|
در نزديکي قلعه پرتغالي ها با مصالح گچ، ماسه، سنگ و کارگرها روبه رو مي شوي و توپهاي زنگ زده اي را مي بيني که کنار ورودي قلعه زير خروارها خاک پنهان شده اند. يکي از کارگرها مي گويد: ما از بندر آمده ايم و يک کارگر ساده هستيم. هرچه بگويند، همان را انجام مي دهيم.او ماسه را با گچ مخلوط مي کند و کمي آب روي آن مي ريزد. صدايي بلند مي شود، صداي چکش بنا است که روي سنگهاي سبز، سفيد و قرمز ديواره قلعه مي کوبد تا به گفته خودش، ديوار را کمي صاف تر کند و سنگ چيني اش زيباتر شود. قلبم فرو مي ريزد، مي گويم نزن آقا. بنا مي گويد: اي بابا، کتيبه ها را خراب کرده اند، اين که چيزي نيست.
مي پرسم: شما در کار مرمت آثار باستاني تجربه داريد؟ درحالي که چکش را به گوشه اي پرت مي کند، در پاسخ مي گويد، نه؛ اين اولين باري است که چنين کاري را انجام مي دهم. باز مي پرسم: براساس چه معيار و ملاکهايي کار مي کني؟ پاسخ مي دهد، من معمولي کار مي کنم و برايم فرقي ندارد، ديواري که مي چينم کنار ساحل باشد يا کنار اين مخروبه و چکش من بر سنگ ديوار اين قلعه خرابه فرود آيد يا بر سنگ کنار ساحل.
يک نفر مي آيد. با بنا دعوا مي کند و مي گويد: ديگر اين ها را درنياور. منظورش سنگهاي قيمتي قلعه است. تأکيد مي کند که، فقط ديوار را بچين و برو بالا، همين. بنا مي گويد، چشم! ديگر نمي زنم و با عصبانيت پکي به سيگارش مي زند؛ اما بي اعتنا دوباره مي کوبد. چند دقيقه بعد، ديگر فرد ناظر نيست، جانشين او هم نيست، من هم نيستم، اما صداي چکش بنا که پياپي بر سنگهاي تاريخي فرود مي آيد، شنيده مي شود. |