|
* دکترحميد پارسانيا
سکولاريزم به عنوان رويکرد دنيوي به هستي در ابعاد و سطوح مختلف فرهنگ و تمدن مدرن حضور دارد. و به همين دليل نبايد آن را

به صورتي خاص محدود کرد. محدود کردن سکولاريزم به برخي از صور و تجليات فرهنگي و تمدني غرب علاوه بر آنکه مانع از شناخت صحيح اين پديده مي شود، مانع از عملکرد صحيح و شايسته در حرکتهاي فرهنگي و تمدني مي گردد و بخصوص فرهنگ و تمدن اسلامي را در شناخت هويت خود و ديگري گرفتار مطالعات و خطاهاي فاحش نظري مي کند. اين گونه از مغالطات راه را بر گزينش هاي آگاهانه و بخردانه در مواجهات فرهنگي فرو مي بندد. بنابراين براي شناخت نسبت واقعي مدرنيته، با ديگر فرهنگها بايد حقيقت سکولاريزم در سطوح مختلف فرهنگي و تمدني و صور مختلفي که سکولاريزم در عرصه هاي گوناگون پيدا مي کند شناخته شود و بر همين قياس نيز صور مختلف معنويت و ديانت در سطوح گوناگون بازشناسي گردد.
شناخت اين امور امکان ترسيم جغرافياي فرهنگي جهان امروز را فراهم مي آورد و به دنبال آن فرصت مناسبي براي شناخت و تحليل تاريخي پديد مي آيد که در دامن اين جغرافيا شکل مي گيرد. تحليل درست واقعيت تاريخي به نوبه خود، خود آگاهي تاريخي را براي هر دو فرهنگ به دنبال مي آورد. و با خود آگاهي تاريخي امکان گريز از حرکتهاي شتابزده و دکور و زمينه گزينش رفتارهاي عاقلانه فراهم مي آيد.
صور گوناگون سکولاريزم را در عرصه هاي زير مي توان دنبال کرد:
الف) فلسفي؛

ب) معرفت شناختي؛
ج) فلسفه و انديشه سياسي؛
د) عملکرد در رفتار تاريخي و اجتماعي؛
ه ) دين و هستي قدسي.
* فلسفه هاي مدرن
انديشه هاي فلسفي مدرن صور مختلفي دارند و به رغم اختلافاتي که دارند، در رويکرد دنيوي و اين جهاني چهره غالب آنها است.
ماترياليسم انديشه فلسفي اي است که به صورت عريان و صريح، هستي طبيعي و دنيوي را اصالت بخشيده و ديگر ساحتهاي وجود را انکار مي کند.
رويکردهاي شکاکانه فلسفي معاصر نيز بر خلاف شکاکيت پيشين که زمينه دعوت به ستوده هاي متعالي را فراهم مي آورد. همواره ترديد معرفت شناختي خود را زمينه عبور يا سکوت نسبت به حقايق متعالي و متافيزيکي قرار داده و همچون هيوم بصراحت بازگشت به زندگي روزمره را توصيه مي کند.
کانت با آنکه ارزش جهان شناختي مفاهيم عقلي را انکار مي کند و غلبه مفاهيم عقلي بر فرآيند شناخت را موجب شکاکيت در شناخت مي داند، شهود حسي را تنها ساحت مواجهه با حقيقت مي خواند، او با آنکه در شناخت عالم طبيعت نيز به شکاکيت گرفتار است، ولکن اين نوع ترديد را نتيجه مواجهه با واقعيت مي داند. و به بيان ديگر اين شناخت را واقعي تر از معرفتهاي فلسفي به ظاهر يقيني مي داند.
پراگماتيسم فلسفي با صراحت مفيد بودن بدون اين جهاني گزاره ها را معيار و ملاک حقيقت قرار مي دهد. فيلسوفان اگزيستانس در اغلب موارد به موازات بي اعتنايي و ترديد، در ارزش معرفتي فلسفه هاي پوزيتولستي و تحليلي، انسان اين جهاني و عزم و تصميم او را در کانون تفاسيري قرار مي دهد که نسبت به عالم ارائه مي دهد يعني تصوير جهان از حاشيه وجود انساني پديد مي آيد که در همين جهان و دنيا زندگي و زيست دارد.
