|
اولين برخوردي كه با او داشتم، اواسط سال 59 بود . در بين خلبانان گل كرده و به «قهرمان جنگ دريايي» معروف بود. مي گفتند نيروي

دريايي عراق را خلعتبري و «دوران» نابود كردند و اين گفته مستند بود. از خاطراتش مي گفت و از خشمي كه نسبت به دشمن داشت. از او خواستم پيامي براي همرزمانش بدهد؛ با احساساتي پاك فرياد زد: اگر ذرهاي از خاك وطنم به ته پوتين سرباز عراقي چسبيده باشد، آن را با خونم در زمين وطن مي شويم و نمي گذارم حتي ذره اي از خاك پاك ايران را با خود ببرند !معتقد بود سرزمينهايي كه بعثي ها با حضور خود آلوده كرده اند، فقط با خون طاهر مي گردد. آن روز عراقيها در قلب خوزستان مستقر بودند و صدها كيلومتر از وطن اسلامي مان را در تصرف داشتند.
***
حسين از خاطراتش چنين مي گفت:
اولين ماموريت برون مرزي من اول مهر 59 بود. پس از بمباران مهرآباد توسط عراق، به ما دستور دادند بلافاصله با هشت فروند جنگنده به بغداد حمله كنيم. در طول مسير، 5 مايل به 5 مايل به ما موشك مي زدند ولي ما رفتيم پايگاه الرشيد و المثني را در قلب بغداد در هم كوبيديم. خاطره جالب اين ماموريت براي من، ديدن يك گنبد طلائي در انتهاي جنوبي بغداد بود. از طريق راديو به هواپيماي همراه گفتم من يك گنبد طلائي مي بينم. جناب سرهنگ محققي گفتند: زيارتتان قبول !آنجا مقبره امام موسي كاظم (ع ) است .

از حسين خواستم خاطره هفتم آذر را تعريف كند، گفت: من در آلرت بودم. سرهنگ ياسيني به اتفاق ناخدا بزرگي كه همراه همديگر بودند، مرا بيدار كردند. ياسيني گفت: خلعتبري، مي خواهم بروي زير آب !بلند شدم به طرف اسكله البكر والاميه پرواز كردم. در همين زمان، فرمانده شهيد ناوچه پيكان فرياد مي زد: اي هابيليان !آسمان سمت 210 درجه 12 مايلي چهار فروند ناوچه عراقي مشاهده مي شود، نابودشان كنيد. به محض شنيدن صدا، به طرف آنها سمت گرفتم. ديدم سه تا ناوچه اوزا و يك فروند اژدرافكن عراقي به حالت تدافعي موضع گرفتند كه از نظر پدافند هوايي از خودشان دفاع كنند و به اضافه هواپيماهاي عراقي در همه جا پخش بودند، ولي جرات نزديك شدن به ما را نداشتند. به محض اين كه روي ناوچه ها شيرجه زدم، ناوچه هاي عراقي يك موشك بطرف ناوچه ها هدف گيري كردند. به ناوچه خودي گفتم مواظب خودتان باشيد و بلافاصله دو فروند موشك به طرف ناوچه هاي عراقي رها كردم. به محض اينكه تصميم گرفتم دو فروند ديگر موشك رها كنم، ديدم اين دو تا ناوچه از سطح آب محو شدند. موشكها را براي دو فروند ديگر فرستادم و سريع برگشتم و با راديو پيام دادم كه هواپيماي گشت بلافاصله به منطقه بيايد و به او گفتم يك ناوچه مانده، برو كارش را تمام كن. سروان ساجدي بود. با وجود درد شديد كمر و گردن، رفت و علاوه بر آن ناوچه سه فروند ديگر از ناوچه هاي عراقي را در دهانه ام القصر نابود كرد. من بلافاصله پس از پياده شدن از هواپيما، از اين آشيانه به آن آشيانه رفتم. موتور سمت راست را روشن كردم. صبحانه نخورده بودم. سرگرد ضرابي مقداري نان آوردند داخل كابين، خوردم و بلافاصله خودم را به منطقه عملياتي رساندم. دو تاي ديگر از ناوچه هاي عراقي را به عمق دريا فرستادم. با ناوچه پيكان تماس گرفتم، گفتند دو تا ديگر در حال فرار هستند. در يك كيلومتري آبهاي كويت يكي از آنها را زدم و ديگري به جزيره بوبيان كويت پناهنده شد كه ما مجاز به زدن آن منطقه نبوديم با وجودي كه كويت عملا ناوچه دشمن را پناه داده بود!
