تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
ويژه جشنواره فجر
حوادث
گزارش
پنجره
تاريخ
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-01-30
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 10بهمن ماه 1388


گام به گام با جشنواره بيست و هشتم فيلم فجر؛
خواب، کابوس، رؤيا و چيزهاي ديگر...



* رضا خسروزاد
روزهاي آخر هفته در سالن رسانه هاي جشنواره بيست و هشتم در حالي سپري شد که فيلمهاي متنوعي نمايش داده شد و باز





مثل هميشه خوب و بد کنار هم ديده شدند و اختلاف بين پايين و بالاي سينماي ايران مشاهده شد.

بازگشت به نقطه صفر (محفل ايکس/حبيب کاوش)

"ناهيد ورزيتا در سفر به شمال با دخترنابينايي که مجروح است روبرو مي شوند. او به ياد مي آورد که در مجلسي فروخته شده است. قباد که شيرين را خريده است آنها را به دام مي اندازد اما دختران با شليک به او مي گريزند.
اما قباد دوباره پيدايش مي شود واتومبيل آنها را از جاده خارج مي کند و طي درگيري بعدي کشته مي شود. " تصور نمي رفت که سازنده فيلم " دادشاه " چنين فيلمي را به روي پرده آورد. قصه فيلم بي منطق وسهل انگارانه نگارش شده و بر خلاف آنچه سازنده ادعا کرده است چندان ربطي به مساله آقازاده ها ندارد و اشاره کوچکي هم که به رزمنده بودن پدر قباد درگذشته مي شود، درلابلاي پيچ وخم هاي غلو آميز و غيرمنطقي داستان گم مي شود. به نظر مي رسد که علت توقيف هفت ساله فيلم، بيشتربه بواسطه سستي و بي جهتي وسردرگمي داستان آن بوده است تاکنايه آميز بودن مضمون فيلم! صحنه هاي يادآوري گذشته در خواب، آمدن قباد با آن شمايل نمادين چوپانان وسوارشدنش به اتومبيل، لباس اسپانيايي




پوشيدن او و کفشهاي مهميزدارش، دوباره زنده شدن او بعد ازگلوله خوردن و بعد درگيري اش با دختران در حالي که اثري از جراحت شليکهايي که به او شده ندارد و مواردي از اين دست، با آن پرداخت هجو آميز اين صحنه ها، سخت به فيلم صدمه زده است. دختران، شيرين را مي يابند و با شنيدن حرفهايش و از سر کنجکاوي بدنبال پيدا کردن قباد مي روند، بي آنکه ازکسي کمک بخواهند و يا خطري حس کنند. بعدتر هم که به پليس مي گويند در جنگل بولدوزري سعي کرده به اتومبيل آنها صدمه بزند، پليس با بلاهت تمام مي گويد: " شايد هيولا بوده "! اين گونه هجو آميز و بي جهت کار کردن، ماحصلي جز به ورطه تمسخر و لودگي افتادن ندارد. دليل اين خود زني را نمي دانم اما بدون شک، اينگونه کار کردن، ماحصلي جز بازگشت به نقطه صفر ندارد. دوست منتقدي مي گفت: " از فيلم ها ايراد نگيريم، از شرايط بناليم " .حرفش قبول. به قول معروف " آن را که عيان است، چه حاجت به بيان است " اما اگر شرايطي وجود ندارد تا فيلم خوب بسازي، بهتر نيست که حفظ آبرو کني واصلا فيلم نسازي! مثل خيلي ها که کارگردانان خوبي هستند اما به کار ديگري مشغول شدن را، بر " هرفيلمي ساختن " ترجيح مي دهند!

تيغ زني(نفوذي/احمد کاوري- مهدي فيوضي)





"فريدون، اسير ايراني، پس از آنکه در فراري دادن اسرا از اردوگاه شکست مي خورد، به سازمان مجاهدين پناهنده مي شود. پس از سالها که او به ايران برمي گردد، هم بندانش که اينک از اردوگاههاي عراق آزاد شده اند، قصد ترور او را مي کنند، اما فريدون، با کمک يوسف ( مامور امنيتي)، حاج صادق را که به عنوان نفوذي با مجاهدين همکاري داشته، به عنوان مجرم اصلي تحويل قانون مي دهد " .انسجام داستاني فيلم، خوب و از کشش مندي مناسبي برخوردار است، اما انتخاب بازيگران چندان از روي دقت و وسواس انجام نگرفته و شايد اگر بازيگران بهتري، بخصوص براي نقش هايي چون " فريدون " انتخاب مي شدند، باور پذيري فيلم نيز بيشتر مي گشت.
اما فارغ از اين مساله، صحنه هاي آغازين فيلم که در اردوگاه عراق مي گذرد به نظر تکراري مي رسد و شبيه به آن را در بسياري از فيلمها، با اجرايي بهتر ديده ايم. کارگردانان فيلم، چندان تاکيد و اصراري بر بصري بودن فيلم ندارند و بيشتر بار فيلم را ديالوگها و نريشن فيلم بر دوش مي کشد و در بعضي از صحنه ها، راوي داستان، از دوست فريدون به خود او منتقل مي شود.فيلم فارغ از صحنه هاي اکشن و زد و خورد بسيارش و بيشتر از آنکه تلاش کند تا جذابيت خود را در اينگونه صحنه ها بجويد، تلاش دارد تا با طرح معماگونه قصه و گره افکني هايش، مخاطب را تا آخر با خود بکشاند که البته بجز در سکانس افتتاحيه، دو کارگردان در ارايه حس و حال مورد نظرشان موفق به نظر مي رسند، بخصوص در فصل نهايي که فيلم به موقع جمع و جور و گره گشايي مي شود و از اطاله و زياده گويي جان به در مي برد.
اين پايان بندي موجز و مختصر و مفيد، سبب مي شود تا تکراري بودن برخي صحنه ها يا برخي ديالوگها و سستي هاي سکانس افتتاحيه فيلم، چندان در ذهن جا خوش نکند.

