تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-03-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 12اسفند ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ پيامبر خدا(ص)



نسترن داوودي
جايي زير گنبد کبود، در سرزمين گرم و بي باران عربستان، جوان مهربان و با ايماني زندگي مي کرد به نام محمد. هر روز مدت زيادي





به غار حرا که نزديک مکه بود، مي رفت و در آن جا خدا را عبادت مي کرد. تا اين که سرانجام يک روز همان جور که در غار نشسته بود و عبادت مي کرد، فرشته خدا، جبرئيل، پيش او آمد.
جبرئيل گفت: من فرشته خدا هستم. تو از طرف خدا براي هدايت و راهنمايي مردم انتخاب شدي. از اين به بعد تو پيامبر خدا هستي. پس از آن جبرئيل ناپديد شد و محمد(ص) با عجله از غار بيرون آمد و به خانه اش رفت. ماجرا را براي همسرش خديجه تعريف کرد. از آن به بعد محمد شروع کرد به راهنمايي مردم و دعوت کردن آن ها به دين اسلام. اما بعضي از مردم حرف هاي محمد را قبول نمي کردند، آن ها کافر بودند و او را مسخره مي کردند .
تعداد مسلمانان هر روز بيشتر و بيشتر مي شد و اين موضوع، کافران مکه را عصباني مي کرد تا آن جا که يک روز تصميم گرفتند محمد را بکشند تا از دست او و دين او راحت شوند. اما خداي مهربان، محمد را از نقشه آن ها با خبر کرد و به او دستور داد شب وقتي همه خوابند، مخفيانه به طرف شهر يثرب برود. مردم يثرب تازه مسلمان شده بودند و از محمد دعوت کرده بودند به شهرشان برود.
اما کافران همه جا نگهباني مي دادند و به راحتي نمي شد محمد(ص) از خانه اش خارج شود، براي همين پسر عموي او حضرت علي (ع) قبول کرد شب به جاي او بخوابد تا کافران متوجه نبودن محمد(ص) نشوند.
آن شب علي به جاي محمد(ص) در رختخوابش خوابيد و محمد و يکي از دوستانش ابوبکر که تازه مسلمان شده بود، مخفيانه از مکه بيرون رفتند. وقتي کافران براي کشتن محمد آمدند، با تعجب ديدند محمد در رختخواب نيست و به جاي او علي خوابيده است.
کافران وقتي ديدند محمد در خانه اش نيست، فهميدند که از مکه بيرون رفته، براي همين به دنبالش رفتند تا او را پيدا کنند و بکشند. محمد(ص) همراه ابوبکر با عجله از مکه دور مي شد. سر راهش به کوهي رسيد. محمد مي دانست که کافران به دنبال آن ها مي آيند. بالاي کوه بهترين جا براي پنهان شدن بود. آن ها دو نفري بالاي کوه رفتند. در بالاي کوه به غاري رسيدند و داخل غار رفتند. در همين موقع به دستور خداي توانا، عنکبوتي جلوي غار تار تنيد و کمي بعد پرنده اي سر رسيد و جلوي غار لانه ساخت و تخم گذاشت.
از آن طرف کافران که به دنبال آن ها آمده بودند، به دامنه کوه رسيدند و به طرف غار راه افتادند تا غار را بگردند، اما همين که نزديک غار رسيدند، تار عنکبوت و پرنده را ديدند و گفتند: نه اين جا نيست، اگر به غار مي رفت تار عنکبوت خراب مي شد و پرنده فرار مي کرد. کافران وقتي اثري از محمد پيدا نکردند، برگشتند. و به اين ترتيب خداي مهربان پيامبرش را از مرگ نجات داد.
پس از آن پيامبر و دوستش ابوبکر به طرف شهر يثرب به راه افتادند. پشت سر آن ها، علي(ع) و بقيه مسلمان هاي مکه هم مخفيانه به طرف يثرب حرکت کردند و در راه به آن ها رسيدند. سرانجام پس از روزها راه رفتن و خستگي، محمد و مسلمانان مکه، به شهر يثرب رسيدند.
مردم يثرب با خوشحالي از محمد(ص) و همراهانش پذيرايي کردند و از آن به بعد نام شهرشان را مدينة النبي گذاشتند؛ يعني شهر پيامبر.

  


با وسايل من نه



امير پورحسين






حتماً شما براي خودتان وسايل مخصوصي داريد که آنها را با خودتان به مدرسه هم مي بريد؛ مثلاً حوله يا مسواک يا ليوان و حتماً هم برايتان پيش آمده است که دوستتان به خاطر اين که يکي از وسايلش را فراموش کرده، از شما بخواهد که از وسايل شما استفاده کند، شما در اين جور وقت ها چه کاري انجام مي دهيد، حتماً مي گوييد خب چون دوستم هست، پس اجازه مي دهم از وسايل من استفاده کند، اما خوب است که بدانيد اين يکي از آن کارهاي اشتباه است؛ چون وسايل شخصي هر کس فقط براي خود اوست و نبايد از وسايل شخصي همديگر استفاده کنيم.
شايد بعضي ها بپرسند چرا؟ خب معلوم است کافي است يک نفر مريض باشد و ما از وسايل شخصي اش استفاده کنيم و آن وقت ما هم مريض شويم و بعد هم دکتر و دارو و بقيه گرفتاري ها اصلاً در اين جور وقت ها لازم نيست دلمان بسوزد؛ چون ممکن است اين کار به ضررمان تمام شود. مي توانيم با صحبت کردن براي دوستمان توضيح دهيم که کار او مي تواند چه خطراتي داشته باشد. پس فراموش نکنيم هر کس از وسايل شخصي خودش استفاده کند.

