|
* فرحروز صداقت
وارد خانه كه مي شوم مادر دو شهيد به گرمي از من استقبال مي كند و سايه محبتش را بر وجودم مي گستراند. چهره اش مملو از

مهرباني و صبوري است. دست روي شانه ام مي گذارد و مرا به اتاقي هدايت مي كند كه پر از ياد و خاطره و تصوير روزهاي دفاع مقدس است.
سكوت و معنويت خانه دلنشين است. هر كجاي آن را مي نگري قاب عكسي از «مجيد» و «حميد» با چهره هايي زيبا و شاداب و پر رمز و راز مي بيني.
مادر صبور و آرام است و پدر حتماً در كنار دو پسر شهيدش. هيچ عجله اي براي پرسش ندارم. محو تماشا شدهام. هرقاب عكس پر از حرف و خاطره اي است كه حاج خانم يك به يك آنها را برايم توضيح مي دهد.

گذشت زمان را احساس نمي كنم تا اينكه عروس خانه با چاي عصرانه ما را در كنار هم مي نشاند و در ميانه صحبت، برادر دو شهيد آقاي جلال نجفي كه خود نيز از يادگاران دوران دفاع مقدس است به جمع ما مي پيوندد.
گفتگوي زير حاصل دلتنگي ها، صبوري ها و پيامهاي اين خانواده ارجمند است.
***
* قبل از هر سؤالي خودتان را معرفي كنيد؟
** صديقه دائمي نژاد هستم مادر دو شهيد مجيد و حميد نجفي. در مشهد به دنيا آمده ام و بعد از ازدواج به تربت جام رفتيم. خدا بيامرزد همسرم را، مرد بسيار خوبي بود. زندگي سالم و آسوده اي داشتيم، بچه ها هم همانجا به دنيا آمدند 5 دختر و 5 پسر، همزمان با انقلاب به مشهد هجرت كرديم.
* حالا فرزندان شهيد خود را معرفي كنيد؟
** اول از پسر بزرگم شروع كنم بعد شهدا ...
* بفرماييد.

** وقتي به مشهد آمديم پسر بزرگم استخدام بانك شد و ازدواج كرد، پسر دومم فرهنگي است و آقا جلال كه با خانواده اش با خودمان زندگي مي كنند رزمنده بودند و در سپاه خدمت مي كنند. حميد و مجيد هم كه شهيد شدند.
* مجيد بزرگتر بود؟
** بله.
* از مجيد بگوييد ...
** مجيد متولد 1344 بود. هنگام پيروزي انقلاب 13 ساله بود. خانواده ما فعاليتهاي مذهبي داشت و براي انقلاب هم فعاليت مي كردند. بزرگترها اعلاميه چاپ مي كردند، نوار تكثير مي كردند و بعد مي دادند به مجيد تا آنها را پخش كند. مجيد چون كوچكتر بود كسي به او شك نمي كرد. حتي يك بار او را دستگير كردند و مأمور شهرباني سيلي محكمي به او زد و زنداني شد، اما چون كوچك بود زود آزاد شد؛ تا وقتي كه به مشهد آمديم. در مشهد مجيد به هنرستان رفت و بيشتر وقتش به فعاليت براي انقلاب مي گذشت.
* مجيد براي شما چه طور پسري بود؟
** خيلي خوب! مجيد آن قدر پسر خوبي بود كه هر وقت به مدرسه اش مي رفتم همه از او تعريف مي كردند و مي گفتند. مجيد باعث افتخار مدرسه است، پسر بسيار خوبي است و بارها آرزو مي كردند كاش آنها هم پسري مثل مجيد داشته باشند. دوستان و آشنايان هم هميشه از مجيد تعريف مي كردند. او محبوب من بود.
* زمان دفاع مقدس آقا مجيد سن و سالي نداشت، چطور اجازه داديد به جبهه برود؟
** راه، راه خدا بود. او سن و سال كمي داشت، اما عقلش خيلي بزرگ بود. البته اول آقا جلال رفت. پس از مدت كوتاهي مجيد خواست برود كه پدرش مريض بود. مدتي صبر كرد و سرانجام طاقت نياورد و رفت.
* از مجيد چه چيزهايي را به ياد داريد؟
** خوبي و خوبي؛ از ويژگيها و خوبي هاي مجيد هر چه بگويم كم گفته ام. مظلوم و ساكت بود، از همه خبر مي گرفت، نمازش به وقت بود يك بار نشد ما به او بگوييم نماز بخوان يا نماز و واجبات خود را انجام بده! به موقع همه فرايض و مستحبات ديني خود را به جا مي آورد. مجيد من صبرش خيلي زياد بود.
* درست مثل شما!
** تعريف از خود نباشد، ما 10 تا بچه بزرگ كرديم يك بار دست به روي يكي از آنها بلند نكرديم، يك بار صدايم بلند نشد، يك بار احساس خستگي نكردم.
داشتم از مجيد مي گفتم!
* بفرماييد ...
