صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-11-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 29آبان ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ درد سر مگس كوچولو

 

امير پورحسين

مگس كوچولو توي سرزمين مگس ها در كنار خانواده اش زندگي مي كرد. آنجا مگس هاي زيادي زندگي مي كردند. حتماً مي پرسيد



سرزمين مگس ها كجاست؟ خوب اين يك راز است و مگس ها هيچ وقت رازهايشان را به ديگران نمي گويند.
خانواده مگس كوچولو هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شدند صبحانه مي خوردند و بعد پر مي زدند و به سرزمين آدمها مي رفتند تا هم خوراكي هاي خوشمزه پيدا كنند و هم يك كمي بگردند و تفريح كنند. اما مگس قصه ما چون هنوز خيلي كوچك بود بايد توي خانه مي ماند. مامان مگس مي گفت: عزيزم تو هنوز خيلي كوچولو هستي و رفتن به سرزمين آدمها برايت خطرناك است. ممكن است آدم ها با مگس كش توي سرت بكوبند و يا با اسپري مگس كش تو رو بكشند. ما كه بزرگتريم بلديم چطوري خودمان را نجات دهيم، اما تو حتماً گرفتار مي شي تازه اگر جانت را از دست ندهي ممكن است يك پا يا بالت كنده شود. مگس كوچولو از حرفهاي مامان مگس خوشش نمي آمد و دوست داشت به جاي ماندن توي خانه و گوش كردن به قصه هاي تكراري مادربزرگ با خواهر و برادر ش به سرزمين آدمها برود. خواهر و برادر مگس كوچولو چيزهاي زيادي از آنجا تعريف مي كردند. سرانجام يك روز بعد از اينكه همه خانواده صبحانه خوردند و به سرزمين آدمها پرواز كردند مگس كوچولو حواس مادر بزرگ را پرت كرد و يواشكي فرار كرد. او يك تكه شيريني خرد شده برداشت و توي جيبش گذاشت و راه افتاد. همين كه پاي مگس كوچولو به سرزمين آدمها رسيد حسابي ترسيد، چون تا آن وقت آن همه آدم گنده و عصباني نديده بود.
همين كه مگس كوچولو به يك آدم نزديك مي شد آدم عصباني شروع مي كرد به كيش كردن او و هي دستش را توي هوا تكان مي داد. مگس كوچولو آهسته پر زد و رفت توي يك خانه بزرگ. دهان مگس كوچولو از تعجب باز مانده بود. واي! چه خانه بزرگي! چه صندلي هاي گنده اي! مگس كوچولو پريد و روي يك ميز نشست. روي ميز يك استكان بزرگ پر از چاي شيرين بود. انگار صاحب خانه فراموش كرده بود چاي شيرين صبحانه اش را بخورد. مگس كوچولو آب دهانش را قورت داد و بعد پريد و رفت لبه استكان نشست. اما چشمتان روز بد نبيند همين كه مي خواست خم شود و چند قلپ چاي شيرين بخورد پايش ليز خورد و افتاد توي استكان. مگس كوچولو بي چاره كه شنا بلد نبود شروع كرد به داد و فرياد كردن و بالا و پايين رفتن توي آب. در همين موقع خواهر و برادر مگس كوچولو كه اتفاقاً همان دور و برها مي چرخيدند صداي او را شنيدند. خواهر مگس كوچولو گفت: چه صداي آشنايي! برادر مگس كوچولو گفت: انگار مگس كوچولو داد مي زند و بعد هر دو تايي با عجله خودشان را به استكان چاي رساندند. در همين موقع سر و كله صاحب خانه هم پيدا شد. واي اگر او مگس كوچولو را توي استكان مي ديد حتماً با يك مگس كش لهش مي كرد! خواهر و برادر مگس كوچولو با عجله لبه استكان نشستند و دست هاي شان را دراز كردند تا مگس كوچولو را نجات بدهند. صداي قدم هاي صاحب خانه نزديكتر مي شد. مگس كوچولو كه يك عالمه چاي شيرين خورده بود ديگر نمي توانست نفس بكشد، اما با ديدن صاحب خانه حسابي ترسيد و شروع كرد به دست و پا زدن توي چاي.
بالاخره برادر تپل مگس كوچولو موفق شد دست او را بگيرد و يك،دو، سه.. او را از توي چاي بيرون كشيدند و تالاپ سه تايي روي ميز افتادند. در همين موقع دست صاحب خانه جلو آمد و استكان چاي را از روي ميز برداشت. صاحب خانه با صداي بلند و وحشتناكش گفت: ديدي، چاي شيرينم را فراموش كرده بودم و بعد با چند تا هورت بزرگ چاي را تا ته خورد و ليوان را روي ميز گذاشت و راهش را كشيد و رفت. مگس كوچولو و خواهر و برادرش نفس راحتي كشيدند و بعد از اينكه پرهاي مگس كوچولو خشك شد به سرزمين مگس ها بر گشتند. مگس كوچولو هم كه حالا فهميده بود بايد به حرف بزرگترها گوش كند تصميم گرفت ديگر بي اجازه از سرزمين مگس ها بيرون نرود.

