|
ديروز بابا گفت، قرار است به خاطر روزهاي محرم و عزاداري امام حسين(ع)، امروز نان صلواتي به مردم بدهد. خب باباي من نانوايي

دارد . امروز صبح من همراه بابا به نانوايي رفتم؛ چون دلم مي خواست در اين کار به او کمک کنم. شاطرهاي نانوايي نان ها را آماده مي کردند و روي ميز مي گذاشتند و من با کمک بابا نان ها را به مشتري ها مي داديم. واي نانوايي حسابي شلوغ بود. همه آمده بودند تا نان صلواتي بگيرند. من هيچ وقت نانوايي را اين قدر شلوغ نديده بودم. امروز در نانوايي آن قدر کار داشتيم که حسابي خسته شديم. شب وقتي با بابا به خانه برگشتيم، من همه چيز را براي مامان تعريف کردم و مامان هم براي ما چايي آورد تا خستگي در کنيم. مامان با مهرباني به من گفت:« آفرين پسرم! امروز تو با کارت توي عزاداري امام حسين(ع) شرکت کردي و او را خوش حال کردي.»
واي خيلي خوش حالم که توي اين روزهاي محرم توانستم يک کاري بکنم. يک کار واقعاً خوب. |