|
* ميلاد کياني
و اما بعد؛
در مکتوبات پيشين فرموده بوديم که گويا قرار است امسال در جشنواره فيلم فجر اتفاقهاي خوبي حادث شود و به کوري چشم ايادي استکبار جهاني، جشنواره امسال، وزين تر از هميشه و بي عيب و نقص تر از قبل باشد، اما آنچه در اين چند روزه بر سر ما رفت، نشان از آن داشت که ما را، اميدي به ياري بخت نيست!
روز نخست را به خير و خوشي و با تجربت غذايي قابل بلع در جشنواره به سر برديم و اعوان و انصار جشنواره نيز گويا از اين غذاي مطبوع بسي حظ برده و نمک گير شده بودند، اما تجربت ما نشان از آن دارد که هيچ گاه بر يک اتفاق خوب، نبايد اميد تداوم بست و نشان به آن نشان که از روز دوم، غذاي پيشکش جشنواره، جز از سر رفع تکليف و انجام امور محوله به ساده ترين شکل ممکنه نيست و البته که ما و الباقي ملتزمين رکاب و اعوان و انصار مطبوعات، معده هاي خويش را براي جشنواره هاي سال بعد نيز نياز داريم و از همين رو بود که فرموديم از روز سوم، براي ما از مطبخ خانه مخصوص، ماست و پنيري بياورند تا قاتق نان کنيم، که از مطبخ جشنواره، بخاري برنمي خيزد.
اما اي کاش که مشکل جماعت قلم به دست، فقط همين معضل شکم بود و بس، که به شخصه حاضر بوديم جماعت مطبوعاتچي را با ديدن هر فيلم خوب و قابل تحمل، به يک شکم سير پيتزا دعوت کنيم، اما چه فايده که گويا امسال، همه فيلمسازان محترم جشنواره، هم قسم شده اند که فيلم خوب نسازند! خدايشان جزاي خير دهاد و آن دنيا، ثواب اين همه اتلاف پول و سرمايه و مهمتر از همه، اوقات شريف ما را به شديد ترين وجهي ببرند!
و اما بعدتر!
فرموده بودند تا صبح زودتر تشريف برده و زنبيل بگذاريم تا بتوانيم يک صندلي براي رويت يکي از گران قيمت ترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران رزرو کنيم! اين گونه کرديم و سرانجام، پس از يکي دو سال خون دل خوردن و منتظر ماندن، چشممان به جمال «ملک سليمان» روشن شد. البته چشم مبارکمان وقتي بيشتر روشن شد که از ملازم همراه پرسيديم که هزينه ساخت اين چنين فيلمي چقدر مي باشد و ايشان لبخندي مليح تحويل داده، لبها غنچه کرده و فرمودند: « 8 تومان»! ما را خنده آمد که: «مردک، هشت تومان(همان هشت ميليون تومان خودمان) فقط پول نان خالي سياهي لشکرهاي فيلم است» و ايشان دوباره فرمودند: «هشت ميليون تومان نه، هشت ميليارد تومان»! اينجا بود که ما فهميديم «نور چشمي»هاي سينماي ايران که مي گويند، کيانند! فرموديم بروند تحقيق کنند و به عرض برسانند که اين پول چرب، از کجا نصيب کارگردان خوش شانسي به نام «شهريار بحراني» شده و چرا هزينه توليد 25 فيلم (با برآورد هر فيلم 300 ميليون تومان) را صرف توليد فيلمي کند که اميد به بازگشت حتي يک ميليارد تومان آن نيست؟! چون فرستاده برگشت، رؤيت کرديم که پاي چشمش سياه گرديده و اشک در چشمانش حلقه بسته. فهميديم که ورود به اين بحث، چندان به صواب نيست، فعلاً قضيه را درز مي گيريم. وقت اکران عمومي، حقش را کف دستش خواهيم گذاشت!
اما از فيلمهاي جشنواره امسال بگوييم که چه بودند و چگونه!
جشنواره امسال، جشنواره خواب و کابوس بود. آدمهاي فيلمهاي امسال، هي مي خوابيدند و هي کابوس مي ديدند و هي از خواب مي جستند و صورت عرق کرده شان را نشان ما مي دادند که يعني ترسيده اند! آقا، ما چقدر خنديديم از ديدن کابوسهاي اين حضرات و البته چقدر هم اعصاب مبارکمان خط خطي شد از اين کابوسهاي تکراري بي مزه که نشان از بي ذوقي کارگردانان داشت و ضعف سينماي ايران در پرداخت اين گونه صحنه ها. اما بگوييم از «باران» دوست داشتني و استفاده افراطي در فيلمها از اين عنصر عاطفي!
آقا، امسال از بس در هر فيلم، باران مي باريد، ما هر روز با خودمان چتر مي برديم سينما! گويا امسال قيمت آب کمتر از سالهاي گذشته بوده يا اينکه سازمان آتش نشاني، امسال حسابي با فيلمسازان همکاري کرده و با در اختيار گذاشتن تانکرهاي آبش، خدمات ويژه اي را به سينماي ايران ارائه کرده و حسابي سينماي ما را آبياري کرده! خداوند خيرش دهاد.
فعلاً خوابمان گرفته و مي رويم بخسبيم تا فردا رمقي داشته باشيم 8 تا فيلم ديگر ببينيم! |