راهي طولاني به سوي خانه (بيداري رؤياها/ محمد علي باشه آهنگر)

"داوود که پس از شنيدن خبر شهادت برادرش " ايوب " ، با " رخشانه " (همسر ايوب) ازدواج کرده است، با خبر مي شود که برادرش زنده است و در راه بازگشت به خانه. آشفتگي او به رخشانه و حميد (پسر ايوب) هم سرايت مي کند و هر کدام به نوعي درگير اين مساله مي شوند. وقتي در فرودگاه همه به استقبال ايوب مي آيند، حميد خبر مي دهد که آزاده، ايوب نيست و کسي که آمده، هويت ايوب را جعل کرده است. در شب عروسي حميد و وقتي همه ميهمانان مي روند؛ حميد، همسرش را به ملاقات پدر مي برد، همان کسي که همه او را به عنوان جاعل اسم ايوب مي دانند " .
پرداختن به تبعات جنگ از جمله سوژه هايي است که دستمايه بسياري از سينماگران شده و با توجه به حمايتي که از اينگونه آثار مي شود، امسال و در جشنواره بيست و هشتم فيلم فجر، شاهد چند نمونه از اينگونه فيلمها بوديم. طبعاً وقتي تبعات اجتماعي جنگ را در يک ملودرام خانوادگي مطرح مي کني، توجه احساسي بيشتري را هم برمي انگيزي و سازنده " بيداري روياها " با ملاک قرار دادن همين مساله، تلاش دارد تا مخاطب را به لحاظ عاطفي به چالش کشيده و با شخصيتها و دغدغه هايشان درگير سازد.
موضوع فيلم به لحاظ داستاني و شنيداري تکراري است و اگر چه در سينماي ما، فيلم خاصي راجع به اين موضوع ساخته نشده، اما از آنجا که نمونه داستاني اش وجود داشته و از طرفي اصل اين داستان در واقعيت اتفاق افتاده و به لحاظ شنيداري، شنيده شده است، به نظر تکراري مي آيد، اما سازنده فيلم با هوشياري تمام، به گونه اي همه شخصيت ها را تجسم مي بخشد که به راحتي به آنها نزديک مي شوي و درکشان مي کني.انتخاب بازيگراني همچون هنگامه قاضياني و امين حيايي و بازي خوب آنها سبب قوت فيلم در ارتباط با مخاطب شده است.پايان بندي فيلم نيز (اگر چه تا حدودي قابل پيش بيني است) خوب انجام گرفته و اين نکته که تا آخر فيلم، چهره شخصيت " پدر " ديده نمي شود، مثبت ترين وجه پايان بندي فيلم است. ديالوگها نيز به اندازه به کار گرفته شده اند و از شعارهاي مرسوم اينگونه فيلمها در آن نشاني نيست که اين مساله، به استحکام هر چه بيشتر فيلم کمک کرده و سبب مي شود که " بيداري رؤياها " به فيلمي در خور توجه بدل شود.

چاه مکن بهر کسي (برخورد خيلي نزديک/ اسماعيل ميهن دوست)

"نرگس و مسعود زندگي خوبي دارند که با آمدن ناهيد (دوست نرگس)، زندگي آنها دستخوش ناملايمات مي شود. ناهيد با نرگس شرط مي بندد که مسعود با کسي رابطه دارد و براي بردن شرط، شروع به توطئه مي کند، اما هنگامي که متنبه شده و مي خواهد در يک کافه، حقيقت را به مسعود بگويد، توسط نرگس ديده مي شود. نرگس براي گرفتن انتقام، در بزرگراه، جلوي ماشين ناهيد ترمز مي زند و ... " فيلمي بي تکلف که به راحتي داستانش را بازگو مي کند. قرار نيست شعار، پيام يا اطلاع خاصي به شما داده شود و فقط در وهله اول، داستان و سرگرمي است که به چشم مي آيد.همين قدر که کارگردان اين فيلم توانسته به ساده ترين و راحت ترين شکل ممکن قصه را پيش ببرد و مخاطب را درگير ماجرا سازد، قدم بلندي برداشته که شايسته تقدير است، کاري که از عهده بسياري از فيلمهاي پرمدعا بر نمي آيد.صرف نظر از اينکه موضوع فيلم مورد علاقه شما باشد يا نباشد، يا به آن ارج نهيد يا بي ارزشش بخوانيد، با ديدن فيلم تصديق مي کنيد که فيلمساز، هدف و جهت کارش را مي دانسته و اضافه کاري نکرده است.بازي حميد رضا پگاه، لادن مستوفي و آنا نعمتي، روان و در خدمت اثر است، اما نقش سرگرد گرامي (شاهرخ فروتنيان) و کاوه (سروش صحت) چندان جذاب از کار در نيامده و اگر از حجم حضور سرگرد در فيلم کاسته مي شد و صحنه هاي بازجويي به حداقل مي رسيد، فيلم يکدست تر و منسجم تر به نظر مي رسيد.در وضعيت فعلي، آنچه فيلم را سرپا نگاه داشته و مخاطبش را حفظ مي کند، طرح و توطئه داستان فيلم و راحتي و سادگي به تصوير کشيدن ماجراي آن است.بدون شک اگر فيلم از لحاظ محتوا غني تر مي شد، ارزشمندتر نيز مي شد، اما همين که فيلمسازي در اولين يا دومين فيلم خود توانسته تسلط خود را بر ابزار کارش به نمايش بگذارد، موفقيتي است که آن را در آثار برخي فيلمسازان باسابقه سينماي ايران هم سراغ نداريم.

