تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
پنجره
تاريخ
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
پرونده
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-01-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 12دی ماه 1388


درميزگرد قدس با سه تن از پرسنل سالهاي قبل از انقلاب لشگر 77 عنوان شد؛
ده دي بدنه ارتش با کشتار مردم مخالف بود



* سعيد کوشافر
مقدمه: دهم دي ماه سال 1357 ، يا همان يکشنبه خونين مشهد، در روزهايي که مي رفت انقلاب به نقاط اوج خود نزديک شود،





آخرين برگ از تاريخ سلطنت پهلوي را هم در هم پيچيد و باعث شد مردم مشهد از حدود يک ماه قبل از ورود رهبر کبير انقلاب به کشور، آماده برگزاري جشن پيروزي انقلاب خود، در مزار شهدايشان شوند.اين حرکت مردمي تاکنون، بارها و بارها، از سوي عاملان مردمي، روحانيون و خانواده شهداي آن روز و شرکت کنندگان در اين حماسه بزرگ مردم مشهد، مورد بحث و بررسي قرار گرفته است، اما اکنون برآنيم اين رويداد تاريخ انقلاب را از نقطه اي ديگر مورد بررسي و کنکاش قرار دهيم و آن از ديد ارتش است که در نقطه مقابل حماسه مردم قرار داشت. ما در اين ميزگرد که با حضور سه تن از نظاميان آن روز «لشگر 77 مشهد» برگزار شد، برآنيم اين نکته را بدانيم که آيا آنانکه در روز دهم دي ماه بر روي مردم بي گناه آتش گشودند، از بدنه ارتش بودند؟ آيا تمام ارتشيان چنين ديدگاهي داشتند؟ و در اين روزها در لشگر 77 چه گذشت؟




ئ راويان ارتش
کساني که در ميزگرد روابط عمومي لشگر 77 پيروز ثامن الائمه شرکت داشتند، از جمله نظامياني بودند که در آن روز لباس ارتش را بر تن داشتند و مشغول خدمت در اين نيرو با نيت خدمت به کشور و مردم ميهنشان بودند، آنها گمان نمي کردند وارد اين دستگاه




شده اند تا به سلطنت و شخص شاه خدمت کنند.سرهنگ دوم بازنشسته، سيدابوالقاسم قاسمي که در آن روز ستوان دوم بود و در سمت معاون آتشبار دوم 315 توپخانه خدمت مي کرده از جمله راويان آن حادثه است.محمد محتشمي پور که در آن روزها استوار دوم و بي سيم چي و تلگراف



چي گردان پدافند بوده است و استوار يکم سيدحسين هاشمي مهنه که در آن روزها در لشگر 77 مشغول خدمت بوده است.سروان سيدمهدي هاشمي مسؤول روابط عمومي لشگر 77 ثامن الائمه نيز ميزبان ما بود.
