تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-10-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 30مهر ماه 1387


من به يك مقصر نياز دارم!

 

زينب حاجي محمدزاده

يادداشت 1 
امروز مي خواستيم با مادرم به خانه خاله مهين برويم. خوب تعجب نكنيد كه نشسته ام اينجا و براي شما خاطره تعريف مي كنم. مي خواستم بروم... ولي نمي خواستم هم.
خوب ديگر اين طوري هم بد نشد. شايد هم شد... نميدانم

يادداشت 2 
پدر باز هم از دستم ناراحت شد، نه اينكه نخواهم كاري را كه ازمن خواسته بود انجام بدهم. واقعاً يادم هم نرفته بود. مي دانستم بايد بلند شوم وبروم گلهاي باغچه را آب بدهم، اين را واقعاً راست مي گويم. كاش بتوانيد باوركنيد، ولي... خوب مي خواستم انجام بدهم...
كاش پدر هم باور مي كرد.

يادداشت 3 
امروز در مدرسه اصلاً روز خوبي نبود. نمي دانم چرا تمرينها را حل نكرده بودم. نه اينكه يادم رفته باشد. همه آنهارا هم بلد بودم. حتي اگر تنبلي نكرده بودم، مي توانستم همه را توي كلاس حل كنم... آخر من از كجا مي دانستم كه همين امروز دبير اسم من را مي خواند. همان هفته پيش كه تمرينها را نوشتم، با خودم گفتم كه سريع همه آنها را حل كنم...
اصلاً اگر راستش را بخواهيد من خيلي بد شانسم
اين را خودم خوب مي دانم يا نه. راستش را بخواهيد تقصير دختر همسايه مان است، همان روز اول كه مي خواستم بنويسم، آمد وگفت كه به بازار برويم.
البته بيشتر از او تقصير مادر است قرار بود صبح مرا زود از خواب بيدار كند، ولي خواب مانده بود.
ولي تقصير او هم نبود خوب خواب مانده بود، ديگر اصلاً تقصير دبيرمان است. من كه خودم جواب همه مسأله ها را بلد بودم، چه اصراري بود، براي اينكه حتماً آن را در دفترهايمان حل كنيم
شايد هم تقصير.
يادداشت 4 
فردا امتحان زبان داريم حالا هم كه ديگر براي درس خواندن خيلي دير شده، كي شب امتحان شروع به درس خواندن مي كند آن هم زبان. من كه چه بخوانم چه نخوانم نتيجه اش يكي مي شود، پس لااقل خوابيده باشم...
يادداشت5 
امتحان زبان آنقدرها هم كه فكر مي كردم سخت نبود، هفده كمتر نمي شوم. اگر يك كمي زودتر شروع كرده بودم حتماً 20 رامي گرفتم.
ديشب مادر كه ديد دارم مي خوابم آرام بالاي سرم آمد وگفت: «سستي در عمل موجب نرسيدن به مطلوب است»
پيامبراكرم (ص)

  


چگونه در مدرسه جديد، دوستان جديد پيدا كنيم؟

 