لمس ايمان (روز سيزده/يان و دومنيک هاجيس)

"لوسيا، دخترکي که کارش چراندن گوسفندان است، در مزرعه کوچکشان و هنگام بازي با جسينتا و برادرش فرانسيسکو، مورد خطاب بانوي آسماني قرار مي گيرند.جسينتا عليرغم قولي که داده است، اين ملاقات که همچون رازي بايد مخفي نگاه داشته شود را به ديگران مي گويد. اهالي روستا اين سخنان را باور نمي کنند و بچه ها را دروغگو مي خوانند، اما ايمان بچه ها و رفتن مداوم آنها د روز سيزدهم هر ماه به محل ملاقات با بانو، کم کم سبب ايمان آوردن ديگران به اين مساله مي شود. " فيلم در مورد يک رويداد حقيقي است که در سال 1917 به وقوع مي پيوندد و در پي آن، فاطيما، محل ديده شدن مادر آسماني، به محلي مقدس تبديل مي شود.روز سيزدهم " تلاش دارد تا همان صداقت و باور کودکانه را بدون طرح هيچگونه پرسشي به تصوير کشد و فيلمسازان تلاش نمي کنند تا اين واقعه را مورد شک و ترديد قرار دهند و يا در خصوص وقوع آن يا کيفيت وقوع آن حرفي بزنند. آنان از همان ابتدا اصل را بر صحت رويداد و تاييد باور کودکان قرار داده و تلاش مي کنند تا بيننده را نيز به دنياي کودکان و ايمان عميقشان وارد سازند. سياه و سفيد بودن فيلم ضمن آنکه تاکيدي بر زمان وقوع رخداد است، به آن جنبه اي از سينماي مستند نيز مي بخشد و تلاش مي کند تا لحظات ظهور بانو (که با ظهور رنگ در فيلم همراه است) باشکوه تر جلوه کند، گر چه به نظر مي رسد چنانچه اين بخش ها هم سياه و سفيد ساخته مي شد، فيلم از انسجام بيشتري برخوردار مي گشت.بازي بازيگران فيلم، بخصوص " لوسيا " ي جوان (جين لسلي) با آن چهره معصوم، روان و در خدمت اثر است. بهره گيري از نماهاي بسته چهره بچه ها و بخصوص چشمهاي آنان، در جهت انتقال همين معصوميت و تحت تاثير قرار دادن عاطفي بيننده است.فضا سازي و ترسيم ساير شخصيت ها، بخصوص مادر لوسيا و مادر و پدر جسينتا و برادرش، به فيلمهاي مستند اسپانيايي همچون تصاوير فيلم " زمين بي نان " لوييس بونوئل پهلو مي زند.فيلمسازان به جد کوشيده اند از کليشه هاي رايج مرسوم در ساخت اينگونه فيلمها پرهيز کنند و البته در اين کار هم موفق بوده اند.

پرتره تاريخي (صد سال به اين سالها/سامان مقدم)