ئ سيدابوالقاسم قاسمي
از ابتداي شبي که حکومت نظامي شروع شد، تصميم گرفتم به هر بهانه اي شده پادگان را ترک کنم يا دست کم از شمار نيروهاي اسلحه به دست خارج شوم، اصطلاحاً «خارج از صف بشوم» به خاطر همين خودم را به بيماري زدم و مدتي مرخصي استعلاجي گرفتم.در آن روز اگرچه تا 15 دي خارج از صف داشتم، اما صبح فرمانده گردان سرهنگ هنري گفت؛ بايد بماني و مجبورم کرد همراه آنها باشم. نيروها آماده شدند و گفتند برويد طرف استانداري، مردم از ما نمي ترسيدند و مي گفتند ارتش به مردم پيوسته است و همراه خودروهاي نظامي بودند و به ما نقل و شيريني مي دادند. يک جيپ بود که سرهنگ کلامي در آن سوار شده بود و 5 دستگاه کاميون که من در آخري سوار بودم. به چهارراه استانداري که رسيدم، خودرو اول در چهارراه لشگر بود. ناگهان ديدم مردم از خودروهاي ارتش دور شدند. ماجرا را پرس و جو کردم، گفتند تيراندازي شده است.پس از اين اتفاق بود که مردم به خودروهاي ارتش حمله کردند، يک سنگ به شيشه ماشين ما برخورد کرد و آن را شکست، بعد از آن يک نفر از مردم از ماشين بالا آمد و با چاقو به من چند ضربه زد، يک نفر ديگر هم آمد روي کاپوت ماشين نشست و گفت: بگو «مرگ بر شاه» و من هم چندبار تکرار کردم و به او گفتم من خيلي وقته مي گويم «مرگ بر شاه»، اين مرد شيک پوش برگشت و به مردم ديگر گفت به اين کاري نداشته باشيد آدم خوبي است.بعد چند نفر را صدا زد و آمدند و يک عکس امام داد گفت دستت بگير و از خودرو پياده شو و من هم همين کار را کردم. اما برخي مردم هنوز حمله مي کردند. در همين حال يک روحاني آمد و عباي خودش را روي سر من انداخت و گفت اين مرد را از ميان جمعيت عبور دهيد تا آسيبي به او نرسد و با همين روش من را از ميان جمعيت عبور دادند و با تاکسي به سمت لشگر آمدم.
در پادگان زخمهايم را پانسمان کردند، ولي شب مجبور شدم بمانم، چون بازداشت بودم، اما هر طور بود فرمانده را متقاعد کردم که به من مرخصي بدهند و خودم را به خانه رساندم، در خانه رساله امام خميني(ره) و 15 تا نوار از ايشان داشتم شنيده بودم ممکن است به خانه بريزند و آنها را بگيرند و وجود اين چيزها در خانه يک ارتشي براي او مجازاتي سخت داشت. به همسرم گفتم آنها را به خانه برادرم ببرد.
چند روز بعد که به پادگان آمدم شنيدم نامه اي آمده که براي من مجازات سنگيني دارد و حتي احتمال دارد محکوم به مرگ بشوم، زيرا من 39 قبضه تفنگ-ژ- 3 - 4 قبضه تيربار ام ژ 3 ، 10500 تير فشنگ و بي سيم و پتو و لباسهاي موجود در کاميون را تقديم مردم کرده بودم. سربازهاي تحت دستور من با لباس شخصي که مردم به آنها تقديم کردند، رفتند و مردم خودرو را هم آتش زدند، حتي کلت کمري خودم را هم داده بودم.من تنها نبودم که چنين پرونده اي داشتم، اگر انقلاب پيروز نمي شد بسياري از نيروهاي لشگر 77 که حاضر به مقابله با مردم نبودند اعدام مي شدند.
ئ محمد محتشمي پور
چون بي سيم چي بودم در دوره حکومت نظامي از اين طريق با يگانها ارتباط داشتم و حتي بي سيم داخل شهر را هم شنود مي کردم. معاون لشگري در آن زمان داشتيم به نام تيمسار جعفري، در روز 17 شهريور، برخي فرماندهان نظامي وقت که در خيابانها حضور داشتند مي خواستند از وي دستور آتش گشودن به روي مردم را بگيرند، اما بيش از 2 ساعت از مقابله آنها با مردم مي گذشت و آنها تلاش مي کردند تا دستور آتش بگيرند، ولي هر بار تيمسار جعفري به بهانه اي از اين دستور خودداري مي کرد.
يک بار عنوان مي کردند مردم به سمت ما سنگ پرتاب مي کنند، و وي مي گفت سربازها را کنار بکشيد تا سنگ به آنها نخورد، يک بار ديگر مي گفتند مردم قصد دارند پمپ بنزين را به آتش بکشند و وي مي گفت مردم را از پمپ دور کنيد، او آنها را نصيحت مي کرد که نبايد جواب مردم را با گلوله داد و وظيفه ما کشتن مردم خودمان نيست. در نهايت عنوان کردند مردم ما را محاصره کرده و چند نفر را گرفته اند احتمال دارد بلايي سر آنها بياورند که آن وقت پس از 2 ساعت تا 2/5 ساعت وي گفت هر طور که مي دانيد و کمترين پيامدها را دارد اقدام کنيد که همزمان صداي گلوله از داخل بي سيم به گوش رسيد و اعلام شد 2 نفر شهيد شدند.