  


خبر خبر خبردار

 

طوطي باهوش
يك طوطي سخنگوي باهوش جان يك دختربچه دو ساله را نجات داد.




وقتي پرستار بچه در حال شستن لباسهاي كثيف بود، اين بچه بازيگوش دو ساله خودش را به بالكن رساند و مي خواست از بالاي آن بپرد. واي چه كار خطرناكي! اما همين كه بچه بازيگوش به بالكن رسيد طوطي خانه كه يك طوطي زيباي پر حرف و دوست داشتني بود شروع به سر و صدا كرد. طوطي كه فهميده بود دختر بچه ممكن است از بالكن پايين بيفتد شروع كرد به جيغ زدن و پشت سر هم مي گفت: بچه، بچه ... پرستار با شنيدن سر و صداي طوطي روي بالكن آمد و قبل از اينكه بچه از روي بالكن پايين بيفتد او را گرفت و بدين ترتيب طوطي سخنگوي باهوش جان بچه دوساله صاحبش را نجات داد.

فايده چاقي
حتماً شما هم درباره ضررهاي چاقي زيادي شنيده ايد، اما در جهان افرادي هم زندگي مي كنند كه چاق بودن به درد آنها خورده است، مثلاً در كانادا مسؤولان يك زندان يكي از زندانيان خود را به خاطر چاقي زياد از زندان آزاد كردند.
آنها وقتي "مايكل لاپوينت" را به خاطر حمل مواد مخدر دستگير كردند او 250 كيلو وزن داشت، اما درزندان روز به روز چاق و چاق تر شد تا سرانجام تصميم گرفتند او را آزاد كنند. آنها درباره كار خود گفتند، او هر روز چاق تر مي شود و هيچ صندلي نمي تواند وزن او را تحمل كند و وقتي روي تختش مي خوابد بدن او از تخت بيرون مي زند. اين زنداني بعد از اين كه از زندان آزاد شد، گفت: خوشحالم كه حالا مي توانم در جاي راحتي بخوابم.البته اميدواريم اين زنداني از اينكه كار خلافي انجام داده است پشيمان شده باشد.


نامه آقاي دزد
بعضي وقتها آدمها اشتباهاتي مي كنند كه بعد از انجام آن پشيمان مي شوند. مثلا در انگلستان در يكي از روزها نامه اي به يك مغازه دار رسيد كه از طرف يك دزد نوشته شده بود. آقاي دزد در نامه خود نوشته بود من هفت سال قبل كه معتاد بودم در يكي از شبها كه از كنار مغازه شما مي گذشتم شيشه آن را شكستم و از مغازه شما 400 بسته سيگار دزديدم، اما حالا كه اعتياد را ترك كرده ام و زندگي درستي را انتخاب كردم از كار خودم پشيمانم و از شما معذرت مي خواهم و پول سيگارها را براي شما مي فرستم.
مغازه دار كه از پشيمان شدن آقاي دزد خوشحال شده بود گفت پول سيگارها را به مركز بازپروري معتادان كه كمك مي كنند معتادان اعتياد را ترك كنند هديه مي دهد.
آفرين به اين آقاي دزد كه اعتياد را ترك كرد و از كار بد خود هم پشيمان شده است.

  


فكرهاي عجيب و غريب

 

دنياي بدون خانه!
زهرا مهربان
سالها و قرنهاست آدمهاي روي اين زمين بزرگ در خانه هاي جور واجور زندگي مي كنند. خانه هاي آدمها در كشورهاي مختلف جور واجور است بعضي ها خانه هاي كوچكي دارند، بعضي خانه هاي آنها مثل قصر است و تازه در بعضي جاها آدمها خانه هايي دارند كه با چيزهاي ساده ساخته شده است و خيلي شيك و گران قيمت نيست اما بالاخره الان بيشتر آدمهاي كره زمين در خانه ها زندگي مي كنند، اما تا حالا فكر كرده ايد اگر آدمها ياد نمي گرفتند براي خودشان خانه بسازند چه مشكلاتي پيش مي آمد، فكرش را بكنيد اين همه آدم كه در روي زمين زندگي مي كنند بدون خانه بودند، آن وقت در زمستانها و تابستانها چه قدر سختي مي كشيدند؟ فكرش را بكنيد وقتي برف و باران مي آمد آنها چه كار مي كردند؟ وقتي تابستان داغ از راه مي رسيد آنها چه مي كردند و چگونه خود را از شر گرما نجات مي دادند؟ پس با من موافقيد كه بايد خداي بزرگ را به اين خاطر كه به ما عقل داده تا براي خودمان خانه بسازيم و بتوانيم در خانه هايمان راحت باشيم شكر كنيم.

