب دراومديم!
كارمان شده بود مراقبت از او. غافل مي شديم، موج مي گرفتش، يا خودش را ناقص مي كرد يا ديگران را. هركاري كرديم به خانواده اش اطلاع نداد، مرخص هم كه شد، نرفت خانه شان، گفت: برمي گردم جبهه.
برگشت جبهه.
***
دوره بهياري ام تمام شد. برگشتم مشهد. 21 سالم بود. جنگ هم تمام شد. اما هنوز شهيد مي آوردند. من هم كه طبق معمول، مي دويدم براي تشييع جنازه. گوش به زنگ بودم ببينم كي آزاده اي مي آيد، بروم استقبالش، كسي از خانواده ام هم لياقت شهيد شدن و جانباز شدن راپيدا نكرد. حتي فرصتي پيش نيامد ازدواج كنم.كم كم زمزمه هاي اطرافيان بلند شده بود. هركسي به يك شكلي مي خواست بفهمد چرا ازدواج نكرده ام. مي گفتم: ازدواج مي كنم، اما من يه شوهر مي خوام، هم سيد باشه، هم جانباز، و هم خوشگل و خوش تيپ. هركي اين نشوني ها رو داره بياد جلو!
مي گفتند: پس حالا حالاها بايد بشيني تا كسي پيدا بشه!
نشستم !منتظر بودم تا به آرزويم برسم. تنها آرزويم همسر يك جانباز شدن بود !اما، هر چه مي گذشت، اميد من هم كمتر مي شد. خواستگار ها هيچ كدامشان جانباز نبودند.
***
يك روزدوستم از من پرسيد: يه چيزي ازت بپرسم، ناراحت نمي شي ؟
تعجب كردم. گفتم: راحت باش...
گفت: زن داداشم، مي شي!
ماتم برد. گفتم: وا !شوخي ات گرفته ؟... تا جايي كه من مي دونم، تو دو تا داداش بيشتر نداري، يكي شون كه شهيد شده، يكي ديگه هم زن داره با چهار تا بچه، دو تا دختر، دوتاپسر.
گفت: داداشم مريضه، زنش نتونست تحمل كنه، بچه ها رو ول كرد به امون خدا و رفت. طلاق گرفت.
گفتم: ولشون كرد؟ !چهارتا بچه كوچيك رو؟!
گفت: نمي دونم... نگفتي بالاخره زنش مي شي؟
ماندم چه بگويم، هيچ حرفي نزدم. نمي شد حرفي بزنم حرف چهار تا بچه كوچك و بي مادر بود. آن هم سيد و اولاد پيغمبر(ص) !عصر بي خبر آمدند خواستگاري، حرف هايشان را زدند. شرايطشان را گفتند هيچ كس چيزي نگفت.
باورم نمي شد، همه ساكت بودند.
جلسه سوم، راه افتاديم رفتيم حرم. توي صحن حرم امام رضا (ع). خطبه عقد را كه خواندند، با خودم فكر مي كردم آخرشم زن جانباز نشدم !پدر سيدمحمد، وقتي دستم راكه گذاشت توي دست پسرش، گفت: ببين عروس جان،محمدم مريضه. خيلي عصبيه. تو مواظبش باش. باهاش بساز، نذار سيد اولاد پيغمبر، بيشترازاين اذيت بشه. گناه داره. آدم بدي نيست، دلش پاكه عين آينه. فقط مريضه، تنهاش نذار.
رفتيم سرخانه و زندگي مان. با خودم فكر مي كردم، 36 سال به اميد زن يك جانباز شدن، زندگي كردم، اما...!
سيدمحمد مريض بود، خيلي هم شديد، به صداها خيلي حساس بود. هميشه سر درد داشت. پوست بدنش تاول مي زد و مي خاريد. خيلي مراقبش بودم. نمي خواستم تنهايش بگذارم. بچه كه نداشتم، بچه هايش، روي چشمهايم جاداشتند. برايشان مادري مي كردم، هفت، هشت ماه از ازدواجمان گذشته بود. گفتم: سيد، بيا بريم دكتر مغز واعصاب !نمي شه كه مريضي اعصاب بي دوا و درمون باشه. اصرارهاي من، كار خودش را كرد. رفتيم مطب يك متخصص.
