تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-01-06
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 16دی ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ جوجه هاي ننه کواک کواک



نسترن داوودي
ننه کواک کواک، يک اردک خوب و مهربان بود که پنج شش تا جوجه داشت. نه، شايد هم زيادتر، هفت هشت تا. اما ننه کواک کواک





قصه ما نمي توانست خوب بشمارد براي همين هميشه توي شمردن جوجه هايش اشتباه مي کرد. بيچاره ننه کواک کواک هيچ وقت نمي توانست بفهمد دقيقاً چند تا جوجه دارد.
وقتي بقيه اردک ها از او مي پرسيدند چند تا جوجه داري؟ هول مي شد و با دستپاچگي مي گفت: «نمي دانم، 5 تا، نه 7 تا، نه...! » وقتي با جوجه هايش به گردش و شنا مي رفت، هميشه فکر مي کرد يک جوجه اش کم است يا يکي زيادي است؛ چون هيچ وقت درست نمي شمرد. يک روز ننه کواک کواک مثل هميشه جوجه ها را براي شنا کنار درياچه برد. اما در راه، يکي از جوجه ها راهش را گم کرد و از بقيه جدا شد. ننه کواک کواک کنار درياچه شروع کرد به شمردن جوجه ها: يک، دو، چهار، شش، پنج، هفت، هشت. و بعد نفس راحتي کشيد و گفت: «خدا را شکر همه جوجه ها هستند»
و بعد جوجه ها را يکي يکي توي آب برد تا به آنها شنا ياد بدهد و بدون اين که متوجه شود يکي از آن ها گم شده. بيچاره جوجه اردک گم شده توي جنگل اين ور و آن ور مي رفت و گريه مي کرد که يک دفعه سر و کله روباه بد جنس پيدا شد. روباه آهسته به جوجه کوچولو نزديک شد، اما همين که مي خواست بپرد و جوجه را بگيرد، کلاغ سياه خبر چين از روي درخت داد زد: «کمک، کمک، روباه مي خواد جوجه رو بخوره.» صداي کلاغ توي جنگل پيچيد و همه خبردار شدند.
روباه ترسو هم از ترس فرار کرد و بي خيال جوجه خوردن شد. ننه کواک کواک همين جور که بي خبر از همه جا داشت به جوجه ها شنا ياد مي داد، صداي کلاغ را شنيد و با عجله دوباره جوجه ها را شمرد: «يک، دو، سه، شش، هفت، هشت.» و داد زد: «واي دو تا از جوجه ها نيستن» و شروع کرد به دويدن و کواک کواک کردن. از آن طرف جوجه کوچولوي کواک کواک هم که صداي مادرش را شنيده بود، دويد طرف درياچه.
اين جوري شد که جوجه کوچولو نجات يافت و پيدا شد. اما ننه کواک کواک خوشحال نشد. ننه کواک کواک وقتي جوجه اش را پيدا کرد و شروع کرد به گريه: هاي و هاي و هاي... ننه کواک کواک با خودش مي گفت: «اگه کلاغه نبود، الان جوجه ام توي شکم روباه بود. همه اش تقصير شمردن منه.»
اين جوري شد که ننه کواک کواک تصميم گرفت شمردن را خوب خوب ياد بگيرد و صبح روز بعد رفت مدرسه پرنده ها و ثبت نام کرد. بله حالا چند وقتي از آن ماجرا گذشته و ننه کواک کواک مي تواند خوب بشمارد اين جوري: يک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت.

  


چگونه سالم بمانيم



حتماً براي شما هم پيش آمده است که پدر و مادرتان به شما بگويند: «اين همه هله هوله نخور» و متأسفانه بعضي ها خيلي خيلي





هم به هله هوله علاقه دارند. حتماً حالا مي پرسيد «چرا اين جور چيزها را نبايد خورد و اين ها چه چيزهايي هستند که خوردن آنها خوب نيست»
هله هوله، همان چيزهايي هستند که خيلي براي سلامتي ما خوب نيستند و ارزش غذايي ندارند مثلاً پفک که خيلي ها آن را خيلي دوست دارند يا لواشک ها که آنها را خيلي ها دوست دارند و چيزهايي ديگر. بهتر است به جاي اين ها، چيزهايي را بخوريم که براي سلامتي ما خيلي مفيد هستند؛ مثلاً ميوه ها؛ چون همه ميوه ها در خودشان ويتامين هايي دارند که به بدن ما کمک مي کنند که سالم باشد تا مريض نشويم و لازم نباشد براي خوب شدن داروهاي جور واجور بخوريم. به جاي ساندويچ ها مي توانيم از غذاهاي خوش مزه اي بخوريم که مادر آنها را مي پزد؛ چون ساندويچ ها هر چه قدر هم خوش مزه باشند، به غذاهايي که در خانه آماده مي شوند، نمي رسند.
براي اين که سالم باشيم بايد کارهاي ديگري هم انجام بدهيم؛ مثلاً به طور مرتب ورزش کنيم و البته فراموش نکنيم که بدن ما هر روز به مقداري آب نياز دارد، پس بايد خوردن آب را هم فراموش نکنيم تا بدن ما سالم بماند.

