|
حسن احمدي فر
مي آيي در يكي از همين جمعه ها. حتي شايد همين فردا. دستهايت به دست كارگرها مي ماند و صورتت را سرما و آفتاب سوزانده است.
پدر از قاب عكس بيرون مي دود و سراغ كفشهاي رنگ و رو رفته اش را مي گيرد. مادر از خوابي دير سال برمي خيزد و جورابهاي كهنه اش را آسان مي يابد. پيش از آن كه روزنامه ها از خواب كاغذي شان سر بردارند، ناب ترين خبر صبح جمعه، خبر آمدن توست كه دهان به دهان مي چرخد. مثل بوي گل محمدي در خواب سنگين شهر. ما بيرون مي دويم تا نماز جمعه را به امامت شما اقامه كنيم كه آمده اي تا ديگر براي هميشه ميهمان ما باشي.
حرفهاي تو، حرفهاي غريبي است و صداي تو زنگ همان صدايي را دارد كه هزار هزار سال پيش از اين، در گوش مكه پيچيده بود، از حنجره مردي عرب با دشداشه اي سفيد. كلامت آيه هايي را به ياد مي آورد كه روزي رسولي براي امتش تلاوت كرده بود، رسولي كه مهرباني را به زمين آورد. نامت، اسم اعظمي است كه روزگاري بتهاي بتخانه هاي بزرگ را در هم شكست و آتشكده هاي هزار ساله را به زمهرير بدل كرد.
آخ كه در هتلهاي پنج ستاره جايي براي تو نيست و در خيابانهاي شلوغ كسي نامت را به خاطر نمي آورد.
مي آيي و در خطبه ها، شعارهاي انقلابي مي دهي و از انتقاد روزنامه ها نمي ترسي. مي آيي تا مهر بورزي و عدالت را حاكم كني. همچون پدرت علي(ع) كه شانه هاي ستبرش از بار عدالت رنجور بود. و زمين پنج بهار بيشتر عدالتش را تاب نياورد. مي آيي تا عدالت چراغ هميشگي كوچه هاي تنگ قلبهاي رنجور شود. |