|
زينب حاجي محمدزاده
يادداشت 1
امروز مي خواستيم با مادرم به خانه خاله مهين برويم. خوب تعجب نكنيد كه نشسته ام اينجا و براي شما خاطره تعريف مي كنم. مي خواستم بروم... ولي نمي خواستم هم.
خوب ديگر اين طوري هم بد نشد. شايد هم شد... نميدانم
يادداشت 2
پدر باز هم از دستم ناراحت شد، نه اينكه نخواهم كاري را كه ازمن خواسته بود انجام بدهم. واقعاً يادم هم نرفته بود. مي دانستم بايد بلند شوم وبروم گلهاي باغچه را آب بدهم، اين را واقعاً راست مي گويم. كاش بتوانيد باوركنيد، ولي... خوب مي خواستم انجام بدهم...
كاش پدر هم باور مي كرد.
يادداشت 3
امروز در مدرسه اصلاً روز خوبي نبود. نمي دانم چرا تمرينها را حل نكرده بودم. نه اينكه يادم رفته باشد. همه آنهارا هم بلد بودم. حتي اگر تنبلي نكرده بودم، مي توانستم همه را توي كلاس حل كنم... آخر من از كجا مي دانستم كه همين امروز دبير اسم من را مي خواند. همان هفته پيش كه تمرينها را نوشتم، با خودم گفتم كه سريع همه آنها را حل كنم...
اصلاً اگر راستش را بخواهيد من خيلي بد شانسم
اين را خودم خوب مي دانم يا نه. راستش را بخواهيد تقصير دختر همسايه مان است، همان روز اول كه مي خواستم بنويسم، آمد وگفت كه به بازار برويم.
البته بيشتر از او تقصير مادر است قرار بود صبح مرا زود از خواب بيدار كند، ولي خواب مانده بود.
ولي تقصير او هم نبود خوب خواب مانده بود، ديگر اصلاً تقصير دبيرمان است. من كه خودم جواب همه مسأله ها را بلد بودم، چه اصراري بود، براي اينكه حتماً آن را در دفترهايمان حل كنيم
شايد هم تقصير.
يادداشت 4
فردا امتحان زبان داريم حالا هم كه ديگر براي درس خواندن خيلي دير شده، كي شب امتحان شروع به درس خواندن مي كند آن هم زبان. من كه چه بخوانم چه نخوانم نتيجه اش يكي مي شود، پس لااقل خوابيده باشم...
يادداشت5
امتحان زبان آنقدرها هم كه فكر مي كردم سخت نبود، هفده كمتر نمي شوم. اگر يك كمي زودتر شروع كرده بودم حتماً 20 رامي گرفتم.
ديشب مادر كه ديد دارم مي خوابم آرام بالاي سرم آمد وگفت: «سستي در عمل موجب نرسيدن به مطلوب است»
پيامبراكرم (ص) |