اين ماجرا ادامه داشت، نيروهاي ارتش که از پادگان خارج مي شدند با مردم بودند و معاون لشگر هم از آنها حمايت مي کرد، تا اينکه ماجرا به نزديک روزهاي 9 و 10 دي رسيد. ساواک که مي ديد ارتش مقابل مردم قرار نمي گيرد برخي ارتشي ها اطلاعات را از داخل پادگان به بيرون مي بردند و نوار و اعلاميه ها را به داخل پادگان مي آوردند و شبانه پخش مي کردند.
روز هشتم يا هفتم دي ماه بود که 5 تا جنازه آوردند، داخل پادگان زير پله هاي مسجد لشگر، 3 تا جنازه يک جا، دو تا جنازه يک جاي ديگر، جنازه هايي سوخته شده بود که لباس نو بر تن آنها کرده بودند و پرسنل لشگر و سرباز و افسر را آوردند تا اينها را ببينند و در همان موقع برخي بودند که نظامي ها را تحريک مي کردند که ببينيد با همقطاران شما چکار کردند، فردا همين بلا را سر شما مي آورند.پرسنل لشگر را در دو صف مي آوردند و حدود 10 نفر هم بودند که با گريه و اشک و فحش و ناسزا نيروها را تحريک مي کردند و به معاون لشگر ناسزا مي گفتند و اين گونه عنوان مي کردند که چرا اجازه نمي دهيد برويم از مردم انتقام بگيريم.
با اين تبليغ توانستند وضعي به وجود بياورند که چند نفري به سوي مردم تيراندازي کنند، که تعداد آنها البته به انگشتان دو دست هم نمي رسيد. البته در بين اينها هم کسي بود که از واحد ديگري آمده و اسلحه گرفته بود و اقدام به تيراندازي به مردم کرد، نظامي ها مي دانند که در ارتش خيلي سخت است کسي از واحدي به واحد ديگر بيايد، اسلحه بگيرد و عازم مأموريت شود.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي گروهي از نيروهاي متدين ارتش برنامه اي تدوين کردند تا کساني که در روزهاي 9 و 10 دي به سوي مردم آتش گشوده بودند شناسايي شوند و هر کس دقيق عنوان کند خود در چه موقعيتي بوده و موقعيت ديگر پرسنل چگونه بوده است و همين اطلاعات دقيق باعث شد تا کساني که به سوي مردم آتش گشوده و تعداد آنها به 5 تا 6 نفر بالغ مي شد شناسايي شدند.
ئ سيدحسين هاشمي مهنه
من پيش از انقلاب استوار يکم بودم، البته به خاطر مسائلي که خيلي قبل از انقلاب در زمان گروهباني و مسايلي که داشتم کلاً به من اسلحه نمي دادند، چون به خاطر اهانت يک فرمانده به امام خميني(ره) به صورت او سيلي زدم و در دادگاه هم به قاضي گفتم اگر تو هم اهانت کني، سيلي مي خوري، آنها بهتر ديده بودند که من اسلحه نداشته باشم که مبادا بجاي سيلي به آنها گلوله نثار کنم.
