صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
عشقستان
ورزشي
هنري
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-11-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 5آذر ماه 1387


اين همه حرف راست!

 

* زينب حاجي محمد زاده

يادداشت 1 
دلت مي خواهد گريه كني چرا به حرفت گوش ندادند. گاهي اوقات ادب هم چيز خوبي است. رو كه برمي گرداني، صدايشان را مي شنوي كه زير لب مي خندند. شايد به چشمهاي پراشك تو مي خندند. شايد هم خوشحالند كه توانسته اند ناراحتت كنند. توي دلت نقشه خوبي مي كشي تا ادبشان كني.

يادداشت 2 
تو كه چيزي نگفته بودي كه پدر اين طور به تو تذكر داد. فقط به دختر طوبي خانم گفته بودي در اين روزهايي كه اين قدر عمل كردن دماغ مد شده بايد به فكر دماغش باشد. اگر راست گفتن بد است چرا مي گويند بايد راست گفت؟ به نظر تو همه بايد خودشان را براي حقيقت آماده كنند.

يادداشت 3 
لباسهاي خودش كثيف است. موهاي خودش چرب است. هيچكس حق ندارد اين طور غرور فرد ديگري را بشكند. توي دفتر يادداشت با مداد قرمز مي نويسي تا ابد با چنين آدمهاي مغرور، خودخواه و خودبيني صحبت نمي كني.

يادداشت 4
مادر اين روزها مدام تذكر مي دهد. در مورد حرف زدنت. به اداي بقيه را درآوردنت. خوب آقاي مؤدبي زيادي مودب است. تو هم دلت خواست راه رفتن واقعي اش را نشانش دهي. خود آقاي مؤدبي آن قدر كه مادر ناراحت شد، دلخور نشده بود. مادر هم گاهي زيادي نگران مي شود. به خنده آقاي مؤدبي كه فكر مي كني خوشحال هم مي شوي كه آن چيزي را كه تا 60 سالگي كسي جرأت نكرده به او بگويد. سرانجام يكي گفت.

يادداشت 5 
امروز آقاي مؤدبي آمده بود خانه تان. مي خواستي از ترس سكته كني وقتي با آن قيافه و آن عصا ديده بوديش. تمام تنش را تكيه داده بود به عصايي كه دست راستش بود و هر چه فكر مي كني نمي فهمي كه پاي راستش را كجا جا گذاشته.
آقاي مؤدبي كه روي مبل نشست هنوز دم در مات مانده بودي. وقتي هم كه بلند شد برود باز همان جا دم در خشكت زده بود. ولي فقط يادت ماند كه به مادر گفته بود كه آمده تا تو ببيني كه اگر بخواهد آن طور عصا قورت داده راه نرود بايد تكيه به اين عصاي بيچاره دهد. مادر كه زد زير گريه تازه به خودت آمده بودي.

يادداشت 6
در را روي خودت قفل كرده بودي، دلت نمي خواست هيچ كس را ببيني. طنين صداي پدر از پشت در ديگر راهي برايت نگذاشت كه در را باز كني.
خودت را آماده شنيدن هر چيزي كرده بودي. ولي پدر پاكتي را گذاشت روي تختت و در را بست و رفت.

با مردم آن گونه معاشرت كن كه دوست داري با تو معاشرت كنند.
امام حسن (ع)

  


چگونه تلويزيون را ترك كنيم؟!

 

* سيد علي طباطبايي

امروز قرار است راه دستيابي به يكي از دشوار ترين موفقيت هاي جهان را به شما بياموزيم. كاري كه به راستي از دست هر كسي بر نمي آيد و يك اراده قوي و تصميم قاطع و ذهني استوار مي طلبد. البته هدف اين مطلب فقط گروه خاصي از نوجوانان هستند. آنها كه از صبح تا شب را در كنار دوست مغناطيسي شان زندگي مي كنند. آنها كه اگر نتوانند يك سريال را دنبال كنند يا يك مسابقه مستقيم را از دست بدهند خانه را به هم مي ريزند و با همه دعوا مي كنند، آنها كه به تلويزيون معتاد شده اند. بله! امروز مي خواهيم به شما بياموزيم كه چگونه تلويزيون تماشا نكنيد! البته آموزش كه چه عرض كنم، قرار است راه را نشانتان بدهيم. حدود 10 سال است تلويزيون به آرامي و بي سر و صدا خودش را وارد زندگي روزمره ما كرده و حالا ديگر مثل يك لكه خورش قيمه كه روي لباس آدم مي افتد، به هيچ قيمتي بيرون نمي رود و حالا اينكه وسيله وقتگير و بدآموز ولي دوست داشتني را كه از لحظه بيدار شدن تا لحظه خواب شما را همراهي مي كند از زندگي تان بيرون كنيد خيلي دشوار است. در عوض اگر موفق شويد، احساس خواهيد كرد بر طول عمر شما افزوده شده است.