در فلسفه هاي مدرن مباحث وجود شناختي يا به افق ماترياليسم تنزل مي کند و يا آنکه به فراموشي سپري مي شود و فيلسوفان اندکي نيز که قبل از کانت با استفاده از معرفت عقلي از فوق طبيعت سخن مي گفتند، در قياس با فلسفه هاي قبل از دوران مدرن مراحل عبور از متافيزيک را طي کرده و همه آنها دست کم با انکار مرجعيت معرفت وحياني و شهودي در زمينه حضور مستقل و خود بنياد بشر را در اين دنيا فراهم مي کردند. دکارت و عقلگرايي سده هفدهم از اين جهت خصلت مدرن دارد که معرفت بشري را به شناخت عقلي مفهومي محدود ساخته و معرفتي را که از پيوند مستقيم بشر با ساحت قدسي هستي پديد مي آيد در معرض انکار قرار مي دهد و اين مرحله گام بزرگي براي رها کردن آدمي در زندگي اين جهاني است.
* معرفت شناسي مدرن
مدرنيته در بعد معرفتي و روش شناسي علمي نيز صورتهاي مختلفي دارد. تنوع معرفت شناسي هاي مدرن، پديده اي است که بازتاب و اثر آن به حوزه مسائل متافيزيکي و وجود شناختي کشيده شده است و بلکه وجودشناسي و مباحث فلسفي در دنياي مدرن بيشتر به افق مباحث معرفت شناختي تقليل يافته است. خصلت غالب معرفت شناسي هاي مدرن که از آن نيز به عنوان يکي از مهمترين شاخصهاي فرهنگي مدرن ياد مي شود روشنگري است و روشنگري با آنکه از جهت ايجابي صور مختلفي را پوشش مي دهد و روشهاي مختلف معرفتي را در بر مي گيرد، از جهت سلبي در نفي مرجعيت وحي و شناخت شهودي، چهره اي واحد دارد و بلکه همين جهت سلبي واحد است، به عنوان اصلي ترين خصوصيت روشنگري مدرن شناخته مي شود.
روشنگري مدرن با نفي مرجعيت وحي، هسته معرفتي تفاسير ديني و قدسي از عالم را تخريب کرده و به دنبال آن علمي سکولار و دنيوي را پي مي نهد.
روشنگري مدرن با خصلت فوق، صور متعددي دارد. روشنگري در فلسفه هاي راسيوناليستي وپوزيتورستي به دنبال تفسير روشن عالم در افق عقل و يا تجربه بشري است و در نگرش شکاکانه کانت رسالت خود را در ارائه محدوديتهاي معرفت بشري و مرزهاي آن خلاصه مي کند.
در پايان سده بيستم با گسترش شکاکيت و نسبيت در عرصه فهم و دانش بشري روشنگري علم مدرن نيز مورد ترديد قرار گرفت. و همين مسأله به ترديد در اصل مدرنيته که داعيه روشنگري را داشت، منجر شد. با تحولات و تنوعاتي که روشنگري مدرن داشته است، مي توان گفت سکولاريزم در بعد معرفتي با آن که از جهت سلبي يعني نفي مرجعيت وحي، خصوصيت واحد و مشترکي دارد. از جهت ايجابي صور متنوعي پيدا مي کند که برخي از مراتب آن با عقلانيت سازگار است و حتي عقل نظري و عملي را نيز مي پذيرد، برخي از صور آن عقل نظري را انکار مي کند و بعضي از صور ديگر آن عقلانيت را به افق دانش ابزاري و تجربي تقليل داده و معرفت غير تجربي و غير آزمون پذير را شايسته نام علم نمي داند. بعضي از صور سکولاريزم با شکاکيت مطلق نسبت به شناخت جهان خارج، روشنگري را به حوزه معرفت شناسي منحصر مي گرداند.
نکته مهم اين است که حتي برخي از صورتهاي معرفت شناختي که به انکار مطلق روشنگري پرداخته و نسبيت و شکاکيت را به حوزه معرفت شناسي نيز تسري مي دهند، از چارچوب نگرش سکولاريستي خارج نمي شوند، مانند برخي از سطوح رمانتيسم يا اغلب فلسفه هاي اگزيستانس و يا فلسفه هاي پست مدرن.
شهودگرايي رمانتيست اغلب شهودگرايي نازلي است که به افق احساسات دنيوي و اين جهان محدود شده و رويکرد پديدار شناختي اغلب اگزيستانسياليستها با خصلتي امانيستي به تبيين انسان دنيوي و اين جهاني پايان مي پذيرد و شکاکيت فراگير پست مدرن، روشنگري يا علم را در مسخ فرهنگ و زندگي عرفي و سکولار بشري به تيغ اميال و اراده ها و يا قدرتهاي دنيوي و اين جهاني آدمي مي سپارد.
