تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
تاريخ
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-01-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 29دی ماه 1388


ماجراهاي افشا نشده ترور محمدرضا پهلوي



* حامد سبحاني
محمدرضا شاه در طول دوران سلطنت خود 4 بار هدف ترور قرار گرفت که 2 مورد آن افشا شد و روي 2 مورد آن بکل سرپوش گذاشته شد.






مورد اول ترور محمدرضا در 15 بهمن ماه 1327 بود. در آن روز قرار بود مراسم فارغ التحصيلي دانشجويان دانشکده حقوق دانشگاه تهران در محل دانشکده برگزار شود. محمدرضا که براي اعطاي دانشنامه تحصيلي دانشجويان به دانشگاه تهران رفته بود به محض پياده شدن از اتومبيل هدف تيراندازي قرار گرفت و 5 گلوله طپانچه به طرف وي شليک شد که يکي از گلوله ها کلاه را سوراخ کرد و گلوله ديگر کمي از بيني اش را خراش داد. ضارب که از محوطه چمن دانشگاه و از پشت يک درخت به طرف شاه شليک مي کرد نتوانست زخم کاري بر شاه وارد سازد و هيچيک از 5 گلوله او کارساز نبود.

چه کسي در مظان اتهام بود
به محض آنکه گلوله هاي ضارب تمام شد قواي گارد شاهنشاهي حاضر در محوطه دانشگاه بجاي آنکه درصدد باشند او را دستگير کنند تا معلوم شود چه کسي دستور ترور را صادر کرده و پشت قضيه چه طرح و نقشه اي خوابيده است به دستور سرلشکر دفتري که در موقع تيراندازي از ترس جان خود در زير يکي از اتومبيل ها دراز کشيده بود، ضارب را به گلوله بستند و او را کشتند.
شاهدان عيني در محل مي گفتند که سرلشکر دفتري و سرتيپ صفاري شخصاً ضارب را به قتل رساندند و اجازه ندادند زنده توسط سربازان گارد دستگير شود.





شايعات قوي هم وجود داشت که نشان مي داد طراح ترور، سپهبد حاجيعلي رزم آرا، رئيس ستاد ارتش بوده که مي خواسته پس از به قتل رساندن شاه زمام امور کشور را در دست بگيرد.
رزم آرا از نظاميان جنجالي سالهاي دهه 1320 بود که انديشه هاي بلند پروازانه اي را در سر مي پروراند و قبل از آن هم ترور عبدالحسين هژير را به او نسبت داده بودند.
(عبدالحسين هژير از سياستمداران دست پرورده انگلستان بود که چند ماهي پس از عزل قوام السلطنه نخست وزير شد اما در اين پست دوام نياورد و به ضرب گلوله به قتل رسيد اين قتل سياسي را هم به رزم آرا نسبت داده و مي گفتند چون رزم آرا قصه تصدي پست نخست وزيري را دارد و هژير را سدي در برابر خويش تشخيص داده او را از سرراه خود برداشته است.)





ترور دوم
دومين حادثه ترور محمدرضا شاه که مطالب مربوط به آن در همان زمان تا حدودي منتشر شد و در کتب منتشره بعد از انقلاب هم به آن اشاره شده است حادثه تيراندازي 21 فروردين 1344 در محوطه کاخ نياوران است.
در اين روز هنگاميکه شاه از محوطه داخل کاخ نياوران قصد ورود به باغ را داشت سرباز وظيفه گارد شاهنشاهي به نام رضا شمس آبادي او را هدف قرارداد و يک خشاب کامل گلوله را به طرف او خالي کرد که در اين حادثه شاه توانست خود را به زمين بيندازد و از مرگ حتمي نجات يابد اما دو تن از درجه داران گارد شاهنشاهي به اسامي استوار بابائيان و استوار لشکري که خود را سپر بلاي شاه قرارداده بودند کشته شدند. طراح اصلي اين ترور پرويز نيکخواه بود که بعداً به واسطه دخالت فرح همسر شاه، مورد عفو قرار گرفت و مجازات اعدام او لغو شد.

مواردي که گفته نشد
اما داستانهايي که هرگز گفته نشد مربوط به 3 حادثه ترور ديگر است که يکي را مستقيماً سرويس پليس مخفي اتحاد شوروي طراحي کرده بود و ماجراي ديگر ساخته و پرداخته ذهن عليرضا پهلوي تنها برادر تني شاه بود.
عليرضا پهلوي متولد 1300 شمسي تنها برادر تني محمدرضا شاه بود که در 32 سالگي بر اثر سانحه هوايي کشته شد.
شاهپور عليرضا در سال 1324 با يک دختر آواره لهستاني (آواره جنگي) به نام کريستيم کولوسکي در تهران ازدواج کرد.
در زمان جنگ تعداد کثيري از آوارگان لهستاني بخصوص زنان و دختران و کودکان بي سرپرست توسط متفقين به ايران آورده شده و بيشتر آنها در خارج از شهر تهران (جنوب دروازه قزوين) و تعدادي هم در محل کارخانه برق ميدان ژاله (شهداي فعلي) اسکان داده شده بودند.
خانواده پهلوي با اين ازدواج جداً مخالف بودند اما عليرضا عليرغم همه مخالفت ها، بويژه مخالفت مادرش و اشرف با اين دختر آواره لهستاني ازدواج کرد که حاصل آن فرزندي به نام علي بود. (متولد 1325 شمسي)

