|
* عاطفه رنگ آميز طوسي
* سه، چهار آلبوم قديمي و چند گلدان تمام دلبستگي پدرم هستند. در واقع آن عكسهاي سه در چهار و كارت پستالي قديمي نيستند كه او

را آنقدر سر ذوق مي آورند. سالهاي سال خاطره در دل آن عكسها زنده است، خاطره هايي كه پدرم را جوان مي كنند، به فكر فرو مي برند، غمگين مي كنند و با او حرف مي زنند. عكسهاي كودكي اش سياه و سفيد و رنگ و رو رفته، عكسهاي دوره متوسطه اش با يقه هاي قديمي مرتب و خوش دوخت در كنار دوستان جوانش. عكسهاي خدمت سربازي اش با كلاه و تفنگ و صورت آفتاب سوخته لاغر در يكي از روستاهاي دورافتاده كنار هم دوره هايي كه خيلي هايشان ديگر زنده نيستند و يا خبري از آنها ندارد. عكس هاي زمان جنگ، برفهاي سنگين، دور كرسي نشستنها و شبهاي يلداي فراموش نشدني. عكسهاي جواني مادرش كه حالا نيست. كوچك بودن خواهر و برادرهايش كه حالا هر كدام براي خودشان عروس و داماد و نوه دارند. عكسهاي ساده دامادي اش با موهايي كه جوگندمي نيستند. با صورتي كه خسته و شكسته نيست. نه ! هر چه فكر مي كنم دلبستگي هاي پدرم در اين دنيا هيچ وقت مادي نبوده اند. اگرچه براي رفاه خانواده اش هميشه در تلاش است و سخت كار مي كند، اما به قول خودش دل به هيچ چيز اين دنيا آن طور نبسته است كه اگر روزي نباشد و نداشته باشد، زندگي برايش بي معنا و تمام شده باشد. پاي گلدان داوودي اش مي ايستد و تولد يك غنچه سپيد داوودي را به اهل خانه نشان مي دهد. داوودي ها و شمعداني هايش در همه حال نفس مي كشند و با او زندگي مي كنند و عكسهايش جايي در گذشته باقي مانده اند و گاهي او را با خود به روزهايي كه ديگر باز نمي گردند مي برند. دل بستگي هاي او ساده و بي تكلفند، خيلي ساده!
* * *
نرگس ب هنرمند جواني است كه با او از دلبستگي هاي آدمها حرف زديم. با وجود اينكه روحيه لطيف و بسيار حساسي دارد، اما به گفته خودش گاهي «وحشتناك!» منطقي برخورد مي كند و خيلي تلاش كرده است تا منطق را كنار احساس پررنگ و قوي اش حفظ كند. به اعتقاد او، يكسري از دلبستگي ها، دلبستگي هاي عمومي است. يعني براي همه آدمها وجود دارد. مثل؛ دلبستگي به پدر و مادر، همسر، فرزندان و نزديكان و كسي نمي تواند منكر اين دلبستگي ها شود. اما دسته اي ديگر از دلبستگي ها كاملاً فردي و خاص است. مردم با توجه به خلقيات و تفكرات مختلفي كه دارند دلبستگي هاي مختلفي هم دارند كه براي آنها در حوزه هاي متفاوت عنوان و يا اسمي در ذهن خود مي آفرينند، عنوانهايي مثل: تعهد، عشق، وظيفه، مسؤوليت و...
او دلبسته خانواده است و هنرش، اما سعي مي كند اين دلبستگي متعادل باشد، نه افراطي و آسيب زا، چرا كه معتقد است دلبستگي ها خود به اندازه كافي نگراني به همراه دارند و ما دائماً نگران از دست دادن چيزها و يا كساني هستيم كه دوستشان داريم. در واقع يك جورهايي به چاله هايي كه قرار است در سال هاي بعد در احساساتمان كنده شوند، فكر مي كنيم بي آنكه بخواهيم. بزرگترين اين چاله ها و دردآورترين صحنه هاي پيش ساخته ذهن ما «مرگ» عزيزانمان است و يا به نحوي از دست دادنشان.
نرگس مي گويد: در عين حال انسان موجود سازگاري با محيط خودش است، اگرچه گاهي ممكن است در ظاهر اين طور ديده نشود. اما وقتي چيزي را از دست مي دهد حتي اگر كسي قادر نباشد او را دلداري بدهد خودش، مي تواند ناخودآگاه خودش را به خوبي آرام كند، چون به ادامه زندگي فكر مي كند و حتي اگر ادامه دادن آن با از دست دادنهاي گوناگوني كه ناگزير پيش مي آيند، خيلي سخت و گاه محال به نظر برسند.از نظر او سخت ترين دلبستگي ها آن دلبستگي هايي است كه در آنها «وابستگي» ايجاد مي شود. از ديد او وابستگي پسنديده نيست، چرا كه دلبستگي نوعي عشق و علاقه است، اما وابستگي يك گره خوردگي نامتعادل و آسيب زاست.از او مي پرسم، به نظر تو در طبيعت هم ممكن است بين دو عنصر دلبستگي وجود داشته باشد؟ كمي فكر مي كند و مي گويد: حتماً دلبستگي هاي زيبايي وجود دارد. من دلبستگي توتها و گنجشكها را خيلي احساس كرده ام.
* * *
دوستان مهربان! در دنيايي كه پر است از آدمها، اشيا و حرفه ها و... همه و همه چيزهايي كه دوستشان داريم، محال است كه حتي براي لحظات يا مدتي كوتاه دلبستگي را تجربه نكرده باشيد.
دلبستگي يك احساس است. يك احساس طبيعي كه در همه انسانها وجود دارد و داشتن حد متعادلي از آن كاملاً طبيعي است و نيازي براي با شور و اشتياق و اميد زندگي كردن است و اگر براي خاطر چيزي يا كسي زندگي نكنيم، اما با آن چيز يا با آن كس زندگي كنيم و معناي اين با هم بودن را با تمام وجودمان احساس كنيم، شايد هرگز چيزي را، شايد هرگز كسي را، حتي اگر ظاهراً از دست بدهيمش، از دست ندهيم، و براي هميشه با ما بماند حتي اگر ما نيز نباشيم. |