تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
گزارش
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-02-10
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 21بهمن ماه 1388


آي قصه قصه ؛ شاه بدجنس



نسترن داوودي
22 بهمن نزديک بود. قرار بود براي اين روز ما در مدرسه برنامه اجرا کنيم. يک نمايش قشنگ درباره فرار شاه. من قرار بود نقش شاه





را بازي کنم. راستش اولش وقتي آقا معلم گفت، تو نقش شاه را بازي کن. خيلي خوشم نيامد؛ چون دوست داشتم نقش يک انقلابي را بازي کنم که شعار مي دهد: مرگ برشاه. خب اصلاً هيچ کدام از بچه هاي کلاس دوست نداشتند شاه باشند؛ چون مي گفتند شاه خيلي بد و بد جنس بوده. پس ما نمي خواهيم شاه باشيم. اما آقا معلم مي گفت، اين نمايش بدون يک شاه بدجنس، خوب در نمي آيد. يک نفر بايد شاه شود.
اين جوري شد که بين همه قرعه کشي کردند و من انتخاب شدم که شاه شوم. اما راستش را بخواهيد، بازي کردن نقش يک آدم بد جنس خيلي راحت نيست، بخصوص اگر خودت بد جنس نباشي. من که براي اين نقش انتخاب شده بودم و چاره اي ديگر نداشتم، شروع کردم به تمرين: من يک شاه بزرگم، من خيلي بدجنسم، همه بايد به حرفم گوش کنند. هر کسي از من خوشش نيايد کشته مي شود.
بله صبح تا شب همين حرف ها را تکرار مي کردم و حسابي تمرين مي کردم. بچه هاي ديگر هم هر کدام نقش هاي خودشان را تمرين مي کردند. عصرها همه در مدرسه مي مانديم و درباره نمايش حرف مي زديم. آقاي معلم هم کمکمان مي کرد. من آن قدر نقشم را تمرين مي کردم و حرف هاي توي نمايشم را تکرار مي کردم که ديگر همه بچه هاي کلاس، شاه بدجنس صدايم مي کردند.
روزها همين جور مي گذشتند. حالا ديگر يکي دو روز بيشتر به روز نمايش باقي نمانده بود.
اما نمي دانم اين ويروس سرما خوردگي از کجا پيدا شد و حسابي مريضم کرد. خيلي ناراحت شدم.
همين جور که در رختخواب بودم و تب داشتم با خودم مي گفتم: حالا کي شاه شود. بايد يک شاه بدجنس و بد باشد تا نمايش اجرا شود. اگر خوب نشوم نمايش خراب مي شود. روز نمايش که رسيد، هر جوري بود لباس پوشيدم و رفتم مدرسه. آقاي معلم تا من را ديد، گفت: عيبي ندارد، شاه بدجنس اگر يک کمي مريض و دماغو هم باشد، عيبي ندارد. همه براي نمايش حاضر شويد.
من هم مثل بقيه بچه ها لباس پوشيدم و همين جور که دماغم را بالا مي کشيدم روي سن رفتم و گفتم: من شاه بدجنسم من شاه بد دماغو هستم. و.... بعد هم وقتي مردم انقلابي به طرفم آمدند و شعار دادند تاجم را دستم گرفتم و شروع کردم به فرار کردن و همين جور که دماغم را بالا مي کشيدم اين طرف و آن طرف دويدم.
بچه ها خيلي از بازي من خوششان آمده بود و حسابي دست مي زدند و مي خنديدند. واي چقدر خوب شد توانستم نقشم را بازي کنم. بازي کردن نقش يک شاه بدجنس خيلي هم بد نبود؛ چون توانستم بچه ها را حسابي بخندانم.