رقيب اصلي شاه براي سلطنت
در آن سالهاي پر آشوب که محمدرضا به دليل ضعف نفس و شخصيت ذاتي تاب تحمل در برابر گروه هاي مخالف سياسي را نداشت و شرايط بحراني پس از جنگ جهاني دوم اساس سلطنت پهلوي را در معرض نابودي قرارداده بود اشرف و تاج الملوک تلاش مي کردند شاه سلطنت را به شاهپور عليرضا تفويض نمايد.
اين شايعه که شاهپور عليرضا درصدد کنار زدن برادر خود و نشستن بر روي تخت سلطنت است فوق العاده قوي بود و هنگاميکه در سال 1332 شمسي اعلام شد شاهپور عليرضا بر اثر سقوط هواپيمايش کشته شده است افکار عمومي ابراز اطمينان مي کرد که عليرضا قرباني رقابت سياسي و جنگ قدرت با برادرش شده و شاه در پشت اين حادثه ساختگي قراردارد.
عليرضا فردي بيرحم و خشن بود که از نظر شخصيت و فضايل فردي فوق العاده به رضاشاه شباهت داشت و بارها تاج الملوک در حضور اشخاص گفته بود.
رضا بايد عليرضا را به وليعهدي خود انتخاب مي کرد...
ارتشبد حسين فردوست هم در صفحه 102 کتاب خاطرات خود به امکان دخالت شاه در کشته شدن عليرضا صراحتاً اشاره کرده است.
حتي اشرف پهلوي در کتاب خاطرات خود اشاره کرده است که شاهپور عليرضا واجد امتيازات بيشتري براي سلطنت ايران بود و مادرش (تاج الملوک) هم از اين نظريه اشرف که عليرضا بهتر خواهد توانست سلطنت پهلوي را حفظ و حراست کند، حمايت مي کرد.
اما واقعيت اين است که کار اين دو برادر از رقابت سياسي گذشته بود و عليرضا پهلوي چند مورد طرح و نقشه نيز براي قتل محمدرضا تدارک ديد که به دلايل مختلف به مرحله اجرا در نيامدند و تنها نتيجه اش اين شد که خود عليرضا جانش را بر سر رقابت گذاشت.
عليرضا به يکي از شکارچيان منطقه زرند بنام ميرهاشمي که از دوستان نزديکش بود پيشنهاد کشتن محمدرضا را داد.
اسکندر دلدم نويسنده و از روزنامه نگاران درباري در کتاب من و فرح پهلوي مي نويسد: من پس از انقلاب با خانواده ميرهاشمي گفتگو کردم و همسر، دختر و يکي از پسران ميرهاشمي اظهار داشتند چندي قبل از حادثه ناپديد شدن ميرهاشمي، شاهپور عليرضا کوشيده بود او را براي ترور شاه استخدام کند !
ميرهاشمي شکارچي ماهري بود و همين امر باعث آشنايي او با شاهپور عليرضا که گاهي براي شکار به مناطق اطراف زرند مي رفت، شده بود يونس ميرهاشمي را سرهنگ منصور بهبهاني به شاهپور عليرضا معرفي مي کند و شاهپور عليرضا پس از اطلاع از مهارت ميرهاشمي در شکار مسؤوليت شکارباني مناطق زرند را به او مي سپارد و حکمي هم براي او صادر مي کند.
پس از چند بار رفت و آمد عليرضا به منطقه که براي شکار انجام مي گرفت. دوستي و الفتي ميان اين دو پديد آمد و ميرهاشمي شکاربان شکارگاه سلطنتي رفيق و يار غار شاهپور عليرضا شد.
عليرضا که به دوستي ميرهاشمي نسبت به خود مطمئن شده بود يک روز او را صدا مي کند و مي گويد: فلان روز هر کس را که براي شکار به اين منطقه آمد به گلوله ببندد!
- ميرهاشمي جا مي خورد و مي گويد: والا حضرتا! شوخي مي فرمائيد؟اما عليرضا توضيح مي دهد که هيچ شوخي در کار نيست و با صحبت هاي بعدي خود سعي در آماده سازي ذهن ميرهاشمي و آماده سازي او براي انجام قتل و اجراي دستور مي کند!
وي مي گويد: من قصد دارم محمدرضا را به منظور شکار و تفريح به اين محل بکشانم تا تو او را به گلوله ببندي!
عليرضا تمهيداتي را که براي نيل به اين منظور انديشيده بود به ميرهاشمي آموزش مي دهد و اضافه مي کند پس از مرگ شاه پست و مقام مناسبي هم در اختيار او خواهد گذاشت!
ميرهاشمي که تا آن لحظه ساکت ايستاده و با خونسردي حرف هاي عليرضا پهلوي را گوش مي کرد در جواب مي گويد: «والا حضرتا. من شکارچي حيوانات هستم اما از من نخواهيد آدم بکشم.»
عليرضا پهلوي که تصور نمي کرد پاسخ منفي بشنود بسيار خشمگين مي شود و حتي او را تهديد مي کند، اما ميرهاشمي که مطمئن بود در صورت شليک به طرف شاه و کشتن او خودش هم زنده نخواهد ماند و براي مکتوم ماندن راز اين ترور در همانجا توسط شاهپور عليرضا و يا اطرافيانش به گلوله بسته خواهد شد، به تهديدهاي عليرضا وقعي نمي نهد و به هيچ وجه زيربار نمي رود و از عليرضا خواهش مي کند دور او را قلم بگيرد!
چند روز بعد سپهبد حاجيعلي رزم آرا ميرهاشمي را مي خواهد و مجدداً پيشنهاد شاهپور عليرضا را تکرار مي کند و ميرهاشمي را تحت فشار مضاعف مي گذارد تا با آنها در خلاص کردن شاه همکاري کند. اما ميرهاشمي مجدداً از قبول اينکار امتناع مي کند.
... ميرهاشمي موضوع درخواست شاهپور عليرضا و بعد هم رزم آرا، جهت کشتن شاه را براي همسر و فرزندان و يکي دو سه نفر از دوستان و نزديکانش تعريف مي کند و همانطوريکه در ايران عادت مألوف و رسم سنتي است: «هر چيز را که دو نفر از آن مطلع باشند ديگر حکم راز و ستر را ندارد! » و بزودي همه از آن مطلع خواهند شد موضوع نقشه شاهپور عليرضا دهان به دهان در زرند زلويه و مناطق اطراف آن پخش مي شود و به عليرضا خبر مي رسد که اگر دير بجنبد خبر ماجرا از زرند به تهران خواهد رسيد. بهترين راه پايان دادن به اين ماجرا خاموش کردن ميرهاشمي بود.
به هر حال عليرغم اينکه خبر قتل ميرهاشمي به صفحات جرايد کشيده شده و همان موقع يکي از روزنامه ها جرأت کرد و خيلي کم رنگ نوشت. قضيه قتل ميرهاشمي سياسي بوده است، اما کسي توضيح نداد سياست چه ربطي به قتل اين شکارچي زرندي داشته است.

