تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
قدس امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-12-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 2دی ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ هيأت علي اکبر



نسترن داوودي
صداي سنج و طبل از سر کوچه مي آمد. من و خواهرم سرمان را از پنجره بيرون برديم تا هيأت عزاداري را ببينيم. واي پرچم هاي قرمز





و علم بزرگ جلوي هيأت در ته کوچه ديده مي شد. خواهرم داد زد:«هيأت علي اکبر است.» با خوش حالي دويديم و کفش هاي مان را پوشيديم و رفتيم دم در. هيأت بزرگ علي اکبر داشت از آخر کوچه مي آمد. چه قدر زنجير زن و سينه زن داشت. چه هيأت بزرگي! بي خودي نبود که در محله اين قدر معروف بود. راستش همه بچه هاي محل دوست داشتند وقتي بزرگ شدند در اين هيأت زنجير و سينه بزنند. هر وقت محرم مي رسيد همه براي ديدن هيأت علي اکبر لحظه شماري مي کردند. هيأت که پيچيد توي کوچه ما، من و خواهرم و خيلي از بچه هاي محل دم خانه هايمان ايستاده بوديم و با خوش حالي سينه زن ها و زنجير زن ها را نگاه مي کرديم.
بي بي خاتون پير زن همسايه داشت براي هيأت اسپند دود مي کرد و صلوات مي فرستاد. سينا هم وسط کوچه ايستاده بود و هي پز مي داد. خب حق داشت پدرش از زنجير زن هاي هيأت علي اکبر بود. من هم اگر جاي سينا بودم همين کار را مي کردم. خيلي به سينا حسوديم شد. او هر وقت مي خواست مي توانست با پدرش برود به هيأت و آخر صف کنار بچه هاي هيأت بايستد و زنجير بزند. همين جوري مشغول نگاه کردن هيأت بودم و به همين چيزها فکر مي کردم که سينا دويد طرفم و دستم را تکان داد و گفت: «ببين دوست داري بياي توي هيأت علي اکبري؟»
با خوش حالي گفتم: «معلومه که دوست دارم.» سينا گفت: «پدرم گفته من مي تونم توي هيأت بگردم و به عزادارهاي تشنه آب بدم. من دارم با مادرم مي رم خونه خاله ام تو مي توني به جاي من بري. هيأت فقط تا آخر خيابون مي ره و بر مي گرده.» نگاهي به صورت خواهرم انداختم. داشت مي خنديد و لپ هايش قرمز شده بود. با خنده گفت: «تو برو، من به مامان مي گم.» لپ قرمز خواهرم را کشيدم و همراه سينا دويدم طرف هيأت. چند دقيقه بعد با يک پارچ و يک ليوان پلاستيکي وسط هيأت راه مي رفتم و به همه آب تعارف مي کردم. راستش يواشکي نگاهي هم به بچه هاي محل مي انداختم که داشتند از دم خانه هاي شان هيأت را نگاه مي کردند. واي خواهرم و مامانم دم در بودند. با خوش حالي لبخندي زدم و سرم را بالا گرفتم و ليوان پلاستيکي را پر آب کردم و به يکي از عزادارها تعارف کردم. مرد زنجير زن همان جور که زير لب چيزي مي گفت، ليوان را گرفت و تا آخر سر کشيد و گفت: «سلام بر حسين شهيد.» من هم پشت سرش همين جمله را تکرار کردم: سلام بر حسين شهيد، سلام بر حسين شهيد...
هيأت همين جور جلو مي رفت و من وسط هيأت مي چرخيدم و به همه آب تعارف مي کردم و زير لب مي گفتم: «سلام بر حسين شهيد.» راه رفتن بين عزادارهاي هيأت علي اکبر واقعاً خوب است. واي چقدر خوب! حالا من هم يکي از عزادارهاي هيأت علي اکبرم.