  


مثل آنها باشيم



عباسعلي سپاهي يونسي






از زماني که دنيا به وجود آمده است، آدمهاي زيادي به دنيا آمده اند، زندگي کرده اند و حالا هم ديگر نيستند، اما تا حالا فکر کرده ايد از بين آدمهاي فراواني که تا حالا در جهان زندگي کرده اند؛ چند نفر هستند که نام آنها تا حالا مانده است؟ شايد سخت باشد، اما تعداد آدمهايي که نام آنها را فراموش نکرده ايم خيلي زياد نيستند و پيامبران و امامان تعدادي از اين افراد هستند. امام حسن مجتبي (ع)، حضرت محمد (ص) و امام رضا(ع) انسان هاي بزرگي هستند که ما نام آنان را هرگز فراموش نمي کنيم؛ چون درباره آنها مطالبي خوانده ايم و چيزهايي شنيده ايم که همه نشان مي دهد آنان انسانهاي درست کاري بودند.
اين سه بزرگوار فرستادگان خوب خداوند بوده اند که آمدند تا مردم را کمک کنند که زندگي بهتري داشته باشند. آنان البته براي اين که بتوانند مردم را کمک کنند، سختي هاي زيادي را تحمل کردند؛ چون هميشه آدم هاي بدي هم بوده اند که دوست نداشته اند پيامبران و امامان کارهايشان را انجام دهند، براي همين آنها هميشه سعي مي کردند پيامبران و امامان را آزار و اذيت کنند و اين سه انسان عزيز هم در زندگي خود مشکلات زيادي را تحمل کردند، اما تا آخرين لحظه هايي که زنده بودند، با ستم کاران مبارزه کردند. براي همين امام حسن مجتبي(ع) و امام رضا(ع) در اين راه به شهادت رسيدند.
حالا ما بعد از قرنها اين امامان عزيز را فراموش نکرده ايم و سعي مي کنيم مثل آنها درست زندگي کنيم. حضرت محمد را دوست داريم و سعي مي کنيم مثل او به ديگران کمک کنيم. حالا در روزهاي عزاداري اين عزيزان، دوباره به ياد حضرت امام حسين(ع) و ياران خوب او، پيامبر اکرم(ص)، امام رضا(ع) و امام حسن مجتبي(ع) کارهاي خوب انجام مي دهيم.

  


احترام به پدر و مادر



زهرا اسدي

آوازه پيامبر اسلام(ص) همه جا پيچيده بود و همه از او حرف مي زدند و براي ديدنش به مدينه مي رفتند. اين خبرها به يمن هم رسيده بود.






اويس، چوپاني بود که با پدر و مادر پيرش در يمن زندگي مي کرد. او خيلي دوست داشت پيامبر(ص) را از نزديک ببيند. اين را هم مي دانست که پدر و مادر پير و بيمارش به او نياز دارند. بالاخره يک روز قضيه را به مادرش گفت و مادرش هم قبول کرد و گفت: به شرط اينکه نصف روز بيشتر آنجا نماني و برگردي؛ چون ما مريض هستيم و به تو احتياج داريم.
اويس قبول کرد و با خوشحالي به طرف مدينه رفت. وقتي به خانه پيامبر(ص) رسيد پيامبر(ص) در خانه نبود. او تا ظهر منتظر ماند، اما پيامبر(ص) نيامد و به خاطر اينکه به مادرش قول داده بود نصف روز بيشتر نماند، مجبور شد برگردد و با ناراحتي به يمن برگشت.
وقتي پيامبر(ص) به خانه اش آمد، گفت: چه کسي به اينجا آمده که خانه اين قدر نوراني شده است؟ گفتند: چوپاني از يمن به اينجا آمده بود.
پيامبر(ص) با مهرباني لبخندي زد و گفت: اويس چوپان، او به خاطر احترام به پدر و مادرش مقام بالايي دارد و خدا هم او را خيلي دوست دارد.