ماجراي کشتن عليرضا
ماجراي تلاش عليرضا جهت کنار زدن شاه از سلطنت حتي به بهاي قتل او چيزي نبود که از ديد محمدرضا پنهان بماند. بنابراين حادثه سقوط هواپيماي داکوتاي حامل عليرضا پهلوي پيش آمد و عليرضا در سانحه هواپيما کشته شد.
همان موقع اعلام شد که جنازه عليرضا را در زيرزمين آرامگاه رضاشاه در شهر ري دفن کرده اند اما در روزي که آية ا... خلخالي پس از پيروزي انقلاب سرگرم خراب کردن مقبره رضا شاه بود من به اتفاق همراهان آية ا... خلخالي و جمعي از خبرنگاران از اين محل ديدن کرديم و در زير سنگ قبر منسوب به عليرضا پهلوي هيچ جنازه اي وجود نداشت و اين امر نشان مي داد که اطلاعيه دربار شاهنشاهي در مورد به خاک سپردن عليرضا پهلوي در آن محل کذب محض بوده و هرگز جنازه عليرضا پهلوي در آن محل دفن نشده است.

اين بار «ک گ ب» وارد عمل شد
اقدام ديگري که براي ترور شاه به عمل آمد و ماجراي آن هرگز افشا نشد مربوط به سال 1340 شمسي است.
در اين سال که اوج جنگ سرد ميان ايالات متحده آمريکا و اتحاد شوروي بود خروشچف رهبر اسبق اتحاد شوروي ملاقات تاريخي خود را دروين (پايتخت اتريش) با جان. اف. کندي رئيس جمهوري آمريکا به عمل آورد و در اين ملاقات بود که بي احتياطي کرد و آن جمله معروف را که مي گويد: «ايران سيب گنديده اي است که بزودي جلوي پاي اتحاد شوروي به زمين خواهد افتاد! » بر زبان آورد و باعث هوشياري آمريکايي ها و متحدان غربي شاه شد.
خروشچف در وين پيش بيني کرد که بزودي در ايران آشوب هاي زيادي به راه خواهد افتاد. ولي اتحاد شوروي در اين قضايا نقشي نخواهد داشت!
خروشچف درست پيش بيني کرده بود چون ايوان آنيسيمويچ فادکين رئيس عمليات مستقيم «ک-گ-ب» طرحي را براي ترور شاه تهيه کرده و به تصويب «پوليت بورو» نيز رسانده بود.
فاديکين که از چهره هاي برجسته ک-گ-ب بود، پس از کودتاي 28 مرداد 1332 که نفوذ آمريکاييان در ايران رو به گسترش گذاشت رهبران اتحاد شوروي مشاهده کرده که شاه ايران را به سرپلي براي تجاوز به اتحاد شوروي مبدل کرده و در صورتي که بين شوروي و آمريکا جنگي در بگيرد آمريکا از ايران به جنوب اتحاد شوروي حمله ور خواهد شد.
همه اين محاسبات موجب شد تا شوروي در صدد از ميان برداشتن ديکتاتور احمق و ضد شوروي ايران برآيد.
اداره تحت مديريت فاديکين مأمور اجراي اين ترور شد.
فاديکين در سال 1340 با نام جعلي فاديف وارد تهران شد تا مقدمات قتل شاه را فراهم کند.
طرحي که فاديکين تهيه کرده بود اگرچه به نظر طرحي ساده و امتحان شده در موارد بسياري بود اما نزديک يک سال صرف تهيه مقدمات و اجراي آن شد.بر اساس طرح فاديکين يک دستگاه اتومبيل فولکس واگن قورباغه اي که در آن زمان تعداد زيادي از آن در تهران وجود داشت خريداري شد. اين اتومبيل را با شناسنامه و اسم و مشخصات جعلي خريداري کردند تا بعداً مورد شناسايي قرار نگيرد.
درون اتومبيل را با مواد منفجره قوي که در بسته هاي ديپلماتيک از مسکو فرستاه شده بودند پر کردند و در يکي از روزهاي بهمن ماه سال 1340 در کنار خيابان شاه آباد(جمهوري فعلي) نزديک ساختمان مجلس قرار دادند. در آن روز قرار بود شاه براي شرکت در يک جلسه مجلس به بهارستان برود و ساعت عبور و مرور و مسير شاه براي شرکت در جلسه توسط عوامل ک-گ-ب دقيقاً از چند روز قبل شناسايي شده بود. اتومبيل را که به وسيله يک چاشني انفجاري مجهز شده بود در کنار مسير عبور شاه قرار دادند و يکي از مأمورين با دستگاه کنترل از راه دور در فاصله 500 متر از اتومبيل حاوي مواد منفجره مستقر شد تا در موقع عبور شاه دکمه انفجاري را بفشارد و کلک محمدرضا را بکند.موقعي که رولز رويس حامل شاه در ميان اسکورت موتور سوارانش پيدا شد و کاروان حامل شاه و اطرافيانش به کنار فولکس واگن رسيدند مأمور ک-گ-ب دکمه دستگاه کنترل از راه دور را فشار داد اما دستگاه عمل نکرد و اتومبيل منفجر نشد!
طرح ک-گ-ب شکست خورد و شاه زنده ماند بعدآً معلوم شد که اگر اين اتومبيل منفجر مي شد نه تنها شاه و اطرافيانش را پودر مي کرد بلکه تا شعاع پانصد متري همه چيز را در هم مي کوبيد و به ويرانه اي تبديل مي نمود.علت عمل نکردن دستگاه انفجاري اين بود، شخصي که دکمه کنترل از راه دور را فشرده بود، مي بايست حداقل به مدت 3 ثانيه آن را در همان وضعيت نگه مي داشت تا امواج راديويي به دستگاه انفجاري تعبيه شده در داخل فولکس واگن برسند، اما او اشتباه کرده و فقط با يک بار فشردن روي دکمه از ترس جانش از محل گريخته بود! شاه و ساواک ترجيح دادند به خاطر جلوگيري از يک برخورد بزرگ ديپلماتيک با اتحاد شوروي و بروز يک جنجال سياسي از کنار اين ماجرا بگذرند و موضوع را بروي خود نياورند. بعد از اين واقعه دستور داده شد تا در موقع عبور اتومبيل شاه از مسيرهاي تعيين شده کليه اتومبيل ها جمع آوري و مسير بکلي پاکسازي و معاينه امنيتي شود از آن پس در مسير رفت و آمد شاه کليه ساختمان هاي بلند شناسايي و حتي روي پشت بام ها مأموران ساواک مستقر مي شدند. در طول مسير هم نظاميان را با لباس شخصي مستقر مي کردند تا هم براي شاه هورا بکشند و ابراز احساسات کنند و هم مراقب اقدامات تروريستي احتمالي باشند.
منابع:
من و فرح پهلوي نوشته اسکندر دلدم
ظهور و سقوط پهلوي نوشته حسين فردوست

  


قرارداد 1919 استعمار نظامي و اداري در مقابل 5 گروه مخالف



* مصطفي لعل شاطري
اين قرارداد يک سال بعد از روي کار آمدن کابينه ميرزا حسن وثوق الدوله که از طرفداران جدي و واقعي انگليسي ها و غلام حلقه به





