|
* غلامرضا قلندريان
نتايج انتخابات اوکراين بيانگر اين موضوع است که اين انتخابات با شکست چهره طرفدار غرب که در سال 2004 با حمايت غرب از طريق القاي شبهه تقلب به قدرت رسيده بود، با کشيده شدن به دور دوم، پذيراي شکست شده است.
بررسي حضور غرب در حيات خلوت روسيه و جمهوريهاي شوروي سابق، با به قدرت رسيدن شخصيتهاي طرفدار غرب، اين گمانه را براي غربيها تقويت نمود آنچه را در دوران دوقطبي با رقابتهاي نظامي و سياسي قادر به کسب آن نشده اند، اکنون با فعاليت در حوزه نرم افزاري که هزينه آن با عنايت به مختصات آن کمتر است، به دست خواهند آورد.
اين رؤيا ديري نپاييد و واقعيتهاي جوامع آرزوهاي آنها را بر باد رفته تلقي نمود و شکست گزينه هاي مورد حمايت غرب، ناکامي اين استراتژي را نيز در معرض قضاوت گذاشت، به نحوي که شکست انقلاب نارنجي در اوکراين در واقع شکست سومين انقلاب مخملي در جمهوريهاي شوروي سابق به شمار مي رود.
در قرقيزستان بر اثر شکست انقلاب مخملي در اين کشور، حکومت «عسگر آقايف» رئيس جمهور، پس از 13 سال تکيه بر اريکه قدرت، سرنگون شد.
غرب و در رأس آن آمريکا که در سرنگوني حکومت طرفدار روسيه آقايف در قرقيزستان سهم عمده اي را ايفا کردند، انتظار داشتند در دوره «قربان بيک باقي يف» رئيس جمهور جديد، قرقيزستان از روسيه فاصله بگيرد و به پايگاه غرب در آسياي ميانه تبديل شود.
اما چنين انتظاري محقق نشد و «باقي يف» پس از پيروزي بتدريج تلاش کرد تا در روابط با روسيه و غرب توازن ايجاد کند که اين امر خارج از هدفهاي انقلاب مخملي در قرقيزستان بود.
مولداوي، مورد دوم انقلاب رنگي غرب در جمهوريهاي شوروي سابق بود. در بهار گذشته، اين کشور به دنبال انتخابات پارلماني دستخوش ناآرامي شد که سازمانهاي اجتماعي غربي براي شکل گيري آن تلاش کردند و اين انقلاب هم به ثمر نرسيد.
در حال حاضر از حکومتهايي که بر اثر انقلاب مخملي در جمهوريهاي شوروي به قدرت رسيده اند، تنها گرجستان باقي مانده است.
شکست انقلاب مخملي در اوکراين نشان داد کشورهاي غربي با دخالت در دولتهاي ديگر نمي توانند منويات خود را براي مدت زمان زيادي تحميل کنند، زيرا اکنون زمان استيلاي خواسته هاي زياده طلبانه با بيداري ملتها در عصر موج سوم در مقايسه با گذشته تاريخ، بسيار متفاوت است. در صحنه بودن، بستر موفقيت مطامع فراملي کشورهاي استعمارگر را با مشکلات جدي مواجه نموده است. بر کسي پوشيده نيست، تلاش فعلي دولتهاي قدرت محور از طريق ابزارهاي نرم افزارانه، جايگزين شيوه هاي سخت افزاري گذشته شده و غرب با خط سير پيروزي انقلابهاي مخملي ديواره دفاعي ناتو تا سنتو و اتصال اين پيمان به سيتو را در اذهان تداعي مي کرد که اين موضوع اکنون با شکستهاي پي در پي انقلابهاي رنگي، شبيه فرو ريختن ديوار برلين است.
ذکر اين نکته حايز اهميت است که واشنگتن تلاش مي کرد با شبيه سازي مدلهاي قفقازي و آسياي ميانه، ايران را به عنوان نمونه ديگري از انقلابهاي مخملي در آسياي جنوب غربي معرفي کند که اين تلاش غرب با تفاوتهاي مباني مؤلفه هاي نظام سياسي ايران در مقايسه با الگوهاي مستقر در کشورهاي مورد اشاره، نتوانست توفيقي را در جمهوري اسلامي به دست آورد.
پر واضح است، ناکامي چهره هاي مورد حمايت غرب در ارزيابي و قضاوت افکار عمومي کشورهايشان، بيانگر پايان عصر مداخلات در دولتهاي مستقل است.
رويکرد مردم در اوکراين و ديگر کشوهاي مورد اشاره، حاکي از اين موضوع است که ذائقه سياسي ملتها، الگوهاي وارداتي را در کشورشان تحمل نمي کنند و طرفداران مداخله در کشورها بايد اين واقعيت را بپذيرند که بيداري مردم، جسارت مخالفت را نه تنها به ملتها داده است، بلکه نخبگان کلان اجرايي نيز با موضعگيريهاي مستقل متأثر از منافع ملي و امنيت ملي خويش، تنگناهاي گسترده اي را براي تحقق راهبردهاي مداخله محور ايجاد کرده است.
رويداد اوکراين که به منزله آخرين ميخ بر تابوت انقلاب رنگي محسوب مي شود، بايد اين پيام را به دولتمردان واشنگتن و شرکاي سياسي آنها منتقل کند که تلاش در جهت حمايت از گزينه هاي انقلاب مخملي در کشورهاي ديگر، فعاليتي نافرجام و بيهوده است، بويژه که آقاي اوباما در حوادث پس از انتخابات ايران با حمايت از اغتشاشگران، آنها را مدافعان آزادي قلمداد کرده بود. دولتمردان کاخ سفيد بايد از اين اتفاقات درس عبرت گرفته و حاکميت کشورها و پروسه سياسي آنها را با عدم مداخله به رسميت بشناسند.
بنابراين، شکست چهره غرب محور در انتخابات اوکراين را مي توان به عنوان نماد فعاليتهاي نافرجام آمريکا در کشورهاي ديگر ارزيابي کرد. امروز جنگيدن با واقعيتها نه تنها مشکلات زياده خواهي دولتمردان واشنگتن را حل نمي کند، بلکه آنها را بيش از گذشته در وجدان عمومي منفور معرفي مي کند و سرمايه گذاري بنيادهاي ويلسون، مرکز مطالعات اميريکن اينتر پرايز، سرمايه هاي جرج سورس و راهبردهاي جين شارپ کارايي خود را در کشورها از دست داده است. به عبارت ديگر، مي توان شکست آمريکا در عرصه نرم افزاري را استمرار شکست حوزه هاي سخت افزاري اين کشور ارزيابي نمود. |