  


كارهاي من



راهپيمايي






زهرا مهربان
بابا با يک پرچم قشنگ آمد خانه. من با خوشحالي پرچم را گرفتم و گفتم اين پرچم براي چيست. بابا با خنده گفت: خب معلوم است براي راهپيمايي فردا. خنديدم و گفتم مگر فردا چه روزي است؟ بابا لبخندي زد و گفت: روز پيروزي انقلاب 22 بهمن. واي يادم رفته بود. خنديدم و گفتم: ما هم قرار است برويم راهپيمايي؟ بابا گفت: بله براي همين اين پرچم را خريدم. به پرچم سه رنگ نگاه کردم و گفتم: فردا من توي راهپيمايي پرچم ايران را دستم مي گيرم. بابا سرش را تکان داد؛ خيلي خوب است واي چه قدر خوشحالم! از همين حالا دارم دعا مي کنم که فردا زودتر برسد تا من و بابا با پرچم قشنگمان در راهپيمايي شرکت کنيم؛ راهپيمايي 22 بهمن.

باغچه





باغچه کوچولوي حياط حسابي خشک شده بود. با خودم گفتم: حتماً مامان فراموش کرده به باغچه آب بدهد. بيچاره گل هاي باغچه دارند از تشنگي مي ميرند. اين جوري شد که شيلنگ گوشه حياط را برداشتم و رفتم سراغ باغچه. با خودم گفتم باغچه خيلي خشک شده و يک عالمه آب لازم دارد و شير آب را تا آخر باز کردم و شروع کردم به آب پاشي باغچه. واي چه کيفي داشتً همه جاي باغچه را حسابي آب دادم. يک عالمه آب.آن قدر اين کار را ادامه دادم که باغچه پر آب شد؛ مثل يک درياچه کوچولو. همين موقع بود که سر و کله مامان پيدا شد و با ديدن باغچه پر از آب و لباس هاي خيس من حسابي داد کشيد. مامان خيلي عصباني شد؛ چون لباس هايم خيس شده بود و باغچه هم يک درياچه شده بود، تازه بعضي از گل ها هم کنده شده يا پژمرده شده بودند. خب مامان حق داشت، من يک کمي توي کارم زياده روي کرده بودم نبايد اين همه آب توي باغچه مي ريختم.

  


ماهي کوچولو



فائزه رئوف
ماهي کوچولويي بود که خيلي ناراحت بود؛ چون نمي دانست نامش چيه و خانواده اش کجايند. او با خودش مي گفت: «من وقتي کوچولو بودم توي آتشفشان، خانواده ام را گم کردم.» ماهي کوچولو هر روز دنبال خانواده اش مي گشت و مي گفت: «آن ها حتماً بايد شبيه من باشند.» يک روز ماهي تقريباً بزرگي را ديد که کمي شبيه خودش بود. ماهي کوچولو دنبال ماهي بزرگ تر رفت و صدايش کرد. ماهي بزرگ وقتي ماهي کوچولو را ديد، داد زد: «سلام دختر عمو! » ماهي کوچولو حسابي تعجب کرد و گفت: «تو کي هستي؟! » ماهي بزرگ خودش را معرفي کرد و ماجرا را تعريف کرد و گفت: «تو دختر عموي من هستي، مي دانستم که گم شدي.» ماهي بزرگ، ماهي کوچولو را پيش خانواده اش برد و از آن به بعد ماهي کوچولو و پسر عمويش هميشه با هم دوست بودند و همه جا با هم مي رفتند. آن ها وقتي بزرگ شدند، با هم ازدواج کردند.

  


قورباغه خسيس



ثمين ايزد يار
روزي بود روزگاري بود. در يک جنگل قشنگ همه حيوانات خوش بخت بودند. نزديکي هاي برکه، يک قورباغه زندگي مي کرد. او هيچ دوستي نداشت؛ چون خسيس بود. يک روز قورباغه در تله افتاد. يک مار داشت به طرفش مي آمد. از سر و صداي قورباغه همه حيوانات از لانه بيرون آمدند. هر کسي از خانه اش چيزي آورد و به طرف مار پرت کرد. مار بد جنس فرار کرد و قورباغه خوشحال شد. او از آن به بعد خسيس نبود و هر چيزي داشت با بقيه تقسيم مي کرد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com