"امين،رفيع و همسرش(ايران)، دوستان خوبي براي يکديگرند ، اما قتل رفيع در بحبوحه انقلاب، زندگي ديگري را براي ايران و پسرش (آرش) رقم مي زند. سالها بعد و با آمدن پسرکي به دم خانه، ايران متوجه مي شود که رفيع ازدواج مجددي داشته وبا مرگ مادر پسرک، ايران او را نزد خود نگاه مي دارد. آرش به جبهه مي رود و شهيد مي شود و چند سال بعد، پسر که دانشجو شده است، طي درگيري هايي دستگير مي شود. ايران براي کمک، امين را پيدا مي کند و... " در همان ابتدا فيلم، طراوت و سرحالي اش را نشان مي دهد. داستان به راحتي شروع مي شود و ما را با خود همراه مي سازد، اما از نيمه فيلم به بعد، پي مي بريم که زمان فيلم، براي تمام حرفهايي که فيلمساز دارد، کافي نيست.سامان مقدم تلاش دارد تا روند جريانات سياسي قبل و بعد انقلاب را بيان کند. البته هوشياري کارگردان و اينکه اين جريانات را زير متن داستان زندگي " ايران " قرار مي دهد، باعث مي شود تا اشارات فيلم به جريانات سياسي/ اجتماعي کمتر به چشم آيد.بازي خوب بازيگران، دکوپاژ و فيلمبرداري مناسب از جمله نکات مثبت فيلم است. بازي فاطمه معتمد آريا و پرويز پرستويي در خدمت اثر است و به آن جان مي بخشد، اما يکي- دو پلان اضافه در فيلم به شدت به چشم مي آيند که به وجه رئاليستي کار لطمه مي زنند، از جمله صحنه اي که در آن ايران، وارد رستوران مخروبه مي شود و با دست کشيدن به گيتار سوخته، گذشته و آواز خواندن رفيع را به ياد مي آورد يا نمايي که در آن رفيع و آرش را به شکلي تمثيلي در حين ورود به بهشت نشان مي دهد. اين دو صحنه از کل فيلم جدا مانده و در آن جا نمي افتند.

پيش صاحب نظران ...! (ملک سليمان/شهرياربحراني)

"داستان زندگي حضرت سليمان نبي که با در اختيار گرفتن نيروهايي ماوراء طبيعي، براي برقراري نظم و عدالت با کاهنان به جنگ و ستيز برمي خيزد و در خلال اين حوادث داستان ملکه صبا نيز روايت مي شود. " اکثر فيلمسازاني که درحوزه روايتهاي ديني و مذهبي کار مي کنند، تمايل زيادي نسبت به ديگر اديان الهي نشان مي دهند و کمتر به دين اسلام و زندگي پيامبر(ص) يا ائمه(ع) مي پردازند که اين مساله يا ناشي از محدوديت و محافظه کاري در به تصوير کشيدن زندگي اين بزرگان مي باشد و يا ناشي از تمايل به ديگر اديان و شخصيتهاي جذاب يا مطرح مذهبي است، غافل از آنکه ساخت فيلمي در مورد ساير مذاهب، نياز به تحقيق و مشاوره با بزرگان آن مذاهب دارد.به طور مثال، چنانچه در ساخت سريال " مريم مقدس " نظر کارشناسان مسيحي و يا مشاوره آنان در ساخت اثر خواسته مي شد، ماحصل کار، طبيعتا بيشتر مورد تاييد و استقبال قرار مي گرفت.
"ملک سليمان " اگر چه با بودجه بسيار کلانش، قدمي بلند در راه پيشرفتهاي تکنيکي سينماي ايران برداشته است، اما در طرح داستان و چيدمان اجزاي روايت دچار مشکل است و بيشتر از آنچه که در قصص انبياء در مورد سليمان نبي نوشته شده است، چيزي ارائه نمي دهد. از سويي اگر قرار بر اين بود که اجنه و يا موجودات ماورايي در فيلم ديده شوند، چرا از ابتداي طرح حضور اجنه، آنها ديده نمي شوند و فقط در پلان نهايي فيلم آنها را مي بينيم؟ اگر فيلم از داستان بصري قوي برخوردار بود، در کنار تروکاژهاي تصويري و صحنه آرايي شاخص اش، مي توانست از آثار مطرح سينمايي گردد، اما هم اکنون اگر چه مي کوشد در شکل ظاهري به فيلمهايي چون " گلادياتور " ، " تروا " ، و يا " آخرين سلحشور " شبيه شود، اما به واسطه نقص داستاني، عليرغم برخورداري از رنگ و لعابي سينمايي، چندان تاثير گذار و قابل تأمل نيست.رورت ساخت چنين فيلمي با هزينه هشت ميليارد تومان، در سينمايي که فروش اکثر فيلمهاي آن از مرز پانصد ميليون تومان فراتر نمي رود (و با توجه به خاطره تلخ شکست سنگين تجاري فيلمي همچون " دوئل " ) چه توجيهي مي تواند داشته باشد؟

نه کيميا، نه خاک! (کيميا و خاک/ عباس رافعي)

"در بحبوحه سياسي اوائل انقلاب، يک زنداني سياسي(رضا) آزاد مي شود، اما همه بر اين باورند که او دوستش را لو داده است. يک زوج جوان نيز (مهدي و نرگس) درگير مبارزات انقلابي هستند. بهروز هم، براي رسيدن به نامزدش، پاسپورت گم شده اي را خريداري مي کند. روحاني محل(شيخ حسن) هم حامل نامه حمايت قوم بختياري از امام (ره) است و همه آنها، قصد سفر به پاريس و ديدن امام(ره) را دارند. " علت ساخت برخي فيلمها را نمي توان فهميد. وقتي فيلمي هيچگونه تاثير بيروني بر مخاطب ندارد و به لحاظ محتوايي چيزي را منتقل نمي کند، عملا ابتر است و بود و نبودش تفاوتي با هم ندارد و صرف اينکه بودجه اي در اختيار قرار دارد و بايد با آن فيلمي در مورد انقلاب ساخته شود، نمي تواند توجيه کننده ساخت آثاري سست و بي رمق باشد و در اين جريان، هم سفارش دهنده و هم سفارش گيرنده، هر دو مقصرند. فيلم در حوزه داستاني، چيزي براي گفتن ندارد و تنها به طرح مکرر زندگي چند نفر در بحبوحه انقلاب مي پردازد که متاسفانه در اجرا، به سبب عدم دقت و شلختگي، همان اندک جذابيتي هم که بازسازي ايران در سال 1357 مي تواند داشته باشد را هم از دست مي دهد. وقتي در ترسيم فضاي آن سالها ناتواني ( چه به لحاظ مميزي و چه به لحاظ ضعف طراحي صحنه)، چه اصراري است که داستان در آن زمان بگذرد؟ آيا نمي شد با اندکي تفکر و خوش سليقگي، داستاني خلق کرد که از وراي طرح آن، حرفي براي گفتن و ديدن پديد مي آمد؟کارگردان اين فيلم، با اينکه تا کنون چند فيلم بلند سينمايي ساخته است، اما متأسفانه در کيفيت ساخت اين فيلم، از استانداردهاي حداقلي فيلمهاي تجربي هم به دور مي ماند.