دكتر پرسيد: سيد جان، چي ميشه كه عصبي مي شي؟
سيد محمد گفت: نمي دونم مغزم سوت مي كشه، چشام مي شه عين دوتا گلوله سرب كه از تو كوره درآورند، صورتم، انگار كه آتيش مي گيره، ديگه نمي فهمم چي ميشه، چم مي شه، هيچي نمي فهمم، به خودم كه مي آم يا زن وبچه مو داغون كردم يا خودمو يا وسايل خونه رو... هميشه شرمنده ديگرون مي شم، اصلا نمي دونم چرا من اين جوري ام. از وقتي هجده سالم شد و داداشم شهيد شد، يه دفعه ازاين رو به اون رو شدم.
نتيجه اين شد كه، توي بيمارستان رواني ابن سينا بستري اش كرديم. وقتي مرخصش كردند، لاغرتر شده بود وعصبي تر، ديگه دوست نداشتم توي بيمارستان بستري اش كنم، با خودم مي گفتم، خودم مي شم پرستارش.
***
عكس برادر شهيدش، هميشه روي ديوار بود. خيلي وقتها به آن نگاه مي كرد. مي گفت: خوش به حالت داداش !رفتي جا گرفتي، من چي؟
گفتم: سيد، اون زمونا، جبهه هم رفتي ؟
گفت: آره، يه مدت خرمشهر، يه مدت جزيره مجنون، يه مدت هم ايلام...
گفتم: تا الان بهم نگفته بودي!... بعيد نيست مريضي ات از جبهه باشه ها!
گفت: نه بابا! اخلاقمه، خيلي تندم !عصباني ام، توببخش!
گفتم: از اون وقتا عكسي، چيزي نداري ؟
گفت: نه ندارم... يعني داشتم اما زن اولم همه رو پاره كرد.
گفتم: براي چي ؟!
گفت: دست خودم كه نبود، مي نشستم سرآلبوم عكسهاي اون زمان، گريه مي كردم. منقلب مي شدم وبعد خودت كه مي دوني گوشام سوت مي كشيد و... !يك روز، همه رو پارهكرد.
گفتم: عيبي نداره، گذشته هاي بد، گذشته!
گفت: فقط يكي مونده، بايد پيداش كنم.
رفت پيدا كرد و آورد داد دستم. خيلي كم سن و سال بود و لاغر. خنده كنان گفتم: چقدر بچه بودي !چقدر آشنا !كجا ديدمت؟ يادم نيست!
نگاهش كردم. به چشمهاي رنگي اش. برق مي زدند. دلم سوخت. گفت: رفتم جبهه، هيچي نصيبم نشد، جز يه تركش كوچولو كه خورد به سرم. والسلام !با اين حال و اوضاع هم، نه توي سپاه مي تونم خدمت كنم نه جاي ديگه !گفت: راستي يه وصيتنامه هم پيدا كردم.
- فاميل ها مي گفتند: نمي شود همين طوري تا ابد با سيد ميلاد وسيد مسعود، زندگي كني، بايد بچه بياوري تا محرمشان شوي. نشستم با خودم فكر كردم. راست مي گفتند، نمي توانستم به خودم بقبولانم باعشق وعلاقه اي كه بهشان دارم، نتوانم سرو ورويشان را ببوسم ونوازش كنم. سيد مهدي كه به دنيا آمد، ديگر خيالم از اين بابت راحت شد.
****
انگشت وسط دست راست سيد محمد، مشكل داشت. خيلي از كارها را نمي توانست خوب انجام بدهد. همان انگشت بهانه اي شد تا برويم بنياد جانبازان، دنبال پروندهاش. گفتند: اين جا نيست، بايد برين اهواز.
بعد از 18 سال، دوباره پايم را گذاشتم توي همان بيمارستان. خيلي فرق كرده بود اما تمام خاطرات آن روزها جلوي چشمهايم رژه مي رفتند. حال عجيبي بهم دست داده بود. برگشتم به سيد محمد نگاه كردم. چيزي به مغزم خطور كرد. گفتم: سيد، تا حالا نگفتي كدوم بيمارستان بستري ات كردن؟