سيد علي طباطبايي

همه ما در يك دوره از زندگي خودمان مجبور بوده ايم خود را با يك محيط جديد وفق دهيم. اما در دوران نوجواني كه فرد مدام بايد خود را با اتفاقهاي جديد پيرامون خودش هماهنگ كند، اين مشكل خيلي بزرگتر به نظر مي رسد. يكي از اساسي ترين تغييرات در دوران نوجواني تغيير مدرسه است و باز در اين تغيير يكي از مهمترين مسائل پيدا كردن دوستان جديد و در نتيجه يافتن موقعيت اجتماعي جديد است. در يك مدرسه جديد همه چيز متفاوت است. قوانين نانوشته بسياري در هر مدرسه وجود دارند كه فرد تازه وارد از آنها اطلاع ندارد، دانش آموزان معمولاً به گروه ها و دسته ها تقسيم شده اند و دوستان خودشان را مي شناسند و ورود به حلقه آنها ظاهراً غيرممكن به نظر مي رسد. پس امروز هم ما به اين سؤال مهم پاسخ مي دهيم كه چطور مي شود دوستان جديد پيدا كنيم؟
گام اول: توجه توجه! همه چيز به اعتماد به نفس شما بستگي دارد. اگر واقعاً اعتقاد داشته باشيد كه نمي توانيد دوست تازه اي پيدا كنيد پس واقعاً نخواهيد توانست. در نتيجه هنگام ورود به مدرسه جديد خودتان با اعتماد به نفس كامل وارد شويد. باور داشته باشيد كه شما انسان جالب و جذابي هستيد و هنگامي كه باقي دانش آموزان شما را بشناسند خودشان بسيار علاقه مند خواهند بود كه شما را در زمره دوستان خودشان قرار دهند. مهمتر آنكه وقتي شما چنين باوري را داشته باشيد، آنگاه اين خودتان هستيد كه دوستانتان را براساس علايق مشترك و جذابيت آنها انتخاب مي كنيد و حاضر نخواهيد شد كه براي فرار از تنهايي با هر كسي رفاقت كنيد.
گام دوم: هرگز سعي نكنيد براي جذب دوستان جديد، خودتان را متفاوت جلوه دهيد. خودتان باشيد و از ارزشهاي خود كوتاه نياييد. اگر كسي شما را قبول ندارد و از شما مي خواهند كه متفاوت باشيد آن فرد دوست واقعي شما نيست. البته اين به غير از تلاش براي اصلاح رفتار شماست.
گام سوم: هميشه تميز و مرتب باشيد. لباسهاي مرتب و منظم بپوشيد و تميز و خوشبو در مدرسه حاضر شويد. دندانهايتان را مسواك بزنيد و سرتان را شانه كنيد. نيازي نيست كه تيپ روز بزنيد و لباسهاي مد روز و مدلهاي موي عجيب و غريب داشته باشيد، فقط مرتب و منظم باشيد. مردم نظم و نظافت را دوست دارند و مجذوب آدمهاي تميز مي شوند.
گام چهارم: هميشه لبخند بزنيد و با ديگر دانش آموزان خوشرو باشيد. حتي مي توانيد با لبخند زدن به ديگران آغازگر مكالمات كوتاه دوستانه باشيد. مثلاً از آنها اسم يا علايقشان را بپرسيد، يا اينكه بپرسيد چگونه درس مي خوانند. يا اينكه از چه روشهاي كمك درسي استفاده مي كنند.
گام پنجم: با ديگران مهربان باشيد. علاوه بر برخورد مهربانانه سعي كنيد كارهاي خوب و مثبت انجام دهيد. مثلاً اگر كسي به كمك احتياج دارد، به او كمك كنيد و يا دفتر خودتان را به او قرض دهيد يا مراقب وسايلش باشيد و در صف براي او جا نگهداريد.
گام ششم: سعي كنيد در كارهاي گروهي مشاركت كنيد. مثلاً در انجمنهاي مختلف مدرسه عضو شويد. در زنگ ورزش بيشتر در ورزشهاي گروهي مشاركت كنيد تا انفرادي و به عضويت گروه هاي تئاتر، موسيقي و يا المپياد مدرسه در بياييد. حضور شما در اين گروهها باعث مي شود تا با افرادي كه علايق مشتركي دارند آشنا شده و فرصت پيدا كنيد كه بيشتر همديگر را بشناسيد.
گام هفتم: جاي خودتان را در ميانه هاي كلاس انتخاب كنيد. رديف اول و يا آخر ننشينيد. اين به شما فرصت مي دهد كه با افراد بيشتري برخورد داشته باشيد و منزوي نشويد. علاوه بر اين سعي كنيد كه در كلاس ديده شويد. نظرات خودتان را بيان كنيد و به پرسشهاي استاد پاسخ دهيد. به اين ترتيب توانايي هاي خودتان را به ديگران نمايش دهيد. البته مراقب باشيد كه در اين كار زياده روي نكنيد كه اثر معكوس خواهد داشت.