  


گربه سطل آشغالي ؛ خوش شانسي



قسمت هشتم
امير پورحسين

اصلاً نمي تونستم چيزي را که مي بينم باور کنم. اول يکي از همسايه ها را ديدم که با يک پلاستيک از خانه اش بيرون آمد، البته تا





اين جا چيز عجيبي نيست، ولي ادامه ماجرا جالب مي شود. من کنار يک درخت و نزديک خانه ام که همان سطل آشغال است، ايستاده بودم و به يک گربه غريبه که از من نشاني مي پرسيد، نشاني مي دادم.
آقاي همسايه به من و گربه غريبه نگاه کرد و با زبان آدميزادي ما را صدا کرد و بعد هم به طرف سطل آشغال بزرگ رفت و نايلون را کنار سطل آشغال گذاشت و باز هم به ما نگاه کرد و ما را صدا زد. گربه غريبه که عجله داشت، راه افتاد که برود و من با شک خودم را به نايلون رساندم. واي کلي استخوان و گوشت، نمي تونستم باور کنم که آقاي همسايه اين همه مهربان شده است که به گربه ها گوشت مي دهد، با يک ميوي بلند گربه غريبه را صدا کردم او هم برگشت و وقتي آن همه گوشت و استخوان را ديد، ديگر فراموش کرد که عجله دارد.
ما دو تا شروع به خوردن کرديم و تا مي توانستيم خورديم. خيلي وقت بود آن همه گوشت و استخوان يک جا نديده بودم. گربه غريبه همان طور که مي خورد، يک دفعه گفت:«متوجه بوي بد گوشت ها نيستي»
کمي آنها را بو کشيدم و گفتم: «چرا»
و بعد تازه متوجه شدم چرا آقاي همسايه اين همه گوشت را به ما بخشيده بود يا اين گوشت ها در خانه آقاي همسايه خراب شده بودند يا او آنها را همين طور خراب شده از يکي خريده بود و متوجه خراب بودن گوشت ها نشده بود.
هر طور بود، ما داشتيم حسابي کيف مي کرديم که ناگهان ماشين حمل زباله از راه رسيد. همان طور که سطل آشغال بزرگ را خالي مي کردند، يکي از کارگرها چشمش به نايلون پر از گوشت افتاد و آن را برداشت و توي ماشين بزرگ انداخت. خيلي بد شد، ما مي توانستيم چند روزي گوشت بخوريم، ولي حالا گوشت ها توي ماشين زباله بودند و او هم همان طور که دود مي کرد، از ما دور مي شد.

  


کارهاي من



پليس
زهرا مهربان
يک روز به بابايم گفتم: «من دوست دارم وقتي بزرگ شدم يک پليس بشوم تا دزدها را بگيرم و به بچه ها کمک کنم که توي شلوغي





خيابان ها گم نشوند» پدرم وقتي حرف هاي من را شنيد، گفت: «خب، مي تواني وقتي بزرگ شدي يک پليس بشوي»
من گفتم: «ولي اين جوري خيلي بايد صبر کنم تا پليس بشوم.»
پدرم دوباره گفت: «خب صبر مي کني» و خنديد.
پدرم به اداره رفت و من هم به مدرسه رفتم. زنگ دوم اتفاق جالبي افتاد؛ معلم ما به چند نفر از بچه ها که درس هايشان را بهتر بلد بودند، کارت هميار پليس داد. حالا من هم هميار پليس هستم، از امروز هم مي توانم به پليس ها کمک کنم. اول از همه بايد پدرم را جريمه کنم که دوباره وقت رانندگي کمربندش را باز نگذارد.
بعد هم عمو سعيدم را جريمه مي کنم که وقتي جمعه ها بيرون شهر مي رويم، آن همه گاز ندهد. بعد هم آقاي همسايه را جريمه مي کنم تا دوباره ماشينش را در پياده رو پارک نکند. بعد هم واي من چه قدر بايد جريمه بنويسم؟!

کمک به مامان





ديروز من و مادرم و داداش کوچکم که تازه يک ماهش شده است در خانه بوديم. نزديک ظهر بود و مادرم مي خواست براي ظهر ناهار درست کند، اما داداشم نمي گذاشت. او يک سره گريه مي کرد يا شير مي خورد. مادرم مجبور بود همه اش مواظب او باشد تا گريه نکند.
من به مادرم گفتم: «مامان من مي تونم آشپزي کنم» مادرم به من نگاهي کرد و لبخندي زد و گفت: «نه دختر گلم! اين کار خطر ناک است ولي مي تواني يک کمک ديگر بکني. چند سيب زميني را بشور تا بعد بگويم چه کار کني» من هم تند دويدم و چند سيب زميني شستم و آنها را توي يک قابلمه گذاشتم و آن را پر آب کردم. بعد هم به جاي مادرم گهواره داداشم را تکان دادم تا مادرم آشپزي کند بعد از چند دقيقه داداشم خوابيد و مادرم هم يک غذاي خوش مزه درست کرد . وقتي بابايم از اداره آمد، مادرم از کارهاي من براي بابا تعريف کرد و او هم من را بوسيد. من خوشحالم که امروز به مادرم کمک کردم.

  


شاعران کوچک کفشدوزک


سوسک کوچولو






سوگند رحيم زاده
سوسک کوچولوي شيطون
رفته تو کوچه بازي
نمي دونه که هيچ کس
نمي شه با اون همبازي
چون که همه مي ترسن
جيغ مي زنن، در مي رن
هي دنبال سوسکي جون
اين ور و اون ور مي رن

دوست جديد





نفيسه سادات وزيري
موش کوچولو مي خنده
يک دنيا شاد شاده
مي پره بالا مي ياد پايين
از پله هاي زير زمين
مي گه پيدا کردم يک
دوست خوب و نازنين
موش کوچولو حالا مي گه بخنديم
در پله هاي زير زمين رو ببنديم

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com