  


کارهاي من



اسباب کشي






زهرا مهربان
ديروز من و داداشم اتاق هاي مان را عوض کرديم. من رفتم به اتاق کوچولوي داداش و او وسايلش را آورد به اتاق من. واي اسباب کشي خيلي سخت است، من يک عالمه اسباب بازي داشتم، اما نمي توانستم همه را با خودم ببرم. براي همين يک گوني پر از اسباب بازي را همان جا گذاشتم توي اتاق قبلي ام. داداشم گفت: چرا اين ها را نمي بري؟ گفتم: لازم ندارم، ديگر نمي خواهمشان. براي اين ها جا ندارم.
داداش گفت: اين ها يک مشت اسباب بازي خراب و کهنه اند، به درد من نمي خورند و گوني را برداشت و آورد توي اتاق جديد من. اما اتاق جديد من خيلي کوچک تر بود و نمي دانستم با آن همه وسيله اضافي چه کار کنم. در همين موقع صداي آقا نمکي از توي کوچه آمد. با خوشحالي و با اجازه مامان گوني را کشيدم و بردم دم در و گفتم: اين ها فقط به درد آقا نمکي مي خورند. آقا نمکي وقتي کيسه را ديد، خنديد. کيسه را به آقا نمکي دادم و او خوشحال شد. من هم از دست وسايل اضافي راحت شدم.

آش





مامان داشت آش مي پخت. من خيلي آش دوست داشتم، براي همين از صبح کنار مامان در آشپزخانه نشسته بودم تا وقتي آش پخته شد، بخورم. نزديک ظهر بود که مامان گفت: آش حاضر است و زير قابلمه آش را خاموش کرد و گفت: چند دقيقه صبر کن تا آش سرد شود. بعد برايت يک کاسه مي کشم تا بخوري. اما من مي خواستم زود زود آش بخورم، براي همين وقتي مامان از آشپزخانه بيرون رفت تا تلفن را جواب بدهد، با عجله رفتم کنار اجاق گاز تا به آش ناخنک بزنم، اما قدم نمي رسيد. براي همين مجبور شدم بروم روي کابينت. اما چشمتان روز بد نبيند تا آمدم سر قابلمه آش را بردارم يک دفعه دستم سوخت.
دستپاچه شدم و سر قابلمه را پرت کردم. واي قابلمه آش در يک چشم به هم زدن روي زمين چپ شد و همه آش ها ريخت. مامان وقتي توي آشپزخانه آمد حسابي عصباني شد و زود دست من را پانسمان کرد. واي چه کار بدي کردم، حالا دستم حسابي مي سوزد. تازه ديگر از آش هم خبري نيست. نبايد يواشکي به آش ناخنک مي زدم.

  


نويسندگان کفشدوزک



پاي شکسته دايي






* نگار طاهونچي
پاي دايي شکست. من و مامان به ديدن دايي رفتيم. وقتي دايي را ديدم، اول از همه به پاي شکسته اش نگاه کردم و بعد به صحبت هاي بقيه گوش دادم که مي گفتند: خدا بد نده، چرا پايتان شکسته؟! از اين جور حرف هايي که بزرگ تر ها، اين جور وقتي به هم ديگر مي زنند. اما من همه اش به اين فکر مي کردم مگر ممکن است پاي آدم بشکند؟! پاي آدم که ظرف چيني نيست! باند سفيد روي پاي دايي خيلي جالب بود. باند را بسته بودند تا پاي دايي ام به هم وصل شود. وقتي يک ظرف چيني مي شکند، مامان آن را يا دور مي اندازد يا چسب مي زند. حتماً پاي دايي را هم چسب زده اند. دايي با يک پا به سختي مي توانست راه برود، کاش من مي توانستم يک پايم را به دايي بدهم، اما پاي من کوچک است و به درد او نمي خورد. تازه اگر اين کار را بکنم، خودم ديگر يک پا ندارم. به دايي گفتم چرا وقتي پايت شکست پاي نو نخريدي؟ دايي خنديد و گفت: «پول نداشتم». طفلکي دايي! من پول هاي قلکم را جمع مي کنم و وقتي زياد شد براي دايي يک پاي نو مي خرم. اصلاً چيزي که شکست، ديگر به درد نمي خورد حتي اگر درستش کني. اين را مامان هميشه مي گويد. حتماً پول هايم را جمع مي کنم و براي دايي يک پاي نو مي خرم؛ چون اين پاي شکسته ديگر براي او پا نمي شود.

آدم برفي





شيما حاجي جعفري
هوا سرد بود همه منتظر بودند که برف بيايد. بچه ها در حياط بازي مي کردند. يک دفعه احساس کردند که نم نم برف مي آيد. خوشحال شدند و بالا و پايين پريدند. زنگ سوم حسابي برف جمع شده بود. بچه ها تصميم گرفتند که يک آدم برفي درست کنند، ولي نشد؛ چون وسايل نداشتند.
همه با هم قرار گذاشتند روز بعد که به مدرسه آمدند، هر کس يک چيزي بياورد تا آدم برفي درست کنند. يکي سطل، يکي هويج براي دماغ و... . روز بعد که بچه ها به مدرسه آمدند، يک آدم برفي بزرگ درست کردند. براي دماغ آدم برفي هويج گذاشتند و دو تا گردو براي چشم هايش و يک تربچه کوچولو براي دهان آدم برفي گذاشتند. آدم برفي خيلي قشنگ شده بود، همه بچه ها به نوبت با او عکس گرفتند. واي چه روز خوب و قشنگي.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com