گفت: همين بيمارستان اهواز !چطور مگه ؟
انگار تمام تاريكي هاي توي ذهنم روشن شد. خيره شدم توي چشمهايش، اشتباه نمي كردم، نگاه همان نگاه بود. گفتم: سرت تركش خورده بود. نه؟ يه كمي هم موج گرفته بودت، نه؟
هاج و واج نگاهم مي كرد، گفت: آره توبودي ؟ !همون پرستاره!
***
آن لحظه بهترين لحظه ي زندگي ام بود. خيلي خوشحال بودم كه قبل از ازدواج باسيد، خاطره اي از او دارم. او هم مثل من متعجب و خوشحال بود. هر دويمان بيشتر از قبل به هم احساس نزديكي مي كرديم.
گفتم: سيد، اون زمونا، موج گرفتگي داشتي، بعيد نيست بيماري اعصابت براي همين باشه، بيا بريم ببينيم چه خبره. خدا رو چه ديدي شايد واقعا جانبازي!
گفتند: پرونده اش نيست، فايده هم نداره دنبالش بگردين، اين انگشتش هم درمون نمي شه، عصبش كاملا سوخته.
نااميد نشديم راه افتاديم دنبال بقيه مدارك جبهه و مجروحيتش. گفتند: برويد قرارگاه تيپ 21 امام رضا نيشابور. رفتيم آن جا، نگهباني كه جلوي در سپاه نشسته بود، نگذاشت برويم داخل. گفت: ورود خانوما ممنوعه!
سيد گفت: يعني چي ؟ !خانومم نباشه من نمي رم تو. نمي تونم برم...
گفت: نمي شه آقا. بايد تنها بياين داخل...
حواسم جمع سيد محمد بود. داشت منقلب مي شد. شروع به داد وبي داد كرد. دستم راگرفت توي دستش ومن را كشيد دنبال خودش توي سپاه. نگهبان گفت: وايستا آقا و گرنه زنگ مي زنم دژباني...
سيد گفت: من هرجا برم، زنمم مياد.
رفتيم توي ساختمان. فرمانده پادگان آمده بود دنبالمان. گفتم: آقا، شوهرم سال 65 توي بيمارستان اهواز بستري بوده، روز به روز اعصابش به هم ريخته مي شه، اون زمان خودم توي بيمارستان پرستارش بودم.
بعد از كلي گشتن توي پرونده ها، گفتند: اينجا نوشته شهيد شده. سيد گفت: يعني چي مرد حسابي !مي بيني كه اين جا، جلوت، واستادم !گفت: اين جا نوشته سيد محمد مظفري، شهيد شده توي ماووت عراق. سيد خنديد. گفت: اشتباه شده، اون داداشمه، توي ماووت عراق شهيد شده، سيدمحمود مظفري. بالاخره فرم بيمارستان راپيدا كردند. متوجه شدند اسم ها را جابه جا نوشته اند. يك نامه دادند دستمان و معرفي مان كردند جاي ديگر. سرانجام كار به كميسيون پزشكي رسيد.
كميسيون اعلام كرد جانباز است، موج گرفتگي دارد. بعد هم گفتند شوهرتون شيميايي هم هست، ريه و پوست وچشم وسرش هم آسيب ديده، شما اين چيزا رو نمي ديديد؟ نديديد بدنش تاول زده، چشماش هميشه سرخه، آبريزش داره، بدنش تاول زده. گفتم فكر مي كرديم مريضه، حساسيت داره، عصبيه، اخلاقشه!
عاقبت همسر جانباز شده بودم، آن هم بي خبر از همه جا. جانبازي كه حتي خودش هم خبر نداشت جانبازه !هركس مي شنيد مي گفت، عجب دل پاكي داشتي دختر !ديدي مي گفتي مي خوام زن يه نفر بشم، هم جانباز باشه، هم سيد، هم خوش تيپ؟ !آخرش هم، به هموني كه مي خواستي رسيدي، ماجرايمان شد نقل محافل دوستان و آشنايان.
