|
* ميلاد کياني
و اما بعد؛
فرموده بوديم ما را صبح علي الطلوع بيدار کنند که خواب نمانيم و مباد که فيلمي از کفمان بيرون رود، هر چند هنوز بسياري از ملازمان همراه، از بي سر و ته بودن فيلمها گلايه مي کنند و نق مي زنند و اگر نبود صبوري خودمان، في الفور مي داديم جل و پلاس جشنواره را جمع کنند و بودجه اش را هم مي داديم به کميته امداد که در راستاي خدمات رساني فرامرزي اش، براي دخترکان بي سر و سامان بورکينافاسو جهيزيه ابتياع کند، اما چه کنيم که اين دل نازک مهربان، رخصت چنين کاري نمي دهد و از طرف ديگر، ميل مبارکمان نمي کشد که عرق ريزيهاي حضرات دست اندرکار جشنواره را بر هم بزنيم، که ما هر چه مي کشيم از دست همين دل است و بس!
مي فرموديم! صبح علي الطلوع، افتان و خيزان و خواب آلود، خود را به کاخ جشنواره رسانديم، که راه بس طولاني بود و اگر قصد آن داشته باشي که ساعت ده صبح به اولين فيلم جشنواره برسي، بايد نيمه شب از اتراقگاه بيرون زني. با اين اوصاف، خواب نوشين بامداد را بر خود حرام کرده، جامه پوشيده و از خيمه بيرون زديم، اما چون به سالن جشنواره رسيديم و به قصد سالن تشريف فرما شديم، ندا دادند که «آناهيتا» نرسيده! از اين همه نظم و ترتيب در امورات جشنواره انگشت حيرت به دندان گزيديم و تأسف خورديم بابت خواب مبارکمان که به قصد رويت «آناهيتا»، به هدر داده بوديم. البته، ذهن مبارکتان جاي بدي نرود، که اين «آناهيتا» که مي فرماييم، فيلم است، نه شخص! فيلمي است ساخته عزيزا... حميد نژاد که چند صباحي بود از ايشان خبري نداشتيم و اين فيلم، نشانه آن است که ايشان هنوز بحمدا... زنده اند و از خوان سينما روزي مي خورند. به هر حال، از نرسيدن «آناهيتا» به شدت غمگين شده، سر پايين انداخته، اوقات شريف آن سئانس را به صرف ليواني چاي و اندکي شيريني سپري فرموديم. البته، در اين سه - چهار روز جشنواره، آرزو مي کرديم که اي کاش اين بلاي «نرسيدن فيلم» بر سر چند فيلم ديگر نيز فرود مي آمد تا جماعت منتقد، به جاي ديدن فيلمهاي مبتديانه بسيار و صرف وقت و اعصاب فراوان، اندکي از چاي و شيريني خويش و گپ و گفت با دوستان بسيار، لذت ببرند، اما چه کنيم که اين سعادت کمتر به دست مي آيد و وظيفه چيز ديگري است!
اما هنوز حرفهاي بسيار و نق و نوق هاي فراوان داريم که اگر رخصت يابيم و مجالي فراهم شود و دستي به قلم ببريم، خواهيم نگاشت، تا آيندگان بدانند ما براي پيشرفت هنر در اين سرزمين، چه خون دلها خورده ايم!
ديشب، فيلمي تماشا دادند به نام «هيچ»، ثمره عرق ريزي عبدالرضا کاهاني، که مايه بسي حظ وافر گرديد و انبساط خاطر، اما بعيد است به شخصه اجازت دهيم که اين فيلم را براي جماعت مرسوم سينما تماشا دهند، که اگر اين نظر ما باشد، نظر حاج آقا سيد عليرضا سجادپور (مدير کل اداره نظارت و ارزشيابي) و حاج آقاي شمقدري(معاونت سينمايي وزارت فخيمه ارشاد) از همين الان معلوم است! البته اين که مي فرماييم، جسارتي به فيلم نباشد، که فيلمهاي کاهاني را به شخصه دوست مي داريم، اما اينکه اين فيلم بخواهد همين طوري سر از اکران سينماها در آورد و جماعت بخواهند خانوادگي به ديدنش بروند را هم چندان خوش نمي داريم. شايد فرموديم که اين فيلم را با درجه 50 + نمايش دادند، که هم آزاد انديشي خودمان را نشان داده باشيم و هم بگذاريم که جماعت فرهيخته پنجاه سال به بالا از ديدن اين فيلم لذت ببرند! بگذريم.اما در طي همين چند نسخه اي که از اين قلم منتشر فرموده ايم، جماعت بسياري با ارسال فکس، ايميل، اس ام اس، نامه، دسته گل( به همراه گلدان)، بمبهاي دست ساز و ... از ما تقدير و تشکر کرده اند و خواهان آن شده اند که از اين پس، براي هر اتفاقي که در اين مملکت مي افتد، ما را به جهت راپرت خبري اعزام کنند و اگر اين اتفاق فرخنده بيفتد، شايد تا چند وقت ديگر، تصوير مبارک ما را مثل گزارشگر محبوب صدا و سيما، جناب کامران نجف زاده، از حوالي بلاد خوش آب و هواي سوئيس دريافت کنيد که سرگرم گزارش در باره موضوع مهمي همچون «تپه هاي آلپ» و ربط دادن آن به کارتون «بچه هاي آلپ» مي باشيم! خب، مگر چه اشکالي دارد، اگر آدم کمي پارتي داشته باشد، مي تواند براي تهيه گزارش آب و هوا، به سوئيس هم برود! پيشرفت يعني همين ديگر! اما الان که اين سطور را مي نويسيم، جماعت بسياري دور و بر ما ايستاده و بر مونيتور ما سرک مي کشند و هنوز ما ننوشته، آنها مي خوانند. آدم از اين همه علاقه به وجد مي آيد، آن گونه که مشتاق مي شود هر روز به جاي يک ستون، يک روزنامه بيست صفحه اي در آورد، آن هم يک تنه! (هنوز داشتيم ادامه اين چند خط را مي نگاشتيم که شهرداري، به خاطر ايجاد سد معبر در جشنواره به ما تذکر داد، مجبوريم فعلا مونيتور را خاموش کنيم، شايد جماعت پراکنده شدند و منطقه کمي خلوت شد! )فعلا مي رويم فيلم ببينيم، براي سلامت اعصابمان دعا کنيد که به شدت محتاجيم ! |