تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-10-30
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 9آبان ماه 1387


يادي از شهيد محمد حسين فهميده و همه فهميده هايي كه آسماني شدند؛
13 ساله ها چه كردند!

 

* فرحروز صداقت

* نام شهيد حسين فهميده پرآوازه شد، پسر 13 ساله اي كه نارنجك به كمرش بست و زير تانكهاي دشمن رفت تا جلو پيشروي دشمن به خاك ميهن را سد كند.




و او توانست با شهادت خود، دشمن را وادار به عقب نشيني كند.
حسين ازميان خيل عظيم همسالان خودش كه در جبهه بودند، به دشمن فهماند كه 13 ساله ها مي توانند قدرتي غيرقابل تصور و شايد ماورايي داشته باشند!
* بهنام محمدي هم يك نوجوان 13 ساله خرمشهري بود. او در كنار شهيد جهان آرا و همپاي او در مقاومت خرمشهر استقامت كرد. بهنام در كوچه پسكوچه هاي شهرش «خرمشهر» آن قدر جنگيد تا به شهادت رسيد.
* در دوران 8 سال دفاع مقدس آن قدر نوجوانهاي  13-14 ساله به جبهه ها سرازير شدند كه فرماند هان ماندند با آنها چه كنند! براي باز گرداندن آنها هر تدبيري انديشيدند ، اما حريف نشدند ... و سرانجام باور كردند كه جبهه اسلام با حضور گرم و عاشقانه آنها پيروز خواهد شد.
* قبل از جنگ، در 13 آبان 1357، با حضور 13 ساله ها در دانشگاه تهران و شهادت آنها به دست رژيم منحوس پهلوي، حركت جديدي آغاز شد و مادران و پدران پشت سر نوجوانانشان به مقابله با ظلم برخاستند و باور كردند 13 ساله هايشان خيلي بزرگند، خيلي بزرگ!