بنابراين سکولاريزم خصوصيتي است که در اشاره به فرهنگ مدرن از مرزهاي روشنگري نيز عبور کرده و باطن مدرن نقادي هايي را که با عنوان پست مدرن نيز مطرح مي شوند، آشکار مي گرداند.
* انديشه هاي سياسي
در دنياي مدرن، انديشه و فلسفه هاي سياسي متنوعي پديد آمدند. تضاد و اختلاف انديشه هاي سياسي مدرن قطبهاي نظري مختلفي را ايجاد کرده است. برخي از نظريه ها رويکرد ليبراليستي دارند و برخي ديگر صورت دموکراتيک به خود مي گيرند. برخي از اقتدار و حاکميت ديکتاتوري و بعضي ديگر از دموکراسي حمايت مي کنند. بخشي از نظريه ها بر مفاهيمي نظير عدالت و رفاه تأکيد مي ورزند و بعضي ديگر آزادي را در محور فلسفه سياسي خود قرار مي دهند.
نکته مهم اين است که مجموعه انديشه هاي متنوعي که در دنياي مدرن با عناويني نظير دموکراسي، ليبراليسم، فاشيسم، مارکسيسم، کمونيسم، ناسيوناليسم، سوسياليسم و مانند آن مطرح مي شوند، هيچ يک هويت قدسي، ديني و معنوي نداشته و همه تفسيري اين جهاني، دنيوي و سکولار از خود ارائه مي دهند. فلسفه سياسي هابز همان قدر سکولار است که فلسفه سياسي جان لاک و انديشه هاي سياسي ناسيوناليستي و يا مارکسيستي همان قدر دنيوي و سکولار مي باشند که انديشه هاي ليبراليستي و کاپيتاليستي هستند.
توجه به نکته فوق از اين جهت مهم است که مانع از پيوند زدن سکولاريسم به گرايش سياسي خاصي شده و زمينه بسياري از مغالطاتي را که از اين طريق انجام مي شود، مي خشکاند.
*عملکرد و مداراي اجتماعي
مدرنيته به موازات رويکرد دنيوي و سکولار خود استعداد و توان بشري را بيش از گذشته متمرکز در اين جهان کرد، زيرا رويکرد دنيوي اين جهاني بشر نيز که از ديرباز در فرهنگهاي غير مدرن کم و بيش حضور داشت، در نهايت در مدرنيته زبان و بيان متناسب با خود را يافت. فرايند سکولاريزاسيون، در دنياي مدرن ابتدا عرصه هاي معرفتي، هنري، صنعتي طي دو سده هفدهم و هجدهم طي کرد و از آن پس در سالهاي پاياني قرن هجدهم در انقلاب فرانسه چهره سياسي خود را آشکار ساخت و از آن پس سکولاريزم به موازات انديشه هاي سياسي متنوعي که در درون خود پرورانده است، گروهها و جريانهاي اجتماعي متنوعي را پوشش داد. ناسيوناليسم، ليبراليسم، فاشيسم، سوسياليسم هر يک به تناسب در چارچوب گفتمان مدرن پا به عرصه وجود گذاردند.
عملکرد جريانهاي مزبور از جهت تحمل و مداراي در درون نظام مربوط به خود يکسان است.
جريانهاي اجتماعي سکولار در تمام دوران حاکميت خود رقيب سياسي و اجتماعي که در جامعه از گفتمان مدرن عمل نمايد، نداشتند. بنابراين، صرف نظر از عملکرد داخلي هر يک از جريانهاي موجود، رقابت بين جريانهاي مزبور نيز پديده اي مدرن و سکولار است و سکولاريزم در اين عرصه پرونده مثبتي نداشته است.دو جنگ جهاني اول با دهها ميليون کشته، واقعيتي خارجي است که ظرفيت عملي سکولاريزم را براي خشونت، و نقاط آسيب پذير آن را در ايجاد تلورانس و مداراي اجتماعي در سطح جامعه بشري نشان مي دهد و تا هنگامي که سکولاريزم بر اريکه قدرت بود و رقيب تمدني ديگري براي آن تصوير نمي شد، هراس جنگ سومي از نوع دو جنگ پيشين، واقعيتي بود که بشريت را تهديد مي کرد.بازگشت مجدد معنويت به عرصه فرهنگ و زندگي بشري در داخل و خارج دنياي مدرن در دهه هاي پاياني قرن بيستم ميدان آزموني براي مشاهده عملکرد سکولاريزم با حرکتهاي تمدني رقيب پديد آورده و در اين ميدان نيز مدرنيته ناتواني خود را در تحمل و مداراي اجتماعي در دو سطح نظري و عملي نشان داد.