گام اول: به تمام كارهايي كه دوست داشته ايد و يا در حال انجام آن هستيد، بينديشيد. به تمام كارهايي كه هميشه آرزويشان را داشته ايد، اما هيچ وقت فرصت انجام آنها را نيافته ايد، همه را روي كاغذ بنويسيد. اصلا بزرگ بنويسيد كه روي ديوار نصب كنيد. به اين بينديشيد كه براي شروع يادگيري يك زبان جديد كافي است روزي يك تا دو ساعت وقت صرف كنيد، تقريباً معادل يك بازي فوتبال! به اين فكر كنيد كه براي شروع يك ورزش جديد كافي است روزي دو ساعت تمرين كنيد، تقريباً معادل برنامه نود! براي بهتر كردن نمره رياضي تان كافي است هر روز يك ساعت فقط رياضي بخوانيد، تقريباً معادل يك سريال آبكي! و به اين فكر كنيد كه براي تجربه نوشتن و يا حتي خواندن آن همه كتابي كه توي كتابخانه ديده ايد كافي است روزي نيم ساعت را به نوشتن يا خواندن اختصاص دهيد، يعني به اندازه پيامهاي بازرگاني قبل از فيلم سينمايي!

گام دوم: حالا كه به همه اينها فكر كرديد وقت آن است كه تصميم بگيريد. تصميم بگيريد مي خواهيد تمام اين كارها را انجام دهيد. تصميم بگيريد مي خواهيد تلويزيون را حتي فقط براي مدتي محدود از زندگي خودتان حذف كنيد. فقط در حدي كه متوجه شويد اگر سريالهاي آن را دنبال نكنيد نه آسمان به زمين مي رسد و نه زندگي شما از هم مي پاشد.

گام سوم: پس از آنكه تصميم قاطع خودتان را گرفتيد نوبت به برنامه ريزي مي رسد. اگر قرار است تلويزيون نگاه نكنيد پس بايد كار ديگري انجام دهيد. حالا تمام آن كارهايي را كه دوست داشتيد بگذاريد جلو خودتان و براي انجامشان برنامه ريزي كنيد. چون ديگر بهانه وقت نداشتن را نداريد. تمام كتابهايي كه هميشه دوست داشته ايد بخوانيد را خريداري كنيد و به ترتيب بچينيد. همه آنها را بخوانيد و تأثيرشان را در زندگي تان احساس كنيد. اصلاً برنامه خودتان را معادل برنامه هاي تلويزيوني كه قبلاً نگاه مي كرديد تنظيم كنيد. مثلا بنويسيد «سريال سه شنبه ها: تمرين زبان انگليسي» يا «برنامه نود: خواندن رمان/خواب راحت»

گام چهارم: خانواده خودتان را در جريان بگذاريد. ترك تلويزيون هم مانند هر اعتياد ديگري بدون كمك خانواده ناممكن است. آنها هم بايد به شما كمك كنند تا با وسوسه تماشاي تلويزيون مقابله كنيد. حتي از آنها هم بخواهيد در اين كار مشاركت كنند.

گام پنجم: مهمترين كار در اجراي چنين تصميمات مهمي اين است كه يك جايگزين براي عامل وسوسه انگيز بيابيد. يعني وقتي خيلي هوس كرديد كه برويد سراغ تلويزيون بايد يك جايگزين براي آن داشته باشيد. بعضي وقتها انسان نياز دارد اطلاعات را به طور بصري دريافت كند. براي اين كار مي توانيد با دوستان به سينما برويد كه يك فعاليت اجتماعي-فرهنگي انجام داده باشيد، يا اينكه در صفحات شبكه جهاني گشتي بزنيد، يا هم اينكه اگر خيلي دلتان لك زده بود يك فيلم يا دي وي دي نگاه كنيد. اما مهمترين عامل اين است كه در زمان مقرر شده تلويزيون را روشن نكنيد.
گام ششم: از زندگي لذت ببريد. زندگي بدون تلويزيون خيلي پربارتر و پررونق تر خواهد بود. البته تلويزيون هم سراپا بدي نيست. برنامه هاي خوب هم زياد است. وقتي موفق شديد اعتيادتان را به تلويزيون از بين ببريد آن وقت مي توانيد با خيال آسوده برنامه هاي مفيد و آموزنده آن را انتخاب كرده و تماشا كنيد.

