تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
گزارش
كفشدوزك
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-01-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 30دی ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ دکمه قرمز خال دار



نسترن داوودي
مينا پيراهن جديدش را پوشيد، اما حواسش نبود که يکي از دکمه هاي پيراهنش شل شده بود و داشت مي افتاد و همين جوري از





خانه رفت بيرون. دکمه کوچولوي قرمز خال دار هي جيغ و داد مي کرد و از نخي آويزان شده بود. دکمه هاي ديگر پيراهن هر کاري مي کردند نمي توانستند به دکمه کوچولو کمک کنند؛ چون سر جاي شان محکم دوخته شده بودند. چند دقيقه بعد دکمه کوچولوي بيچاره کنده شد و افتاد پايين روي زمين و گفت: آخ.
مينا هم که اصلاً متوجه نشده بود، دکمه کوچولو افتاده، راهش را ادامه داد و رفت. دکمه کوچولو پشت سر مينا شروع کرد به دويدن و قل خوردن، اما هر چقدر دويد و قل خورد به مينا نرسيد. آخر سر هم افتاد توي جوي آب کنار خيابان. آب، دکمه قرمز خال دار را با خودش برد و برد و برد تا اين که يک مرغ شکمو که کنار جو قدم مي زد، دکمه را ديد و فکر کرد يک خوراکي بزرگ و خوشمزه پيدا کرده و خيلي زود نوکش را باز کرد و دکمه کوچولو را از روي آب برداشت و روي زمين انداخت و شروع کرد به نوک زدن به آن.
ولي دکمه کوچولو خيلي ازآن بزرگ تر بود که توي دهان مرغ شکمو جا شود براي همين مرغ شکمو دکمه را همان جا انداخت و رفت. مرغ که رفت دکمه نفس راحتي کشيد و براي خودش قل خورد و رفت و رفت. دکمه کوچولو با خودش گفت: «بايد مينا را پيدا کنم» و شروع کرد به نگاه کردن. اما همه دخترها شکل هم بودند و دکمه کوچولو نمي دانست مينا کدام يکي است. پيدا کردن مينا به همين راحتي نبود. دکمه کوچولو هر دختر بچه اي را که مي ديد، جلويش مي دويد و خودش را نشان مي داد.
دخترها همه به دکمه نگاه مي کردند و مي گفتند: اين دکمه مال کي بوده؟! اما بعد رد مي شدند و مي رفتند. چند روز گذشت و دکمه کوچولو همين جور روي زمين افتاده بود و کسي او را بر نمي داشت تا اين که يک روز خانمي که داشت از کنار دکمه رد مي شد، نگاهش کرد و گفت: شايد اين دکمه به درد بخورد. خانم، دکمه را برداشت و با خودش به خانه برد و روي ميزش گذاشت. واي او يک خياط بود و توي خانه اش يک عالمه پيراهن رنگارنگ بود. دکمه شروع کرد به نگاه کردن، اما نتوانست پيراهني به رنگ خودش پيدا کند.
دکمه کوچولو با ناراحتي آهي کشيد و گفت: ديگر به درد نمي خورم. هيچ کدام از اين لباس ها به رنگ من نمي خورند. در همين موقع يک نفر در زد. خانم خياط در را باز کرد. مينا بود. مينا با ناراحتي به خانم خياط گفت: چند روز پيش دکمه ام را گم کردم، مي خواستم ببينم شما دکمه اي شبيه آن را داريد به من بدهيد. خانم خياط جعبه دکمه هايش را گشت، اما دکمه اي رنگ پيراهن مينا پيدا نکرد.
دکمه کوچولوي قرمز همين که مينا را ديد، شناخت و با خوشحالي خودش را قل داد آن سر ميز، جلوي دست خانم خياط. خانم خياط به مينا گفت که دکمه اي شبيه دکمه هاي ديگرش ندارد، اما در همين موقع چشمش به دکمه قرمز خال دار افتاد و گفت: اين يکي چطور است؟ توي کوچه افتاده بود شايد به درد بخورد. مينا دکمه کوچولو را روي پيراهنش نگه داشت. واي خودش بود! مينا با خوشحالي تشکر کرد و گفت: خودش است، مي شود آن را برايم بدوزيد. خانم خياط دکمه قرمز کوچولو را محکم به پيراهن مينا دوخت.دکمه کوچولو خيلي خوشحال بود؛ چون بالاخره مينا را پيدا کرده بود و به آرزويش رسيده بود.
بله هر کسي تلاش کند، بالاخره يک روز به آرزويش مي رسد. دکمه کوچولو با خوشحالي همراه مينا به خانه برگشت. او روي پيراهن مينا کنار دوستانش خيلي خوشحال بود.