گوش آنان بود، بين دولت ايران و انگليس منعقد گرديد. وثوق الدوله از مخالفان سرسخت نهضت جنگل به شمار مي رفت. او مردان جنگل را که نسبت به سياست هاي انگليسي ها خوش بين نبودند، تحت فشار قرار داد.
«سردار معظم خراساني» (عبدالحسين تيمورتاش) را که مردي لاابالي، خوش گذران، جاه طلب و فاسد بود، با هدف مبارزه با ميرزا کوچک خان جنگلي، به عنوان حاکم گيلان تعيين نمود. دسيسه هاي اين سردار، بين رهبران و بزرگان نهضت جدايي انداخت. اين کار سبب گرديد تا «دکتر حشمت» را از صفوف جنگليان جدا نمايد. سردار معظم، علي رغم تعهدي که براي مصونيت او داده بود، وي را اعدام کرد.
اين قرارداد که اساس آن به صورت پنهاني بين وثوق الدوله و وزير مختار انگليس در تهران، گذاشته شد، به صورت ناگهاني در روزنامه هاي داخلي و خارجي منتشر گرديد، به نحوي که حتي احمدشاه قاجار را نيز در بهت فرو برد و بازتاب گسترده اي در داخل و خارج ايران داشت. مواد قرارداد به شرح زير بود:
1 - تعهد دولت انگليس براي احترام مطلق به استقلال و تماميت ايران
2 - موافقت دولت انگليس براي حضور و استخدام مستشاران خود در ادارات مختلف ايران، با هزينه دولت قاجار
3 - تعهد دولت انگليس براي سامان دهي وضع نيروي نظامي ايران و حفظ نظم در داخل کشور و سرحدات آن با خرج دولت احمدشاه
4 - موافقت دولت بريتانيا به منظور واگذاري يک قرضه به ايران؛ براي تحقق بخشيدن به مفاد دوم و سوم قرارداد و تهيه وسايل کار
5 - تعهد دولت انگليس براي تأمين نيازهاي فوري ايران در زمينه هاي حمل و نقل، خطوط راه آهن، توسعه تجارت و جلوگيري از قحطي
6 - تشکيل کميته مشترک به منظور تجديدنظر در بحث گمرکي و تطبيق آن با منافع حقه مملکتي
با توجه به مفاد مقدمه قرارداد، انگليسي ها به ظاهر چند هدف اصلي را دنبال مي کردند:
الف- تحکيم و تثبيت روابط مشترک بين دولت ايران و انگليس
ب- زمينه سازي براي ترقي و سعادت ايران
ج- توجه به منافع مشترک دو دولت و تحکيم روابط دوستي بين طرفين
تأمل در موارد قرارداد و اهداف انگليسي ها، به ظاهر حاکي از آن است که حق ايران رعايت شده و آنها به قصد همکاري منصفانه و دوستانه به ميدان آمده اند. در صورتي که براي سياست استعماري بريتانيا امکان نداشت که بتواند کوچکترين منافع خود را به خاطر ايران از دست بدهد.
با بررسي مواد قرارداد مي توان دريافت که با اين شيوه، دولت انگليس سيطره خود را بر ارتش ايران که از حساسيت ويژه اي برخوردار بود، تثبيت کرده است و با ورود مستشاران انگليسي در سازمان هاي اداري و دولتي ايران، نفوذ خويش را در بخش هاي مختلف رسميت بخشيده و در عين حال گسترش داده است.
از طرف ديگر با صدور کالاهاي خود به ايران و گنجاندن فصلي براي تقليل تعرفه هاي گمرکي، قصد داشت تا علاوه بر دريافت سود کلان از بابت فروش کالاهاي صادراتي به ايران، از محل تعرفه ها نيز منافع خود را تأمين کند. خباثت آنها به حدي بود که آذوقه مورد نياز مردم را خريداري کرده و در انبارهاي خود احتکار کرده و با کم شدن مايحتاج زندگي آنان، خواهان مبارزه با قحطي در ايران مي شدند.
