تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
حوادث
تاريخ
گزارش
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-02-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 20بهمن ماه 1388


قيام 29 بهمن تبريز ؛ آغاز اعتراضات آشکار مردم به حکومت پهلوي



* مصطفي لعل شاطري
در تاريخ بشر هميشه مقاطعي وجود دارد که منشأ تحولي عميق شده است، تاريخ معاصر آذربايجان در کمتر از يک قرن دو نقش





عمده در تحولات ايران ايفا نموده است. اول، قيام مردانه مردم تبريز در دوره استبداد صغير و شکست محمدعلي شاه، دوم قيام 29 بهمن 56 عليه بزرگترين ديکتاتور، محمدرضا شاه، که هر دو تأثير شگرفي در روند تاريخ معاصر ايران بر جا نهاده است. در بررسي مسير حوادث منجر به پيروزي انقلاب اسلامي، قيام 29 بهمن تبريز اولين حلقه زنجيره اي بود که قيام 19 دي قم، اين قلب تپنده انقلاب را به قيامهاي پي در پي ايران زمين متصل نمود.
مهمترين تأثير قيام تبريز پاسخي عملي به ادعاهاي شاه بود که خود را مظهر وحدت ملي و سرنگوني خويش را مساوي با متلاشي شدن ايران مي دانست. اين قيام تاريخي ثابت کرد آن چيزي که تبريز آذري را با عرب اهوازي يک صدا ساخته و بلوچ، کرد و فارس را بر محور آن متحد نموده است و از مجموعه اي متکثر، واحدي منسجم به وجود آورده است، اسلام است، نه شاه.





انگيزه قيام تبريز

از آن جا که مردم تبريز از رژيم سلطنتي متنفر بودند بنابراين در آمادگي خاصي براي ابراز خشم و تنفر خود به سر مي بردند و يک حرکت شروع کننده اي کافي بود تا جرقه اي در اين برج باروت افکند. به دنبال وقوع حادثه قم در 19 دي ماه 56 و نيز شهادت آقامصطفي خميني، مراسمي در مسجد مقبره واقع در بازار کفاشان تبريز ترتيب يافت و همين مجلس، حرکت انقلابي مردم را در قالب تظاهرات وسيع خياباني و نهايتاً درگيري با قواي رژيم، در پي داشت.
مردم حاضر در صحنه با اين باور که رژيم شاه ضد اسلامي است و حتي ضد اسلامي عمل مي کند، وارد مبارزه شده بودند و هدايت کننده خاصي هم وجود نداشت و خود مردم به صورت خود جوش عمل مي کردند. البته نقش حمايتي روحانيت و نيز فعاليتهاي دانشجويي در اين ميان بي تأثير نبود. شرکت کنندگان در مراسم 29 بهمن، از اقشار مختلف اجتماعي از قبيل بازاريان، دانش آموزان، دانشجويان و... تشکيل يافته بودند.





به دنبال درگيري مختصري که در مقابل مسجد «قزلي» بين مردم و پليس رخ داد، يک نفر به نام «محمد تجلا» به دست سروان معدوم حق شناس، به شهادت رسيد و در پي آن کاسه صبر مردم لبريز شد و آنان با خشم و غضب و با شعارهاي ضد سلطنتي شروع به راهپيمايي کردند و در مسير راه خود، به مراکز شهرباني، استانداري، فرمانداري، بانکها، مراکز فساد و مشروب فروشي ها و نهايتاً ساختمان حزب رستاخيز حمله کردند. شعارهاي مردم در آن روز، «مرگ بر شاه»، «درود بر خميني»، «خميني، خميني خدانگهدار تو»، «بميرد، بميرد دشمن خونخوار تو» و «ا... اکبر» بود.