مزاحم نيستيد (لطفا مزاحم نشويد/ محسن عبدالوهاب)

"زندگي زوج جواني به علت شغل مرد (گويندگي تلويزيون) و محافظه کاري وي در حضور در مجالس خانوادگي در حال متلاشي شدن است. روحاني محضرداري که دزد کيف او را دزديده، براي پس گرفتن مدارکش، با او به مصالحه مي رسد. وقتي تعميرکار جواني براي تعمير تلويزيون به خانه يک زوج سالمند مراجعه مي کند، آنها از راه دادن او به خانه خودداري مي کنند و او مجبور مي شود تا تلويزيون را از پشت نرده هاي فلزين محافظ در ورودي تعمير کند. " فيلم سه روايت کوتاه بي ارتباط با هم را به تصوير مي کشد که هر کدام بخشي از زندگي يک جامعه را نشان مي دهند. ارائه فضايي مستند گونه در جهت ملموس شدن روايت، نهايت تلاش کارگردان بوده که در اپيزود دوم و بخصوص سوم به خوبي اجرا شده به نحوي که فضايي مستند با محتوايي اجتماعي بر ديگر وجوه، غالب شده و تاثير گذاري قوي اما نامحسوس را به انجام مي رساند.اما ضعفي که اينگونه آثار دارند عدم برقراري ارتباط با مخاطب عام است، به بيان ديگر فيلم در گيشه پاسخ نخواهد گرفت و از اين جهت محتاج به حمايت است و اين اصلا براي سازنده آن خوب نيست.

سفر اجباري ( سفر مرگ/ حسن آبا کريمي)

"سيف ا... و مرتضي، به جهت مريضي برادرش تصميم مي گيرند شبانه به روستاي " شال تپه " بروند. آنها فريدون را مجاب مي کنند که در قبال دريافت وجه قابل توجه آنان را به مقصد برساند. در راه، هر يک به اينکه امکان دارد ديگري بخواهد او را بکشد فکر مي کنند " .بلاتکليفي معضلي است که دامنگير فيلم شده است، تا جايي که به نظر مي آيد تکليف داستان فيلم براي سازنده نيز چندان مشخص نيست. اينکه دليل و منطق موجهي براي شک شخصيتها نسبت به هم وجود ندارد و بر سياق خوش آمد سازنده اين اتفاق مي افتد، از جمله نقاط ضعف فيلم است.فيلم با حضور زنها که به دنبال سيف ا... و مرتضي مي گردند آغاز مي شود و با خبر پيدا شدن دو جسد، به سيف ا... و مرتضي که در کنار جاده در حال کرايه کردن اتومبيل هستند مي رسيم. در طي مسير بدون هيچ توجيهي شاهد ذهنيات مشکوک طرفين نسبت به هم هستيم. در پايان فيلم، اصل وقوع رويدادها زير سؤال مي رود و اينکه آيا حقيقتاً اين اتفاق افتاده يا نه، بي جواب مي ماند، همانگونه که سؤالاتي از اين دست نزد تماشاگر بي پاسخ مي ماند، اينکه فيلم چه مي خواست بگويد؟ بر اساس چه منطقي بايد بلافاصله با آنها همذات پنداري کرد؟ بر چه اساسي ذهنيت شخصيت ها به نمايش در مي آيد؟ و ...

به بهانه ارنست (خانواده ارنست/محسن دامادي)