اين قرارداد به قدري براي دولت انگليس حياتي بود که براي انعقاد آن، هزاران ليره انگليسي خرج کردند و رشوه دادند. آنها در اولين فرصت «آرميتاژ اسميت» کارشناس برجسته امور مالي خود را براي بررسي اوضاع نظامي قاجاريه و ايجاد ارتش واحد و مجهز به ايران فرستادند، اما به دليل مخالفت هاي عمومي با اصل قرارداد، موفق به حضور طولاني در ايران نشدند و نقشه هاي خائنانه آنان عملي نشد. برخي از مخالفان داخلي و خارجي قرارداد وثوق الدوله را مي توان به شرح زير دسته بندي نمود:
1 - روس ها
2 - نهضت جنگل، به رهبري ميرزا کوچک خان جنگلي
3 - دولت فرانسه و آمريکا و...
4 - شيخ محمد خياباني و قيام دموکراتهاي تبريز
5 - آية ا... شهيد سيدحسن مدرس
6 - صاحب منصبان قزاق
اين مخالفان انگيزه هاي گوناگوني داشتند. بعضي از آنها به دليل عقب ماندن از تسلط انگليسي ها بر ارکان حکومت قاجاريه، زير سلطه قرار دادن اقتصاد، حاکميت اداري، ارتش، گمرک، راه آهن ايران، ناراضي بودند.
اين دسته از مخالفان، خواهان عقب نشيني دولت بريتانيا از مواضع خود بودند. دسته دوم مخالفان کساني بودند که براي آزادي ايران، نجات کشور و مردم از ظلم و جور بيگانگان و حفظ حاکميت ميهن خويش به مخالفت برخاستند. حتي تعدادي از آنها در اين راه از جان خود مايه گذاشتند.
احمدشاه قاجار هم دل خوشي از اين قرارداد نداشت. به گواهي اسناد تاريخي، نه تنها وثوق الدوله از بي ميلي شاه خشمگين شد، بلکه بارها از سوي او توبيخ شد. اين موضوع را مي توان در اقدام انگليسي ها بر ضد احمدشاه دريافت. آنها وقتي از نااميدي و ناتواني خود در مقابل مخالفت هاي سرسختانه شاه با قرارداد، اطمينان پيدا کردند و از تحقق نيافتن اهدافشان نااميد شدند، براي خلع شاه قاجار از سلطنت، به دسيسه پرداختند. آنان بي شرمي را به جايي رساندند که گفتند: «حکومت ايران معنايي جز تبعيت از سياست انگليس و تسليم شدن بي چون و چرا به اين سياست» ندارد.
اگرچه انگليسي ها در ابتداي کار از سنگيني بار مصائب قرارداد براي ايران آگاه بودند ولي بعد از به سنگ خوردن تير خود و ناموفق شدن در دستيابي به اهداف و تأمل بيشتر در مفاد آن، سنگيني شرايطي که قرار بود به حکومت ايران تحميل کنند را دقيق تر احساس کردند و حتي بعدها صداي خود آن ها هم درآمد. مستر «ايدن» نخست وزير آن کشور در اين خصوص اظهار داشت: «ما نمي خواهيم بار ديگر در ايران منفور خاص و عام شويم و مانند دوراني که قرارداد 1907 و 1919 منعقد شده بود، در نظر مردم ايران، بي ارزش و منفور باشيم.»
قرارداد 1919 بعد از کودتاي سال 1299 شمسي، اثر خود را از دست داد و وقتي «سيد ضياء الدين طباطبايي» نخست وزير وقت، طي يادداشتي الغاي رسمي آن را خواستار شد، دولت انگليس آن را به راحتي پذيرفت. همين مسأله سبب شد تا سيدضياء، لغو اين قرارداد را به خود نسبت دهد، در حالي که چنين نبود. در همين زمان انگليسي ها مناطق جنوبي ايران را تخليه نمودند و کشور را ترک کردند، مستشاران نظامي و مالي از ايران رفتند، پليس جنوب منحل شد و روس ها هم کم کم نواحي شمالي ايران را تخليه و به باکو عزيمت کردند.
1 - روزشمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي، عاقلي، باقر، تهران، نشر گفتار، 1372
2 - زندگي سياسي سلطان احمدشاه، مکي، حسين، تهران، امير کبير، 1381
3 - معاهدات تاريخي ايران، رمضاني، عباس، تهران، ترفند، 1387