واکنش رژيم نسبت به قيام

بعد از وقوع قيام خونين تبريز که خسارت هاي مالي و اقتصادي بسياري را به بار آورد، در تبريز، حکومت شبه نظامي اعلام شد؛ هر چند از سوي مردم جدي گرفته نشد و آنان همچنان ثابت قدم و استوار، در خيابان ها حاضر مي شدند و به دادن شعار مي پرداختند، مسؤولان رده بالاي استان هم به فاصله کمي پس از قيام تبريز، به طور علني تعويض شدند و شاه، نخست وزير وقت را در رأس هيأتي، روانه تبريز کرد.
نخست وزير در تالار شهرداري تبريز به ايراد سخن پرداخت و بي شرمانه گفت: «اين اتفاق، کار مردم ما نيست و دست پخت آشوبگراني است که مخفيانه وارد کشور شده اند و پس از تخريب شهر گريختند.» احمد بني احمد، نماينده مردم تبريز در مجلس هم طي سخنراني که ايراد کرد، گفت: «من مردم تبريز را مي شناسم. اين مردم به شاهنشاه آريا مهر پاي بند هستند و آشوبي که اتفاق افتاد، کار آنها نيست». نکته ديگري که لازم است اين جا ذکر شود، اين است که پس از وقوع قيام تبريز، تا چند روز مراکز دولتي و ادارات به حالت تعطيل درآمد و پس از آن، کار خود را از سر گرفتند؛ ولي دانشگاه ها و مدارس شهر، حتي تا سه ماه بعد از ماجرا تعطيل بود.

واکنش امام خميني

در واکنش به قيام تبريز، حضرت امام که ايام تبعيد را در نجف اشرف مي گذراندند، به ايراد سخنراني پرداختند که نوارش در همان ايام تکثير و توزيع شد. ايشان فرموده بودند: «ما عزادار شهداي قيام 29 بهمن تبريز هستيم.» حضرت امام در اين رابطه، اعلاميه اي هم صادر کردند که در آن به سابقه مبارزاتي مردم آذربايجان به خصوص تبريزي ها و ايستادگي ايشان براي حفظ و نگهباني از دين و اعتقادشان اشاره کرده و به قدرداني از مردم پرداختند. اين اعلاميه به صورت مخفي در مساجد و مراکز تحصيلي، تکثير و پخش شد.
واکنش رسانه هاي جمعي و گروهي

در روزنامه هاي آن سال، خبر مربوط به قيام تبريز به شکل سانسور شده و تحريف شده، منتشر گرديد و از قول رژيم، اعلام شد که عده اي آشوبگر و خرابکار که از خارج دستور گرفته بودند، در تبريز دست به اغتشاش زده اند. هدف رژيم اين بود که قيام گسترده مردم را لوث کند و رنگ ديني و مردمي را از آن بزدايد يا کمرنگ کند؛ درحالي که اهل اطلاع هرگز تحت تأثير اين تبليغات پوچ قرار نگرفته و برايشان مسلم بود که مردم ديندار تبريز عليه رژيم ضد ديني شاه که با مقدسات آنان سر ستيز دارد، جنگيده اند.
آنان از اين که کشور و منابع آن، به آساني در اختيار بيگانگان قرار گرفته و ايران، پايگاه نظامي براي آمريکا و اسرائيل شده است، نگران و ناراضي بودند و قيام تبريز در واقع تجلي نارضايتي عمومي بود. اين قيام در خارج از کشور به لحاظ وجود آزادي بيشتر بازتاب گسترده تري داشت و مسايل مربوط به آن، به راحتي در عرصه بين المللي مطرح شد.

ماهيت قيام و تأثير آن در ساير شهرها

ماهيت قيام تبريز را مي توان همچون هر قيام و انقلابي، از شعارهاي طرح شده در آن فهميد. هنگامي که مردم «زنده باد خميني» مي گفتند، در واقع هدفشان تجليل از يک رهبر مذهبي ظلم ستيز بود، ازسوي ديگر مردم عرق مذهبي داشتند؛ لذا در همان روز برايشان قابل تحمل نبود که يک مأمور رژيم بخواهد به مسجد به عنوان يکي از اصلي ترين مقدسات توهين کند. قيام خونين تبريز گرچه متأثر از ماجراي 19 دي بود؛ اما خود نقطه شروعي براي خيزش مردم ديگر شهرها محسوب مي شد.
مردم تبريز در حقيقت شيوه جديد مبارزه با رژيم ستمشاهي را به همه ايران آموختند و ثابت کردند که زمان اعتراضات پشت پرده و مخفي گذشته است و بايد علناً به مظهر فساد و تباهي يعني «شاه» حمله ور شد و با زير سؤال بردن مشروعيت او، پايه هاي نظام سلطه را متزلزل کرد. خوشبختانه مردم سراسر کشور پيام آذربايجان را دريافت کردند و با ادامه دادن خط خونين قيام و برگزاري چهلم شهداي تبريز و پيگيري چهلم هاي ديگر، از فروکش کردن شعله هاي انقلاب جلوگيري کردند و در نهايت هم ثمره تلاش و پشتکار خود را در قالب پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي دريافت کردند.