***
اعلام كردند، فقط 10 درصد جانباز است. خيلي دلم گرفت. يك همسايه داشتيم بدنش تركش داشت. 30 درصد جانباز بود، هم حقوق جانبازي اش را مي گرفت، هم سالم وسرحال بود. مي توانست برود سركار. وضع مالي شان الحمدالله خوب بود. اما ما با آن حال وهواي سيد، هشتمان گروي نه مان بود و درمضيقه زندگي مي كرديم. بنياد جانبازان مي گفت: به 10 درصدي ها حقوق نمي دهيم، بايد بالاي 25 درصد مي بود. گفتم: آقا، شما بياين توي خونه، فقط 2روز باهاش زندگي كنيد، كنارش باشيد، ببينيد مي تونين باهاش زندگي كنيد. اصلاً مي تونيد جاي چنين آدمي باشيد ؟
نامه دادند برويم سپاه. از ترس اين كه هرجا بره، دعوا راه بندازه همه جا دنبالش بودم. بالاخره دو تا دكتر معرفي كردند. يك دكتر براي شيميايي اش، يكي هم براي مغز واعصابش. ماهي يكبار مي رويم براي معاينه. حقوق هم برقرار كردند، نود وشش هزار تومان !از بس از اين و آن قرض مي كنيم، اكثر اوقات به خانه نمي رسد، توي راه مي دهيم به اين و آن. خدا را شكر، از وقتي دارو مي خورد، حالش بهتر است. مراقبم سر وقت داروهايش را بهش بدهم بخورد. هنوز هم پايش را كه از خانه مي گذارد بيرون، دلم هزار راه مي رود.
چند وقت پيش، سرسفره حالش منقلب شد و با كفگير زد توي سر دخترمان. خون روي صورت و لباسهايش مي ريخت. بردمش بيمارستان گفتند: خانوم، كي اين بلا رو سر بچه ات آورده؟ گفتم: شوهرم !... گفتند: بايد زنگ بزنيم 110 براي تشكيل پرونده !گفتم: موجي شده، توي جبهه !ديگر كسي هم حرفي نزد. خيلي خوشحال بودم كه ديگر نمي گويم شوهرم مريضه، ناراحتي اعصاب داره !وقتي به خانه برگشتيم، هاي هاي گريه مي كرد، چقدر دلم سوخت.
يك بار هم تا آمديم به خودمان بجنبيم، كتري آب جوش را ريخت روي تن دخترمان. كاش مي ريخت روي تن من!
معمولا، هيچ شيشه اي توي خانه سالم نيست، همه را سيد محمد شكسته است؛ مثل خيلي از ظرفهاي آشپزخانه و بقيه وسايل خانه.
***
خانه هم نداشتيم. آشنايان و فاميلها دست به دست هم دادند تا خانه اي برايمان ساختند. هركسي يك كارش را مي كرد يكي گچكاري، يكي برق كشي، يكي لوله كشي و... خدا خيرشان بدهد. اگر نبودند، هنوز آواره خانه هاي مردم بوديم. عموي شوهرم بيشتر از همه برايمان زحمت كشيده، هرچه مي خواهد ان شاء ا... خدا نصيبش كند.
خانوم !بايد برم از همسايه ها حلاليت بطلبم، بنده هاي خدا را خيلي اذيت كردم.
حالا ديگر، سيد محمد به بيماري اش افتخار مي كند. مي گويد: خانوم، از وقتي فهميدم دليل بيماري ام چيه، روحيه پيدا كردم. ديگه خجالت نمي كشم، فقط دلم براي بقيه مي سوزه كه عذابشون مي دم، دلم براي تو و بچه ها مي سوزه.
راستي وقتي لبخند مي زند. آرام مي گيرم. يادم مي آيد چقدر برايم عزيز است و چقدر دوستش دارم؛ آن قدر كه وقتي نگاهش مي كنم، مي فهمم به چه چيزي فكر مي كند. حالا سيد محمد داروهايش را كه مي خورد، حال بهتري دارد. هنوز هم خودم كار مي كنم و به هر سختي و مشقتي است زندگيمان را مي گذرانيم. خدا را شكر.
تنها آرزويم، رفتن به زيارت امام حسين (ع) است و بس.

