|
امير پورحسين
«بوبو» يك پسر بچه سياه پوست بود كه توي يك دهكده كوچك و خيلي خيلي دور آن ور اقيانوس وسط جنگل، توي قاره آفريقا زندگي

مي كرد. بوبو مدرسه نمي رفت؛ چون توي دهكده آنها اصلاً مدرسه وجود نداشت. او حتي به شهر بازي هم نمي رفت. چون اصلاً آن دور و برها خبري از شهر بازي نبود. بوبو فقط صبح تا غروب مي رفت توي جنگل و با حيوان هاي جنگل بازي مي كرد. او با همه حيوانها دوست بود. با آهو و خرس و شير و فيل و....
بوبو هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شد، دمپايي هايش را مي پوشيد و يك تكه كلوچه بر مي داشت و مي رفت بازي. او پسر خيلي زرنگي بود و همه جاي جنگل را خوب بلد بود. يك روز وقتي كه بوبو داشت توي جنگل بازي مي كرد، يك ماشين خيلي قشنگ ديد. توي ماشين چند تا جهانگرد نشسته بودند. جهانگردها راهشان را گم كرده بودند و توي جنگل مي چرخيدند. بوبو كه پسر خيلي خوب و مهرباني بود، به آنها كمك كرد تا راهشان را پيدا كنند. جهانگردها كه از اين كار بوبو خيلي خوشحال شده بودند، براي تشكر يك تلويزيون كوچولو به بوبو هديه دادند. بوبو با تعجب تلويزيون را نگاه كرد. او تا آن روز تلويزيون نديده بود.
خوب هيچ كس تا آن زمان به فكرش نرسيده بود براي دهكده دور افتاده آن ور اقيانوس وسط جنگل آفريقا تلويزيون ببرد. بوبو تلويزيون را بغلش گرفت و با عجله به خانه رفت و بعد شروع كرد به پيچاندن پيچ هاي روي آن. يك دفعه تلويزيون روشن شد و خانمي شروع كرد به حرف زدن. بوبو اولش خيلي ترسيد و كمي عقب رفت و جيغ كشيد، اما بعد فهميد بي خودي ترسيده. او با خوشحالي جلوي تلويزيون نشست و حرف هاي خانم مجري را گوش كرد. خانم مجري چند تا كارتون قشنگ پخش كرد كه بوبو خيلي خوشش آمد. بوبو آن قدر خوش حال بود كه چند روز فقط توي خانه ماند و تلويزيون نگاه كرد . يك روز او با خودش گفت: اگر مردم آن ور اقيانوس و جنگل آفريقا وسيله اي به اين قشنگي دارند حتماً چيزهاي زياد ديگري هم آن طرف هست كه من تا به حال نديده ام. بوبو فكر كرد و فكر كرد و بعد يك نامه نوشت به نشاني: آن طرف اقيانوس! نه، بوبوي كوچولو كه سواد نداشت. او از پدر و مادرش خواست تا او را به سفر ببرند. به آن ور اقيانوس. بالاخره پدر و مادر بوبو راضي شدند و با هم به يك سفر طولاني به آن ور اقيانوس رفتند.بوبو وقتي به آن ور اقيانوس رسيد، چيزهاي جالب زيادي ديد و دوست هاي زيادي پيدا كرد. او حتي خواندن و نوشتن را هم ياد گرفت و يك عالمه چيزهاي خوب و قشنگ خريد و بعد با پدر و مادرش به دهكده برگشت. از آن روز به بعد بوبو كارهاي زيادي داشت كه انجام دهد. او نامه هاي زيادي به دوستانش در آن ور اقيانوس مي نوشت و بعضي وقت ها هم به جنگل مي رفت و يك گوشه مي نشست و كتاب مي خواند. البته چند ساعتي هم با حيوان هاي جنگل بازي مي كرد. او دلش مي خواست خيلي چيزها ياد بگيرد و وقتي بزرگ شد، همه آنها را به بچه هاي دهكده ياد بدهد. بوبو خيلي خيلي خوشحال بود. |