  


بيچاره چوپان دروغگو!

 

* اميد منتقد

سلاااااام! اگر خاطرتون نيست. من اميد منتقد هستم و شما نوجوونهاي بادبادكي! بازهم سلاااااام!
(موسيقي)
سلام بر شما و تمام آدمهايي كه هر هفته بي صبرانه پاي راديو مي نشينند و مدام اين موجهايش را عوض مي كنند تا برنامه محبوب، هيجان انگيز، آموزنده، دوست داشتني، جذاب و هزاران چيز خوب ديگه خودشون يعني راديو بادبادك را دنبال كنند.
قبل از هر چيز ديگه بايد از نامه هاي پر تعداد شما درباره مطلب هفته گذشته درباره تلفن همراه تشكر كنم. استقبال بي سابقه بود. همين جور پيامكها و نامه ها و تلفنهايي بود كه از شركتهاي موبايل فروشي به ما مي شد و حرفهاي زشت مي زدن! ها ها! شوخي كردم ممنون از استقبالتون، متشكر، ما رو شرمنده كردين...
(افكت تشويق)
ولي خوب يك نكته اي هست كه بهتره شما هم بدونيد. اينكه همه اش دروغ بود.... ها ها، همه تون فريب خوردين، دروغ 28 آبان بود.
(موسيقي)
باور كرديد؟ خيلي ساده ايد. حرف الانم رو مي گم نه برنامه هفته پيش. واقعاً باور كرديد ما براي شما دروغ پخش مي كنيم؟ چقدر راحت فريب مي خوريد. آن برنامه همه اش بر اساس مطالعات دانشمندان بود باور نداريد خودتون گشتي توي اينترنت بزنيد تا باور كنيد. آخه با هوشها اصلاً دروغ 28 آبان نداريم. شما در اين لحظه قرباني دروغ 4 آذر شديد. ها ها ها
(موسيقي)
حالا نوبت شماست كه وارد اين بازي ما بشويد. وقتي به شما دروغ گفته مي شود چه احساسي پيدا مي كنين؟ بزرگترين دروغي كه تا كنون شنيده ايد چي بوده؟ اصلاً نظرتون درباره به آدمهاي دروغگو چيه؟
( موسيقي)
09130004757 فرمودند كه: «از آدمهاي دروغگو بيزارم. قابل توجه مجري محترم»
بله بنده توجهم با شماست. يك شوخي كه اين حرفهارو نداره
0935000987 فرمودند: «آقاي منتقد، مگر نشنيديد كه دروغگو دشمن خداست؟ چرا اين قدر دروغ مي بافيد؟»
09150008376 نوشتند: «لعنت به اين جامعه مدرن كه دروغ رو در حد يك شوخي لوث كرده، كاش بر مي گشتيم به اون زماني كه دروغ هم مثل قتل يك گناه كبيره بود»
شما نوجوونها اون وقتها كه نبوديد! حالا چرا اين قدر گير دادين، خوب رفتين سركار ديگه ناراحتي نداره.
0915000543 نوشتند: «يك دروغ باعث شد بهترين دوستم رو از دست بدم»
حالا چرا و چه جوري و اينكه بي جنبه ماجرا كي بوده را توضيح ندادند.
(موسيقي)
بابا شما ها هم گير داديد. بي خيال بشيد. يك شوخي ساده بود، يك سركاري، يك طنز عملي روحيه بخش... ببخشيد يك لحظه اجازه بديد اين نامه اي كه از طرف خانم تهيه كننده به من دادند رو بخونم....(زير لب) "ده بار گفتم اين قدر دروغ نگو اعصاب شنونده ها خرد مي شه، تو اخراجي"
چي؟ اخراج؟ من زن دارم، بچه دارم، الان ركود اقتصاديه! بدبخت شدم. ديگه كار از كجا پيدا كنم؟ غلط كردم. ديگه دروغ نمي گم....
(موسيقي)
برا چي موسيقي شاد پخش مي كني، مگه نمي بيني من دارم زار زار گريه مي كنم؟
(موسيقي)
آخه با چه رويي دوباره به من نامه مي دين خانم تهيه كننده؟ حتماً حكم اخراج كارگزينيه... «جدي نگير دروغ 4 آذر بود»
آخه اين چه جور شوخيه؟ خيلي مسخره بود. اصلاً خنده نداشت. آدمهاي بي مزه. دروغگوها. من ديگه اينجا كار نمي كنم.
(موسيقي)
نه بابا دروغ گفتم. بنده همين جا كار مي كنم. هفته ديگه هم منتظر شما هستم. خدانگهدااااار