سفر به فضا




ديشب كه پدرم به خانه آمد براي من يك كتاب قصه آورد. او يك كتاب قصه زيبا براي من خريده بود كه درباره آدمهاي فضايي است. من از خواندن كتاب قصه جديدم خيلي خيلي لذت بردم آن قدر كه از ديشب يك فكر عجيب و غريب به ذهن من رسيده است من با خودم فكر مي كنم چه خوب بود من بتوانم وارد قصه كتابم شوم و با آدمهاي فضايي و سفينه آنها به فضا سفر كنم حتماً آنجا به من خيلي خوش مي گذرد، چون من تا كنون به آنجا نرفته ام حتي معلممان و بابايم هم نرفته است، اما بايد آنجا خيلي جالب باشد امشب مي خواهم زودتر بخوابم شايد در خوابم وارد قصه كتابم شدم و به فضا رفتم.

  


شاعران نوجوان كفشدوزك

 

سلام امام رضا (ع)

بهاره تقوي رمضاني
سلام سلام امام رضا
دوستت دارم خيلي زياد
مي بوسمت از راه دور
با اين نسيم يا اين كه باد

يه روز منم ميام حرم
با مادر و با پدرم
مي خوام واسه كبوترات
يه عالمه دون بخرم

وقتي ميام توي حرم
كتاب دعا بر مي دارم
براي كل بچه ها
آرزوهاي خوب دارم

امام رضا دلم مي خواد
برام دعايي بكني
منم كه بچه توام
بزرگ و دانا من بشم

  


نويسندگان نوجوان كفشدوزك ؛ مريضي آقاي يخچال

 

سپيده سجادي
آن شب وقتي چراغها خاموش شدند ناگهان صداي گريه اي از آشپزخانه بلند شد. آقاي يخچال داشت گريه مي كرد. خانم جارو با صداي نازكش گفت: آخه آقاي يخچال چرا گريه مي كني!؟ مطمئن باش وقتي به تعمير گاه بري سريع خوب مي شوي و برمي گردي



پيش ما. نمكدانها كه مرتب به همديگر مي خوردند و بازي مي كردند و مي خنديدند با هم گفتند: ولي بعضي ها بودن كه رفتن اونجا ولي ديگه بر نگشتن. قابلمه بزرگ روي گاز گفت: ساكت باشيد دخترها ! نمكدون كه نبايد اين قدر بخنده. حداقل يك زبونم لال بگيد. شير آب همان طور كه هي آب دهانش چكه چكه بيرون مي ريخت، گفت: راست مي گين شنيدم اونجا جاي خيلي وحشتناكيه. بعضي وسايل بودن كه رفتن و ديگه بر نگشتن. تازه تعمير هم خيلي درد داره. من كه آخرين باري رو كه آچار رو دور گردنم چرخوندن يادم نمي ره. چقدر درد داشت! اون وقت آدما از آمپول مي ترسن! ظرفهاي كثيف سر اينكه كدام كثيف ترند دعوا مي كردند تا اينكه ظرفي كه از همه بالا تر بود، گفت: مگر مخلوط كن رو يادتون رفته !واي چقدر وحشتناك بود. اول داغ شد و بعد دود كرد. بعد هم سكته موتوري! يكي از رگهاي سيم پيچي اش قطع شده بود. سماور كه اشك توي چشمهايش جمع شده بود، گفت: خدا به روز هيچ كس نياره! در همين موقع يكي از قاشقها در گوش يكي از چنگالها گفت: ولي من شنيدم آقا و خانم خونه مي گفتن مي خوان يه دونه يخچال نو بخرن. از اون گنده هاي دو قلو. چنگال خيلي ناراحت شد و گفت: اميدوارم اشتباه شنيده باشي. در همين موقع سر و كله آقاي صاحب خانه پيدا شد. او با چند نفر ديگر يخچال را بلند كردند و آهسته بردند تا به تعمير گاه ببرند. راستي شما فكر مي كنيد يخچال كوچولوي مريض از تعمير گاه بر مي گردد!؟

  


شعر

 

عباسعلي سپاهي يونسي





بابا خريد ديروز
يك دانه وانت زرد
وقتي به خانه آمد
من را سوار آن كرد

چرخي زديم در شهر
با وانتش دوتايي
افسوس كرد بابا
يك لحظه اشتباهي

مي خواست در بيارد
فندك براي سيگار
با وانتش ولي ا
وكوبيد توي ديوار

با اين كه آن تصادف
زخمي نكرد ما را
قر شد ولي حسابي
ماشين زرد بابا

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com