  


اتفاق بد



قسمت دهم
امير پورحسين

وقتي بيرون مي روم و براي خودم توي خيابان ها مي گردم و خسته مي شوم دوست دارم زود به خانه ام برگردم، آن هم خانه سطل آشغالي که اگر شانس بياوري، بعضي وقت ها آدم ها ته مانده هاي غذاهاي لذيذشان را در آن مي ريزند و من هم تا مي توانم مي خورم. البته بعضي وقت ها هم هست که چيزي براي خوردن پيدا نمي شود و من هم مجبورم که رژيم بگيرم و اين اصطلاحي است که خودم اختراع کرده ام و گرنه گربه گرسنه رژيم گرفتنش کجا بود.سطل آشغال همه زندگي من است، بعضي وقت ها شب خواب مي بينم آن را از من گرفته اند و آن وقت توي خواب گريه مي کنم و البته زود از خواب مي پرم، ولي وقتي که مي بينم خانه ام هنوز هست، خوشحال مي شوم و يک ميوي بلند مي کشم. ديروز اما اتفاق بدي افتاد. داشتم براي خودم قدم مي زدم و آرام آرام به خانه بر مي گشتم که چيزي ديدم که باور کردنش برايم ممکن نبود از سر کوچه سطل آشغال بزرگ را نديدم داشتم از ترس غش مي کردم، پاهايم سست شده بود؛ اگر خانه ام نباشد چه کار بکنم؟
چه خاکي بر سرم بريزم ديگر نمي توانستم راه بروم و همان جا ايستادم. کمي فکر کردم، ولي انگار يک نفر داشت به من مي گفت که نااميد نشو، تو که خيلي قوي هستي، شکست نخور پيش برو. من هم دوباره راه افتادم حالا اشک هايم هم دانه دانه در حال ريختن بود يک نفر که داشت از کنارم رد مي شد، من را نگاه کرد، سرم را پايين انداختم تا گريه کردنم را نبيند. گربه هاي قوي که گريه نمي کنند. من همچنان مثل باران بهاري اشک مي ريختم، دوباره نزديک بود سکته کنم اما خودم را دلداري دادم و همچنان پيش رفتم تا ... واي خداي من خانه سطل آشغالي من سر جايش بود البته آن را خوابانده بودند و دو نفر هم آن را تعمير مي کردند.
نفس راحتي کشيدم و به سرعت به طرف خانه ام دويدم، دلم مي خواست با يک شيرجه خودم را بيندازم داخل آن، البته نمي شد؛ چون دو نفر غريبه آن جا بود و خوب نبود نشان دهم من گربه لوسي هستم، براي همين کناري ايستادم تا کار آن دو نفر تمام شود. وقتي آنها کار مي کردند من مواظب بودم آنها خانه ام را خوب تعمير کنند، وقتي هم کارشان تمام شد و سوار موتورشان شدند تا بروند، من با ميوي بلندي از آنها تشکر کردم، البته فکر نکنم آنها متوجه ميوي من شده باشند.