  


اكسيژن موجود نيست

 

يوسف محمد زاده

يك مسأله، شما چقدردرطول يك روزنفس مي كشيد. نمي دانيد؟ بلد نيستيد يا يادتان رفته به ما هيچ ارتباطي ندارد برويد حساب كنيد و ببينيد در طول روز چند بار نفس هايتان را مي كشيد؟ از الان تا هفته آينده هم مهلت داريد. از حالا شروع شد.
خوب حالا ديگر جدي شويم. همين نفس كشيدن ساده محور اصلي بحث امروز ما است. به همين راحتي. قصه هاي تكراري درباره نفس كشيدن حتماً شما هم مي دانيد و حتماً از مشتقات نفسي هم كه آن را مي كشيد مطلع هستيد. اين را هم تا همان هفته بعد وقت داريد پيدا كنيد، فقط اين كه ما با بخش كوچكي از آن يعني حدود يك پنجمش امروز كار داريم. يك پنجمي كه اسمش اكسيژن است. اين را داشته باشيد تا بعد كه گمان كنم بحث دارد به جاهاي باريك مي كشد.
خوش به حال خودمان. ساعتها را مي گويم باور كنيد ما ساعتها اصلاً هيچ نيازي به اين جور چيزها نداريم. پيشكسوت هايمان را كه سال به سال كوك مي كردند و آنها هم تا آخر يكريز تيك تاك شان به راه بود، اين نسل امروزي ها مان هم كه قربانش بروم با يك باتري اندازه يك عدس به اندازه عمر من و شما كار مي كنند. امتحانمان كنيد. حالا من بيچاره را بگو آمدم دارم با شما آدمهايي صحبت مي كنم كه اگر دو دقيقه فقط دو دقيقه بهتان اكسيژن نرسد عطاي زندگي در دنيا را به لقايش مي بخشيد و به آن دنيا اسباب كشي مي كنيد. (چشم. زبانمان لال). اصلاً به من چه خودتان خواستيد كه نفس بكشيد اين شما و اين هم جناب كاشف اكسيژن. «آنتوان لوران لاوازيه» را مي گويم.

