صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-12-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 13آذر ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ بوبو پسر سياه پوست

 

امير پورحسين

«بوبو» يك پسر بچه سياه پوست بود كه توي يك دهكده كوچك و خيلي خيلي دور آن ور اقيانوس وسط جنگل، توي قاره آفريقا زندگي



مي كرد. بوبو مدرسه نمي رفت؛ چون توي دهكده آنها اصلاً مدرسه وجود نداشت. او حتي به شهر بازي هم نمي رفت. چون اصلاً آن دور و برها خبري از شهر بازي نبود. بوبو فقط صبح تا غروب مي رفت توي جنگل و با حيوان هاي جنگل بازي مي كرد. او با همه حيوانها دوست بود. با آهو و خرس و شير و فيل و....

بوبو هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شد، دمپايي هايش را مي پوشيد و يك تكه كلوچه بر مي داشت و مي رفت بازي. او پسر خيلي زرنگي بود و همه جاي جنگل را خوب بلد بود. يك روز وقتي كه بوبو داشت توي جنگل بازي مي كرد، يك ماشين خيلي قشنگ ديد. توي ماشين چند تا جهانگرد نشسته بودند. جهانگردها راهشان را گم كرده بودند و توي جنگل مي چرخيدند. بوبو كه پسر خيلي خوب و مهرباني بود، به آنها كمك كرد تا راهشان را پيدا كنند. جهانگردها كه از اين كار بوبو خيلي خوشحال شده بودند، براي تشكر يك تلويزيون كوچولو به بوبو هديه دادند. بوبو با تعجب تلويزيون را نگاه كرد. او تا آن روز تلويزيون نديده بود.
خوب هيچ كس تا آن زمان به فكرش نرسيده بود براي دهكده دور افتاده آن ور اقيانوس وسط جنگل آفريقا تلويزيون ببرد. بوبو تلويزيون را بغلش گرفت و با عجله به خانه رفت و بعد شروع كرد به پيچاندن پيچ هاي روي آن. يك دفعه تلويزيون روشن شد و خانمي شروع كرد به حرف زدن. بوبو اولش خيلي ترسيد و كمي عقب رفت و جيغ كشيد، اما بعد فهميد بي خودي ترسيده. او با خوشحالي جلوي تلويزيون نشست و حرف هاي خانم مجري را گوش كرد. خانم مجري چند تا كارتون قشنگ پخش كرد كه بوبو خيلي خوشش آمد. بوبو آن قدر خوش حال بود كه چند روز فقط توي خانه ماند و تلويزيون نگاه كرد . يك روز او با خودش گفت: اگر مردم آن ور اقيانوس و جنگل آفريقا وسيله اي به اين قشنگي دارند حتماً چيزهاي زياد ديگري هم آن طرف هست كه من تا به حال نديده ام. بوبو فكر كرد و فكر كرد و بعد يك نامه نوشت به نشاني: آن طرف اقيانوس! نه، بوبوي كوچولو كه سواد نداشت. او از پدر و مادرش خواست تا او را به سفر ببرند. به آن ور اقيانوس. بالاخره پدر و مادر بوبو راضي شدند و با هم به يك سفر طولاني به آن ور اقيانوس رفتند.بوبو وقتي به آن ور اقيانوس رسيد، چيزهاي جالب زيادي ديد و دوست هاي زيادي پيدا كرد. او حتي خواندن و نوشتن را هم ياد گرفت و يك عالمه چيزهاي خوب و قشنگ خريد و بعد با پدر و مادرش به دهكده برگشت. از آن روز به بعد بوبو كارهاي زيادي داشت كه انجام دهد. او نامه هاي زيادي به دوستانش در آن ور اقيانوس مي نوشت و بعضي وقت ها هم به جنگل مي رفت و يك گوشه مي نشست و كتاب مي خواند. البته چند ساعتي هم با حيوان هاي جنگل بازي مي كرد. او دلش مي خواست خيلي چيزها ياد بگيرد و وقتي بزرگ شد، همه آنها را به بچه هاي دهكده ياد بدهد. بوبو خيلي خيلي خوشحال بود.

  


خبر خبر خبردار

 

گربه ايراني آفرين




دردنيا مسابقات جالب زيادي برگزار مي شود و يكي از اين مسابقات جالب هم انتخاب زيباترين گربه جهان است. روزنامه ها نوشتند يك گربه ايراني برنده مسابقه زيبا ترين گربه جهان شده است . صاحب اين گربه كه در آمريكا زندگي مي كند و آمريكايي است، درباره گربه اش گفته است: گربه من از نژاد ايراني است و از اين كه گربه ام اول شده است خيلي خوشحالم. گربه آقاي «مور» 22 ساله براي اين كه برنده شود، با گربه هايي از كشورهاي ديگر مسابقه داده و برنده شده است.