  


شفاف سازي با پتك!

 

* يوسف محمدزاده

درقديم كه هنوزنه من ونه شما موجود نبوديم عده اي ازافراد نسبتاً خوش خيال خوابي ديدند كه تعبيرش مي شد ثروت.ثروت يك شبه براي كساني كه خسته ره صد ساله اند. اين عاليجنابان كه تاحدي هم ازمردمان هم دوره خودشان داراي هوش بهتري بودند شروع به كاركردند براي اينكه مس ،نقره يا هرفلزكم ارزش تري را به طلاي ناب تبديل كنند، بنابراين صنف محترم كيميا گري را به راه انداخته وسخت مشغول كارشدند. صبح تا شبشان شده بود آكروبات بازي با محلولها ومواد مختلف شيميايي، معلوم نيست كه درآن گيرودارچند نفردرآزمايشهايشان به دليل كوچكترين اشتباهي تلف شده اند. شايد بشود نام آنها را گذاشت علم دوست، اما به عبارت ديگربايد گفت اين آقايان پول دوست بودند آقا،پول دوست.
بگذريم. الان ديگر در زمانه فناوري وعلم، اين حرفها تكراري شده است وكسي هم هيچ بهايي به اجي مجي ا نمي دهد. اما وقتي درخون ما ساعتها مقاديرزيادي ژن موشكافي ديده مي شود چه مي شود كرد؟ به هرحال اسطوره دقت وريزبيني هستيم خيرسرمان. پس پاپي شديم تا ببينم اين كيميا گران يك دفعه چه خوابي ديدند كه تا قرنها منتظر تعبيرش ماندند وسوختند ومردند... اگريك نفرمثل اين آقايي كه امروز به سراغش مي رويم چندين سال زودتربه دنيا مي آمد ودست به قلمفرسايي مي زد واندكي روشنگري مي نمود ديگر اين همه كيمياگر به دست خودشان ريق رحمت را سرنمي كشيدند. «رابرت بويل» را مي گويم.

