|
باز زده است به سرم و هوايي شده ام. خواب درست و حسابي حال آدم را جا مي آورد. دارم فكر مي كنم من در بچگي هم درست و

حسابي نخوابيده بودم. يادم مي آيد يكي از بزرگترين مشكلات من با پدرم همين دير خوابيدنم بود. اصلاً خواب نداشتم. در شهرستان ما رسم بود كه ظهرها همه مي خوابيدند. همه منظورم قشر زحمتكش كارمند است. پدرم كه از سر كار مي آمد ناهار مي خورديم و مي خوابيديم! خواب چيزي نبود كه من دوستش داشته باشم. آن روز ها من واقعاً پسر بچه فعالي بودم و يا به قول امروزي ها بيش از اندازه فعال بودم يا ديوانه وار فعال بودم!
دوران كودكي روزهاي خوبي است براي ما آدمها تا بتوانيم خودمان را بسازيم.
من در دوران بچگي روزهاي خوب زيادي داشتم. روزهايي كه پدر و مادر نتوانستند با اسامي قلنبه شان خرابش كنند. هر روز از خواب كه بلند مي شدم مي دانستند كه قرار است امروز آتش جديدي به راه بيندازم. البته من براي اين كارها خيلي سوسول بودم و اين را همه بچه هاي محل هزار بار بهم گوشزد كرده بودند، اما من نمي توانستم مثل سرشت خودم زندگي كنم.اما از وقتي بزرگ شدم ديگر فقط اين پدر و مادرم نيستند كه هر روز بهم گوشزد مي كنند. حالا آنها ضربدر هزار شده اند و هر كسي كه رفتار مضحك من را مي بيند به خودش اجازه مي دهد كه مرا نصيحت كند. من اين بزرگواري را در حق همه شان به خرج مي دهم و هيچ ناسزايي بهشان نمي دهم. حقيقتاً گاهي هم در اعتماد به نفسم اين تذكرات پياپي تأثيرگذار بوده، اما نتوانسته رفتارم را عوض كند!
راستش را بخواهيد من خودم هم مأيوس شده ام و ديگر گمان نمي كنم بتوانم خودم را اصلاًح كنم. بعضي وقتها از خودم مي پرسم معناي اصلاًح چيست؟ بله من هم داستان مرد عاقل را شنيده ام. نكته ماجراي من اينجاست كه من اصلاً هيچ وقت مرد عاقلي نبودم! و گمان نمي كنم كه هيچ وقت عاقل بشوم.
من زندگي مضحك خودم را ادامه مي دهم و به همه اين تذكرات خواهم خنديد. زندگي شايد نتيجه نافرماني دو مخلوق عصيانگر بوده و من هميشه مخلوق عصيانگر و نافرمان باقي خواهم ماند!
عليرضا حسيني |