|
قسمت هشتم
امير پورحسين
اصلاً نمي تونستم چيزي را که مي بينم باور کنم. اول يکي از همسايه ها را ديدم که با يک پلاستيک از خانه اش بيرون آمد، البته تا

اين جا چيز عجيبي نيست، ولي ادامه ماجرا جالب مي شود. من کنار يک درخت و نزديک خانه ام که همان سطل آشغال است، ايستاده بودم و به يک گربه غريبه که از من نشاني مي پرسيد، نشاني مي دادم.
آقاي همسايه به من و گربه غريبه نگاه کرد و با زبان آدميزادي ما را صدا کرد و بعد هم به طرف سطل آشغال بزرگ رفت و نايلون را کنار سطل آشغال گذاشت و باز هم به ما نگاه کرد و ما را صدا زد. گربه غريبه که عجله داشت، راه افتاد که برود و من با شک خودم را به نايلون رساندم. واي کلي استخوان و گوشت، نمي تونستم باور کنم که آقاي همسايه اين همه مهربان شده است که به گربه ها گوشت مي دهد، با يک ميوي بلند گربه غريبه را صدا کردم او هم برگشت و وقتي آن همه گوشت و استخوان را ديد، ديگر فراموش کرد که عجله دارد.
ما دو تا شروع به خوردن کرديم و تا مي توانستيم خورديم. خيلي وقت بود آن همه گوشت و استخوان يک جا نديده بودم. گربه غريبه همان طور که مي خورد، يک دفعه گفت:«متوجه بوي بد گوشت ها نيستي»
کمي آنها را بو کشيدم و گفتم: «چرا»
و بعد تازه متوجه شدم چرا آقاي همسايه اين همه گوشت را به ما بخشيده بود يا اين گوشت ها در خانه آقاي همسايه خراب شده بودند يا او آنها را همين طور خراب شده از يکي خريده بود و متوجه خراب بودن گوشت ها نشده بود.
هر طور بود، ما داشتيم حسابي کيف مي کرديم که ناگهان ماشين حمل زباله از راه رسيد. همان طور که سطل آشغال بزرگ را خالي مي کردند، يکي از کارگرها چشمش به نايلون پر از گوشت افتاد و آن را برداشت و توي ماشين بزرگ انداخت. خيلي بد شد، ما مي توانستيم چند روزي گوشت بخوريم، ولي حالا گوشت ها توي ماشين زباله بودند و او هم همان طور که دود مي کرد، از ما دور مي شد. |