|
بايد باشي و ببيني

* غلامرضا بروسان
من فرق كرده ام
بايد باشي و ببيني
اختلافِ سر و دستم را
دعواي پيشاني مرا با مشت
بايد باشي و ببيني
هر دگمه اي كه مي افتد
سوزني به فكر پيراهنم فرو مي رود
با اين آتشي كه بپا كرده ام
از ميان من
اي كاش
رودخانه اي مي گذشت
سه شعر كوتاه
* گروس عبدالملكيان
1
به شانه ام زدي
كه تنهايي ام را تكانده باشي
به چه دل خوش كرده اي؟!
تكاندن برف
از شانه هاي آدم برفي؟!
2
پرواز هم ديگر
روياي آن پرنده نبود
دانه دانه پرهايش را چيد
تا بر اين بالش
خواب ديگري ببيند
3
فراموش كن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجراي زنبوري بينديش
كه در ميانه ي ميدان مين
به جستجوي شاخه گلي ست
با مهر شد شروع، با مهر شد تمام...
* سيد محسن مصطفي زاده
عمر معلمي !سي سالگي رسيد
سي ساله انس را بايد ز دل بريد
بايد گذشت و رفت از درس و از كلاس
بد بود يا كه خوب جز خاطره نماند
مثل پرنده اي كز آشيان پريد
سي سال خدمتست اين خود بود نويد
جز پاي تخته و جز در كلاس درس
جز در مسير علم ما را كسي نديد
سي ساله شد چه زود عمر معلمي
گويي كه عمر شد يكباره ناپديد
بيرون ز مدرسه دنياي ديگريست
معيار، ثروت است گر نيك بنگريد
بازار و كسب و كار پول و تجارتست
از بهر ما خدا آن را نيافريد
شغل معلمي ست چون شغل انبيا
اين شغل را چرا حرمت نمي نهيد؟
با فكر درس، روز، با شعر، شب، گذشت
هر شعر شد تمام خورشيد بر دميد
با مهر شد شروع با مهر شد تمام
يعني زمهر بود هر گفت و هر شنيد
دور از كلاس و درس دور از هواي عشق
سخت است انتخاب بايست برگزيد
در رهگذار علم فرسود جانمان
هم چشممان ضعيف هم مويمان سپيد
پاي فرار نيست از دست سرنوشت
پس بابت دعا دستي برآوريد
مفهوم ناله نيست گاه گلايه نيست
از چشم خسته بود اشكي اگر چكيد
تعليم و تربيت چون هست عشقمان
از زير بار عشق كي مي توان رهيد؟
ما پيشكسوتيم يعني تمام شد
وين درس آخرست فرصت اگر دهيد |