  


کارهاي من



پارو کردن
زهرا مهربان






ديروز برف آمده بود. من پشت پنجره نشسته بودم و حياط را نگاه مي کردم. واي حياط خانه پر از برف شده بود. آن قدر برف که نمي شد به راحتي راه بروي. با خودم گفتم بهتر است يک کار خوب بکنم. وقتي برف زياد باشد بايد آن ها را پارو کني وگرنه نمي تواني راه بروي و ليز مي خوري. براي همين لباس پوشيدم و پارو را برداشتم و رفتم توي حياط. پارو سنگين بود.
خيلي سنگين، براي همين من نمي توانستم آن را توي دستم نگه دارم. با خودم گفتم بهتر است با دست هايم برف ها را جمع کنم و شروع کردم با دست هايم به پارو کردن برف ها و حسابي برف بازي کردم. خيلي کيف داشت. اما راستش هر چقدر برف ها را با دستم اين ور و آن ور ريختم، حياط تميز نشد که نشد. آخر سر هم همه لباس هايم خيس شد و دست هايم از بس سرد شده بود داشت يخ مي زد. در همين موقع مامان آمد توي حياط و تا مي توانست سر من فرياد کشيد و دستم را گرفت و من را برد توي خانه. مامان از بس عصباني بود مجبورم کرد تا شب توي اتاقم بمانم و بيرون نروم. اما من که کاري نکردم فقط مي خواستم حياط را پارو کنم.

آرايشگر





با بابا رفته بودم آرايشگاه. آقاي آرايشگر موهايم را با قيچي کوتاه کرد. راستش خيلي از اين کار خوشم آمد و آرزو کردم آرايشگر شوم. براي همين وقتي به خانه برگشتيم عروسک موطلايي خواهرم را برداشتم و شروع کردم به کوتاه کردن موهايش. اول با قيچي يک کمي موهايش را کوتاه کردم. اما خيلي خوب نشد براي همين دوباره يک کم ديگر کوتاه کردم.
نمي دانم چرا اين قدر موهايش کج مي شد. اين جوري شد که مجبور شدم باز هم موهايش را کوتاه تر کنم. هر چقدر قيچي مي کردم، نمي توانستم موهاي عروسک خواهرم را صاف و قشنگ کنم. کم کم موهاي عروسک کوتاه و کوتاه تر شد، آن قدر که ديگر بعضي جاهاي سرش مو نداشت. واي آرايشگر بودن خيلي سخت است. عروسک موطلايي حالا ديگر خيلي زشت شده بود. وقتي خواهرم عروسکش را ديد، شروع کرد به گريه و گفت: عروسک موطلايي ام را کچل کردي.
اما من فقط مي خواستم يک کمي آرايشگري کنم. بيچاره عروسک موطلايي!

  


شاعران کوچک کفشدوزک ؛ گنجشک



فاطمه سادات وزيري






يه گوشه اي نشسته
زودي پراشو بسته
اين گنجشک ناقلا
مي خواد که ماها باشيم
براش يه دونه مامان

  


شعر ؛ من و درخت



عباسعلي سپاهي يونسي






يک درخت قد بلند
هست توي کوچه مان
کله پر برگ آن
رفته توي آسمان

مي شوم من کوچولو
در کنار قد او
او شده هي قد بلند
چون که خورده آب جو

کاش مي شد قد من
مثل قد او بلند
بچه هاي قد بلند
توي اين کوچه کم اند

بعد مي شد کله ام
ميهمان آسمان
قد بلندم کن خودت
اي خداي مهربان

  


شاعران نوجوان ؛ فکر جوجو



سپيده سجادي






چند وقته که جوجو خان
رفته تو فکر پرواز
دوباره فکري جديد
اومد سراغ اون باز

پيش خودش هي مي گه
به من مي گن پرنده
پس چرا وقت پرواز
کلاغ به من مي خنده

چرا نمي تونم من
مثل کلاغ بپرم
توي قيافه و تيپ
از اون که خوشگل ترم

يک شبي موقع خواب
فکري به ذهنش رسيد
يه قيچي برداشت و رفت
پر کلاغه رو چيد

حالا ديگه کلاغه
نمي تونه بپره
شکل جديد پرهاش
آبروشو مي بره

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com