* شهيد فهميده، شهيد غياثوند، شهيد اعتمادي، شهيد عطاران، و هزاران شهيد و اسير 13 ساله، از همان روز كه امام خميني(ره) فرمودند: «بايد از ميهن خود دفاع كنيد» ايستادند و بزرگ شدند. هيچ كس باور نمي كرد 13 ساله ها هم بتوانند جنگ كنند، شجاع باشند و نترسند. اما آنها با حضورشان تصاويري به يادماندني را بر صفحه تاريخ كشورمان قلم زدند.
* فهميده دوازده ساله به عشق امام(ره) خود را به كردستان مي رساند، ولي به دليل كمي سن، مسؤولان او را برمي گردانند و در صدد برمي آيند در حضور مادرش تعهد بگيرند كه ديگر از شهرستان كرج خارج نشود! ولي او رضايتنامه نمي دهد و به آنها مي گويد كه خودتان را زحمت ندهيد، اگر امام(ره) بگويد، به هر كجا باشد، آماده رفتن هستم. من بايد به مملكتم خدمت كنم. اين نوجوان 12 ساله مي گويد من تعهدنامه نمي نويسم و اگر بنويسم، حرفي دروغ زده ام!
حتي با تهديد هم حاضر نمي شود تعهد بدهد و سر انجام تنها از مادرش امضاء مي گيرند.
* در همان روزهاي نخست جنگ تحميلي «محمد حسين» تصميم مي گيرد به جبهه برود و با متجاوزان بعثي بجنگد. يك روز به بهانه خريد نان از منزل خارج مي شود، مبلغ 50 تومان به دوستش مي دهد و از او مي خواهد نان بخرد و به منزل آنها ببرد. او از دوستش مي خواهد سه روز بعد پيغام او را به خانواده اش بدهد و دوست او يكي، دو روز بعد خبر را مي دهد: «من رفتم جبهه، نگران نباشيد!»
در تهران پاسداران سعي مي كنند او را از رفتن به جبهه منصرف كنند، اما همچنان در عزم خود راسخ است و سرانجام هم خودش را به شهرهاي جنوب كشور مي رساند.
آن جا هر چه تلاش مي كند همراه گروه يا دسته اي كه عازم خطوط مقدم جبهه هستند برود، موفق نمي شود، تا اينكه با گروهي از دانشجويان دانشكده افسري برخورد مي كند و از فرمانده آنان مي خواهد وي را ببرند.
فرمانده امتناع مي كند، اما شهيد فهميده متقاعدش مي كند او را با خودشان به خرمشهر ببرند و يك هفته مهلت دهند، اگر استعداد و قابليت خود را در كارها نشان داد، اجازه دهند بماند!
* حسين براي اثبات لياقت خود كارهاي بسيار زيادي انجام داد، از جمله يك بار به تنهايي به ميان عراقي ها مي رود و لباس و اسلحه اي از عراقي ها به غنيمت مي گيرد و در هيأت يك عراقي به نيروهاي خودي نزديك مي شود، به طوري كه رزمندگان مي بينند يك عراقي كوچك به طرف آنها مي آيد! وقتي نزديك مي شود، مي بينند حسين است! سرانجام به او اجازه ماندن مي دهند.
* هشتم آبان ماه سال 1359 در خرمشهر آنچه به گوش مي رسد، صداي تير و توپ و موسيقي گوشخراش حركت تانكهاست. خانه ها ويران شده و شهر تقريباً به اشغال مزدوران بعثي درآمده است. سپاه زرهي دشمن فاتحانه و با غرور تمام، خانه به خانه، خيابان به خيابان و محله به محله، شهر را طي مي كنند. حلقه محاصره تنگ تر و تنگ تر مي شود. حسين در كنار همسنگرش محمدرضا شمس مي جنگند. محمدرضا زخمي مي شود و حسين با سختي زياد، او را به پشت خط مي رساند و به سنگر خود باز مي گردد و مي بيند كه تانكهاي عراقي به طرف رزمندگان هجوم آورده و در صدد محاصره هستند. يك لحظه ذهنش جرقه اي مي زند.
تنها سلاح او چند عدد نارنجك است.
بايد رزمندگان و شهر را نجات دهد! بي ترديد نارنجك ها را به كمرش مي بندد و در دستش مي گيرد و كمين كرده و به طرف تانكها حركت مي كند. تيري به پاي او مي خورد، اما زخم گلوله هم نمي تواند مانع حركتش شود. بدون هيچ ترديدي پيش مي رود و از لابه لاي امواج تير كه از هر سو به طرف او مي آيد، خود را به تانك پيشرو مي رساند.
تانك منفجر و محمد حسين تكه تكه مي شود. تانكهاي عراقي باترس عقب نشيني مي كنند. و حلقه محاصره شكسته مي شود. نيروهاي كمكي از راه مي رسند و رزمندگان نجات پيدا مي كنند و آن قسمت از شهر از وجود متجاوزان بعثي پاك سازي مي شود.
* همان روز خبر در شبكه هاي خبري جهان مثل بمب منفجر مي شود. صداي جمهوري اسلامي ايران برنامه هاي خود را قطع و خبر شهادت نوجوان 13 ساله را پخش مي كند. مادر حسين ساعت 9 شب وقتي خبر را از راديو مي شنود، مي گويد: «اين حسين پسر من بوده، به خدا حسين بوده!»
خبر به امام امت هم مي رسد و ايشان در پيامي جملات معروف خود را پيرامون شهادت اين نوجوان مي فرمايند: «رهبر ما آن طفل سيزده ساله اي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم كرد و خود نيز شربت شهادت نوشيد».
* با اين پيام، حسين و فداكاري و شجاعت همه 13 ساله هاي نوجوان جاودانه مي شود و با پيروزي جنگ، همه به اين باور مي رسند كه فهميده هاي 13 ساله، هم خوب مي فهمند و هم خوب عمل مي كنند.
* تا بعد از جنگ، 13 ساله ها غوغا مي كنند. در المپياد رياضي فيزيك، شيمي و ... ! صحنه هاي علمي جهان را آوازه 13 ساله هاي ايران پرمي كند.
در ميدان اختراعات و اكتشافات هم مي درخشند. ابداعات 13 ساله هاي ايراني به قدري بديع است كه دشمنان براي گرفتن و به عبارتي براي دزديدن آنها، مسابقه مي دهند و براي گرفتن آنها از هزار دوز و كلك و تبليغات و شانتاژهاي رسانه اي استفاده مي كنند، غافل از اين كه 13 ساله ها خود را باور دارند و سخت براي دفاع از كشورشان ايستاده اند!
* روايتگر دفاع مقدس، حميد داوود آبادي، كه خود نيز از 15 سالگي در جبهه ها بوده است، درباره حضور افراد كم سن و سال در جبهه مي گويد: در ايران همه افراد از هر سني به جبهه مي رفتند.
اوايل زير 16 سال را به جبهه راه نمي دادند، اما نتوانستند جلو حضور بچه هاي كم سن و سال را بگيرند، چون با هزار تدبير و نقشه وارد جبهه مي شدند.
اين نويسنده دفاع مقدس مي گويد: نوجوان 13 ساله اگر از سر جوزدگي به جبهه مي آمد، با يك صداي گلوله يا خمپاره پشيمان مي شد و به خانه بر مي گشت! هيچ كس نه آنها را تهديد كرده بود و نه از سر خوردگي به سوي جبهه روانه مي شدند. اين نوجوانان بمبارانهاي شيميايي و خوشه اي را به جان مي خريدند و زخمي مي شدند و دوباره به جبهه بر مي گشتند.
*مربي تيم ملي نوجوانان هم پس از پيروزي و بازگشت به ايران از خانواده هاي بازيكنان تشكر مي كند كه چنين جوانان باغيرتي را پرورش داده اند.
جواناني كه مانند حسين فهميده، نه به اندازه و ارزش حركت آن شهيد بزرگوار، براي موفقيت تيم ملي و سرافرازي پرچم پرافتخار جمهوري اسلامي ايران در ميدان سخت، از جان مايه گذاشتند و با غيرت مثال زدني خود، زمينه خوشحالي مردم ايران را فراهم كردند.

