|
* عباسعلي سپاهي يونسي
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گويم گله ها را
نمي دانم بگويم يا باز هم با اين روزها كناربيايم و گله را به فراموشي روزها و لحظه هايي بسپارم كه بي شما گذشته است؟ شمايي كه مي شد اين جا و در همين لحظه ها در كنارمان باشيد و حالا نيستيد و ما كنار دلتنگي هاي عظيم خودمان منتظريم شايد قاصدك باخبري از راه برسد و برايمان خبري بياورد؛ خبري كه سالهاي زيادي به انتظار شنيدن آن لحظه شماري كرده ايم و تا امروز نشنيده ايم.
قاصدكها براي رساندن آن خبر زيبا لحظه شماري مي كنند كه اين خبر از آن خبرهاست، از آن خبرهايي كه چشم انتظاران فراواني دارد. اي دورترين گل زيباي اين جهان! تا بوييدن عطر دلنواز تو چند هفته ديگر را بايد به انتظار ايستاد؟ براي ديدن و همصحبتي با شما چه اندازه ديگر بايد پير شد؟
خسته ايم، خسته ايم از اين همه نديدنت و اين اندوه كوچكي نيست. واژه به واژه در ستايش تو مي نويسم؛ به اميد روزي كه بيايي و كلماتم آمدنت را جشن بگيرند. گله نمي كنم، اما دوريت سخت است، سخت تر از آنكه بشود از كنار آن ساده گذشت. |