** مجيد احترام پدر و مادر را خيلي نگه مي داشت. وقتي دور هم جمع بوديم سفارش مي كرد كه مبادا غيبت كنيد. با اينكه وضع مالي ما خوب بود و مي توانستيم لباسهاي خيلي خوب براي بچه ها بخريم، اما مجيد كم لباس مي خريد. لباسهايش را تعمير مي كرد و دوباره مي پوشيد.
حميد هم مثل مجيد بود، بچه هاي سر به زيري بودند، با هيچكس كار نداشتند اما با غيرت و جوانمرد بودند، اينها از روز اول انتخاب شده بودند.
* خاطره اي هم برايمان تعريف كنيد.
** خاطرات براي من بسيار عزيزند و مثل پرده سينما، همه خاطرات از جلو چشمم رد مي شوند. رفتارشان، گفتارشان، رفت و آمد آنها، همه و همه !تا وقتي زنده ام خاطرات آنها را از ياد نمي برم.آقا جلال ما بهتر مي تواند خاطره تعريف كند. من ديگر مثل آن روزها يادم نمي آيد كدام خاطره را تعريف كنم.
***
* فروتني تنها كلمه اي است كه براي توصيف آقاجلال مي توان به كار برد او كه برادر بزرگتر حميد و مجيد است به جاي تعريف از خاطرات خود و حتي شهدا از روزهاي دفاع مقدس صحبت مي كند و با اصرار من كمي از خاطراتش مي گويد:
** من از حميد و مجيد بزرگتر بودم. سه سالي را در جبهه ها بودم و گاهي همزمان با هم در جبهه ها بوديم.
* در كدام منطقه؟
** من در سپاه خدمت مي كردم. در گردانهاي رزمي و يا در قرارگاه فعاليت داشتم. در لشگر 5 نصر خراسان، تيپ 21 امام رضا (ع)
* آقا مجيد چي؟
** مجيد هم در لشگر 5 نصر بود و در اطلاعات خدمت مي كرد، غواص بود. مجيد خيلي جبهه مي رفت از سال 60 در جبهه بود، حتي در عمليات فتح خرمشهر هم شركت داشت. كارش خيلي سخت بود يا ديده بان بود يا براي شناسايي مي رفت و سرانجام در عمليات والفجر 8 در بهمن سال 64 پس از عبور از رودخانه اروند در فاو توسط نارنجك بعثي ها به شهادت رسيد.
* و آقا حميد؟
** وقتي كه مجيد شهيد شد، حميد 16 سال داشت. حميد خيلي تلاش كرد به جبهه برود و سرانجام پس از 10 ماه موفق شد از پدر رضايت بگيرد و جريان مجيد و حميد مصداق آن بود كه مي گويند پرچم وقتي از دست يكي افتاد ديگري آن را فوري برمي داشت و آن قصه، قصه مجيد و حميد بود. البته حميد 2 ماه بيشتر در جبهه نبود. حتي فرصت مرخصي هم پيدا نكرد و در 19 دي ماه سال 65 در شلمچه حين عبور از رودخانه احتمالاً در آب به شهادت رسيد. حميد هم غواص بود.
* در جبهه همديگر را مي ديديد؟
** گاهي مجيد را مي ديدم يا براي ديدار او به سنگرش مي رفتم. خيلي متواضع بود. خيلي احترام مي كرد. يك بار با هم به خط اول رفتيم و خبر گرفتيم. در كنار او بودن و داشتن چنين برادري براي من افتخار بزرگي بود.
* هنگام شهادت مجيد، شما كجا بوديد؟
** من در گردان رزم بودم . عملياتي در پيش بود. مجيد يك شب قبل از عمليات به ديدن من آمده بود، اما من نبودم. وقتي برگشتم همرزمان گفتند آقا مجيد آمده بود از شما خبر بگيرد. چند روز بعد از عمليات، من در خط پدافند بودم كه از مشهد خبردادند مجيد شهيد شده است. عمليات تمام شد و برگشتم، اما متأسفانه آن قدر دير رسيدم كه نتوانستم در مراسم خاكسپاري اش شركت كنم.
* آقاي نجفي، برگرديم به دوران جواني تان، يعني قبل از انقلاب كه فعاليت هايي داشتيد. آن زمان چه عاملي شما را به سمت مبارزه كشاند؟
** فطرت انسانها به سمت معنويت گرايش دارد. ما هم در خانواده اي سالم و مذهبي بزرگ شده ايم. وقتي صحبت از انقلاب شد خيلي ها احساس كردند گم شده خود را يافته اند و چون انقلاب ما ماهيت ارزشي، فرهنگي و معنوي داشت، نيروها را از درون تغيير داد. يعني ماهيت انقلاب، انسانها را از درون متحول كرد.
* پس به باور شما انقلاب فرصتي بود براي تحول انسانها؟
** بي گمان همين طور است. همان زمان يادم هست از بسياري از مردم مي شنيدم كه اگر ما در صحنه كربلا بوديم امام حسين (ع)، را ياري مي كرديم. با قيام حضرت امام خميني (ره) اين صحنه و فرصت براي همه پيش آمد. يعني انقلاب اسلامي فرصتي شد براي كساني كه مشتاق ياري امام حسين (ع) و يارانش بودند.