در مورد شناسايي افرادي که در روز 10 دي تيراندازي کردند، بايد بگويم پس از پيروزي انقلاب دايره عقيدتي را تشکيل داديم. بعد جنگ شروع شد و رفتيم جبهه و از شناسايي اين افراد غافل شديم.چون کار من نقشه برداري و حساس بود، دوم مهر ستاد را در دزفول تشکيل داديم. در آنجا هم با افسران طرفدار بني صدر درگير شدم و به خاطر همين من را فرستادند به مشهد، در اينجا بود که به فکر افتاديم دادگاه انقلاب ارتش را تشکيل بدهيم و با چند نفر از دوستان از جمله آقاي غزالي و حافظي اين کار را کرديم و من مسؤول تحقيقات دادسرا شدم و فرمي تهيه کرديم که هر سربازي که ترخيص مي شد بايد فرم را پر مي کرد و اطلاعات را در اختيار مي گذاشت. اين اطلاعات دقيق را به دکتر خوشبختي که دادستان انقلاب بود داديم، وي که داراي سواد و هوش فراواني بود آنها را طبقه بندي کرد.از طرفي هر روز چند نفر پاسدار به پادگان مي آمدند تا برخي از کارکنان را به دادگاه ببرند که ما ديديم اصلاً ظاهر خوبي ندارد و باعث ناامني فکري پرسنل و خانواده هاي آنها شده است، به دکتر خوشبختي گفتم که ديگر مأمور به پادگان نفرستيد، هر که را خواستيد احضار کنيد، به ما بگوييد، زيرا در صورت ادامه اين رويه خيلي مسايل پنهان مي شود و آبروي خيلي ها به ناحق مي رود. به ايشان گفتم که بازداشتي ها را هم آزاد کنيد و همين گونه شد- پس از تحقيقات دادسرا مشخص شد که در 10 دي خيلي از نظامي ها نمي خواستند که بروند. اگر هم مي رفتند، از اين وحشت داشتند که بر روي مردم آتش بگشايند.البته ما هم برخي پرسنل را توجيه کرده بوديم حالا که داخل شهر مي رويد حق نداريد بر روي مردم آتش کنيد و اگر کسي قصد داشت بر روي مردم آتش بگشايد، حق داريد که او را به رگبار ببنديد.تبليغات ساواکي ها هم که در روز قبل از 9 و 10 دي انجام شد، تأثير زيادي داشت، آنها جنازه هايي نيمه سوخته و پاره پاره را آورده بودند و مي گفتند مردم اينها را کشته اند، هرچند هيچ چيز معلوم نبود. شب دهم دي و قبل از آنکه مخفيانه از پادگان خارج مي شديم تا ببينيم مردم چکار مي کنند و از اوضاع انقلاب خبر بگيريم، آنجا بود که خبردار شديم برخي عناصر نظامي با لباس شخصي که معلوم نيست ساواکي بودند يا ضد اطلاعات، در خودرو سوار مي شدند، فقط مي دانستيم که از نيروهاي لشگر نيستند، زيرا آنها را نمي شناختيم، اينها مي رفتند مردمي را که در روي پشت بام تکبير مي گفتند به رگبار مي بستند.در نهايت اينکه حتي همين 5 تا 6 نفر نيروي نظامي هم که در روز 10 دي بر روي مردم آتش گشودند، در واقع تحت تأثير تبليغات روز قبل ساواک احساساتي شده بودند و دستشان روي ماشه رفته بود، اين در حالي است که اگر ارتش و پرسنل آن قصد داشته مردم را به گلوله ببندد، با آن تعداد پرسنل لشگر و نيروهاي در سطح شهر و آن سلاحها و مهماتي که در اختيار داشتند، شهر به آتش و خون کشيده مي شد و تعداد کشته ها حداقل 10 برابر مي شد، مسأله اينجا بود که تقريباً عمده ارتشي ها اعتقادي به اينکه بايد به سوي مردم شليک کرد نداشتند و سعي مي کردند به هر ترتيب که شده از آن دوري کنند.