  


گزارشي از آسايشگاه جانبازان در مشهد؛دردهايم از آن خودم

 

عمليات والفجر 8 بود كه زخمي شد و حالا روي تخت دراز كشيده و نامفهوم حرف مي زند، بايد گوش را كنار دهانش ببري تا بفهمي كه چه مي گويد، با اين حال باز هم نامفهوم حرف مي زند، حرف هايش را نمي فهمم.






مدتي پيش ستاد شوراي هماهنگي گراميداشت هفته دفاع مقدس در جلسه اي تصويب كرد كه از آسايشگاه جانبازان قطع نخاعي مشهد؛ مسؤولان نيروهاي مسلح خراسان رضوي بازديدي داشته باشند.
سكانس اول، روز، خارجي، زير آتش دشمن
جنگ كه شد، جوان رفت و جنگ كه تمام شد، مرد به شهر برگشت، مجروح و خسته بازگشت، ولي پاهايش را فراموش كرد با خود بياورد، آنها را شايد ميان نيزارها، سنگرها، وسط داغي مين ها، روي خمپاره ها و شايد لاي رگبارها جا گذاشت.
... هنوز 21 سالش نشده بود كه رفت.
سكانس دوم، روز، داخلي، محل آسايشگاه جانبازان قطع نخاعي مشهد
و حالا در ميانسالي روي صندلي چرخدار در آسايشگاهي كنار پارك ملت روزگار سپري مي كند، قسم مي خورم اين مرد و دوستانش براي هميشه ملت اند، اين را از صندلي او بپرسيد كه همدم هميشگي اوست. براي مداوا تنها مي آيد. علي، پسرش اجازه ندارد او را همراهي كند، او بايد به درسش برسد؛ اين را مرد مي گويد: دردهايم تنها براي خودم است.داخل آسايشگاه جانبازان قطع نخاعي مشهد مي شوم، فضا همان فضاي 4 سال پيش است كه براي تهيه گزارش آمده بودم، تغييري نكرده است، چشم كه چرخاندم، مردان همان مردان گذشته اند، فقط چند نفري، ديگر در جمعشان نبودند، شايد رفته بودند.

سكانس سوم، روز، داخلي، كنار درياچه پارك ملت
با اينكه از پاهاي احمد تنها استخواني مانده است كه روي آن را پوستي رنجور گرفته، ولي روي همين تخت كارشناسي ارشد روان شناسي باليني را از دانشگاه فردوسي گرفت. احمد آقا كنكور دكتري كي برگزار مي شه؟ آ... آ... آ... آ... آ... ذذذذذذ... مي گويم آذر؟ با سر اشاره مي كند بله. به دست چپش لوله هاي سرم وصل است، امروز حالش به هم خورده و خانواده اش او را براي درمان آورده اند آسايشگاه، بايد همين جا باشد تا تب و لرز و سرمش تمام و آرام شود.

