|
تولد: اولين روزهاي پاييز سال 1337
شهادت: بهار سال 1364 در عمليات بدر

نگاه عرفاني
نيمه هاي شب بود بايد از خط خودي سرکشي مي شد، آقا ولي پتوي يکي از دوستان را به آرامي کنار زد و گفت: بايد از خاکريزها سرکشي کني، بلند شو! او که خسته و عصبي به نظر مي رسيد با صداي بلند گفت: «آخه مگه من از فولادم؟ اين مقدار پوست و استخوان چقدر تحمل داره؟ بذار يک ساعت استراحت کنم ساعت 3 نصف شب کجا برم؟ من که تازه از خط آمدم! »
آقا ولي بدون اينکه ذره اي در مقابل تمرد او ناراحت شود دستي به سر او کشيد و گفت: «حسين جان راحت بخواب، اين توفيق را از دست دادي! » پتو را روي سر او کشيد و يکي ديگر را بيدار کرد.
* سيدحسين حسيني
قرآن و اشک
نمي دانم چه حادثه اي پيش آمده بود که او سخت ناراحت شده بود. براي اولين بار ناراحتي را در چهره اش مي ديدم. برايم خيلي عجيب بود، تعدادي آنجا بودند، در حضور آنها قرآن را برداشت و با صداي بلند شروع به خواندن کرد. صدايش بس دلنشين و جذاب بود. حين خواندن اشک مي ريخت و گاهي صداي قرآنش را هق هق گريه بند مي آورد. يکي دو صفحه خواند و قرآن را بست و کنار گذاشت. انگار همه چيز تمام شد. دوباره لبخند بر لبانش نشست، بلند شد صورت افراد را بوسيد و به کارش مشغول شد.
* سردار باقرزاده
سر مزار
مدتي از شهادت همسرم گذشته بود، روزي سرمزارش رفتم ديدم کودکي آنجا نشسته و گريه مي کند. از مادرش علت را پرسيدم، گفت: «داشتيم از سر قبرها رد مي شديم، چشم بچه ام که به اين عکس افتاد نشست و شروع کرد به گريه. آخر زماني که پدرش شهيد شده بود آقا ولي به منزل ما مي آمد براي بچه هايم هديه مي آورد و اين دخترم را که کوچکتر از بقيه بود خيلي نوازش مي کرد، حالا عکسش را شناخته و برايش گريه مي کند و مي گويد: ديگر کسي برايم کادو نمي آورد! »
خيلي متأثر شدم و از آن به بعد با آن خانواده رفت و آمد داشتم.
* همسر شهيد
مرد آهني
در يک جمع دوستانه از برادرم خواستم تا اجازه دهد دستگاه مين ياب( 1 ) را روي بدنش بکشيم. آقا ولي اجازه داد. دستگاه را روي هر قسمت از بدنش که مي کشيديم بوق مي زد و اين نشان از بدن پر ترکش او داشت. يکي از دوستان به شوخي گفت: «آقا ولي ديگر آهني شده است.»
* محسن چراغچي
1 - دستگاه کوچکي است که نسبت به فلز حساس است. |