ئ سيدمهدي هاشمي
اين واقعه تلخ و دردناک توسط لشگر 77 اتفاق نيفتاد، با وجود اينکه رژيم گذشته آخرين راه حل را برخورد خشن با مردم ديده بود و مي خواست نيروهايي که يک عمر آموزش داده و براي آنها خرج کرده بود، از تاج و تخت شاهنشاهي حمايت کنند برغم اين درخواست، لشگر 77 مثل بقيه نيروهاي ارتش در سراسر کشور مقابل مردم نايستادند و فقط تعداد محدودي بودند که عناصري بودند که در قياس آمار يک لشگر هيچ هستند.در عين حال تمام مردمي که در جريان انقلاب در مشهد به شهادت رسيدند هم توسط اين تعداد محدود يا پرسنل ارتش به سوي آنها تيراندازي نشده بود، در اين مدت نيروهاي ساواک و شهرباني هم بودند که در وهله اول مردم به دست ساواک به شهادت مي رسيدند.
ئ محمد محتشمي پور
بد نيست به اين نکته اشاره کنم که هرگاه قرار بود ارتش وارد شهر شود يا اتفاقي براي مردم بيفتد، قبلاً خبر آن به کساني که رهبري و هدايت مردم را بر عهده داشتند مي رسيد و نيروهايي از ارتش بودند که خود را در مقابل حفظ جان مردم مسؤول مي دانستند و اطلاعات و اخبار پادگان را بلافاصله به بيرون انتقال مي دادند.
در جريان دهم دي ماه هم خبرها به مردم رسيده بود، مسأله اين بود که مردم از تبليغات سؤ ساواک در پادگان و تحريک نظامي ها خبر نداشتند و اصلاً گمان نمي کردند کساني پيدا شوند که مردم را در خيابان يا مقابل خانه آقاي شيرازي به گلوله ببندند.
از طرفي پيامهاي امام خميني(ره) به پرسنل ارتش مي رسيد ولي چون جو داخل ارتش به گونه اي بود که پيروي از امام مساوي با مرگ يا مجازاتهاي بسيار سنگين بود، هيچ کس خبر نداشت که دوستش يا همقطارش چگونه رفتاري در قبال انقلاب دارد، ولي واقعيت اين بود که بسياري از پرسنل رده هاي متوسط و پايين ارتش که بيشترين تعداد هم بودند خود را از مردم مي ديدند.
در همان زمان نيروهايي چون شهيد فرقاني بودند که چون نتوانسته بودند مدرکي از فعاليتهاي انقلابي ايشان به دست بياورند و براي ايشان حکم و مجازاتي تعيين کنند، در نهايت ايشان را به اهواز تبعيد کردند، اما ايشان همانجا هم دست از فعاليت انقلابي خود برنداشته بود و اخبارش به ما مي رسيد، ايشان حتي وقتي ديد که فضا براي فعاليتش مهيا نيست ترک پادگان کرد.
از طرف ديگر حدود 70 درصد پرسنل وظيفه تا قبل از پيروزي انقلاب پادگان لشگر 77 را ترک کردند و 23 يا 24 دي بود که آية ا... واعظ طبسي در حرم اعلام کرده بودند که بعد از اين بايد ارتشي ها پادگان را ترک کنند. اين خبر به ما رسيد، پيرو اين مسأله شبانه از پادگان خارج شديم و قرار ملاقات با ايشان را گذاشتيم تا با ايشان مشورت کنيم و دستور مستقيم بگيريم.