گام به گام تاموفقيت
چه فرمولي مي شود اين فرمول. يعني اكسيژن كه نماد زندگي و حيات است برود بنشيند كنار كار دستي آقاي جوزف گيوتين (كه نسخه خودش راهم با همين كاردستي پيچيدند)آن وقت پيدا كنيد پرتقال فروش را. ما پيداش كرديم. او همان «آنتوان لاوازيه» است. بخوانيدمان.
«لاوازيه» درسال 1743در پاريس به دنيا آمد. وضع پدرش به قول ماها توپ بود، اما از بد روزگار مادرش را در همان كودكي ازدست داد. پدرش كه وضعش هم توپ بود، اما خيلي از آن آدمهايي نبود كه بچه اش را لوس تربيت كند( لوسهاي مريخي ياد بگيرند) بنابراين از همان آغاز تحصيلات او را به كاركردن و درس خواندن اجبار مي كرد. پدرش دوست داشت او هم حرفه او را پيش بگيرد، اما «آنتوان» دوست داشت در حرفه هاي زيادي كسب علم و تجربه كند. پدرش مي خواست «آنتوان» درست مثل خودش يك قاضي شود، اما او به اين موضوع راضي نبود و علاوه برحقوق در رشته هاي نجوم، گياه شناسي، شيمي، زمين شناسي و فيزيولوژي هم به تحصيل پرداخت و در هر يك براي خودش يك پا استاد شد. سرانجام پدرش كه ديد اين پسرعجب مخي دارد ديگر هيچ چيز نمي خواست. چي از اين بهتر هان؟
از اين جا به بعد قصه تازه شروع مي شود با كلي ماجراي ريز و درشتي كه اين آچار فرانسه اصل انجام داده است. قدم اول را در زماني برداشت كه به رياست بانك اعتبارات رسيد و با نوشتن كتاب «ثروتهاي زيرزميني فرانسه» همگان را به تأمل واداشت. كتابي كه خودش يك تنه بسياري از مشكلهاي اقتصادي كشور ستاره اي را مطرح و براي آنها نسخه پيچيد. يكي ديگرازكارهاي جالب او اصلاح و بهبود روشنايي خيابانهاي پايتخت بود كه يك جايزه سلطنتي براي «لاوازيه» به ارمغان آورد. شما لطفاً از اين جور فكرها به سرتان نزند كه از اين كارها كنيد. برق است و آقا اديسون هم كه مشتاق ديدن يك دوست، يك وقت ديديد خواست با شما دست بدهد.
از ديگر سرگرميهاي او طرح افزايش توليد باروت بود كه در مدت سه سال باروت توليدي فرانسويها را دو برابر كرد.
در سال 1771 «آنتوان» جوان به ذهنش رسيد پس از اين همه شيرين كاري كمي به خودش مرخصي بدهد. در همين سال هم تصميم به ازدواج گرفت، اما از شانس بد همسرش هم سرش بيشتر براي شيرين كاري و كارهاي عجيب و غريب كردن درد مي كرد. بنابراين «لاوازيه» هنوز خستگي كارها از تنش در نرفته مشغول كار شد. همسرش «ماري» هم در تمامي كارها او را همراهي مي كرد از منشي گري گرفته تا عكاسي و ترجمه، خلاصه تصور كنيد آنها چه زوج آچار فرانسه اي بوده اند.
بعد ازآن مي رسيم به اصل مطلب. همان اكسيژن جان خودمان كه آقاي «لاوازيه» زحمت به خودش داد و آن را كشف كرد. البته قبل از او هم دانشمنداني مانند «پريستلي» در اين راه گام نهاده بودند، اما كار را كه كرد؟ آنكه تمام كرد، يعني همان «آنتوان» خودمان. تازه اثبات اينكه در هوا غير از اكسيژن نيتروژن و چند گاز ريز و درشت ديگر هم وجود دارد و اينكه الماس از كربن تشكيل شده نيز از ديگركشفياتش در اين باره بود.
اين همه «لاوازيه» زحمت كشيده بود. به نظر شما حقش نبود لقبي را به او اعطا كنند. پدرعلم شيمي نوين برازنده اش است نه؟ بخصوص اينكه او قانون پايندگي ماده را اثبات كرد كه همه آن را مي دانند.
در سال 1768«لاوازيه» به فكر سرمايه گذاري افتاد (كلكسيون كارهاي مختلف اوتكميل شد) سرمايه گذاري در شركت جنرال. آخر شما كه نمي دانيد سرانجام زندگي خرج دارد و او هم براي اينكه درآمد ثابتي داشته باشد دست به اين كار زد اما اي دل غافل كه همين كار او برايش سخت گران تمام شد، زيرا اين شركت كارش از بيخ و بن عيب و ايراد داشت. يعني اينكه اول سال به دولت فرانسه مبلغي را به عنوان ماليات مي پرداخت و مسؤول جمع آوري ماليات از مردم مي شد. اما چشم دولت را كه دور مي ديد از مردم طلب ماليات بيشتري مي كرد، يعني محترمانه زورگيري مي كرد. البته خيال بد نكنيد گفتم كه «لاوازيه» انسان شريفي بود و در كاردريافت ماليات هم ارتباط مستقيمي نداشت و درآمد آن را تنها صرف خرج و مخارج آزمايشهاي شيميايي اش مي كرد، اما آتش كه شعله ور شود خشك و تر با هم مي سوزند. آره باباجان. با پيروزي مخالفان حكومت در سال 1792آنها كه خونشان از دست قوانين سخت و بي رحمانه حكومت ساقط شده به جوش آمده بود تمامي سرمايه گذاران سلطنتي از جمله سرمايه گذاران شركت جنرال را به مرگ محكوم كرد و جانم برايتان بگويد در اين بين نام «لاوازيه» هم ديده مي شد (چه غمناك. چقدرگريه آور)
دو سال بعد «آنتوان لوران لاوازيه» به علت خيانت به ملت در زيرتيغ گيوتين زانو زد. آن هم خيانتي ناخواسته و نادانسته.
از همه جالب تر اظهار نظر يكي از رياضيدانان بزرگ بود كه گفت: اعدام فردي مثل «لاوازيه» چند ثانيه بيشتر طول نمي كشد، اما شايد تا قرنها و قرنها بعد فرانسه نتواند مردي نظير او برخود ببيند. نظر شما هم همين است مگرنه؟
زندگي «لاوازيه» خيلي عجيب بود. فقط به شما توصيه مي كنم يك وقت از علم بدتان نيايد، زيرا علم با «لاوازيه» اين كار را نكرد بلكه اين خود «لاوازيه» بود كه اين سرنوشت را براي خودش رقم زد به قول خود او هيچ چيز خود به خود به وجود نمي آيد و از بين نمي رود.