ثمرات قيام تبريز

اين قيام داراي خاصيت خط دهندگي به مظلومين جهان بود و اين حقيقت را ثابت کرد که با دست خالي و بدون اسلحه و تجهيزات نظامي هم مي توان مبارزه کرد و ايمان راسخ مي تواند به راحتي در برابر مسلسل و توپ و سرنيزه دوام آورد. خون شهيداني که در اين ماجرا به زمين ريخته شد، خودش «مبارزه پرور» بود. لذا وقتي يک نفر به شهادت مي رسيد يا به زندان مي افتاد و دستش به ظاهر از مبارزه کوتاه مي شد، به شکل خودجوش و شگفت آوري اقوام و ياران او به عرصه مبارزه کشيده مي شدند و سرکوبي آنها مجدداً باعث افزايش نيروهاي مردمي «ضد شاه» مي شد.
در نهايت هم به حول و قوه الهي آنقدر اين قيام فراگير شد که شاه از ادامه فرمانروايي اش مأيوس گرديد و چاره اي نديد جز اين که حکومت را به اهلش واگذار کند و بدين سان، طومار حکومت چندين و چند ساله پهلوي و در کل، سلطنت و پادشاهي در ايران در هم پيچيده شد.
* منابع:
1 - شيرخاني، علي، حماسه 29 تبريز، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1387 ، چاپ اول
2 - قره باغي، عباس، اعترافات ژنرال، تهران، نشر ني، 1364 ، چاپ اول
3 - طالبي دارابي، ابراهيم، جايگاه قيام 19 دي در انقلاب اسلامي، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1387

  


بيماران قلابي در برابر ناصرالدين شاه



*م- لعل
همزمان با ايجاد مريضخانه دولتي (اندکي قبل يا بعد از آن) يک بيمارستان نظامي در تهران تأسيس شد و اداره آن به شاهزاده





عليقلي ميرزا واگذار گرديد. اين بيمارستان که هر ساله بودجه مناسبي در اختيار مديرش قرار مي گرفت، اختصاص به نظاميان کشور داشت، اما به علت سودجويي هاي عليقلي ميرزا و از آنجا که وي بودجه دريافتي را صرف عياشي هاي خويش مي کرد، در آن از پزشک، پرستار و دارو خبري نبود و چنانچه بيماري هم به آن مراجعه مي کرد فقط با تعدادي محافظ نظامي که مشغول مراقبتش بودند روبرو مي شد.
يک روز ناصرالدين شاه که شيفته گزارش هاي عليقلي ميرزا شده و کاملاً باور کرده بود که نظاميان مرتباً به بيمارستان مراجعه و تحت معاينه و مداوا قرار مي گيرند، تصميم گرفت بازديدي از آن داشته باشد. شاهزاده عليقلي ميرزا در آخرين دقايق قبل از رسيدن شاه به بيمارستان، توسط يکي از درباريان در جريان تصميم شاه قرار گرفت و بي درنگ به مأمورين محافظ بيمارستان دستور داد تا تخت هاي بيمارستان را اشغال و در برابر ناصرالدين شاه نقش بيمار را ايفا کنند. نگهبانان با عجله خود را روي تختخواب ها انداخته و زير لحاف ها خزيده و حالت بيماران را به خود گرفتند.





شاه هنگام ورود به بيمارستان با مشاهده غيبت مستحفظين و هم چنين تفنگ هايي که اين سوي و آن سو پراکنده بود و سربازان فرصت نيافته بودند آن ها را مخفي سازند متوجه شد کاسه اي زير نيم کاسه است، اما چيزي به روي خودش نياورد و همراه با عليقلي ميرزا بازديد از قسمت هاي مختلف بيمارستان را شروع کرد و با وجودي که نگهبانان به نحو ماهرانه اي توانستند خود را بيمار قلمداد کنند و با آه و ناله جواب احوالپرسي ها و سؤالات شاه را بدهند، پوتين گل آلود يکي از بيماران قلابي که فرصت نکرده يا به فکرش نرسيده بود آن را از پايش درآورد و به راحتي ديده مي شد پرده از روي همه اسرار برداشت و باعث شد تا شاه در عين عصبانيت دستور شلاق زدن بيماران مصلحتي و قطع اعتبار بيمارستان را صادر کند.
* منابع:
1 - آثار تاريخي تهران، سيد محمدتقي مصطفوي، تهران، 1375.
2 - تهران قديم، جعفر شهري، تهران، 1371 ، جلد 5