بنابراين ايثار و جانبازي نمود پيدا كرد و هنرنمايي انسانهاي خداگونه رخ داد. و داستان كربلا دوباره تكرار شد.
* و 8 سال دفاع مقدس راه كربلا را باز كرد!
** بدون ترديد همين طور شد. 8 سال دفاع مقدس قطعه اي نوراني و ملكوتي از تاريخ ماست. اين دوران، يك فرصت طلايي بود براي كساني كه دوست داشتند نشان دهند اگر در كربلا هم بودند همين گونه امام (ع) را ياري مي كردند.
* از تصاويري كه از جبهه، در ذهنتان است بگوييد؟
**خيلي زياد است.
* اشاره كنيد ...
** بچه ها جانشان را فداي انقلاب و حفظ انقلاب كردند. ما صحنه هاي زيادي را ديديم كه بچه ها براي رفتن روي مين از هم پيشي مي گرفتند. براي خوابيدن روي سيم خاردار داوطلب مي شدند؛ براي كارهاي دشوار كه بحث جان و فداكاري و شهادت بود از هم پيشي مي گرفتند. خيلي وقت ها فرماندهان مجبور مي شدند قرعه كشي كنند و همه اينها نشان مي دهد آنان عاقل و با استعداد و نخبه بودند و توانستند از فرصتها استفاده كنند. آنها در مقابل ستمگران كوتاه نيامدند و نگذاشتند مشروطيت تكرار شود و نهضتي كه مردم پس از سالها با اخلاص و صداقت و خون خود به انجام رساندند دشمن با نيرنگ و زور از بين ببرد و اين استقامت نشان از ايمان و يقين مردم دارد.
*امروز اين فرصت را چگونه مي توان به دست آورد؟
** اين فرصت هميشه هست و جوانان هميشه فرصت خودسازي دارند. حتماً نبايد جنگ خانمانسوزي از طرف دشمن به ما تحميل شود تا فرصتي پيدا شود. راه خودسازي هميشه باز است تا ان شاء ا... زمينه ظهور منجي عالم بشريت فراهم شود.
* راه خودسازي چگونه بايد فراهم و هموار شود؟
** امروز جوانان ما بايد دقيق تر و حساس تر باشند، چون دشمنان اسلام و اين مرز و بوم سخت شكست خورده و زخمي هستند و با جديت از هر راهي مثل تهاجم فرهنگي، اختلافافكني، سفسطه گرايي، بحثهاي ضد ديني و ... مي خواهند ضربه بزنند. بيداري جوانان ما نسبت به اين هجمه سنگين بسيار مهم است. در زمان جنگ، دشمن روبه روي ما بود، اما امروز دشمن در ميان ماست و از هر راهي كه بتواند نفوذ مي كند و البته به باور من جاي نگراني نيست. جوانان ما هر وقت احساس خطر كرده اند و لازم بوده سخت جلو دشمن ايستاده اند.
* پس شما جزو كساني هستيد كه عقيده دارند جوانان را بايد باور كرد؟
** صد البته !به باور من يكي از دلايل موفقيت و پيروزي جوانان و نوجوانان در انقلاب و 8 سال دفاع مقدس بهايي بود كه امام خميني (ره) به آنها داد. جامعه به جوانان اعتماد كرد، ميدان داد، آنها را محترم شمرد و نتيجه اش جوانان ايثارگري بودند كه به خدا پيوستند و امروز نيز بايد چنين باشد.
***
نزديك اذان مغرب است. حس مي كنم بايد گفتگو را تمام كنم. آقا جلال مي رود و من نمازم را با سجاده مادر دو شهيد مي خوانم. بعد از نماز، حاج خانم از من مي خواهد دفترچه يادداشت او را ببينم. او به شعر بسيار علاقه دارد. بعضي از شعرها را برايم مي خواند. همه شعرها درباره شهداست و اظهار عشق و علاقه به ائمه اطهار (ع). مي گويد: مطالعه و اين دفترچه ها را دوست دارم و هنوز هم اگر مطلبي يا شعري درباره شهدا پيدا كنم در دفترم يادداشت مي كنم.
هنگام خداحافظي، مادر دو شهيد مجيد و حميد نجفي يك يادداشت به من مي دهد و مي گويد خواهش مي كنم اين را هم چاپ كنيد تا شايد دفترچه گمشده مجيد پيدا شود. «يكي از سازمانها، بنياد شهيد و يا نمي دانم كدام سازمان، وقتي براي مصاحبه به خانه ما آمدند دفترچه خاطرات مجيد و وصيتنامه اش را گرفتند و گفتند آن را پس مي آورند، اما سالها گذشته است و هنوز پس نياورده اند. من خواهش مي كنم هر سازمان يا شخصي كه دفترچه مجيد را به امانت گرفته لطفاً آن را به من برگرداند كه بسيار برايم عزيز است.» |