|
قسمت دهم
امير پورحسين
وقتي بيرون مي روم و براي خودم توي خيابان ها مي گردم و خسته مي شوم دوست دارم زود به خانه ام برگردم، آن هم خانه سطل آشغالي که اگر شانس بياوري، بعضي وقت ها آدم ها ته مانده هاي غذاهاي لذيذشان را در آن مي ريزند و من هم تا مي توانم مي خورم. البته بعضي وقت ها هم هست که چيزي براي خوردن پيدا نمي شود و من هم مجبورم که رژيم بگيرم و اين اصطلاحي است که خودم اختراع کرده ام و گرنه گربه گرسنه رژيم گرفتنش کجا بود.سطل آشغال همه زندگي من است، بعضي وقت ها شب خواب مي بينم آن را از من گرفته اند و آن وقت توي خواب گريه مي کنم و البته زود از خواب مي پرم، ولي وقتي که مي بينم خانه ام هنوز هست، خوشحال مي شوم و يک ميوي بلند مي کشم. ديروز اما اتفاق بدي افتاد. داشتم براي خودم قدم مي زدم و آرام آرام به خانه بر مي گشتم که چيزي ديدم که باور کردنش برايم ممکن نبود از سر کوچه سطل آشغال بزرگ را نديدم داشتم از ترس غش مي کردم، پاهايم سست شده بود؛ اگر خانه ام نباشد چه کار بکنم؟
چه خاکي بر سرم بريزم ديگر نمي توانستم راه بروم و همان جا ايستادم. کمي فکر کردم، ولي انگار يک نفر داشت به من مي گفت که نااميد نشو، تو که خيلي قوي هستي، شکست نخور پيش برو. من هم دوباره راه افتادم حالا اشک هايم هم دانه دانه در حال ريختن بود يک نفر که داشت از کنارم رد مي شد، من را نگاه کرد، سرم را پايين انداختم تا گريه کردنم را نبيند. گربه هاي قوي که گريه نمي کنند. من همچنان مثل باران بهاري اشک مي ريختم، دوباره نزديک بود سکته کنم اما خودم را دلداري دادم و همچنان پيش رفتم تا ... واي خداي من خانه سطل آشغالي من سر جايش بود البته آن را خوابانده بودند و دو نفر هم آن را تعمير مي کردند.
نفس راحتي کشيدم و به سرعت به طرف خانه ام دويدم، دلم مي خواست با يک شيرجه خودم را بيندازم داخل آن، البته نمي شد؛ چون دو نفر غريبه آن جا بود و خوب نبود نشان دهم من گربه لوسي هستم، براي همين کناري ايستادم تا کار آن دو نفر تمام شود. وقتي آنها کار مي کردند من مواظب بودم آنها خانه ام را خوب تعمير کنند، وقتي هم کارشان تمام شد و سوار موتورشان شدند تا بروند، من با ميوي بلندي از آنها تشکر کردم، البته فکر نکنم آنها متوجه ميوي من شده باشند. |