"ماريا، از انگلستان به ايران مي آيد و با پسر عمويش کامران به اصفهان مي روند تا در مورد خانواده ارنست تحقيق کنند. در حين سفر، ماريا در مي يابد که خود، دوران کودکي اش را در خانه ارنست گذرانده است و ... " .
نمايش جابجاي فصلهاي فيلم سبب شده تا اين فيلم به طور کامل پخش نشود و نمايش آن به وقت ديگري موکول گردد.
کاري به بي نظمي ها و تغيير جدول نمايش فيلمها نداريم، اما از آنجايي که تقريبا کل فيلم به نمايش در آمد و فقط بخش پاياني آن پخش نشد، مي توان در باره کليت آن نظر داد.اينکه به بهانه دکتر ارنست خدابيامرز، فيلم بسازيم و تنها چيزي که از وي نشان دهيم در و ديوار شهر اصفهان باشد، چيز خوبي نيست.اينکه مجبوريم تصوير ذهني ماريا از دختر بچه را ببينيم و به دنبالش برويم، بي آنکه بفهميم او کيست، چيز خوبي نيست.
اينکه به بهانه بازيگر تئاتر بودن کامران، مجبور به تحمل تئاتري بازي کردن او باشيم و يا بازي کردن بخشي از نمايش او با سهراب را نظاره گر باشيم واقعا چيز خوبي نيست.
اينکه هميشه براي پرداختن به آداب و سنن و فرهنگ اين سرزمين، بايد دست به دامان فردي آمده از آن سوي آب شويم تا او ما را به کشف حقيقت و داشته هاي اين سرزمين نايل کند هم چيز خوبي نيست و ...

  


وقايع اتفاقيه ؛ ماجراي ما و آناهيتا!



* ميلاد کياني
و اما بعد؛
فرموده بوديم ما را صبح علي الطلوع بيدار کنند که خواب نمانيم و مباد که فيلمي از کفمان بيرون رود، هر چند هنوز بسياري از ملازمان همراه، از بي سر و ته بودن فيلمها گلايه مي کنند و نق مي زنند و اگر نبود صبوري خودمان، في الفور مي داديم جل و پلاس جشنواره را جمع کنند و بودجه اش را هم مي داديم به کميته امداد که در راستاي خدمات رساني فرامرزي اش، براي دخترکان بي سر و سامان بورکينافاسو جهيزيه ابتياع کند، اما چه کنيم که اين دل نازک مهربان، رخصت چنين کاري نمي دهد و از طرف ديگر، ميل مبارکمان نمي کشد که عرق ريزيهاي حضرات دست اندرکار جشنواره را بر هم بزنيم، که ما هر چه مي کشيم از دست همين دل است و بس!
مي فرموديم! صبح علي الطلوع، افتان و خيزان و خواب آلود، خود را به کاخ جشنواره رسانديم، که راه بس طولاني بود و اگر قصد آن داشته باشي که ساعت ده صبح به اولين فيلم جشنواره برسي، بايد نيمه شب از اتراقگاه بيرون زني. با اين اوصاف، خواب نوشين بامداد را بر خود حرام کرده، جامه پوشيده و از خيمه بيرون زديم، اما چون به سالن جشنواره رسيديم و به قصد سالن تشريف فرما شديم، ندا دادند که «آناهيتا» نرسيده! از اين همه نظم و ترتيب در امورات جشنواره انگشت حيرت به دندان گزيديم و تأسف خورديم بابت خواب مبارکمان که به قصد رويت «آناهيتا»، به هدر داده بوديم. البته، ذهن مبارکتان جاي بدي نرود، که اين «آناهيتا» که مي فرماييم، فيلم است، نه شخص! فيلمي است ساخته عزيزا... حميد نژاد که چند صباحي بود از ايشان خبري نداشتيم و اين فيلم، نشانه آن است که ايشان هنوز بحمدا... زنده اند و از خوان سينما روزي مي خورند. به هر حال، از نرسيدن «آناهيتا» به شدت غمگين شده، سر پايين انداخته، اوقات شريف آن سئانس را به صرف ليواني چاي و اندکي شيريني سپري فرموديم. البته، در اين سه - چهار روز جشنواره، آرزو مي کرديم که اي کاش اين بلاي «نرسيدن فيلم» بر سر چند فيلم ديگر نيز فرود مي آمد تا جماعت منتقد، به جاي ديدن فيلمهاي مبتديانه بسيار و صرف وقت و اعصاب فراوان، اندکي از چاي و شيريني خويش و گپ و گفت با دوستان بسيار، لذت ببرند، اما چه کنيم که اين سعادت کمتر به دست مي آيد و وظيفه چيز ديگري است!
اما هنوز حرفهاي بسيار و نق و نوق هاي فراوان داريم که اگر رخصت يابيم و مجالي فراهم شود و دستي به قلم ببريم، خواهيم نگاشت، تا آيندگان بدانند ما براي پيشرفت هنر در اين سرزمين، چه خون دلها خورده ايم!
ديشب، فيلمي تماشا دادند به نام «هيچ»، ثمره عرق ريزي عبدالرضا کاهاني، که مايه بسي حظ وافر گرديد و انبساط خاطر، اما بعيد است به شخصه اجازت دهيم که اين فيلم را براي جماعت مرسوم سينما تماشا دهند، که اگر اين نظر ما باشد، نظر حاج آقا سيد عليرضا سجادپور (مدير کل اداره نظارت و ارزشيابي) و حاج آقاي شمقدري(معاونت سينمايي وزارت فخيمه ارشاد) از همين الان معلوم است! البته اين که مي فرماييم، جسارتي به فيلم نباشد، که فيلمهاي کاهاني را به شخصه دوست مي داريم، اما اينکه اين فيلم بخواهد همين طوري سر از اکران سينماها در آورد و جماعت بخواهند خانوادگي به ديدنش بروند را هم چندان خوش نمي داريم. شايد فرموديم که اين فيلم را با درجه 50 + نمايش دادند، که هم آزاد انديشي خودمان را نشان داده باشيم و هم بگذاريم که جماعت فرهيخته پنجاه سال به بالا از ديدن اين فيلم لذت ببرند! بگذريم.اما در طي همين چند نسخه اي که از اين قلم منتشر فرموده ايم، جماعت بسياري با ارسال فکس، ايميل، اس ام اس، نامه، دسته گل( به همراه گلدان)، بمبهاي دست ساز و ... از ما تقدير و تشکر کرده اند و خواهان آن شده اند که از اين پس، براي هر اتفاقي که در اين مملکت مي افتد، ما را به جهت راپرت خبري اعزام کنند و اگر اين اتفاق فرخنده بيفتد، شايد تا چند وقت ديگر، تصوير مبارک ما را مثل گزارشگر محبوب صدا و سيما، جناب کامران نجف زاده، از حوالي بلاد خوش آب و هواي سوئيس دريافت کنيد که سرگرم گزارش در باره موضوع مهمي همچون «تپه هاي آلپ» و ربط دادن آن به کارتون «بچه هاي آلپ» مي باشيم! خب، مگر چه اشکالي دارد، اگر آدم کمي پارتي داشته باشد، مي تواند براي تهيه گزارش آب و هوا، به سوئيس هم برود! پيشرفت يعني همين ديگر! اما الان که اين سطور را مي نويسيم، جماعت بسياري دور و بر ما ايستاده و بر مونيتور ما سرک مي کشند و هنوز ما ننوشته، آنها مي خوانند. آدم از اين همه علاقه به وجد مي آيد، آن گونه که مشتاق مي شود هر روز به جاي يک ستون، يک روزنامه بيست صفحه اي در آورد، آن هم يک تنه! (هنوز داشتيم ادامه اين چند خط را مي نگاشتيم که شهرداري، به خاطر ايجاد سد معبر در جشنواره به ما تذکر داد، مجبوريم فعلا مونيتور را خاموش کنيم، شايد جماعت پراکنده شدند و منطقه کمي خلوت شد! )فعلا مي رويم فيلم ببينيم، براي سلامت اعصابمان دعا کنيد که به شدت محتاجيم !