سكانس چهارم، روز، داخلي، آسايشگاه
فرمانده قرارگاه شمال شرق ارتش كنار تخت مردي كه نخاعش قطع شده ايستاده، رو به جمع خبرنگاران مي گويد: لشكر 77 پياده خراسان از اولين لحظه ها و روزهاي انقلاب مقابل منافقين و ضد انقلابها ايستاد، پس از آن نيز با شروع جنگ تحميلي به خوزستان رفت و در برابر رژيم بعثي عراق مقاومت كرد.
امير سرتيپ مهدي تكلو مي افزايد: استراتژي و دكترين امام خميني(ره) در جنگ تحميلي، مبارزه و مقاومت در مقابل تجاوز بود، همان زمان و اكنون نيز روح اين استراتژي در نيروهاي مسلح و ارتش جريان دارد.
هاشم رسولي، فرمانده پايگاه چهاردهم شكاري نيروي هوايي خراسان رضوي نيز در سالن آسايشگاه حضور دارد، وي نيز معتقد است: نيروي هوايي ارتش نقش ارزنده اي در طول دفاع مقدس داشت كه بر كسي پوشيده نيست، اكنون نيز نيروي هوايي ارتش آمادگي كامل براي دفاع از تماميت ارضي كشور را دارد.
مديركل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس خراسان رضوي نيز بعد از احوالپرسي با مجروحان درباره جنگ در جمع خبرنگاران مي گويد: در گذشته وظيفه دفاع و مقابله با تهاجم نظامي دشمن را برعهده داشتيم و اكنون نيز دشمن به اين نتيجه رسيده است كه بايد سناريوي خود را براي مقابله با نظام جمهوري اسلامي به وسيله تهاجم و ناتوي فرهنگي تغيير دهد، ولي دفاع مقدس پيامي به جهان داد كه نظام استكباري، كف روي آب است و با بسيج توده ها مي توان بر آنان پيروز شد. هنوز ساعت 10 صبح نشده كه همه مي روند و دوباره آسايشگاه خلوت مي شود.

سكانس پاياني، روز، خارجي، محوطه پارك ملت
بعد از رفتن ميهمانها، مرد روي تخت درازكش مي شود، رنگ به رو ندارد، پاهايش كوچك و نحيف شده و به شدت تكان مي خورد و مي لرزد، پرستاران برايش دارو مي آورند، به سقف آسايشگاه كه بنفش است نگاه مي كنم اين رنگ كه مي گويند آرامش بخش است، براي من آرامشي ندارد، ولي بنفشه كه از انتهاي راهرو به سمت اتاق مرد مي آيد، برايش سبدي آرامش و... دسته گلي زيبا مي آورد. بنفشه دختر مرد است. زيبا و غمگين.
ايسنا

  


دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي:
بهترين زبانبراي بيان ارزش هاي دفاع مقدس، زبان هنر است

 

هنر با زنده  كردن ايثار و شهادت نقش مؤثري در باور مندي نسبت به آرمانها و ارزشهاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس دارد.
به گزارش ايسنا، دكتر محمدرضا مخبر دزفولي، دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي، با بيان اين مطلب گفت : زبان هنر، زباني گوياتر، برنده تر و تأثير گذار تر از ديگر زبانهاست و در بيان مفاهيم و ارزشهاي دفاع مقدس بهترين زبان، زبان هنر است كه تأثير عميقي دارد.
دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي با اشاره بر توليد و اجراي سمفوني «اين فصل را با من بخوان» گفت: توليد اين سمفوني ها و تداوم چنين برنامه هاي هنري مي تواند باورها و ارزشهاي انقلاب اسلامي را به درستي انتقال دهد.
مخبر در پايان افزود: اين برنامه يادآور خاطرات دفاع مقدس است كه مفاهيم ايثار و شهادت را به گونه اي جذاب بيان كرده است.