  


روايتي از تاريخ ؛ لحاک خان و قيام پاداشيزم



* خسرو معتضد قسمت دوم
تيرباران پسران امير مؤيد






امير مؤيد مدتي در سوادکوه بود. سپس به دستور رضاخان که رئيس الوزراء و وزير جنگ بود به کرمانشاهان تبعيد شد.
پسران امير مؤيد سهم الممالک و هژير السلطان در جواني رشيد و مشهور بود که رضاخان براي تحبيب آنان، دستور داد هردو با درجه صاحب منصبي وارد قشون متحدالشکل شوند.امير مؤيد برادري داشت که از او نام برديم. وي امير اشرف ملقب به شعاع الملک دوم بود. اين امير اشرف پنج پسر داشت شروين، پسر بزرگ که بعدها نام «آريا- پارت» به خود داد. ديگر لحاک خان که پسر دوم بود و ساويز که پسر سوم بود. البته نام واقعي لحاک خان، جهانگيرخان و لقب او سالار جنگ بود. ماجرا از زماني آغاز شد که دو پسر امير مؤيد يعني عباس خان سهم الممالک و اسداله خان هژيرالسلطان که وارد قشون شده بود به علل مجهولي مورد سؤ ظن رضاخان قرار گرفتند به فرمان رضاخان اين دو را که گويا از قشون گريخته بودند دستگير و در دهکده کلاک بين گرگان و اشرف در سال 1303 تيرباران کردند. امير مؤيد سوادکوهي در کرمانشاه از اين ماجرا آگاه و دلشکسته و بيمار شد. بيماري او طولاني و تبديل به سرطان شد رضاشاه اجازه داد به آلمان برود اما معالجات نتيجه نبخشيد و پس از بازگشت به ايران در سن 78 سالگي در سال 1311 ه.ش در تهران درگذشت.
در فاصله تيرباران دو پسر امير مؤيد سوادکوهي و فوت خود او واقعه اي به نام قيام لحاک خان روي داد که از رويدادهاي مهم تاريخ خراسان به شمار مي رود:

