|
در حوالي امروز - زهره کهندل:در سومين روز از بهمن ماه سال 52 در روستاي چالسراي استان ايلام، زندگي اش آغاز شد. معادله

زندگي اش عجيب است، با منطق دو دوتا چهارتاي رياضيات وارد دانشگاه مي شود، اما بعد از فارغ التحصيلي، دو دو تايش مي شود پنج برعکس و شعر اين چنين بر او حکم مي کند. جليل صفربيگي مي شود معلم رياضي که با سرودن رباعي و سپيد در منطق بي منطق شعر، براي شاگردان کلاسش معادله حل مي کند.
طي 12 سال شاعري، از او 13 کتاب چاپ شده که شامل 9 مجموعه شعر در قالب سپيد و رباعي به نامهاي «چرا پرنده نباشم»، «شکلکي براي مرگ»، «و»، «هيچ»،«انجيل به روايت جليل»، «کم کم کلمه مي شوم»، «واران»، «او نويسي»، «عاشقانه هاي يک زنبور کارگر»، يک ترجمه با عنوان «تو کنار آتشي من برف پارو مي کنم» و سه مجموعه تحقيق و گردآوري است.
جليل شعر مي گويد و خسته نمي شود. حتي اگر باران در وبلاگش بر رباعي ها ببارد و اشعارش را خيس خودش کند. به جرأت مي توان گفت که صفربيگي در زمينه رباعي سرايي يکي از شاعران خوش ذوق کشورمان است. رباعي را با لطافت و زيرکي شاعرانه مي سرايد. البته، نيکوتر از گفتنش، خواندنش است.
ا...
از صورتم اين قافيه را برداريد
دل، اين تومور اضافه را برداريد
با عشق هنوز زنده هستم لطفاً
از صورتم اين ملافه را برداريد
م...
من سر به تنم زياد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
در ادامه، گفتگوي پيامکي با «جليل صفربيگي»، شاعر خوش طبع شمال کشورمان را مي خوانيد:
اگر سرطان عشق بگيري، با تومور اضافه دل چه مي کني؟
شعر درماني، بهترين درمان است.
قطعيت اين درمان چقدر است، پزشکش هم فرق مي کند؟
اين سرطان درمان ندارد. شعر، درد را کم مي کند و هزينه ندارد.
آيا تنهايي و دلتنگي، هزينه اين شعر درماني نيست؟!
شعر انسان را از دلتنگي بيرون مي آورد و دل را وسيع مي کند نه تنگ
اما دل آدمي بزرگتر از اين دنياست و اين راز تنهايي اوست....
آدمهاي بزرگ تنها نيستند، خلوتشان جهاني است وسيع.
و چطور مي توان اين خلوت آسماني را وسعت بخشيد، زماني که به خاطر قدکشيدن و بزرگ شدن، تنهايت مي گذارند؟
آن وقت شعاع دايره وجودي انسان آن قدر بزرگ مي شود که ديگران را در خود جاي مي دهد، به بي مکاني مي رسد.
يعني مي رسد زماني که «هر کجا هستم باشم آسمان مال من است، پنجره، عشق، زمين...» باورش دشوار است!
بله، باورش همان عشق است.
اگر پنجره شعر قفل باشد، چه کسي بازش خواهد کرد؟ نکند که شاعران خواب باشند.
اگر شعر نباشد، بي گمان «دست ما در پي چيزي خواهد گشت» و شاعران اگر خواب باشند، جهان خواب خواهد ماند.
چگونه اين جهان خفته بيدار مي شود، در حالي که فريادي در گلوي شعر مي شکند؟
کار شعر هميشه فرياد زدن نيست. گاه خفته را، نوازشي لطيف بيدار مي کنند.
خواب جهان، خواب زيباي خفته قصه ها نيست!
زيباي خفته، وجدان بشري است که با نوازشي بيدار مي شود.
مدتهاست به دنبال وجدان گمشده بشري هستيم، شما در جاده شعر پيدايش کرده اي؟
شعر، عصاره وجدان بشري است و فطرتا بيدار است، شايد صدايش خوب شنيده نمي شود !
پس بايد گوش بشري را تيز و شنوا کرد. درست است؟
دقيقا
براي شعر، اين وجدان بيدار بشري يک دعا بکن.
شعر، دعاي مستجاب است. |