بالگرد به دنبال سوسك
نمي دانم شما هم از آنهايي هستيد كه از سوسك ها مي ترسيد. اگر اين طور است، بگذاريد برايتان بگويم كه در كشور سوئد چه اتفاقي افتاده است. در اين كشور نوعي سوسك زندگي مي كند كه قبلاً گفته بودند نسل آن سوسك از بين رفته است، ولي به تازگي در قسمتي از كشور سوئد دوباره اين نوع سوسك ديده شده است و حالا دولت سوئد براي اين كه اين نوع سوسك از بين نرود، چند بالگرد را فرستاده است تا تنه چند درخت سوخته را به محلي ببرند كه مي گويند سوسك ها در آنجا پيدا مي شود تا با اين كار چند سوسك پيدا كنند. حتماً مي پرسيد چرا تنه درخت هاي سوخته؟ چون اين نوع سوسك از درختان سوخته تغذيه مي كند.

تولد در هواپيما
هر روز بچه هاي زيادي درجهان متولد مي شوند، اما اين كه بعضي از بچه ها تولدشان يك جور ديگر مي شود، كم است. يكي از اين بچه ها، نوزادي است كه در هواپيما و در آسمان به دنيا آمد. مادراين نوزاد از كشور تايلند به فنلاند مي رفت كه در بين راه صاحب يك نوزاد شد. البته خلبان هواپيما هم به فرودگاه خبر داد و وقتي آنها به فرودگاه رسيدند، يك تيم پزشكي منتظر آنها بودند تا از مادر و نوزادش مراقبت بكنند. خوش به حال اين نوزاد حتماً وقتي بزرگ شود و پدرو مادرش به او بگويند در آسمان متولد شده است خيلي خيلي خوشحال مي شود؛ چون هر نوزادي شانس اين را ندارد كه در آسمان به دنيا بيايد.

  


احوال پرسي و يادآوري ؛ معلولان، ما دوستتان داريم

 

سلام، اميدوارم خوب خوب خوب باشيد و مهمتر از همه سلامت باشيد. راستي شما دوست خوبم كه الان اين مطلب را مي خوانيد،



سالم هستيد يا مثل بعضي از بچه هاي عزيز معلوليتي داريد؟
اگر شما دوست عزيزم معلوليتي داريد و ناراحت هستيد كه مثل بقيه بچه ها سالم نيستيد بايد به اين فكر كنيد كه خداي بزرگ، شما را هم دوست دارد حتي بيشتر از خيلي از آدم هاي ديگر. حتماً مي گوييد پس چرا شما معلول هستيد و چرا خداوند شما را هم سالم نيافريده است؟ به نظر من دليل اين نيست كه خداوند شما را كمتر از انسانهاي سالم دوست دارد، خداوند خواسته است شما را امتحان كند، مهمتر از همه اين كه اگر معلوليتي داريم و زندگي هم برايمان سخت است، اما بتوانيم درست زندگي كنيم و طوري رفتار كنيم كه ديگران از ما راضي باشند نبايد فراموش كنيم كه خداوند ما را آفريده است تا براي زندگي در جهان ديگري، خودمان را آماده كنيم و دنيا محل آماده شدن است جايي است كه بايد كوله پشتي هايمان را از كارهاي خوب پر كنيم تا خداوند از ما خوشحال باشد.
اما اگر شما دوست عزيزم سالم هستيد نبايد فراموش كنيد كه از خداوند با كارهاي خوبمان تشكر كنيم و اگر معلولي را مي شناسيم، با او دوست باشيم و به او كمك كنيم و امروز را فراموش نكنيد، امروز روزجهاني معلولان است.