  


مواظب خودت باش!

 

* جبهه يا مدرسه
بعضي ها خنديدند: - داري مي ري جبهه يا مدرسه؟ اين همه كيف و كتاب با خودت مي بري؟




- مي خواهم هم درس بخونم و هم بجنگم... اشكالي داره؟
شنيده بود كم سن و سالها را برمي گردانند؛ آهسته كتابهايش را از ساك درآورد و زيرش گذاشت و روي صندلي نشست. مسؤول اعزام نگاهش كرد. اتوبوس حركت كرد؛ عده اي از كم سن و سالها را پياده كرده بودند. آهسته كتاب را از زيرش برداشت هنوز نمي دانست مسؤول اعزام چرا پياده اش نكرده بود.

* سرويس مدرسه
اتوبوس را گذاشته بودند روي سرشان؛ هنوز بچه بودند و پر جنب و جوش. تو نگاه اول شايد خيال مي كردي سرويس مدرسه است. بيشتر از 14، 15 سال نداشتند. رسيدند به پادگان دزفول؛ اين قدر توي راه خوش گذشته بود كه اصلاً متوجه طولاني بودن راه نشده بودند.

* فرار از مدرسه
مسؤول واحد نمراتش را نگاه كرد. آقا اين بچه داره كلك مي زنه! مگه ممكنه اين طور دانش آموزي رو اخراج كنند؟ همه نمراتش بالاي هفده است. حتماً از مدرسه فرار كرده! به زحمت آنها را راضي كرد. لحظه آخر پدرش مانع اعزامش شد، هنوز كوچك بود.

* لباس كوچك
با نخ و سوزن لباسهايش را دوخت و كوچك كرد. صبح بچه ها با تعجب نگاهش كردند. چطور شده كه لباس تو اندازه است اما لباسهاي ما اين قدر بزرگه؟ با خنده گفت: «از شوق خوابم نمي برد. ديشب وقتي شما خوابيديد، اونها رو كوچك كردم».
* محصل نيستم
آقا من محصل نيستم چرا باور نمي كنيد؟ من بايد ثبت نام كنم، بايد برم جبهه، من كه مدرسه نمي رم! باور كنيد من محصل نيستم آخه چرا منو ثبت نام نمي كنيد؟ كتابها كه از زير لباسش بيرون ريخت، نمي دانست چه بگويد! مي خواهم برم جنگ.
سوار اتوبوس شد. پدر با عصبانيت صدا زد: - حسن بيا پايين! نمي آم!
- حسن بيا پايين. - نمي آم. مي خوام برم جنگ!
-بهت مي گم بيا پايين. -... جوابي نداد. به پدر نگاه كرد و پدر هم به او. پس مواظب خودت باش. خدا پشت و پناهت! بغض پسر شكست!