فرداي آن روز، سرهنگ عابدين در منطقه، پرواز داشت. گفت يك كشتي خيلي بزرگ وارد آب شده. اين در حالي بود كه پرچم پر افتخار جمهوري اسلامي ايران بر فراز اسكله البكر و الاميه به اهتزاز درآمده بود. به من دستور داد بلا فاصله به منطقه بروم. بلند شدم. آن غول بزرگ را در منطقه ديدم. پل فرماندهي را زدم، يك موشك هم به شكم اين ناو زدم و آمدم از بالاي سرش رد شدم ديدم، باند بالگرد دارد. چهار تا كاتيوشا شعله آتش از آن زبانه مي كشد، ولي هنوز غرق نشده .من نشستم. به ما اطلاع دادند كه اين ناو هنوز غرق نشده برويد دوباره آن را بزنيد. من اعتراض كردم، گفتم من آن را زدم برويد و آن را يدك كنيد. اين توي آبهاي ماست. شهيد فكوري با من تماس گرفت، در حالي كه سخت عصباني بود. دليل نرفتن مرا نپرسيد و اجازه نداد صحبت كنم. موضوع را نمي دانست، ولي با فرياد به من دستور داد و من دستور را اجرا كردم. از بالا به من گفتند استراق سمع شده، اين ناو حدود هشتصد نفر نيرو دارد و نيروبر عراقي بوده. وقتي بالا سر آن رسيدم ديدم طوفان شديد است و بالگردهاي عراقي قدرت حركت ندارند. با تمام موشكهايم آن را هدف قرار دادم. فردا صبح به ما اطلاع دادند غرق شده. مجددا مأموريت يافتم دو ناوچه عراقي را كه در آب سرگردان بودند، بزنم. بعداً اسراي عراقي گفتند اينها مين جمع كن بودند، با زدن آنها كمر ما را شكستيد.
در پايان مي گفت: خوشحالم كه با افتخار بگويم امروز ديگر عراق فاقد نيروي دريايي است و ديگر سيطره خليجفارس در قدرت ارتش جمهوري اسلامي ايران است .
از خاطره هاي خوب بگويم كه خداوند چگونه حامي ماست. يك روز به من ماموريت دادند هدفي را پشت سر نيروهاي پشتيباني عراق بزنم. ماموريت حياتي بود. بايستي چهارصد و شصت مايل از وسط پدافند قوي عراق در ارتفاع بالا پرواز مي كردم. درست روي هدف، يك موشك سام 6 از بالاي كاناپي من رد شد. هواپيما لرزيد. در همين زمان، وسط نيروهاي عراقي تعدادي از اين خانه هاي متحرك را ديدم. ناخودآگاه مثل اين كه به من الهام شد با اين كه هدف، زدن تانكهاي دشمن بود، ولي اين خانه ها را هدف گرفتم و دقيق زدم. درست ساعت شش ونيم صبح بود. پس از انجام مأموريت، معجزه آسا به پايگاه برگشتم. در گزارشم نوشتم كه تعدادي خانه متحرك را زدم. روز بعد از اتاق ويژه اطلاع دادند به خلعتبري بگوييد ديدت عالي بوده، زماني كه آنجا را زدي، چهل و هشت افسر عالي رتبه و دو ژنرال عراقي در داخل اين خانه ها بوده اند و كشته شدهاند... و ما رميت و لكن ا... رمي ... خدا را شكر كردم.
***
حسين با احساسات خارق العاده اي از مردم حرف ميزد و مي گفت: اگر ارزشمندتر از جانم هديه اي داشتم حتماً با اين مردم خوب تقديم مي كردم و بالاخره اين كار را كرد و در يك درگيري نابرابر هوايي، پس از اينكه هواپيماهاي پيشرفته عراقي را سرنگون كرد، هدف موشك دور برد هواپيماي دشمن قرار گرفت و بدن پاره پاره اش را همچون رهبر و الگويش حسين ابن علي(ع) به عنوان سند افتخاري به اين امت هميشه بيدار تقديم داشت و پيكرش در ميان انبوه كثيري از مردم منطقه كه مي گفتند تاكنون سابقه نداشته، طبق وصيت خودش در قلعه ميرزاكوچك خان دفن گرديد تا آن گونه كه خود مي خواست، روحش نيز پاسدار مرز و بوم وطن اسلامي مان باشد. |