  


گلزار شهداي كليمي تهران ساماندهي مي شود

 

رئيس اداره كارگروهها و جلب مشاركت ساماندهي گلزارهاي بنياد شهيد و امور ايثارگران از ساماندهي گلزار شهداي كليمي تهران خبر داد.
احمد گلچين در گفتگو با فارس گفت:  بر اساس دستور صريح مديركل پشتيباني و امور گلزارها در بنياد شهيد و امور ايثارگران،  پس از ارايه اطلاعات مورد نياز توسط انجمن كليميان تهران،  گلزار شهداي كليميان تهران توسط اين بنياد ساماندهي خواهد شد.
وي اظهار داشت:  طي مكاتبه اي كه با مسؤول خزانه داري انجمن كليميان تهران،  اسكندر ميكائيل انجام شده است ،  بنياد شهيد و امور ايثارگران خواهان در اختيار قرار دادن اطلاعات مورد نياز شهداي كليمي براي ساماندهي گلزار اين شهدا ست.
رئيس اداره كارگروهها و جلب مشاركت ساماندهي گلزارهاي بنياد شهيد و امور ايثارگران گفت: انجام طرح ساماندهي گلزار شهداي كليمي بلافاصله بعد از دريافت اطلاعات مورد نياز از انجمن مربوطه اجرا خواهد شد.

  


براي نخستين بار صورت مي گيرد؛اصلاح درصد جانبازي در همايش پزشكي جانبازان

 

در همايش پزشكي و فرهنگي جانبازان شيميايي با ضايعه چشمي شديد، درصد جانبازي افراد حاضر در همايش، بازبيني شده و در صورت نياز اصلاح مي شود.
به گزارش فارس، همايش پزشكي و فرهنگي جانبازان شيميايي با ضايعه چشمي شديد با حضور 130 جانباز در هتل پارس تبريز برگزار مي شود. بنابراين گزارش، در اين همايش كادر مجرب كميسيون پزشكي و تعيين درصد جانبازي بنياد شهيد و امور ايثارگران حضور دارند و درصد جانبازان را مورد بازبيني قرار مي دهند.
بر اساس اين گزارش، اين اقدام براي نخستين بار در همايشهاي جانبازان صورت مي گيرد.

  


جشنواره  داستاني دفاع مقدس در همدان برپا مي شود

 

نخستين جشنواره  داستاني دفاع مقدس در استان همدان برگزار مي شود.
خليل الهي تبار- مديركل حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس همدان- هدف از برگزاري اين جشنواره را كشف استعدادهاي موجود در استان خواند و افزود: اين امر بهترين بستر براي عرضه  آثار نويسندگان جوان است.
او تصريح كرد: نويسندگان مي توانند آثار خود را در قالبهاي داستان كوتاه، رمان، داستانك، داستان بلند، زندگينامه  داستاني و داستان كودك و نوجوان تا پايان دي ماه به صندوق پستي 716-65167، اداره  كل حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان همدان ارسال كنند و يا به صورت حضوري به اين اداره تحويل دهند.
گفتني است، اختتاميه  اين جشنواره در روز دهم اسفند ماه برگزار خواهد شد.

  


يك جانباز سرافراز در همدان به خيل شهدا پيوست

 

يك جانباز سرافراز و دلاور دوران هشت سال دفاع مقدس در همدان با لبيك به دعوت حق، به خيل شهدا پيوست. به گزارش ايرنا، «سيدابوالفضل باب ميري» از جانبازان سرافراز 70 درصد بود كه در سال  59 در پادگان لشگر  28كردستان در درگيري با عناصر خود فروخته ضد انقلاب با اهداي پاي راست و مجروحيت دو دست به درجه جانبازي نايل شد.وي پس از تحمل سالها درد و رنج مجروحيت سرانجام به نداي حق لبيك گفت و به جمع ياران شهيد خود پيوست. استان همدان در دوران دفاع مقدس هشت هزار شهيد، 18هزار جانباز و يك هزار آزاده تقديم اسلام كرده است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com