  


پهلوي در تاريخ ؛ روزهاي بعد از انقلاب بر تيمسار چه گذشت



* حامد سبحاني
ارتشبد فردوست، دوست، همکلاسي و از حلقه نزديکان محمدرضا شاه بود که پس از انقلاب در کشور ماند و به خارج نگريخت ماندن



فردوست در ايران حدس و گمان بسياري را چه در نزد انقلابيون و چه در نزد طاغوتيان به همراه داشت.
عده اي معتقدند که فردوست به دليل حس وطن پرستي اش و اينکه اموالي در خارج از کشور براي خود دست و پا نکرده بود در ايران ماندني شد و عده اي ديگر بر اين گمانند که استفاده از تجربيات او در مسائل نظامي و امنيتي با توجه به اين که نيروهاي انقلاب هنوز در امورات لشکري تخصص لازم را نداشتند به نوعي حفظ او موجب گشايش برخي از امورات شد بي شک فردوست با توجه به اشراف به مسائل اطلاعاتي و نظامي در تماس با برخي از اعضاي دولت موقت به ويژه مرحوم مهندس بازرگان ضمانت هايي را دريافت کرده بود اگر چه او در خاطراتش به اين ضمانت ها اشاره نمي کند اما از تماسش با نخست وزير دولت موقت سخن به ميان مي آورد.
او در مصاحبه اي که پس از انقلاب اسلامي انجام داد پيرامون اين حرف و حديث ها به مواردي اشاره مي کند از جمله اين که در بهمن ماه به بختيار توصيه مي کند از سمتش استعفا دهد و يا در ديدار 10 نفر از نمايندگان شوراي ملي که نظر او را جويا مي شوند آنها را دعوت به استعفا مي کند و از همه مهم تر در جلسه روز 22 بهمن و در جمع سران ارتش سخناني را بيان مي کند.
او پس از پيروزي انقلاب در بهمن 57 از روزهايي که در خوف و رجا به سر مي برد چنين مي گويد: روز 22 بهمن، حدود 5 بعدازظهر بود که همراه استوار دوستي (راننده ام) و با اتومبيل نامجو (قهرمان سابق وزنه برداري) به منزل دکتر اميد رفتيم. دوستي هم در آنجا ماند. دکتر اميد هم اتومبيلي در محوطه خانه اش داشت. با دکتر اميد در خانه تنها بوديم.احساس مي کردم که دکتر اميد نگران است که چرا خانه او رفته ام. اما به هر حال او نزديکترين دوستم شده بود و به همين علت پس از خروج از محوطه «دفتر» به فکر رفتن به خانه او بودم.
دکتر اميد دائماً از لاي پرده به خيابان نگاه مي کرد اما تلفن آقاي بازرگان و رفتن منزل سرلشکر قرني او را تا حدودي آرام کرد در عين حال نگراني دکتر اميد ادامه داشت تا اين که صبح روز پنجم تلفني به او شد مبني بر اين که اين جا کميته مرکزي است و خانه شما شناسايي شده است.
البته صحت آن را نمي دانستم از او تشکر کردم و با استوار دوستي به منزل خواهرم توران رفتم. احساس کردم که محمدعلي افراشته، شوهرش خيلي نگران است ولي خواهرم فوق العاده خوشحال گرديد.
مدتي بعد تلفن افراشته هم زنگ زد و فردي تلفن کرد و گفت تعدادي هستيم که تا يک ساعت ديگر براي کاري به آنجا مي آييم حدس زدم او هم نمي خواهد در منزلش بمانم بعدها معلوم شد که هر دو تلفن دروغ بوده پس از اين تلفن ها با اتومبيل سرتيپ [...] افسر ژاندارمري و پدر داماد افراشته به منزل قرني پناه بردم روز بعد با يک اتومبيل به منزل نادر [...] نزديک زعفرانيه رفتم در آنجا بيست روز ماندم روزنامه اطلاعات را مشاهده کردم که اعدام افسران و مقامات عالي کشوري از جمله هويدا را چاپ کرده بود نگران شدم و به بازرگان تلفن کردم از طريق عباس افراشته که فاميل شوهر خواهرم بود مطالبي را که نوشته بودم از روي نوشته و پاي تلفن براي بازرگان گفتم و او گفت فوراً اين نامه را به من برسان نامه را از طريق همان نادر [...] که در خانه اش بودم به بازرگان رساندم.
جواب بازرگان موجب شد که نادر مرا از خانه خود نراند اما تنهايي برايم خسته کننده شده بود تا اين که ايران خواهر بزرگم گفت که به خانه او بروم و به آنجا رفتم. اين رفت و آمدها ادامه داشت تا اين که بعضي افراد گمان مي کردند که با حکومت کار مي کنم.
در همين اوضاع و احوال و در سال 1358 مي خواستم با زني به نام مريم ازدواج کنم اما او نپذيرفت البته تلفن هايي از سوي بستگانم از خارج از کشور دريافت مي کردم.
فردوست به تماس هايي که از خارج کشور در طول پنج ساله اول بعد از انقلاب به او مي شد هم اشاره مي کند از جمله، در طول 5 سال، حدود 10 تلفن به همسرم (طلا) نمودم که بيايد. اول که مي گفت نمي آيم و بعد مي گفت: اگر مي خواهي بيايم عليخاني (کارمند ساواک منحله) و مهندس منقع (مهندس مشاور ساواک منحله) بايد با من بيايند (فکر مي کرد واقعاً کاره اي هستم) مي گفتم که نمي توانم وضع آنها را تضمين کنم.
بعد که ديدم اصرار بي فايده است، ديگر تلفن نکردم.
در عين حال گاهي اوقات مزاحمت هايي برايم به وجود مي آمد. از جمله يکبار در سال 1359 چند نفر مسلح با مسلسل به خانه پدري ام (کوچه شهناز) مراجعه کرده بودند و پرسيده بودند که فلاني در کجا زندگي مي کند. اتاق خواب مرا نشان داده بودند. آنها مقداري از کتابهاي اتاق خواب مرا با خود بردند که پدرم مانع از آن شد. من در جاي ديگر زندگي مي کردم موضوع را پيگري کردم فهميدم که موضوع از دادستاني انقلاب نبوده است.

