|
* زينب حاجي محمد زاده
يادداشت 1
دلت مي خواهد گريه كني چرا به حرفت گوش ندادند. گاهي اوقات ادب هم چيز خوبي است. رو كه برمي گرداني، صدايشان را مي شنوي كه زير لب مي خندند. شايد به چشمهاي پراشك تو مي خندند. شايد هم خوشحالند كه توانسته اند ناراحتت كنند. توي دلت نقشه خوبي مي كشي تا ادبشان كني.
يادداشت 2
تو كه چيزي نگفته بودي كه پدر اين طور به تو تذكر داد. فقط به دختر طوبي خانم گفته بودي در اين روزهايي كه اين قدر عمل كردن دماغ مد شده بايد به فكر دماغش باشد. اگر راست گفتن بد است چرا مي گويند بايد راست گفت؟ به نظر تو همه بايد خودشان را براي حقيقت آماده كنند.
يادداشت 3
لباسهاي خودش كثيف است. موهاي خودش چرب است. هيچكس حق ندارد اين طور غرور فرد ديگري را بشكند. توي دفتر يادداشت با مداد قرمز مي نويسي تا ابد با چنين آدمهاي مغرور، خودخواه و خودبيني صحبت نمي كني.
يادداشت 4
مادر اين روزها مدام تذكر مي دهد. در مورد حرف زدنت. به اداي بقيه را درآوردنت. خوب آقاي مؤدبي زيادي مودب است. تو هم دلت خواست راه رفتن واقعي اش را نشانش دهي. خود آقاي مؤدبي آن قدر كه مادر ناراحت شد، دلخور نشده بود. مادر هم گاهي زيادي نگران مي شود. به خنده آقاي مؤدبي كه فكر مي كني خوشحال هم مي شوي كه آن چيزي را كه تا 60 سالگي كسي جرأت نكرده به او بگويد. سرانجام يكي گفت.
يادداشت 5
امروز آقاي مؤدبي آمده بود خانه تان. مي خواستي از ترس سكته كني وقتي با آن قيافه و آن عصا ديده بوديش. تمام تنش را تكيه داده بود به عصايي كه دست راستش بود و هر چه فكر مي كني نمي فهمي كه پاي راستش را كجا جا گذاشته.
آقاي مؤدبي كه روي مبل نشست هنوز دم در مات مانده بودي. وقتي هم كه بلند شد برود باز همان جا دم در خشكت زده بود. ولي فقط يادت ماند كه به مادر گفته بود كه آمده تا تو ببيني كه اگر بخواهد آن طور عصا قورت داده راه نرود بايد تكيه به اين عصاي بيچاره دهد. مادر كه زد زير گريه تازه به خودت آمده بودي.
يادداشت 6
در را روي خودت قفل كرده بودي، دلت نمي خواست هيچ كس را ببيني. طنين صداي پدر از پشت در ديگر راهي برايت نگذاشت كه در را باز كني.
خودت را آماده شنيدن هر چيزي كرده بودي. ولي پدر پاكتي را گذاشت روي تختت و در را بست و رفت.
با مردم آن گونه معاشرت كن كه دوست داري با تو معاشرت كنند.
امام حسن (ع) |