وقت تعيين شد و رفتيم، اما ايشان حضور نداشتند، آقاي هاشمي نژاد هم نبودند، آن روزها اوج مبارزات بود و فعاليت اين نيروهاي انقلابي چند برابر شده بود، تهديدها هم چند برابر بود نمي شد يکجا بمانند، در نهايت به خانه آقاي مرعشي رفتيم، آنجا مقام معظم رهبري حضور داشتند که شخصاً با ايشان صحبت کردم و از ايشان تعيين تکليف کردم، ايشان ضمن تأييد اظهارات آقاي طبسي فرمودند که بايد پادگانها را ترک کنيد، به ايشان گفتم که خانواده نظامي ها نيازمند پناهگاهي هستند که گرفتار ساواک و ضد اطلاعات ارتش نشوند.ايشان فرمودند که من الان 18 سال است که نمي دانم در خانه ام بمب کار مي گذارند و من را به شهادت مي رسانند، آيا در ماشينم بمب مي گذارند، آيا عوامل آنها در خيابان مرا ترور مي کنند يا در مسجد يا در هر جاي ديگري، هر لحظه هم امکان دارد دستگير شوم، همين طور خانواده ام، هيچ امنيت جاني براي آنها متصور نيستم، اما انقلاب بايد تداوم يابد. منظور ايشان اين بود که در اين شرايط نبايد فکر خانه امن و راحت براي خانواده و خود باشيد پرسش ديگري هم از مقام معظم رهبري در آن روز مطرح کردم و گفتم که يکي از پرسنل ما در تهران دوره تخصصي مي بيند، تماس داشته و خواسته که براي وي تعيين تکليف فرماييد که آيا او هم که اکنون در حال آموزش است و کار نظامي نمي کند، بايد محل را ترک کند.مقام معظم رهبري در اين خصوص ابراز داشتند وي بايد به فراگيري آموزشش ادامه دهد چرا که در آينده به متخصص نياز خواهيم داشت.روز بعد با کساني که مي دانستم انقلابي هستند و ديگر روشن شده بود ماجرا را در ميان گذاشتم و از آنها خواستم پادگان را ترک کنند و اين وظيفه شرعي است، وقتي آمدم بيرون ديدم آنها زودتر از من خارج شده بودند و در عرض يک شب هفت خانواده دور هم جمع شديم که پادگان را ترک کرديم و آقاي گرايلي در تپل المحله به ما خانه اي دادند که ساکن شديم و ديگر به پادگان نرفتيم.

  


شهيدي انقلابي از ارتش



* يوسفعلي منيري
دو دهه انتظار که نگاهمان را به سرزمين نينوا دوخته بوديم به سر رسيد و اشکبار از آن فراق جانسوز مراسم تشييع روح مطهرش با





کارواني متشکل از 300 شهيد مفقودالاثر در صبح هشتم تيرماه 1385 در مشهد مقدس برگزار شد.
مراسمي که به دليل نبود نام و نشاني از پيکر شهدا حزن و اندوهي فراوان را بر فضاي شهر بويژه خيابان امام رضا(ع) در مشهد حاکم کرده بود.
تشييع روح اين شهدا بر مظلوميت شهيدان مفقودالاثر جنگ صحه گذاشت؛ آناني که هزاران فرسنگ دورتر در خاک دشمن غريبانه به شهادت رسيدند.
شهيد فريدون فرقاني را مي گويم؛ همو که به عنوان عضوي مؤثر در لشکر 77 پيروز ثامن الائمه (ع) در سنگر عقيدتي سياسي خدمت مي کرد و همزمان با آغاز جنگ تحميلي به جبهه ها شتافت، مجروح شد و پس از بهبودي دوباره رهسپار آن ديار گشت و دوباره مجروح شد.
با نگاهي اجمالي به تاريخ سراسر حماسه انقلاب اسلامي به زندگي بزرگ مرداني برمي خوريم که زندگي خود را وقف انقلاب کردند، در اين راه جانفشاني کردند و به خيل عظيم شهيدان پيوستند.
فرقاني بي شک يکي از اين مبارزان با اخلاص بود که به همراه هزاران شهيد ديگر اين نهضت را تا ابد بيمه کردند.
فريدون با وجود خدمت در ارتش در قبل از انقلاب، با هسته هاي مبارزه عليه طاغوت بويژه روحانيت همکاري تنگاتنگي داشت به طوري که مدتي مجبور شد مخفيانه زندگي کند و بعد از انقلاب هم در چند جبهه مشغول به کار شود. مشارکت فعال او در تشکيل و تأسيس کميته انقلاب اسلامي در مشهد و مسؤوليت در ستاد نماز جمعه مشهد به عنوان يک کانون عبادي و سياسي از آن جمله بود.