  


قتل ناجوانمردانه «اسماعيل خان سيميتقو»



تابستان 1302 رضا که آن موقع رئيس الوزرا بود براي بازديد از آذربايجان و کردستان روانه غرب کشور شد.






اوضاع آذربايجان درنتيجه اقدامات و فعاليت هاي مرحوم اميرلشکر عبداله خان امير طهماسبي بسيار خوب بود.
تازه بساط ملوک الطوايفي برچيده شده، روساي شاهسون قلع و قمع. اقبال السلطنه ماکوئي از بين رفته. اکراد مهاباد بجاي خود نشسته. فقط اسماعيل آقا سيميتقو مانده بود که به حال نيم ياغي باقي اسلحه خود را تسليم نکرده و در اطراف سلماس و کهنه شهر بدون اينکه ظاهراً شرارتي بکند امرار وقت مي نمود.
رضا دوسه روزي در تبريز مي ماند و پس ازبازديد از مرکز نظامي و انجام برنامه هايي که در اين سفر برايش در نظر گرفته شده بود روانه بازديد از شهرها و پادگان هاي نظامي منطقه غرب شد.
آنطوري که خودش برايم تعريف کرده است قافله مرکب بود از اتومبيل حامل رضا و 10 اتومبيل حامل همراهان و دو اتومبيل اسکورت مخصوص که عبارت از سربازان تعليم ديده و مسلح بودند.
در نزديکي سلماس يکباره چشمان رضا به بيش از هزار و پانصد تا دو هزار سوارمسلح مي افتد که در اطراف جاده بطور مرتب صف کشيده اند.
رضا به خيال اينکه اين افراد عشاير خدمتگزار هستند از اتومبيل پياده مي شود!