  


گربه سطل آشغالي ؛ داشتم خفه مي شدم



قسمت ششم
امير پورحسين

چند وقتي بود دوست داشتم داخل آپارتماني بروم که نزديک خانه ام بود. خيلي دوست داشتم داخل يک آپارتمان را ببينم؛ چون چند





وقت قبل يکي از دوستانم خيلي درباره آپارتمان برايم حرف زد. من هم دوست داشتم يک آپارتمان را از نزديک ببينم، براي همين پس از چند ساعت انتظار بالاخره توانستم وارد پارکينگ يک آپارتمان شوم. همين که يک ماشين از راه رسيد، راننده اش پياده شد، در پارکينگ را باز کرد و دوباره سوار ماشين شد تا آن را داخل پارکينگ ببرد. من هم از فرصت استفاده کردم و دويدم توي پارکينگ . پارکينگ کوچک بود و يک ماشين ديگر هم پارک شده بود. من هم دويدم و خودم را زير آن ماشين پنهان کردم. همين که راننده ماشين را پارک کرد، يک دفعه تلفنش زنگ زد و او به سرعت از پله ها بالا رفت، بدون اين که ماشينش را خاموش کند. من هنوز زير ماشين بودم و مي ترسيدم بيرون بيايم؛ چون از راه پله ها سرو صدايي مي آمد چند دقيقه بعد احساس کردم دارم خفه مي شوم براي همين تصميم گرفتم از پارکينگ بالا بروم، اما در بسته بود و غير از يک راه به پشت بام راه ديگري نبود که آن هم خيلي بلند بود و نمي شد از آن بالا رفت. به سرعت به طرف راه پله ها دويدم و از راه پله ها بالا رفتم. همين که به طبقه اول رسيدم يک نفر در را باز کرد و در حالي که عصباني بود و با يکي ديگر دعوا مي کرد، گفت: اين گربه اين جا چه کار مي کند.
من از ترس به طرف پايين دويدم و مرد هم دنبالم پايين آمد. دوباره خودم را زير ماشين پنهان کردم. مرد پايين آمد و يک دفعه گفت: «واي ماشين روشن بوده، خدا رحم کرد الان اينجا پر از گاز مونوکسيد کربن است.»
او اين را گفت و به سرعت در پارکينگ را بازکرد و هواي تازه داخل شد. من هم احساس کردم حالم بهتر شد مرد همان طور که داشت از داخل ماشين چيزهايي را بر مي داشت، گفت از آن گازهايي است که آدم را مي کشد، آن هم در اين پارکينگ در بسته. من از فرصت استفاده کردم و بدون اين که داخل آپارتمان را ببينم از پارکينگ فرار کردم، اما يک چيز خوب ياد گرفتم و آن هم اين است اگر در جايي که در بسته است، ماشيني روشن باشد، آدم ها به خاطر گاز مونوکسيدکربن خفه مي شوند.

  


کارهاي من ؛ زيارت عاشورا



زهرا مهربان






ديروز خانم معلم سر کلاس گفت: «قرار است براي روزهاي محرم توي مدرسه برنامه اجرا کنيم.» هر کدام از بچه ها چيزي گفت و پيشنهادي داد. من همين جور که به حرف هاي بچه ها گوش مي دادم، ياد کتاب دعايي افتادم که مامان بزرگ برايم خريده بود. مامان بزرگ چند بار براي من از توي آن زيارت عاشورا را خوانده بود و من تقريباً بلد بودم همه آن را بخوانم. با خوش حالي دستم را بلند کردم و گفتم: «خانم اجازه! مي توانيم زيارت عاشورا را بخوانيم که براي اين روزها مناسب است.»
خانم معلم لبخندي زد و گفت: «خيلي خوب است، ولي چه کسي مي خواهد اين دعا را بخواند.» گفتم :«من بلدم. من يک کتاب دعا دارم.»
خانم معلم قبول کرد و قرار شد من توي مراسم زيارت عاشورا را بخوانم. براي همين است که امروز از صبح دارم تمرين مي کنم تا براي مراسم حاضر شوم. خواندن زيارت عاشورا در مراسم مدرسه جلوي آن همه معلم و دانش آموز کار خيلي مهمي است. اميدوارم بتوانم اين کار را به خوبي انجام دهم.