  


فكرهاي عجيب و غريب ؛ آن قديم قديم ها

 

زهرا مهربان




دنيا خيلي پيشرفته شده است. الان هر روز كلي چيزهاي عجيب و غريب مي بينيم كه ديگر براي ما عجيب نيست، ولي تا حالا فكر كرده ايد اگر اين چيزها را مثلا آدم هاي ما قبل تاريخ مي ديدند، چه قدر جالب مي شد؟ مثلاً فكر كنيد اگر آن روزهايي كه هنوز آدم ها در غارها زندگي مي كردند و فقط بلد بودند به شكار بروند و غذاي خود را با شكار آماده كنند، يك دفعه با يك لباسشويي روشن روبه رو مي شدند، چه قدر جالب مي شد؟ فكر مي كنيد آن آدم ها با ديدن يك لباسشويي روشن در ميان جنگل چه كار مي كردند؟
يا فكر كنيد اگر يك دفعه آدم هاي ما قبل تاريخ جلو غارشان يك ماشين خيلي شيك مي ديدند، چه كار مي كردند؟ اگر مي خواهيد شما هم مي توانيد امتحان بكنيد، مي توانيد چشم هايتان را ببنديد و خودتان را در قرن ها قبل ببينيد. در يك غار زندگي كنيد و ناگهان يك تلويزيون را ببينيد كه روشن است و دارد يك فيلم بزن بزن جنگي پخش مي كند.

  


نويسندگان كودك كفشدوزك ؛ رايانه

 

محمد مهدي يزداني

برو جلو برو جلو ، گل بزن. اين صداي فينگيلي است. او هر روز هفت هشت ساعت پشت رايانه مي نشيند و بازي مي كند. بيچاره



آقاي كيس. از بس كار كرده مريض شده.
براي همين فينگيلي او را پيش آقاي دكتر «سي دي تا» مي برد. كيس را فوري به اتاق عمل مي برند. آقاي دكتر موس، پرستار كيبورد را صدا مي زند كه كمكش كنند. آقاي دكتر «سي دي تا» وقتي كيس را بيهوش مي كند، شكمش را باز مي كند و يك عالمه آشغال از آن تو بيرون مي آورد. بعد هم از موس مي خواهد آشغالها را جمع كند. آن وقت دكتر «سي دي تا» با كمك خانم كيبورد شكم كيس را مي بندند و حالش خوب مي شود. حالا فينگيلي خيلي خوشحال است و قول مي دهد زياد با رايانه بازي نكند تا ديگر كيس مريض نشود.

  


شاعران كفشدوزك ؛ كلاغ

 

اسدا...اسحاقي




برف مي بارد و من
مي خورم يك چاي داغ
در اتاق كوچكش
مي خورد سرما كلاغ

كاشكي در خانه اش
يك بخاري داشت ا
ويك كلاه پشمي
وشال گردن با پت

وبرف مي بارد زياد
روي شيشه، توي باغ
باد سردي مي وزد
روي پرهاي كلاغ

مي پرد از خانه اش
مي نشيند روي تير
من برايش مي برم
يك كمي نان و پنير

  


داستان خارجي ؛ پرنده كوچولوي چاق

 

نويسنده : لي مك اندروز
مترجم : زينب رضايي




پرنده كوچولوي چاق خيلي دوست داشت مثل بقيه پرنده ها پرواز كند . او يك بدن چاق با بالهاي خيلي كوچك داشت. او نمي توانست پرواز كند، ولي دلش مي خواست با پرنده هاي ديگر كه پرواز مي كردند، بازي كند. او هر روز راه هاي زيادي را امتحان مي كرد تا بتواند پرواز كند. اما موفق نمي شد. يك روز پرنده كوچولوي چاق با خودش فكر كرد شايد درخت بتواند به او كمك كند. او تصميم گرفته بود هر طور كه هست، پرواز كند. براي يك پرنده كوچولوي چاق خيلي سخت بود تا از درخت بالا برود، ولي او اين كار را كرد .
پرنده كوچولوي چاق روي يكي از شاخه ها نشست. يك نفس عميق كشيد و . . . پايين پريد
و بالهايش را به هم زد. او باز هم بال زد و بال زد، ولي فايده اي نداشت. شانس آورد كه روي برگ ها افتاد. پرنده كوچولوي چاق از ميان برگ ها بيرون آمد و گوشه اي نشست و فكر كرد. او همان طور كه روي نرده ها نشسته بود ، با خودش فكر مي كرد. حالا پرنده كوچولوي چاق مي دانست با اينكه خيلي خيلي دوست دارد پرواز كند و خيلي هم براي پرواز كردن تلاش كرده است، ولي چيزهايي هست كه بعضي از پرنده ها نمي توانند انجام بدهند .
در عوض كارهايي هست كه فقط يك پرنده كوچولوي چاق مي تواند انجام بدهد .
براي همين تصميم گرفت از آن روز به بعد تلاش كند تا اين كارها را پيدا كند .

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com