  


منتقدان اشک روئين تن را درآوردند!



پس از پايان نمايش فيلم «زمهرير» که با استقبال بيش از حد رو به رو شده بود، نشست نقد و بررسي اين فيلم که تا ساعت 2 و 30





دقيقه بامداد ادامه داشت به جنجال کشيده شد.جنجالهاي خبري که در پي عدم حضور اين فيلم در جشنواره به وجود آمده بود، موجب بالا رفتن توقع مخاطبان اين فيلم شد و در نهايت نمايش «زمهرير» در سالن سينما رسانه ها و بازخورد منفي اين فيلم موجب اعتراض اولين مخاطبان آن شد به طوري که در نشست پرسش و پاسخ اين فيلم چندين بار کارگردان فيلم مجبور به عذرخواهي شد.وي در حالي که بغض کرده بود، گفت: من تلاش کردم اثر شريفي بسازم و باور کنيد نيت بدي نداشتم.وي در ادامه در پي اعتراضهاي منتقدان نسبت به خود که گاه به درگيري و زدوخورد بين خود منتقدان و خبرنگاران هم مي انجاميد، خطاب به اهالي رسانه گفت: من فکر مي کنم حرمت قلم بيشتر از اين است، اما تمنا مي کنم يک خرده صاف تر از اين با هم باشيم.روئين تن همچنين در پاسخ به سؤال يکي از اهالي رسانه در خصوص فريبکاري اين فيلم و اين که بايد از اهالي رسانه عذرخواهي کند، گفت: من احساس مي کنم که اگر اين همه وفاق و همدلي بين شما و معاونت سينمايي باشد باعث خوشحالي است و من افتخار مي کنم که اين همدلي بين اهالي رسانه و معاونت سينمايي وجود دارد و من باعث اين همه اذيت شدن شما شده ام.
براساس اين گزارش، پس از آن که روئين تن اين حرفها را خطاب به اهالي رسانه به زبان آورد کيوان کثيريان نايب رئيس انجمن منتقدان به سالن آمد و با اعتراضات شديدي به روئين تن گوشزد کرد که چه کسي فيلم او را کليد زده است. روئين تن نيز بلافاصله خطاب به اهالي رسانه گفت: من اگر حرفي زدم که خبرنگاران دست نشانده معاونت سينمايي هستند از همه آنها عذرخواهي مي کنم.اين اعتراضات آن قدر شديد بود که در نهايت «مهدي مسعودشاهي» دبير جشنواره پشت تريبون رفت و از اهالي رسانه خواست تا با آرامش و سعه صدر بيشتري با موضوع برخورد کنند. پس از پايان صحبتهاي دبير جشنواره به دليل برخي از صحبتهاي روئين تن، باز هم در سالن نشست جنجال به پا شد و اين بار «علي معلم» خطاب به «محمود گبرلو» مدير نشست، گفت: وقتي در نشستي هيچ گونه وفاقي ديده نمي شود، عقل حکم مي کند که آن نشست تعطيل شود تا بيش از اين حرمت شکني انجام نشود و در همين حال که معلم اهالي رسانه را به بيرون از سالن فراخواند، گبرلو از سوي مقابل اهالي رسانه را به حفظ آرامش و نشستن بر سر جاهاي خود دعوت کرد.