لحاک خان در دربار امان ا... خان
در سال /1303 4291 لحاک خان که در لشکر شرق (لشکر خراسان) تحت فرماندهي سرلشکر خزاعي خدمت مي کرده است، به علت ظاهرآراسته و چهره مطبوع و انضباط و شخصيت خاصي که داشته مأمور مي شود و در مقام فرماندهي يک گارد ويژه تشريفاتي به کابل برود و پيشکشي ها و هداياي مخصوص محمدحسن ميرزا وليعهد و رضاخان رئيس الوزرا را به دربار امير امان ا... خان پادشاه افغانستان تقديم کند.
لحاک خان اين مأموريت را در کمال موفقيت انجام مي دهد و در دربار اميرامان ا... خان مورد تفقد پادشاه افغانستان قرار گرفته به او نشان طلا لياقت اهدا مي شود. اين سفر تأثير زيادي در لحاک خان به جاي مي گذارد و شايد اثرات آن در سرنوشت بعدي او مشخص مي گردد.هنگامي که لحاک خان به ايران بازمي گردد اميرلشکر خزاعي تغيير مأموريت يافته بود و فرمانده لشکر جديدي به مشهد منتقل مي گردد که در قشون آن زمان به بد دهاني و هتاکي، دست اخاذي دراز کردن، توقع پيشکش از همه زيردستان داشتن شهره بوده است. سرتيپ «جان محمدخان علايي» فرمانده جديد لشکر شرق پسر ميرزا احمد خان علاء الدوله معروف بود. آزاديخواهان هنگام رويدادهاي سال 0921 ه.ش به علت وابستگي شديد علاء الدوله او را ترور کرده و قتل او تأثير ناخوشايندي در سرتيپ بعدي به جاي گذاشته بود. از اينرو او به ايرانيان به چشم کين و نفرت مي نگريست و از خاطر برده بود روس پرستي پدرش سبب ترور او شده بود.

سرتيپ جان محمد خان علائي مردم خراسان را به فغان آورد
سرتيپ جان محمدخان مورد توجه زياد رضاخان که خود را براي صعود از پلکان تخت سلطنت آماده مي کرد قرار داشت و مانند ساير فرماندهان لشکرها عوايدي به ارباب خود مي رساند از جمله چندي بعد که خانواده سردار امير معزز بجنوردي را قلع قمع و اموال او را غارت کرد تصاوير زيادي از سکه هاي طلاي منات و امپريال او و برادرش را به تهران فرستاد و تقديم حضرت اشرف کرد از اين رو مورد توجه خاص رئيس الوزرا و فرمانده عالي قوا قرار گرفته بود.
هرچه اهالي مشهد از ظلم و جور رفتار بي رحمانه و غارتگريهاي سرتيپ جان محمد خان گله و شکايت مي کردند ره به جايي نمي بردند و رضاخان همچنان از اين عزيز کرده خود که دست او را براي هر کاري بازگذاشته بود حمايت مي کرد.

هداياي تاجگذاري
جان محمدخان علايي در مقام فرماندهي لشکر شرق دست به خريد املاک زد، عده اي از بازرگانان و ملاکين خراسان را تحت فشار قرار داد و چون تاجگذاري رضاشاه نزديک بود (ارديبهشت 5031) از آنها خواست وجوهي فراهم آورند گذشته از آن از اعتبار مالي لشکر شرق هم مبالغي براي خريد هداياي شاهوار براي شاه کنار گذاشت هم براي خود مبالغي به جيب زد و لشکر را با بي پولي مواجه کرد.

لحاک خان سالار جنگ و علل عدم رضايت او
گفتيم لحاک خان لقب نايب اول (ستوان يکم) جوان رشيد و بلند قامتي بود به نام «جهانگيرخان سوادکوهي و سالار جنگ» که افسر مسلسل به شمار مي رفت و چون در آن زمان، مسلسل ها را با دواب حمل مي کردند، تعدادي اسب و قاطر هم در وي بود.آورديم که «جهانگيرخان» يکي از خانزادگان «سوادکوه» مازندران و برادرزاده امير مؤيد سوادکوهي بود آورديم سفر افغانستان و ديدار با امان ا... خان تغييراتي در روحيه او ايجاد کرد.
در دوراني که رضاشاه هنوز رسماً تاجگذاري نکرده بود، نظر به اينکه ترکمن ها در دشت ترکمن بناي نافرماني از دولت مرکزي را گذارده بودند از لشگر شرق که مرکز آن مشهد و فرماندهي آن با سرتيپ «جان محمدخان علايي» بود يک هنگ مختلط سوار و پياده و توپخانه عازم ترکمن صحرا شد و پس از عبور از قوچان، شيروان، بجنورد، سملقان، مراوه تپه و گنبد قابوس به دشت ترکمن رسيد و طي يک برخورد سنگين ترکمن ها را وادار به عقب نشيني کرده و در «مراوه تپه» که مرکز تراکمه ياغي بوده مستقر شد.