در سطح نظري تئوري پردازان ليبرال و دموکرات که انتظار مي رود رويکرد آزاد و راحت تري نسبت به جريانهاي مخالف داشته باشند، آزادي و دموکراسي را به خطوط قرمزي محدود ساختند که سکولاريزم در معناي عميق آن يکي از آنها بود، از نظر تئوري پردازان ليبرال مردمي نظير جان استوارت ميل در قرن نوزدهم و کارل پوپر در دهه هاي پاياني قرن بيستم، مردمي که با رويکرد معنوي و ديني به عرصه سياست پاي مي گذارند، شهروند جامعه مدرن به شمار نمي روند و نيازمند به دموکراسي کنترل شده هستند، زيرا آنان تا هنگامي که در چارچوب منطق و معرفتي سکولار انسان دنيوي را منشأ حق و مبدا آن ندانند، دادن برگه رأي به آنان نظير دادن چاقو به دست کودک نادان است.
عملکرد سياسي دولتهاي سکولار نيز در قبال گزينش و انتخاب عمومي جوامعي که با رويکرد ديني آراء خود را به صندوق ريختند، برخورد قيم م؛بانه و خشونت آميز مدرينيته و سکولاريزم را با حرکتهاي تمدني رقيب نشان مي دهد.
* دين و هستي قدسي
سکولاريزم با وجود آنکه نوعي تفسير از هستي است که در نقطه مقابل تفسير ديني و قدسي نسبت به عالم قرار دارد. در مواجهه با سلوک و رفتار ديني صورتهاي مختلفي به خود مي گيرد. در برخي از صور معرفتي خود رويکردي سلبي و آشکار نسبت به باورها و رفتارهاي ديني دارد. ماترياليسم فلسفي نمونه اي از موضع گيري معرفتي سکولار در قبال باورهاي ديني است. سکولاريسم در برخي از صورتهاي علمي و معرفتي خود، چهره اي ظاهراً خشن نسبت به صحت و سقم باورها و انديشه هاي ديني به خود نمي گيرد. رويکردهاي شکاکانه اي که گزاره هاي ديني را از جهت علمي مهمل و بي معنا مي دانند، يا داوري علمي در مورد گزاره هاي ارزشي را به طور کلي و ارزشهاي ديني را نيز به طور خاص غير ممکن مي دانند، نمونه اي از برخورد سکولار و در عين حال خنثي است. برخي از تئوريها و انديشه هاي سکولار و مدرن، نسبت به انديشه ها و يا سلوک ديني رويکردي مثبت دارند و البته اين رويکرد مثبت يا به صورت مقطعي بوده و حضور آن را در بخشي خاص از فرهنگ و تاريخ بشري ضروري مي داند و يا آنکه حضور آن رابه طور مطلق و فراگير لازم مي خواند.
تفسيرهاي کارکرد گرايانه از دين نمونه اي از رويکردهاي سکولاري و در عين حال مثبت نسبت به دين است، برخي از تفسيرهاي کارکردي نظير تفسير دورکيم حضور باورهاي رفتارهاي ديني را در مقطعي از تاريخ داراي کارکرد مثبت مي دانند و در مقطعي ديگر فاقد آن مي بيند، و بعضي ديدگاهها ممکن است کارکرد اجتماعي و يا رواني دين را به گونه اي مستمر مفيد بدانند.
ديدگاه هاي سکولار در رويکرد مثبت نيز منظر سکولار و دنيوي خود را از دست نمي دهند. اين ديدگاهها دين را نه از آن جهت که يک حقيقت قدسي و آسماني است، بلکه از آن جهت که براي زندگي دنيوي و اين جهاني مفيد بوده و يا داراي کارکرد مثبت است، ضروري مي دانند. برخي از اين نگاه ها با وجود اينکه به لحاظ بنيادهاي فلسفي، ماترياليستي بوده و صراحت حقيقت متعالي و قدسي را انکار مي کنند، با تفسير دنيوي خود ضرورت حضور دين در عرصه فرهنگ و زندگي اين جهاني را به عنوان يک باور يا رفتار مفيد مي پذيرند. |