احمدي نژاد مهمان ويژه «ملک سليمان»
محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران به اتفاق وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، وزير اقتصاد، وزير کشور، جمعي از معاونان و ديگر شخصيتها و خانواده هاي مسؤولان، همچنين سردار رحيم صفوي دستيار و مشاور عالي فرماندهي معظم کل قوا در سالن نمايش وزارت ارشاد به تماشاي فيلم «ملک سليمان» نشست.

  


گفتگو با پرويزشيخ طادي / کارگردان فيلم «شکارچي شنبه»؛
خاموش کردن چراغ اکران کار خوبي نيست



* سيد حبيب قاآني
«شکارچي شنبه» هشتمين فيلم پرويز شيخ طادي نه تنها از جمله آثار متفاوت جشنواره امسال است، که در پرونده اين کارگردان نيز





اثري تازه محسوب مي شود. او در بيشتر فيلمهايش نگاهي ديني، کودکانه و اجتماعي را مدنظر داشته، اما اين بار نيم نگاهي سياسي در توليد فيلمش دخيل بوده است. به بهانه حضور فيلم در بخش مسابقه، گفتگوي ما را با وي مي خوانيد.
شکارچي شنبه چه ويژگي داشت که به ساخت آن علاقه مند شديد؟
شکارچي شنبه يک بحث جديد در خود داشت که قابليت طرح جهاني ويژگي بارز آن بود، موضوع «طالبانيسم يهود» که حاصل تحقيقات بنده در اين باره بود. البته، کليت موضوع مخفي نبود اما کسي در اين باره هيچ صحبتي نمي کرد و همين مساله من را راغب به ساخت فيلم نمود.
به چه شکلي تحقيقاتتان را پيگيري و تکميل نموديد؟
تحقيقات ما به صورت ميداني و حاصل چند سفر به صورت شخصي و به همراه ديگر دوستانم بود و از طرفي جذب اطلاعاتي که از برخي يهوديان بي طرف و جمع آوري فيلمها و مصاحبه هاي رژيم صهيونيستي بود که گردآوري ونتايج در شکل فيلمنامه آماده شد.
فيلم چه داستاني دارد؟
فيلم داستان کودکي است که در ميان اقوام مختلف سفر مي کند و از هر قوم ويژگي خاصي را مي گيرد و از اين طريق به ويژگيهاي مليت خودش پي مي برد.
آيا «شکارچي شنبه» يک فيلم سياسي است؟
فيلم صرفا سياسي نيست، بلکه زندگي جهاني است ولي سياستمداران از اين مساله بيشتر استفاده مي کنند وگرنه فيلم درباره مديران سياسي صحبت نمي کند بلکه پيگير يک بحث فرهنگي و اعتقادي از رژيم صهيونيستي است که در جهان گسترش يافته است.
فيلم از نگاه خودتان در چه ژانري قرار مي گيرد؟
به نظرم فيلم در ژانر بين المذاهب قرار دارد.
لوکيشن هاي فيلم بيشتر در کجا قرار داشت؟
80 درصد فيلمبرداري طي اقامت 25 روزه گروه در لبنان انجام شده و 20 درصد آن در مناطق مختلفي از ايران نظير چالوس و تهران انجام شده است.
در طول تهيه فيلم با مشکل خاصي مواجه نشديد؟
چون فيلم داراي بحث جديدي بود، مشکل سرمايه گذار داشتيم که در نهايت مؤسسه شهيد آويني حاضر به تهيه آن شد. از ديگر مشکلات ما، بحث انتقال تحقيقات انجام شده به عوامل و بويژه بازيگران بود چرا که آنها از موضوع اطلاعات کاملي نداشتند و از طرفي تمايل داشتند درباره داستان اطلاعاتي داشته باشند. بقيه مشکلات توليد امور طبيعي بود.
نظرتان درباره سياست اعمال شده در جشنواره امسال يعني دادن پروانه نمايش موقت چيست؟
صدور پروانه موقت براي نمايش فيلمها را از جهاتي خوب مي بينم و به نظر من مسؤولان سينما تصميم درستي گرفته اند، اما متأسفانه بين صدور پروانه ساخت و نمايش يک فيلم فاصله زيادي وجود دارد که متکي به فيلمسازان است. فيلمسازان، متعهد هستند که با توجه به قوانين کشور فيلم بسازند. پروانه موقت براي گروهي از فيلمها مفيد است. در فضايي ممکن است فيلمي ساخته شود و در ايران با مشکل اکران روبرو باشد و در سطح کشور غير قانوني پخش شود و در خارج از ايران مورد توجه قرار بگيرد. هيچ کس موافق اين اتفاق نيست. خاموش کردن چراغ اکران فيلمها در ايران خوب نيست و در واقع سينماي ايران را با بحران ديگري روبرو مي کند. قوانين اکران فيلمها بايد از اساس مورد بررسي قرار بگيرد و به استانداردهاي معقولي نزديک باشد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com