* معلم بچه ها
برادر كوچك دانش آموز بود و برادر بزرگ معلم. برادر كوچك كه شهيد شد، برادر بزرگ به فكر رفتن افتاد. گفتم:« زحمت شما توي مدرسه و تربيت بچه ها كمتر از جنگ نيست! گفت: « تا امروز اين كارو من كردم، از اين به بعد ديگه نوبت ديگرانه»

* لباس نظامي
همه لباس نظامي داشتند، جز او. قاچاقي آمده بود. مسؤول تداركات برايش لباس نظامي آورد. نيم متر از پايين شلوار را تا كرده بود. لباس به تنش گريه مي كرد.

* نامه به بابا
نامه را داد دست خواهرش. - اينو عصر كه شد، بده به بابا.
پدر نامه را باز و شروع به خواندن كرد: « باباي خوبم سلام! اعزاممان نمي كردند، ما هم تصميم گرفتيم خودمان برويم. خيلي وقت بود پولهايمان را پس انداز كرده بوديم. حلالم كنيد. پسر كوچك شما»!

* پدر و پسر
قرار شد يكي از آنها اعزام شود. پسر گفت: « شما ديگه پير شديد، بگذاريد من برم. من جوونم و قدرت بيشتري دارم». پدر جواب داد: « با هم بريم تا نشونت بدم پيرمرد كيه. تو تجربه نداري جوان! دود از كنده بلند مي شه هر دو با هم سوار اتوبوس شدند »

*بچه كيه؟
با عصبانيت فرياد زدم: - اين بچه رو كي آورده اين جا؟ مرد ميان سالي براي و ساطت آمد: - برش نگردونيد. اين بچه حالا كه اومده، من خودم ازش مراقبت مي كنم: گفتم « نمي شه پدر جان! اين بچه فردا پدر و مادرش مشكل درست مي كنند. اگر اين بچه شهيد بشه، مردم بدبين مي شن». گفت: « پدر اين بچه منم! خواهش مي كنم بگذاريد بمونه. 13 سالشه اما به اندازه يه مرد 50 ساله قدرت داره!»

*آينده ساز
به مسؤول اعزام گفت: « مي خوام برم جبهه» پرسيد: «شما محصليد؟» گفت: «بله!» بلند شد و صورتش را بوسيد -من به جاي تو مي جنگم تو درسهايت را بخوان كه آينده ساز انقلابي، بايد مراقب انقلاب باشي تا به دست دشمن نيفتد.

* اصل شناسنامه
با دايي اش رفت براي ثبت نام. دايي را ثبت نام كردند اما او را نه. از روي شناسنامه فتوكپي گرفت. خوشحال بود. خيال مي كرد اگر فتوكپي را دست كاري و دوباره از رويش فتوكپي كند، اعزامش مي كنند. اصل شناسنامه را خواستند.

* فلفل ريز
پدرش بالاي سرش بود. قول داده بود مواظبش باشد، والا اجازه نمي دادم يك بچه 13 ساله آن جا بماند. عازم «ام الطويل» بوديم، با نگراني به قامت كوچكش نگاه كردم. -فكر نمي كنم روحيه شلمچه و اين حرفها رو داشته باشي! خنده زيركانه اي تحويلم داد و گفت:« فلفل نبين چه ريزه، بشكن ببين چه تيزه!

  


نگاهي به كتاب «نخلهاي سرخ» به اهتمام كامران شرفشاهي؛ ياران به آفتاب رسيدند...

 

*عباسعلي سپاهي يونسي
"نخلهاي سرخ" ارجاعي مستقيم است به جنگ.