سايرين هم به تبعيت از رضا اتومبيل هاي خود را ترک مي کنند. رضا به طرف سواران مي رود و وقتي جلوي آنها مي رسد يک نفرپياده که در رأس آنها ايستاده بود جلو مي آيد وخود را به پاي رضا مي اندازد.
سرلشکر امير طهماسبي، يا فراموش کرده بود به عرض برساند يا تعمداً مي خواست سورپرايزي براي رضا ايجاد کرده باشد، گزارشي نداده بود که دراينجا قراراست اسماعيل آقا سيميتقو که يگانه ياغي آذربايجان و کردستان است شرفياب شود!
به علاوه گويا قرارنبود که اينهمه جمعيت و سوار ياغي در وسط بيابان و کوهها جمع باشند!
امير طهماسبي جلو آمد وعرض کرد: ايشان اسماعيل آقا هستند که براي عرض بندگي و خدمتگزاري شرفياب شده است. رنگ و روي رضا بر افروخته، آثار غضب نمايان مي شود، ولي خودداري معروف «رضا» که گاهي در نهايت خشم وغضب، خنده و مهرباني کرده وگاه درمنتهاي خوشي مصلحتاً خود را خشمگين نشان مي داد، آثار خشم را برطرف کرده و بدون اينکه خود را ببازد سيميتقو را از زمين بلند کرده و جملاتي مبني بر اينکه بايد همه عشاير خدمتگزار و در صف نظاميان براي پيشرفت مملکت فداکاري کنند ايراد و با نهايت عجله به طرف اتومبيل رفته، سوار و به طرف سلماس رهسپار مي گردد.
سرلشکر امير طهماسبي متوجه موضوع شده، رنگ و رو را مي بازد! «رضا» هم ازاين واقعه فوق العاده خشمگين موقع غروب به شهر مي رسد.
در جلوي سربازخانه شهر يک نفرسلطان (سرهنگ) فرمان احترامات نظامي داده و براي عرض گزارشي به طرف فرمانده کل قوا مي رود.
رضا که از وضعيت سيميتقو با آن عده زياد در وسط کوهها متوحش شده و ديدن عده ناچيز نظامي در شهر بيشتر باعث خشم و نارضايتي اش شده بود شمشيرسلطان (سرهنگ) فرمانده سربازخانه را گرفته و با حالي غضبناک با پهناي شمشير بر سر و کله فرمانده سربازخانه مي زند.





رضا تعريف مي کرد که آن شب را تا صبح نتوانست بخوابد. فردا صبح با عجله به طرف تبريزمراجعت و شب در باشگاه افسران پذيرايي مجللي به عمل آمد. رضا در سر ميز شام از زحمات اميرلشکر طهماسبي اظهار رضايت و او را به سمت معاونت خود در وزارت جنگ منصوب و سرتيپ محمد حسين خان آيرم را به فرماندهي لشکر شمال غرب گذاشت و با اين سياست امير لشکر طهماسبي را با خود به تهران آورد. چون مشکوک شده بود امير طهماسبي با سيميتقو ارتباطاتي صميمانه دارد و صلاح نيست در آن منطقه باقي بماند.
بعدها در سال 1306 که اسماعيل آقا سيميتقو به وسيله قواي تيمسار سرلشکر امير احمدي منکوب و با از دست دادن تمام قواي خود به خاک ترکيه متواري شد افسوس خورده و پيغام داده بود که بزرگترين خبطي که در عمرم کردم اين بود که آن روزها در نزديکي سلماس رضا شاه و تمام همراهانش را قتل و عام نکردم! اسماعيل خان مي توانست آني سر رضا را ببرد و جان او را بگيرد اما اين کار را نکرد و بعداً رضا جان او را گرفت.(او را براي مذاکره از ترکيه به ايران دعوت کردند و وقتي به ايران بازگشت بجاي مذاکره فرمان قتلش را رضا شاه صادر کرد و او را کشتند.)
* خاطرات تاج الملوک

  


تصاويري از موبايل ناصرالدين شاه



اولين تلفن همراه موجود در ايران متعلق به ناصرالدين شاه بوده است.






شکل و شمايل اين تلفن همراه که در سال 1230 توليد شده است، به تلفن هاي همراه امروزي شباهتي ندارد.
اين تلفن همراه در سفرها همراه ناصرالدين شاه بوده و در زمان نياز به کابل هاي کشيده شده بين راه وصل و با مخاطب مورد نظر تماس تلفني برقرار مي شده است.





اين تلفن داراي راهنماي فارسي بوده و ساخت کارخانه البيس شهر زوريخ مي باشد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com