|
نسترن داوودي
جايي زير گنبد کبود، در سرزمين گرم و بي باران عربستان، جوان مهربان و با ايماني زندگي مي کرد به نام محمد. هر روز مدت زيادي

به غار حرا که نزديک مکه بود، مي رفت و در آن جا خدا را عبادت مي کرد. تا اين که سرانجام يک روز همان جور که در غار نشسته بود و عبادت مي کرد، فرشته خدا، جبرئيل، پيش او آمد.
جبرئيل گفت: من فرشته خدا هستم. تو از طرف خدا براي هدايت و راهنمايي مردم انتخاب شدي. از اين به بعد تو پيامبر خدا هستي. پس از آن جبرئيل ناپديد شد و محمد(ص) با عجله از غار بيرون آمد و به خانه اش رفت. ماجرا را براي همسرش خديجه تعريف کرد. از آن به بعد محمد شروع کرد به راهنمايي مردم و دعوت کردن آن ها به دين اسلام. اما بعضي از مردم حرف هاي محمد را قبول نمي کردند، آن ها کافر بودند و او را مسخره مي کردند .
تعداد مسلمانان هر روز بيشتر و بيشتر مي شد و اين موضوع، کافران مکه را عصباني مي کرد تا آن جا که يک روز تصميم گرفتند محمد را بکشند تا از دست او و دين او راحت شوند. اما خداي مهربان، محمد را از نقشه آن ها با خبر کرد و به او دستور داد شب وقتي همه خوابند، مخفيانه به طرف شهر يثرب برود. مردم يثرب تازه مسلمان شده بودند و از محمد دعوت کرده بودند به شهرشان برود.
اما کافران همه جا نگهباني مي دادند و به راحتي نمي شد محمد(ص) از خانه اش خارج شود، براي همين پسر عموي او حضرت علي (ع) قبول کرد شب به جاي او بخوابد تا کافران متوجه نبودن محمد(ص) نشوند.
آن شب علي به جاي محمد(ص) در رختخوابش خوابيد و محمد و يکي از دوستانش ابوبکر که تازه مسلمان شده بود، مخفيانه از مکه بيرون رفتند. وقتي کافران براي کشتن محمد آمدند، با تعجب ديدند محمد در رختخواب نيست و به جاي او علي خوابيده است.
کافران وقتي ديدند محمد در خانه اش نيست، فهميدند که از مکه بيرون رفته، براي همين به دنبالش رفتند تا او را پيدا کنند و بکشند. محمد(ص) همراه ابوبکر با عجله از مکه دور مي شد. سر راهش به کوهي رسيد. محمد مي دانست که کافران به دنبال آن ها مي آيند. بالاي کوه بهترين جا براي پنهان شدن بود. آن ها دو نفري بالاي کوه رفتند. در بالاي کوه به غاري رسيدند و داخل غار رفتند. در همين موقع به دستور خداي توانا، عنکبوتي جلوي غار تار تنيد و کمي بعد پرنده اي سر رسيد و جلوي غار لانه ساخت و تخم گذاشت.
از آن طرف کافران که به دنبال آن ها آمده بودند، به دامنه کوه رسيدند و به طرف غار راه افتادند تا غار را بگردند، اما همين که نزديک غار رسيدند، تار عنکبوت و پرنده را ديدند و گفتند: نه اين جا نيست، اگر به غار مي رفت تار عنکبوت خراب مي شد و پرنده فرار مي کرد. کافران وقتي اثري از محمد پيدا نکردند، برگشتند. و به اين ترتيب خداي مهربان پيامبرش را از مرگ نجات داد.
پس از آن پيامبر و دوستش ابوبکر به طرف شهر يثرب به راه افتادند. پشت سر آن ها، علي(ع) و بقيه مسلمان هاي مکه هم مخفيانه به طرف يثرب حرکت کردند و در راه به آن ها رسيدند. سرانجام پس از روزها راه رفتن و خستگي، محمد و مسلمانان مکه، به شهر يثرب رسيدند.
مردم يثرب با خوشحالي از محمد(ص) و همراهانش پذيرايي کردند و از آن به بعد نام شهرشان را مدينة النبي گذاشتند؛ يعني شهر پيامبر. |