هنگ مراوه تپه
هنگ ياد شده قبلاً در مشهد مستقر نبود بلکه به عنوان ضميمه تيپ قائنات در جنوب شرقي خراسان مستقر شده بود و عده اي از افراد اين هنگ از سربازان داوطلب بلوچ بودند. ناحيه «مراوه تپه» که در نزديکي گنبدقابوس قرار دارد، جاي بسيار بد آب و هوايي است. اين منطقه پشه هايي دارد که وقتي اسب را نيش مي زنند، خون از بدن اسب فواره مي زند. امکانات زندگي و بهداشت و خوراک و استراحت در ارتش آن زمان و بخصوص در نواحي بد آب و هوا بسيار ناچيز، ناقص و ابتدايي بود و طول مدت اقامت هنگ در مراوه تپه باعث نارضايتي نظاميان شده بود.
افسران جز و سربازان در شرايط بسيار نامناسبي به سر مي بردند، پس از چندي که از اقامت هنگ در «مراوه تپه» گذشت آذوقه افراد و عليف دواب روي به تمام شدن گذاشت. از سوي ديگر جان محمدخان فرمانده لشکر شرق حقوق نظاميان و بودجه خريد مايحتاج هنگ را به مصارف ديگري رساند و به مراوه تپه ارسال نکرد. مبالغي از اين وجوه صرف خريد هدايايي شد که جان محمدخان مثلاً به نمايندگي از صاحب منصبان لشکر خراسان براي تاجگذاري رضاشاه تهيه کرده به تهران ارسال داشته بود.سربازان که حقوق دريافت نکرده و ضمناً از غذاي خوب و سالم و کافي محروم بودند و حتي پوشاک فصل نداشتند کم کم صدا به اعتراض بلند کردند، چون آنان سرباز و چريک داوطلب بودند و در سنين بالا به سر مي بردند به واسطه دور بودن از خانواده و زن و فرزند حالت روحي بدي داشتند. فرمانده هنگ ياد شده، سرهنگ سيدجلال زماني که روحيه درهم شکسته و مأيوس افسران و سربازان خود را خوب استنباط مي کرد، چند بار به مرکز لشکر در مشهد گزارش داد: «روحيه افراد خراب است، مدت اقامت نظاميان در اين منطقه طولاني شده است، گرسنگي و دور بودن از زن و بچه روحيه آنان را ضعيف کرده است. در صورت امکان خوب است مدتي اين هنگ با واحد ديگري جايگزين شود و افراد حالت عادي خود را بازيابند.»
اين گزارشها از نظر سرتيپ جان محمدخان که در آن دوران مظهر نخوت و رعونت و خودپسندي بود گذشت و نه تنها توجهي نشان نداد بلکه کينه سرهنگ زماني را به دل گرفت. بايد يادآوري کنيم که در آن زمان نظام وظيفه هنوز اجرا نشده و سربازان به صورت سرباز داوطلب در قشون خدمت مي کردند.
جان محمدخان مانند بيشتر اميران پس از کودتاي سال 9921 دچار غرور کاذب و بيجايي شده بود و خود را تافته جدا بافته مي انگاشت و از فضولي و اظهار نظر زير دستانش، خوشش نمي آمد. جان محمدخان از خانواده امير علايي و پسر حاجي احمدخاني علاء الدوله معروف حاکم تهران در زمان مظفرالدين شاه بود همان کسي که شجار قند را در بدو جنبش مشروطه چوب زده بود.
جان محمدخان آن روزها، آن قدر سرگرم گردآوري ثروت از راه نامشروع بود که وقت رسيدگي به خواستها و عرايض نظاميان زيردست را نمي يافت از سوي ديگر ترور پدرش علاءالدوله در دوران پس از مشروطه او را به مردي کينه توز تبديل کرد اعتنايي به احدي نداشت. هر چه در مراوه تپه غذا کمتر و گرسنگي بيشتر و محروميتها زيادتر مي شد افسران و نظاميان ناراضي تر مي شدند و از اينکه در آن بيابان دورافتاده آنان را به حال خود رها کرده و حتي جيره سربازي برايشان نمي فرستند آزرده خاطر و عاصي شده بودند.افسران ارشد هنگ به اتفاق چند تن از افسران جز گهگاه اين فرصت را به دست مي آوردند که به شهر بجنورد بروند و در آن جا به جبران گرسنگي و رفع محروميت هاي خود بپردازند اما به ديگر افسران و نظاميان اجازه عزيمت به بجنورد داده نمي شد و به همين دليل شعله هاي عداوت و کينه در قلوب آنان شعله ور شده بود.
ادامه دارد

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com