|
*عاطفه رنگ آميز طوسي
شنبه: هميشه صبح شنبه كه از راه مي رسد، پرت مي شوي ميان انبوهي از كار و مشغله و روزمرگي هايي كه تمامي ندارند. كمتر

فرصت مي شود چشمت دنبال رديف بچه گنجشكهايي باشد كه كاري به كار زندگي آدمها ندارند و اگر آسمان به زمين بيايد هم لحن جيك جيكشان عوض نمي شود. خسته از روز به خانه بر مي گردي، با فهرستي از كارهاي انجام نشده و قرارهايي كه چسبانده اي به پيشاني آينه قدي اتاقت تا فراموششان نكني. تازه ليست كم و كسري هاي خانه هم روي در يخچال خيره خيره نگاهت مي كند.
دلت يك لحظه فردي يك ساعته خصوصي مي خواهد. اما زندگي مثل زنگي كه اتصالي پيدا كرده باشد، يكسره مي زند و صداي بلندش نمي گذارد خيلي صداهاي ديگر را كه نشنيده شدنشان دليل بر نبودنشان نيست، بشنوي!
يكشنبه: يكشنبه ادامه همان شنبه است كه رنگ پيراهنش عوض شده با اين حال هفته هميشه 7 روز است و قرار نيست لحن گنجشكها عوض شود! اتوبوس پر از صورتهايي است كه اگر يك لحظه اتصالي زنگ قطع شود معلوم نيست هر يك به كدام سو خواهند رفت. دنبال يك لحظه فردي، لحظه اي كه با هيچ كس دلت نمي آيد تقسيمش كني!
دوشنبه: روزنامه ها مدام از جنگها مي نويسند. از سناتورها و آدمهايي كه فكر مي كنند عقلشان، قدرتشان، رياستشان مي تواند دنيا را چپه رو كند و خلق خدا را مطيع و فرمانبر. تلويزيون هم عكس همين آدمها را نشان مي دهد. تلويزيون آمريكا را نشان مي دهد و موشكهايي كه اسباب بازي نيستند. موشكهايي كه واقعيت بازيهاي بچه هاي افغانستان و عراقند.
تلويزيون فيلم نشان مي دهد و يك نفر در اخبار شبانگاهي آرزو مي كند مردم شب خوبي داشته باشند و بعد كنار نقشه جغرافي كسي مي ايستد و نشان مي دهد كه كجا فردا باران مي آيد و كجا آفتاب مهربان تا غروب با مردم خواهد بود. اما مگر يك لحظه فردي چقدر بزرگ است كه توي اين همه ازدحام جا نمي شود؟
سه شنبه: روزنامه ها حرفهاي ديروز را امروز هم نوشته اند، اما عكس چراغاني ها و دسته گلها را هم عكاس هايي خوش ذوق (شايد در لحظه اي كاملاً فردي) گرفته اند. و من احساس مي كنم اتفاقهايي هم هستند كه هنوز استطاعت خوب بودن و منحصر به فرد بودن را داشته باشند.