  


درختها بال در مي آورند

 

افروز ارزه گر

درناي كوچك، خانه اش بالاي يك درخت بود كه اسمش را نمي دانست. برگهاي آن بزرگ و پهن بود و جان مي داد براي سرسره بازي بچه درناها. تنه آن هم محكم بود، به گونه اي كه هر داركوبي آرزوي داشتن چنين تنه درختي را در سر داشت. درخت اسم نداشت، اما ميوه هاي كوچك شيريني داشت كه سنجابها با ديدن آن ميوه هاي كوچك برق از چشمانشان مي پريد. درخت لانه هاي زيادي نداشت، تنها درنا بود كه لانه كوچكش را در ميان انبوه شاخه ها ساخته بود، اما نمي دانست پانداها آرزو دارند كمي به سكوت درختش گوش دهند. خورشيد اولين پرتوهاي گرمابخش را به شرقي ترين نقطه جنگل مي تاباند و حلزونهاي پير پايين درخت درنا خميازه مي كشيدند.
درخت آرام بود و درنا را بيشتر از تمام سنجابها دوست داشت. او گاهي شاخه هايش را براي درنا تكان مي داد تا درنا بداند درخت هميشه به يادش خواهد ماند. درخت مي ترسيد كه درنا پرواز كند، برود و راه را گم بكند. هربار كه درنا اوج مي گرفت درخت نگاهش را به آسمان مي دوخت و به دورترين نقطه دريا خيره مي شد و فكر مي كرد نكند درنا به آن نقطه فكر مي كند. درخت آن نقطه را آخر دنيا مي دانست. هر بار كه خورشيد مي رفت به آن نقطه، شب مي شد. او مطمئن شده بود آن نقطه بايد آخر دنيا باشد.
درناي كوچك با درخت غريبي اش مي شد. گمان مي كرد درخت يك تكه چوب سبز شده است. و برايش تفاوتي ندارد كه داركوبها در آن لانه بسازند يا درناها روي شاخه هايش بنشينند، زيرا تصور مي كرد درخت هميشه خواب است.
درنا كوچكتر از آن بود كه نام تمام درختها را بداند. يك روز صبح كه درنا از خواب بيدار شد همه چيز مثل روزهاي قبل بود. او بانوكش بالهايش، تاج كوچكش و لانه اش را تميز كرد، بال و پري زد و وقتي خواست بپرد يادش آمد كه امروز هم مثل روزهاي ديگر بايد بپرد و براي هزارمين بار درياچه را از دورترين نقطه بنگرد. اين را بلند گفت تا درخت هم بشنود، تا شايد درخت دلش براي درناي همسايه بسوزد و آن را اندكي از تنهايي در بياورد. اما درخت صداي درنا را نشنيد. شايد هم شنيد، اما زبانش را بلد نبود. مثل ديگر حيوانات. مثل سنجابها، پانداها، مرغهاي دريايي، حلزونها. هيچ كس زبان درنا را نمي دانست. و درنا نيز زبان آنها را. درنا سرش را به طرف بلندترين شاخه درخت بلند كرد و بلند تر از دفعه قبل گفت: اسمت را به من بگو! بگو كه حرفهايم را مي شنوي! و گرنه من مي روم به جايي كه بدانم نام درختم چيست. من بايد بدانم در شاخه هاي چه كسي زندگي مي كنم! درخت! درخت! همه اين تنه هاي بزرگ و قهوه اي درختند. هركدامشان هم يك اسمي دارند. حتي بوته ها هم اسم دارند.. .
درخت نمي شنيد. فقط مي ديد. مي ديد كه درنا پريشان تر از روزهاي ديگر است، اما نه درخت حرف زد و نه درنا دلش مي خواست بازهم حرف بزند. درنا آرزو كرد كاش شاخه هايي داشت تا آنها را براي باد تكان مي داد. او بالهايش را باز كرد و آرام گفت: خداحافظ درخت بي نام، خداحافظ. و بال زد و رفت.
درخت شاخه هايش را تكان نداد، بادي هم لاي شاخه هايش نپيچيد. فقط مي ديد درنا به نقطه كوچكي نزديك مي شود. با خودش گفت: خوش به حال درنا كه تا به حال هزار بار درياچه را از دورترين نقطه ديده است.
درخت دستهايش را به آسمان رساند و آرزو كرد: كاش بال داشتم تا براي هزار و يكمين بار درياچه آبي را به درنا نشان مي دادم.