ب...و...ي...ل...يعني گاز
همگان از زماني كه درعنفوان طفوليت با سه نوع ماده جامد، مايع وگازآشنا مي شوند به اين نتيجه مي رسند كه درعالم چيزي چموش تر از ماده اي به نام گازوجود ندارد. حالا تو بيا واين گازرا بگيروبند از توي قفس و از روش قانون دربيار، اين كارازآن كارهايي است كه درفهرست اعمالي انجام مي گيرد كه ازفيل هوا كردن در درجه سختي بيشتري قراردارند. «بويل» به اتفاق تني چند ازدوستانش و رفقايش ازجمله گيلوساك و ماريوت توانسته به چنين مهمي دست يابد.
حالا اول ببنيم رگ وريشه اين آقا ازكجا آمده تا بعد. «رابرت بويل» متولد 1627ميلادي درلندن، كودكي باهوش ومستعد كه درهشت سالگي وارد بزرگترين ومشهورترين مدرسه ابتدايي انگلستان به نام «آتن» شد. دريازده سالگي هواي سفربه كله اش زد وبا وجود سن كم به گشت زني دراروپا پرداخت.درچهارده سالگي مي توانستي او را درايتاليا درحال مطالعه تحقيقات بيابي و سرانجام پس ازچندي پيك نيك بازي در كشور مادري ديده شد. ايشان پس از سفر سرانجام رضايت دادند در دانشگاه آكسفورد اقامت دائم و بي بروبيا داشته باشند و البته پس ازچندي از ورود به آكسفورد بروبيايي راه انداختند آن سرش ناپيدا والبته از نوعي ديگر. او جلسات هفتگي انجمني ازدانش پژوهان را راه اندازي كرد و با پيشرفت كاري اين انجمن كه شعارش «تنها آزمايش» بود توانست قانون «بويل» را كشف واثبات كند. اين انجمن كه حسابي گل كرده بود حال نام انجمن سلطنتي انگلستان را به دوش مي كشيد. قانون «بويل» بيان مي كند كه حجم يك گازمناسب با عكس فشارآن است. يك قانون شسته رفته وجمع وجور.
او همچنين ثابت كرد اگر فشار گازي كم باشد هوا انبساط پيدا كرده وحجم آن زياد مي شود و اگرفشارگازي زياد باشد حجم آن كاهش مي يابد و سرانجام مهمترين نتيجه او ازاين آزمايشها اين بود كه تراكم گازها يعني نزديك ساختن ذرات به يكديگروكاستن ازحجم كلي آنها. اين هم ازآن نتيجه گيري هاي چشم بسته آن دوره وزمانه است. البته به جمله آن دور و زمانه بيشترتوجه كنيد يعني حدود سال 1660.
حال مي رسيم به جايي كه رابرت مي رود به سراغ كيميا وكيميا گري. او نخست ازهواداران سرسخت اين علم درواقع علم نما بوده است، بنابراين تبديل عناصر به هم وامكان تهيه طلا از ديگر فلزات را قبول داشت. وبراي همين دولت انگلستان را برآن داشت تا قانون منع تهيه طلا را لغو كند و در كنارآن دانشمندان را به ساخت طلاهاي كيميا نشان ترغيب نمايد. اما اين آقا هم يك روزي سرش به سنگ خورد ونظرش را تغييرداد. اودر حالي كه كم كم پا به سن مي گذاشت كتاب «شيميدان شكاك» را درباب نظريه هاي بي پايه و اساس كيميا گري نوشت وتا آنجا كه توانست سعي درجمع كردن بساط كيميا گران مدعي كرد.به باور «بويل» علم بشرآن روزگار بايد برمبناي شيمي نوين متكي مي شد. پس كمر همت را محكم بست تا ثابت كند بين عناصرشيميايي ومواد مركب تفاوتهاي زمين تا آسماني وجود دارد واين دوازدوقماش مختلفند.
او فعل وانفعالات شيميايي را تعريف وبراي نخستين بار هم شيمي را ازطب جدا كرد وهريك را به راه خودشان فرستاد. او كه حالا حسابي گرم شده بود ازاين فرصت براي تحقيقاتي درباره نيروهاي شكننده، اجسام بلورين ونيروي برق انجام داد و توانست اهميت هوا درانتشارصوت را كشف كند. در ادامه راهي كه او براي علوم شيمي وفيزيك هموار كرده بود توانست پمپ هوا را تكميل كند وپمپ هواي فشرده را هم اختراع نمايد، پس ازآن هم احتمالاً به خاطر خوشحالي نوه هايش درمورد اسباب بازيهايي كه با هواي فشرده كارمي كنند وارد بحث تحقيق و پژوهش شد. چه پدربزرگ با معرفتي.اگربخواهم بازهم تعريف كنم سرتان به درد مي آيد. مثلاً نمي گويم كه او مطالعات ارزشمندي را درباره اتمها و اينكه اتمهاي يك عنصرهم شكل و اتمهاي عناصرمختلف با يكديگر تفاوت دارند باعث پيشرفت علوم فيزيك وشيمي شد، يا نمي گويم او انساني مذهبي بوده و طبق وصيت او بود كه انجمني به نام مجمع سخنراني بويل شكل گرفت تا درآن ازدين ومذهب درمقابل افراد بدون دين دفاع كنند، يا نمي گويم كه بويل درسال 1691 دراوج افتخار درگذشت.حالا ديگرهيچ چيزديگري نمي گويم. مثلاً نمي گويم كه مي دانم الان سرتان درد آمد وحسابي ازدست من عصباني شده ايد. نمي گويم كه ديگردوست نداريد من را ببينيد ونه نه نه... فقط اين را بگويم كه لطفاً ازشدت عصبانيت اين بادبادك را ديگرپاره نكنيد. ديگرنمي گويم....... ( صداي پاره شدن كاغذ).