چهارشنبه: مشهدي هم كه نباشي، يك روز را به ياد داري. در پايتخت و اتوبانهاي بي پايانش كه باشي دلت پر پر مي زند براي چراغاني هايي كه از توي روزنامه و پشت شيشه تلويزيون هم قشنگند و دلربا. ما ايراني ها همه يك لحظه فردي مشترك داريم بي آنكه اين اشتراك از طعم آرامش و لذت يك نفره مان كم كند. ما اصلاً متوجه اين اشتراك نامحسوس نمي شويم. لحظه اي كه اتصالي زنگ خيلي كوتاه و به احترام به دنيا آمدن بزرگترين جلوه مهرباني و سخاوت بشري ممكن قطع مي شود و لبهايمان آرام تكان مي خورند و بي اختيار مي گوييم «السلام عليك يا علي بن موسي الرضا»
پنج شنبه: براي همه كارت دعوت فرستاده شده حتي آنها كه نمي توانند بيايند.توي همه كارتها بال كبوتر هست. آينه كاري هست. صحن دلگشاي آزادي هست. پاكت را كه باز كني آسمان نوراني تر از هر زماني سر مي خورد روي پلكهايت. تلويزيون گلدسته هاي خوشبخت را نشان مي دهد و صداهاي اضافي محو شده اند، آنقدر كه صداي ملكوتي نقاره خانه را مي شنوي. يكي از همان زيباترين صداها كه نشنيده شدنش دليل بر نبودنش، نبوده و نيست و نخواهد بود. از شنبه جدا شده اي، مثل گلي كه از دست گلفروش سر چهارراهي شلوغ جدا مي شود توي دستهاي امني آرام مي گيري كه مي بردت تا لبه حوضي كه فواره هايش به تك تك قدمهايي كه از راه رسيده اند، تعظيم مي كنند. يكشنبه را با پيراهن خاكستري اش در خانه جا گذاشته اي و آمده اي به يك ميهماني بي نظير. اگر از بالاي سي و سه پل رد مي شوي و قلبت به ميهماني آمده بي آنكه تو بليت اصفهان- مشهد گرفته باشي، تعجب نكن. اگر قدمهايت روي ماسه هاي خزر گيج مي خورند و كفشهايت توي كفشداري صحن انقلاب جفت شده اند تعجب نكن. نه! اصلاً تعجب نكن اگر رئيست مرخصي نمي دهد و تو در مسافرخانه اي نزديك حرم با خانواده ات وضو گرفته ايد كه مشرف شويد پابوس آقا! 10 روز است كه عيد آمده است. 10 روز است كه كريمه اي بزرگ و كريمي بزرگوار همه را به باشكوه ترين جشنها دعوت كرده اند. حتي تويي كه نمي تواني بيايي، 10 روز است كه عيد است صبح و ظهر و غروب و شب چراغاني است. اگر اين هفته هاي ملال آور اين شنبه ها و يكشنبه ها و دوشنبه ها و سه شنبه ها و چهارشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه هاي رسمي و اتو كشيده نبودند، اگر روزها و روزمرگي ها مهربان تر بودند حتماً زودتر بوي آمدن اين عيد، اين تولدهاي روشن را حس مي كردي.
جمعه: نسيم خنك پاييز دكمه هاي پيراهنت را جدي نمي گيرد. قرار است سرماي لطيفي سلولهاي خسته ات را نوازش كند، قرار است تازه شوي. قرار است شنبه كه مي آيد تو تنها نباشي ميان آن همه دغدغه. قرار است آشنايي كه بين غريبه ها نشاني اش را فراموش كرده بودي، تو را در كنجي از خانه بزرگ و باشكوهش پناه دهد. همان كسي كه در روز تولدش اوست كه به همه ميهمان ها كادو مي دهد! تا به حال در چنين جشن تولد متفاوتي ميهمان بوده اي؟! لحن گنجشكها عوض شده است، مي شنوي چه آواز شادي را يك صدا مي خوانند؟
* يك روز بي نام، خارج از هفته هاي تقويم!
امروز نه شنبه است و نه چهارشنبه و نه جمعه و... امروز اسم ندارد. يك روز بي مكان و بي زمان است. اينجا كه هستي، نه دلت شور ساعت را مي زند، نه كاري به كار تقويم داري. سرت را بگذار روي مشبكهاي پنجره اي كه بوي عود و گل شب بو مي دهد و نم اشك مردمي كه از دور و نزديك آمده اند.
مي خواهي دعا كن، مي خواهي چيزي نگو. اصلاً اگر دلت خواست چشمهايت را ببند و بي وزني ات را احساس كن. بعد بيا از سقاخانه با كاسه هاي طلايي كوچك آب بخور. نفست را حبس نكن و لذت ببر از اينكه هيچ كس حواسش به تو نيست. هر كسي خلوتي دارد با خودش و تلفنت را خاموش كن و پيام هيچ كسي را نخوان. در و ديوار با تو حرف دارند. كبوترها در بال بال زدنشان پيامي روشن تر دارند. مي شنوي اين سكوت و صدا را؟ تماشا كن چقدر كلاه افتاده از سر آدمهايي كه سر بلند كرده اند تا چهچهه نور را بالاي گلدسته ها و گنبد ببينند. تو مگر دلت نور نمي خواهد؟ چشمهايت را بياور، چشمهايت را بفرست. به رايگان نور مي فروشند اينجا. كارت دعوت فرستاده اند آهوها به پناهگاه بيايند. بيا... |