|
* حسن احمدي فرد
يکي بود يکي نبود، غير از خداي مهربان، هيچکس نبود. سالها پيش در دهي دور، پسري زندگي مي کرد به نام حسني.

حسني که چوپان روستا بود، هر صبح قبل از طلوع آفتاب بقچه نان و ماستش را بر مي داشت و گله را به سوي کوه هي مي کرد تا ساعتي مانده به ظهر در ميان تپه ها مي گشت و گله را مي چراند. ظهر که مي شد گوسفندها را به کنار چشمه مي آورد تا سيراب شوند و عصرها زير پرتوهاي بي رمق آفتاب، گله را به ده برمي گرداند. شب که مي شد، آبگوشتش را مي خورد و فارغ و آسوده زير لحاف گرمش مي خزيد و اگر دنيا را آب مي برد، خواب حسني آشفته نمي شد. روزها و روزها بدين منوال مي گذشت و حسني غافل از بازي هاي چرخ بازيگر گوسفند مي چراند تا اين که يک روز آن اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد.
آن روز حسني به چوبدستي اش تکيه داده بود . گوسفندها را تماشا مي کرد که چشمش به بسته اي افتاد که زير بوته بزرگ خاري افتاده بود. با تعجب جلو رفت و بسته را باز کرد. يک کتاب بود. از ظاهرش مي شد فهميد که کتاب عجيبي است. با اندک سوادي که داشت شروع به خواندن کرد. توي کتاب نوشته بود:
- اي کسي که اين کتاب را مي خواني بدان و آگاه باش که گنجي بزرگ انتظارت را مي کشد. گنجي که مي تواند تو و اطرافيانت را ثروتمند کند. تو با اين ثروت مي تواني هر چه دوست داري تهيه کني.
حسني با خودش فکر کرد اگر اين گنج را به دست بياورد مي تواند هر چه پدر و مادرش لازم دارند، برايشان بخرد.گنج را که به دست بياورد، پولدارترين آدم ده مي شود، آن وقت مي تواند از دختر کدخدا خواستگاري کند. حسني با اين فکرها باز شروع به خواندن کرد:
- اي کسي که اين نوشته ها را مي خواني، شب وقتي قرص ماه کامل شد به قبرستان بيا.
حسني با خودش گفت:
- فقط همين؟ اين که کاري ندارد، شب مي روم و گنج را صاحب مي شوم.
اين بود که کتاب جادو را بست و توي خورجين گذاشت و تا شب با خودش نقشه کشيد که با گنجش چه کار کند.
شب وقتي پدر و مادر حسني خوابشان برد، حسني نگاهي به قرص ماه انداخت. چيزي نمانده بود کامل شود. اين بود که خورجين را برداشت و آرام از خانه بيرون آمد. همه جا ساکت بود. ترس توي دل حسني افتاد. از يک طرف از قبرستان آن هم در شب وحشت داشت و از طرف ديگر فکر آن همه پول وسوسه اش مي کرد.
راه افتاد. خيلي زود به قبرستان رسيد. قبرستان تاريک بود. تاريک تاريک. صداي جغدي از دور مي آمد. حسني زير نور ماه کتاب را باز کرد و خواند:
- بر روي آخرين سنگ قبر بايست و سه بار اين ورد را تکرار کن: اجي مجي لاترجي.
حسني ترسان و لرزان جلو رفت و روي آخرين سنگ قبر ايستاد و ورد را تکرار کرد. سنگ تکان شديدي خورد. حسني خودش را کناري انداخت. سنگ عقب رفت و چاهي عميق پيدا شد. حسني آب دهانش را به سختي قورت داد و کتاب را باز کرد.
- اي کسي که اين سطرها را مي خواني از چاه پايين برو.
حسني به خودش نهيب زد که برگرد، اما اگر برمي گشت بايد تا آخر عمر چوپاني مي کرد. نه او بايد جلو مي رفت. گنج بزرگ منتظرش بود. از ديواره چاه آرام آرام پايين رفت تا به ته چاه رسيد. کورمال کورمال از توي خورجين فانوسي بيرون آورد و روشن کرد. نور کم سويي بر ديواره چاه افتاد. رو به رويش دالان بزرگي پيدا بود. حسني فانوس را روي زمين گذاشت و کتاب را باز کرد:
- از دالان بگذر تا به در سنگي برسي. سه بار در بزن.
حسني فانوس به دست جلو رفت تا به در سنگي رسيد. کوبه آهني و سرد در را گرفت و سه بار زد: تق تق تق. ناگهان سنگ تکان خورد و آرام کنار رفت. حسني وارد اتاق بزرگي شد که از اتاق هاي معمولي خيلي بزرگتر بود. رو به رويش در ديگري قرار داشت که آن هم از سنگ بود و چند برابر درهاي معمولي بلندي داشت. حسني اطراف را تماشا مي کرد که پشت سرش در با صداي محکمي بسته شد. دندان هاي حسني از ترس به هم مي خورد. از خودش پرسيد اينجا چکار مي کند؟ او الان بايد زير لحاف گرمش مي بود نه در ته اين چاه وحشتناک توي قبرستان.
ناگهان لرزش عجيبي احساس کرد. در و ديوار شروع به لرزيدن کرد. از پشت در بزرگ صدايي شبيه ناله و زوزه به گوش مي رسيد. صداها نزديک و نزديکتر مي شدند. مو بر تن حسني سيخ شده بود. به سرعت کتاب را باز کرد تا نوشته را بخواند و هر چه زودتر از اين اتاق وحشتناک فرار کند ولي با تعجب چشمش به نوشته صفحه آخر افتاد:
- خواننده گرامي با عرض پوزش، به اطلاع مي رسانيم جلد دوم اين کتاب ماه هاست جهت صدور مجوز به وزارت ارشاد ارسال شده است. ان شاا... در اولين فرصت پس از صدور مجوز و نيز دريافت سهميه کاغذ، جلد دوم تقديم خواهد شد. تا آن موقع خداحافظ. |