  


نان صلواتي



ديروز بابا گفت، قرار است به خاطر روزهاي محرم و عزاداري امام حسين(ع)، امروز نان صلواتي به مردم بدهد. خب باباي من نانوايي



دارد . امروز صبح من همراه بابا به نانوايي رفتم؛ چون دلم مي خواست در اين کار به او کمک کنم. شاطرهاي نانوايي نان ها را آماده مي کردند و روي ميز مي گذاشتند و من با کمک بابا نان ها را به مشتري ها مي داديم. واي نانوايي حسابي شلوغ بود. همه آمده بودند تا نان صلواتي بگيرند. من هيچ وقت نانوايي را اين قدر شلوغ نديده بودم. امروز در نانوايي آن قدر کار داشتيم که حسابي خسته شديم. شب وقتي با بابا به خانه برگشتيم، من همه چيز را براي مامان تعريف کردم و مامان هم براي ما چايي آورد تا خستگي در کنيم. مامان با مهرباني به من گفت:« آفرين پسرم! امروز تو با کارت توي عزاداري امام حسين(ع) شرکت کردي و او را خوش حال کردي.»
واي خيلي خوش حالم که توي اين روزهاي محرم توانستم يک کاري بکنم. يک کار واقعاً خوب.

  


فروشنده



عباسعلي سپاهي يونسي






مي کشم يک دانه گوني
توي آن يک عالمه قند
بعد هم ديوار و يک در
مي زنم آن وقت لبخند

چيزهاي ديگري هم
مي کشم نزديک گوني
مثل ريکا ،چاي ،لپه
پرتقال زرد و خوني

مي شود آنجا مغازه
صاحب آن مي شوم من
مي رسند از دور و نزديک
چند بچه ،چند تا زن

جنس خود را مي فروشم
من به آنها خوب و ارزان
مي روند آن وقت مردم
کاملاً خوشحال و خندان

  


فرشته و بچه



فرناز بور آبادي
يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيچ کس نبود. يک خانمي بود که خيلي تنها بود و آرزو داشت، يک بچه داشته باشد. يک روز يک فرشته قشنگ و زيبا جلوي او ظاهر شد که فرشته آرزوها بود.خانم به او گفت:«من آرزو دارم يک بچه داشته باشم، مي تواني آرزويم را بر آورده کني؟»
فرشته به او گفت:«تو يک گل توي باغچه بکار آن گل برايت يک بچه ناز مي آورد.» خانم به حرف فرشته گوش داد و يک گل کاشت و از توي آن گل يک بچه ظاهر شد. خانم خيلي خوش حال شد و به آرزويش رسيد.

  


شاعران کفشدوزک کلاغ



علي رضا پور حسن فلاحيه




امروز وقتي
رفتم به خانه
ديدم کلاغي
مي خورد دانه

روي درخت
زيباي گردو
هي مي پريد از
اين سو به آن سو

يک عکس زيبا
از او کشيدم
يک ساعت بعد
او را نديدم

آناناس

سوگند رحيم زاده

آناناس نازنينم
تو دنيا بهترينم
دوستت دارم عزيزم
عزيز و ناز و خوبم
قدر تو رو مي دونم
تا وقتي خونمونم
مي خورمت چه آسون
وقتي که داريم مهمون

  


کفشدوزک کفاش



نگار اخلاقي

يکي بود يکي نبود. کفشدوزکي بودکه کفاش بود. کفشدوزک صبح خيلي زود بيدار شد و رفت سر کارش.






پس از اين که کارش تمام شد، کارت تولدي به دستش رسيد که کارت تولد دوستش بود.کفشدوزک با خودش گفت: «چقدر خوب است که هديه من يک جفت کفش باشد.»
کفشدوزک کفش را آماده کرد و به تولد رفت. آخر تولد وقتي نوبت باز کردن کادو ها رسيد کادوي اولي مال او بود. همه از ديدن کفش ها تعجب کردند. يک نفر گفت: «از کجا معلوم که خودش کفش ها را دوخته؟»
يک نفر ديگر گفت: «چطور است ما که از اين کفش ها نداريم به کفاشي کفشدوزک برويم.»
همه قبول کردند و به کفاشي کفشدوزک رفتند و ديدند او مي تواند کفش هاي خوب و قشنگي درست کند.
کفشدوزک هم به همه آن ها يک جفت کفش هديه داد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com