به بمباران خانه ها و درختهايي كه از نوازش تكه هاي داغ و خانمان برانداز تركش خمپاره هاي كوچك و بزرگ بي نصيب نماندند!
"نخلهاي سرخ" رفتن به روزهاي دفاع مقدس است و قدم زدن در كلماتي است كه دست به دست هم داده اند و شعر شده اند، شعرهايي كه مي خواهد مظلوميت و بزرگي يك ملت را ثبت كند و به راستي كه كلمه هرچه گزيده و هرچه با وسواس انتخاب شود، كوچك تر از آن است كه جنگ با تمام ويرانيها و اسارتهايش را آن گونه كه بايسته است، تصوير كند.
اما اين دليل نمي شود كه از جنگ نگوييم و از آن سالها؛ از آن سالهايي كه دشمن آمده بود تا در خاك ما قدم بزند و خوش باشد و چه خيال باطلي، مگر مي شود؟ دشمن فراموش كرده بود.
ما همسايه هاي "البرز" و "دماونديم" و پا برجا و استواريم. "نخلهاي سرخ " عنوان آخرين كتاب كامران شرفشاهي است كه گزيده اشعار شاعران معاصر درباره حماسه خرمشهر است. شرفشاهي كه خود از شاعران معاصر است، در اين كتاب به جمع آوري اشعاري پرداخته است كه اشتراك همه آنها موضوع حماسه خرمشهراست.
اسارت و آزادسازي خرمشهر، قطعه مهمي از پازل دفاع مقدس ماست. "خرمشهر" 575 روز اسارت را تجربه كرده است؛ 575 روزي كه براي مردم ايران روزهاي كمي نبود و آزادي اش جشن بزرگ همه مردم ايران بود و دور از ذهن نيست كه شعرهاي فراواني درباره اين حادثه مهم سروده شده باشد؛ شعرهايي كه توسط شاعران مختلفي و در قالبهاي گوناگوني سروده شده است.
در جريان اسارت، آزاد سازي و در طول گذشت زمان شاعران فراواني به خرمشهر و آنهايي كه در خرمشهر جنگيدند و به شهادت رسيدند و يا آنان كه كوشيدند تا به خرمشهر كه خونين شهر شده بود اداي دين كنند و درباره خرمشهر شعر سرودند.
شاعراني كه درباره خرمشهر شعر سروده اند، طيف گسترده اي از شاعران ما، از شاعران پيش كسوت گرفته تا شاعران جوان، را شامل مي شود. و همين گوناگوني شاعران باعث مي شود تا آن گونه كه صاحب اثر گفته است: " در بررسي جلوه هاي حماسه خرمشهر مي توان اين رويداد بزرگ را از حيث مضامين به چند گروه تقسيم كرد كه عبارتند از: الف) مضمون مظلوميت خرمشهر ب) مضمون حماسي ج) مضمون نوستالوژيك د) مضمون اعتراض ذ) مضمونهاي ديگر همانند نقش امدادهاي غيبي در پيروزي رزمندگان؛ نكوهش تجاوزگري و خوي سلطه طلبي استكبار جهاني و... " در شعرهاي اين مجموعه، گاه شاعر به طور مستقيم از خرمشهر سخن مي گويد و اين شهر را مورد خطاب قرار مي دهد و گاه شاعر به طور غير مستقيم از خرمشهر مي گويد.
آن گاه كه شاعر براي بهروز مرادي، نوجوان شجاعي كه تا توانست با همرزمانش در مقابل متجاوزين ايستاد، سخن مي گويد، او از كسي سخن مي گويد كه از دل و جان جنگيد تا خرمشهر به دست دشمن نيفتد و يا آن گاه كه پرويز بيگي حبيب آبادي غزل "غريبانه " اش را مي سرايد، بازهم از خرمشهر سخن مي گويد و از همه آنهايي كه براي ماندن و آزاد سازي خرمشهر جنگيدند؛ اما مجالي نماند تا بمانند و نمازگزاران مسجد جامع خرمشهر باشند؛ پس شاعر پس از ديدن خرمشهر آزاد شده از دست متجاوزان، در بارشي از باران كلمات با اندوهي در هم تنيده با شادي مي سرايد:
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
اما آنچه نبايد فراموش شود، اين نكته است كه با اين كه تاكنون شعرهاي فراواني درباره اين حماسه بزرگ سروده شده، هنوز تعداد اشعاري كه بتوان بر آنها عنوان شعر "قوي" را گذاشت، كم است و هنوز شعر با همه بزرگي اش نتوانسته آن حماسه بزرگ را آن گونه كه بايسته و شايسته است، تصوير كند. "نخلهاي سرخ" كه در شمارگان 3 هزار نسخه امسال به چاپ رسيده است، توسط نشر شهر وابسته به سازمان ميراث فرهنگي هنري شهرداري تهران و با همراهي فرهنگسراي بهمن به دوستداران شعر پيشكش شده است.

