|
* حامد سبحاني
ارتشبد فردوست، دوست، همکلاسي و از حلقه نزديکان محمدرضا شاه بود که پس از انقلاب در کشور ماند و به خارج نگريخت ماندن

فردوست در ايران حدس و گمان بسياري را چه در نزد انقلابيون و چه در نزد طاغوتيان به همراه داشت.
عده اي معتقدند که فردوست به دليل حس وطن پرستي اش و اينکه اموالي در خارج از کشور براي خود دست و پا نکرده بود در ايران ماندني شد و عده اي ديگر بر اين گمانند که استفاده از تجربيات او در مسائل نظامي و امنيتي با توجه به اين که نيروهاي انقلاب هنوز در امورات لشکري تخصص لازم را نداشتند به نوعي حفظ او موجب گشايش برخي از امورات شد بي شک فردوست با توجه به اشراف به مسائل اطلاعاتي و نظامي در تماس با برخي از اعضاي دولت موقت به ويژه مرحوم مهندس بازرگان ضمانت هايي را دريافت کرده بود اگر چه او در خاطراتش به اين ضمانت ها اشاره نمي کند اما از تماسش با نخست وزير دولت موقت سخن به ميان مي آورد.
او در مصاحبه اي که پس از انقلاب اسلامي انجام داد پيرامون اين حرف و حديث ها به مواردي اشاره مي کند از جمله اين که در بهمن ماه به بختيار توصيه مي کند از سمتش استعفا دهد و يا در ديدار 10 نفر از نمايندگان شوراي ملي که نظر او را جويا مي شوند آنها را دعوت به استعفا مي کند و از همه مهم تر در جلسه روز 22 بهمن و در جمع سران ارتش سخناني را بيان مي کند.
او پس از پيروزي انقلاب در بهمن 57 از روزهايي که در خوف و رجا به سر مي برد چنين مي گويد: روز 22 بهمن، حدود 5 بعدازظهر بود که همراه استوار دوستي (راننده ام) و با اتومبيل نامجو (قهرمان سابق وزنه برداري) به منزل دکتر اميد رفتيم. دوستي هم در آنجا ماند. دکتر اميد هم اتومبيلي در محوطه خانه اش داشت. با دکتر اميد در خانه تنها بوديم.احساس مي کردم که دکتر اميد نگران است که چرا خانه او رفته ام. اما به هر حال او نزديکترين دوستم شده بود و به همين علت پس از خروج از محوطه «دفتر» به فکر رفتن به خانه او بودم.
دکتر اميد دائماً از لاي پرده به خيابان نگاه مي کرد اما تلفن آقاي بازرگان و رفتن منزل سرلشکر قرني او را تا حدودي آرام کرد در عين حال نگراني دکتر اميد ادامه داشت تا اين که صبح روز پنجم تلفني به او شد مبني بر اين که اين جا کميته مرکزي است و خانه شما شناسايي شده است.
البته صحت آن را نمي دانستم از او تشکر کردم و با استوار دوستي به منزل خواهرم توران رفتم. احساس کردم که محمدعلي افراشته، شوهرش خيلي نگران است ولي خواهرم فوق العاده خوشحال گرديد.
مدتي بعد تلفن افراشته هم زنگ زد و فردي تلفن کرد و گفت تعدادي هستيم که تا يک ساعت ديگر براي کاري به آنجا مي آييم حدس زدم او هم نمي خواهد در منزلش بمانم بعدها معلوم شد که هر دو تلفن دروغ بوده پس از اين تلفن ها با اتومبيل سرتيپ [...] افسر ژاندارمري و پدر داماد افراشته به منزل قرني پناه بردم روز بعد با يک اتومبيل به منزل نادر [...] نزديک زعفرانيه رفتم در آنجا بيست روز ماندم روزنامه اطلاعات را مشاهده کردم که اعدام افسران و مقامات عالي کشوري از جمله هويدا را چاپ کرده بود نگران شدم و به بازرگان تلفن کردم از طريق عباس افراشته که فاميل شوهر خواهرم بود مطالبي را که نوشته بودم از روي نوشته و پاي تلفن براي بازرگان گفتم و او گفت فوراً اين نامه را به من برسان نامه را از طريق همان نادر [...] که در خانه اش بودم به بازرگان رساندم.
جواب بازرگان موجب شد که نادر مرا از خانه خود نراند اما تنهايي برايم خسته کننده شده بود تا اين که ايران خواهر بزرگم گفت که به خانه او بروم و به آنجا رفتم. اين رفت و آمدها ادامه داشت تا اين که بعضي افراد گمان مي کردند که با حکومت کار مي کنم.
در همين اوضاع و احوال و در سال 1358 مي خواستم با زني به نام مريم ازدواج کنم اما او نپذيرفت البته تلفن هايي از سوي بستگانم از خارج از کشور دريافت مي کردم.
فردوست به تماس هايي که از خارج کشور در طول پنج ساله اول بعد از انقلاب به او مي شد هم اشاره مي کند از جمله، در طول 5 سال، حدود 10 تلفن به همسرم (طلا) نمودم که بيايد. اول که مي گفت نمي آيم و بعد مي گفت: اگر مي خواهي بيايم عليخاني (کارمند ساواک منحله) و مهندس منقع (مهندس مشاور ساواک منحله) بايد با من بيايند (فکر مي کرد واقعاً کاره اي هستم) مي گفتم که نمي توانم وضع آنها را تضمين کنم.
بعد که ديدم اصرار بي فايده است، ديگر تلفن نکردم.
در عين حال گاهي اوقات مزاحمت هايي برايم به وجود مي آمد. از جمله يکبار در سال 1359 چند نفر مسلح با مسلسل به خانه پدري ام (کوچه شهناز) مراجعه کرده بودند و پرسيده بودند که فلاني در کجا زندگي مي کند. اتاق خواب مرا نشان داده بودند. آنها مقداري از کتابهاي اتاق خواب مرا با خود بردند که پدرم مانع از آن شد. من در جاي ديگر زندگي مي کردم موضوع را پيگري کردم فهميدم که موضوع از دادستاني انقلاب نبوده است. |