|
فائزه رئوف
ماهي کوچولويي بود که خيلي ناراحت بود؛ چون نمي دانست نامش چيه و خانواده اش کجايند. او با خودش مي گفت: «من وقتي کوچولو بودم توي آتشفشان، خانواده ام را گم کردم.» ماهي کوچولو هر روز دنبال خانواده اش مي گشت و مي گفت: «آن ها حتماً بايد شبيه من باشند.» يک روز ماهي تقريباً بزرگي را ديد که کمي شبيه خودش بود. ماهي کوچولو دنبال ماهي بزرگ تر رفت و صدايش کرد. ماهي بزرگ وقتي ماهي کوچولو را ديد، داد زد: «سلام دختر عمو! » ماهي کوچولو حسابي تعجب کرد و گفت: «تو کي هستي؟! » ماهي بزرگ خودش را معرفي کرد و ماجرا را تعريف کرد و گفت: «تو دختر عموي من هستي، مي دانستم که گم شدي.» ماهي بزرگ، ماهي کوچولو را پيش خانواده اش برد و از آن به بعد ماهي کوچولو و پسر عمويش هميشه با هم دوست بودند و همه جا با هم مي رفتند. آن ها وقتي بزرگ شدند، با هم ازدواج کردند. |