شهيد فرقاني در طول جنگ بارها به جبهه رفت و پس از چند بار مجروحيت و سپس بهبودي، سرانجام در 21 تيرماه 1367 در منطقه فکه چند روز قبل از پذيرش قطعنامه 598 ، به اسارت دشمن درآمد و در خاک دشمن نيز جانانه از رشادت و شجاعت دلاور مردان ارتش اسلام دفاع کرد.
در همان روزهاي اوليه اسارت، زماني که در کمپ اسرا، مأموران جلاد صدام به ياوه سرايي عليه رزمندگان اسلام پرداختند، او به همرزمانش درس مقاومت داد و هنگامي که مشغول سخنراني براي آنان بود، با گلوله هاي دژخيمان بعث عراق به فيض عظيم شهادت نايل شد. اين راز فراموش نشدني را دو تن از همرزمانش که بعدها از شکنجه گاه هاي رژيم بعثي عراق خلاص شده بودند و به آغوش وطن بازگشتند، به خانواده اش گفتند.
شهيد فريدون فرقاني در خانواده اي مذهبي در يکي از روستاهاي کوهسرخ کاشمر ديده به جهان گشود و در سالهاي آخر تحصيلات متوسطه وارد ارتش شد و پس از طي دوره آموزشکده گروهباني در شهرستان گرگان مشغول به کار گرديد.
او پس از مدتي به شاهرود و سپس به اصفهان منتقل شد. در اصفهان به دليل وجود علايق شديد مذهبي که از کودکي در وجود او نضج گرفته بود، به سراغ روحانيت و مجالس مذهبي رفت تا اينکه در سال 49 محل خدمتش را مشهد تعيين کردند.
در مشهد هم با توجه به زمينه هاي مذهبي که داشت، جذب روحانيت شد و در سال 50 در جريان اعلاميه هاي حضرت امام خميني(ره) در افشاي ماهيت جشنهاي 2500 ساله قرار گرفت و از اين تاريخ به بعد با عشق وصف ناپذيري فعاليتهاي مبارزاتي خويش را با پخش اعلاميه ها و صحبت در جوامع با شهامتي خاص آغاز کرد و با وجود خطراتي که او را به عنوان يک عضو ارتش تهديد مي کرد، در جلسات تفسير قرآن مقام معظم رهبري شرکت مي نمود و بر دامنه فعاليت انقلابي اش مي افزود.
او در محيط نظامي نيز از وظيفه انقلابي خود غافل نبود. به نصيحت و ارشاد سربازان مي پرداخت و توانست در داخل پادگان لشکر 77 نيز جوي انقلابي به وجود آورد.
رژيم که به فعاليتهاي انقلابي وي پي برده بود، به منظور دور نگه داشتنش از يکي از کانونهاي انقلاب، او را در کردستان عراق مأمور به خدمت کرد؛ ولي وي در همان محيط نيز به فعاليت انقلابي اش به صورتي متفاوت ادامه داد و پس از مدتي و با پايان يافتن مأموريت، به سلامت به مشهد بازگشت.
او که در راهپيمايي هاي آن روزها با لباس شخصي حضور مي يافت، به محض دريافت فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر ترک پادگانها، تصميم به ترک خدمت گرفت اما بنا به توصيه مقام معظم رهبري به منظور برقراري ارتباط انقلابيون با داخل پادگان در خدمت ماند تا اينکه به دليل شرکت در حرکت ضدرژيم در دهم و يازدهم ديماه، به زندان افتاد و پس از آزادي رسماً به اهواز تبعيد شد، ولي از اجراي حکم سرپيچي کرد و از ادامه خدمت سرباز زد و در نقطه نامعلومي دور از دسترس عناصر ساواک زندگي مي کرد، تا اينکه انقلاب به پيروزي رسيد و به همراه عده اي ديگر از انقلابيون در همان روزهاي آغازين، کميته انقلاب اسلامي را در مسجد کرامت بنيان نهادند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com