|
* رضا خدادادي
جرقه نگارش اين مطلب زماني زده شد كه يكي از همكاران مطبوعاتي ساعتي قبل از شروع مسابقه پرسپوليس مقابل برق شيراز از علاقه اش براي شكست قطبي گفت تا برخلاف تمايلش به اين تيم، به اصطلاح خودش فرصت براي حمله به قطبي مهيا شود. اما اينكه چرا ناگهان رسانه هاي ما مشتاق به خواباندن قطبي روي ميز تشريح و مثله كردن او شده اند، جاي سؤال دارد. اين علاقه بعضاً در ليدرها و عاشقان سينه چاك تيم و برخي از هواداران پرسپوليس ديده مي شود. گويي ناگهان تاريخ مصرف چيزي تمام شده باشد و به كالايي مزاحم تبديل شده باشد؛ رقابتي عجيب در دور انداختن او در گرفته است. همان قطبي كه او را مسبب رنسانس در ادبيات فوتبال ايران معرفي كرده بوديم؛ همان كه ناگهان ره صد ساله را يك شبه رفته بود و يك قدم بالاتر از سلطان، امپراتور پرسپوليس شد. او را بزرگ كرديم. بزرگ و بزرگتر، مدام به درون اين بادكنك دميديم؛ چون ذاتاً به اسطوره سازي علاقه منديم. اما اسطوره ها را نمي سازيم تا در ويترين قرار داده و از ماحصل كار لذت ببريم. آنها را مي سازيم و بزرگشان مي كنيم تا هدفي بسازيم براي شكستن و چه لذتي دارد اين شكستن براي ما.
قطبي بهانه بود و اين مقدمه چيني وسيله هدايت ذهنتان بود به اين نقطه كه بپرسيم چه لذتي است در به استهزا كشيدن آنها كه خودمان بزرگ كرديم؟ چه اصراري است به اينكه ثابت كنيم آنها هيچي نبودند« يا هيچي نيستند» و براي به كرسي نشاندن حرف منتظر لغزش آنان باشيم و قلمها را تيز كنيم. چرا منتقدان دايي براي شكست او لحظه شماري مي كنند تا بگويند «ديديد گفتيم او مربي بزرگي نيست». مگر داشتن يك علي دايي بزرگ كه هم در بازيگري موفق بوده و هم در مربيگري كم افتخاري است؟ چرا آن را از خود دريغ مي كنيم. باز هم مثال مي خواهيد. حسين رضازاده. او كه كنار كشيد، در عطش اثبات مثبت بودن آزمايش دوپينگ او مي سوختيم تا ثابت كنيم او هم چيزي نبوده است و همه آن زور و يد قدرتمند حاصل آمپول و قرص بوده است.
روزهاي آخر المپيك رفتاري ماليخوليايي در پيش گرفتيم و هيچي مدال نگرفتن را به تك و توك مدال ترجيح داديم تا بتوانيم هيچي نبودن را بيشتر و بلندتر فرياد كنيم.
اين علاقه به ساختن و آن را ويران كردن محل ترديد و اشكال است. چرا عمر اسطوره ها در دلمان دير پا نيست و اين قدر زود دلمان را مي زند، چرا حتماً بايد نامشان را خط خطي كنيم تا زياد جلو نروند و بزرگتر از ظرفيت ما نشوند.
قطبي اگر هميشه برنده باشد، داستان جذابيت خود را از دست مي دهد. اصلاً تكليف آنها كه در خفا نشسته اند و براي جايگاه و صندلي او نقشه مي ريزند و ترفند سوار مي كنند چه؟ قطبي بايد بشكند؛ چون فوتبال ايران نمي تواند هميشه نقش اول را به يك شخصيت مثبت بدهد.
اشتباه نكنيد. اين اشاره به معني گذشتن از اشتباه هاي ريز و درشت او نيست. اصلاً شايد اول قطبي عوض شد، بعد ما عوض شويم. پول بيشتر گرفت، حضورش كمرنگتر شد و ادبياتش تغيير كرد و همين ها كافي بود تا خونش حلال شود و ما كه خون را فقط با خون مي شوييم، كمر به قتلش بستيم.
... و داستان ادامه دارد و اين چرخه معيوب مدام قرباني مي گيرد. علي پروين را ببينيد در كنج خانه، ناصر حجازي كه هنوز براي ماندن دست و پا مي زند. علي دايي كه زخم خورده است. رضازاده كه به پول دوستي مشهورش كرديم. حميد سوريان كه با تشك كشتي قهر كرده است، احسان حدادي كه رمقي براي پرتاب ديسكش ندارد و... و اين علاقه ما به شكستن كه همچنان قرباني مي گيرد و مي گيرد. |