  


براي حسين فهميده ؛ « تانك، تو »

 

* عباسعلي سپاهي يونسي






زود پر زد از مسير تانك
پروانه
ناگهان لرزيد
يك عروسك
باغچه
خانه
خشك شد لبخند بر لب ها
تو ولي اصلاً نترسيدي
يادت آمد
گريه و اندوه و ويراني است
روزها
شب ها
تانك مي آمد
با خيالي بد براي كشورت
ايران
تانك مي آمد
با خودت گفتي:
تانك يعني،
رفتن سرسبزي از گل ها
باز هم ويراني اين جاده ها
پل ها
مرگ مادرها
برادرها
چكه چكه
اشك خواهرها
لحظه ها چون باد مي رفتند
دير مي شد
ناگهان رفتي به سمت تانك
ناگهان تانكي هزاران تكه شد
گنجشك بالي زد
تانك هاي ديگر دشمن
فراري
تو ولي رفتي به سمت آسمان ها
آن طرف تر روي سنگي
داشت مي خواند از تو آوازي
قناري

  


سخنگوي شوراي شهر تهران در جمع خبرنگاران:طرح ساماندهي مزار شهدا قانوني است

 

سخنگوي شوراي شهر تهران در پاسخ به اعتراض برخي دانشجويان و خانواده هاي شهدا در مورد طرح ساماندهي مزار شهدا گفت: متهم كردن شهرداري و بهشت زهرا به انجام اقدامات خودسرانه و بدون هماهنگي اصلاً منصفانه نيست.
به گزارش مهر، خسرو دانشجو در پايان جلسه شوراي شهر تهران در پاسخ به سؤال خبرنگاران در مورد اعتراضهاي صورت گرفته به طرح ساماندهي گلزار شهدا، اظهارداشت: اين طرح يك پروژه مصوب بوده كه مراحل قانوني خود را طي كرده و بودجه مشخصي را نيز به خود اختصاص داده است.وي افزود: شوراي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت كه با عضويت شهرداري، بنياد شهيد و امور ايثارگران، سازمان بهشت زهرا و وزارت مسكن شكل گرفته طرح ساماندهي و بازسازي قبور شهدا در حال انجام است.
دانشجو با بيان اينكه اعتراضات فعلي در مورد سنگ فرش و جدول بندي ضلع جنوب قطعه 40 است خاطرنشان كرد: اين عمليات با حضور شهردار و رئيس بنياد شهيد كلنگ زني شده و بنابراين جاي هيچ گونه اعتراضي نيست.
سخنگوي شوراي شهر تهران طرح برخي اعتراضات در مورد ساماندهي گلزار شهدا را قابل پيش بيني عنوان كرد و با اشاره به اينكه در فرهنگ حال حاضر جامعه، شهدا جايگاه خاصي دارد افزود: حساسيت برخي از افراد و خانواده هاي شهدا در اين مورد قابل درك است، اما اينكه شهرداري و سازمان بهشت زهرا بدون هماهنگي كار كرده باشند اتهام كاملاً نادرستي است.
دانشجو با تأكيد بر اينكه بنياد شهيد و صاحبنظران در اين عرصه در تمام كار حضور داشتند و اعمال نظر كرده اند گفت: شهرداري هيچ اقدامي را بدون هماهنگي با بنياد شهيد امور ايثارگران انجام نداده است.به گفته وي در حالي بعضي افراد معترضند كه شهرداري و بهشت زهرا بدون هماهنگي اقدامات خود را انجام داده اند كه اين اصلاً منصفانه نيست چرا كه هماهنگيهاي لازم طي چند سال گذشته در اين مورد صورت گرفته است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com