  


كادوي خانه نويي براي عموجان

 

آفرين ميرشاهي

مادر و پدر يك ساعت ديواري قشنگ از بازار خريده بودند و قرار بود كه همان روز براي خانه نويي به ديدن عموجان برويم. پدر بزرگ گفتند كاش يك تابلو «ان يكاد» يا «چهار قل» مي خريديد. از اين صحبت جرقه اي در ذهنم زده شد و به اتاقم رفتم تا...
وسايل لازم:
يك كارت ان يكاد (مي توانيد آن را خودتان با خط خوش روي كاغذ طرح دار يا رنگي بنويسيد و يا از تقويم هاي قديمي برش بزنيد)- قيچي- فوم رنگي (با توجه به رنگ زمينه ان يكاد)- چسب حرارتي- مقواي ضخيم يا مقواي صحافي- آينه هاي كوچك- گوني- كنف- ماژيك براي نوشتن متن
ابتدا متن وان يكاد را آماده مي كنيم، سپس مقواي ضخيم را به اندازه دلخواه كمي بزرگتر از متن و ان يكاد برش مي زنيم و آن را روي گوني با چسب حرارتي مي چسبانيم و چهار طرف آن را به داخل برمي گردانيم.
حالا پس از چسباندن و ان يكاد دور تا دور كار و ان يكاد دو لايه كنف مي چسبانيم و براي چهار طرف چهار منگوله با كمك انگشتها درست مي كنيم و مي چسبانيم. مرحله آخر تزيين آن با فوم هاي رنگي و آينه هاي كوچك است. يك پايه كوچك هم با كنف براي نصب كار به ديوار از قسمت پشت به كار مي چسبانيم.
..... كار تمام شده را به آرامي روي كادوي مامان گذاشتم و گفتم اين هم از چشم زخم خانه عمو جان.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com