  


قصه «نه»

 

* افروز ارزه گر
«باشه» به «نه» گفت: قبوله؟
«نه» گفت: چي چي قبوله؟ اصلاً قبول نيست. نه نه نه...
باشه زير لب گفت: باشه
و رفت.
يه كم كه گذشت «نه» ديد «باشه» هم مثل «خب» و«بله» و «اوهوم» رفته است.
«نه» تنها موند و ايستاد كنار يك درخت كه نه تنه محكمي داشت، نه سايه اي، نه برگي. آخه پاييز بود و كدوم درخت عاقلي برگ داشت. عصر هم بود. «نه» سايه مي خواست چه كار؟ او خيلي لاغر مردني بود و تنه محكم لازم نداشت. براي همين از جاش تكان نخورد كه نخورد. هركي از كنارش رد مي شد، مي گفت: طفلكي «نه»... چه تنهاس. هربار كه يكي مي گفت، هوا سرده...از اينجا برو. «نه» بيشتر دلش مي خواست اونجا بايسته و با پا به زمين بزنه.
«نه» دلش گرفته بود. با خودش گفت: كاش امشب عيد بود تا خوش مي گذشت. اما نه! اون وقت همه خيابونا خالي مي شد و كوچه ها دلگيرتر. كاش امشب... كمي فكر كرد و دلش خواست كه امشب پنجشنبه باشه. به افتخار پنجشنبه اش يك لبخند بزرگ نارنجي زد و به هركسي كه از خيابون رد مي شد، مي گفت: آهاي خانوم! آهاي آقا! پنجشنبه شما مبارك باد!
«نه» همانجا ايستاد و پنجشنبه را به همه تبريك گفت. آن قدر همانجا ايستاد تا زير پاهايش يك گودال بزرگ درست شد و ماه درآمد و «نه» ديد كه ماه هم شبيه خودش است، اما نقطه ندارد. ماه كه «نه» رو ديد به او گفت: آخ جون يه دوست خوب! كمي اينجا بمون. من خيلي تنهام.
«نه» دلش براي ماه يه ذره شد. يه نقطه شد. آخه ماه رو خيلي دوست داشت. شبيه خودش بود كه نقطه نداشت. «نه» گفت: اينجا شبه، اينجا تاريكه. اينجا بمونم؟ نه نه نه...
و رفت. مثل هميشه كه يك گودال درست مي كرد و مي رفت و نمي دونست براي چي و چرا و به كجا.
ماه شبيه ابروي اخمويي شده بود كه چشم نداشت. ماه رفت بالاي يك پشت بوم نشست و رفتن«نه» رو نگاه كرد كه مي رفت واسه خودش.
نه از «نه» خسته بود.
نه دوست داشت برود.
نه دوستي نداشت.
«نه» توي راه دختركي را ديد كه كبريت مي فروخت.
دخترك كبريت فروش هم او را ديد. دخترك آشنا بود و «نه» نمي دانست براي چه. او همانجا ايستاد.
دخترك گفت: چه شده آقا؟ شما هم نمي خواهيد از من كبريت بخريد؟
«نه» كه سردش بود گفت: نه! مي خرم مي خرم. هر چند تا كبريت كه داري مي خرم.
دخترك توي چشمهايش جرقه اي روشن شد: همه كبريت هايم مال شما. بفرماييد.
«نه» گفت: چه كبريتهاي خوبي... راستي! پنجشنبه ات مبارك.
دخترك سرخ شد: آقا! پنجشنبه ها روزهاي خوبي است. حتي اگر كسي كبريت نخرد.
«نه» گفت: چند تا كبريت داري؟
دخترك كبريت فروش كبريتها را به او داد و گفت: خيلي زياد. امروز پنجشنبه است؟
«نه» گفت: نه... نمي دونم.
«نه» همه كبريتها را خريد. همه را گذاشت توي جيبش و از دخترك خداحافظي كرد.
دخترك داد زد: پنجشنبه شما هم مبارك! حتي اگر امروز پنجشنبه نباشد.
«نه» رفت. نه شبيه هيچ كدام از رفتن ها.
دخترك هم رفت.
«نه» يك كبريت آتش زد، به ماه نشانش داد و گفت: پنجشنبه ات مبارك!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com