|
سيد جمال، آخرين نامه خود را از زندان باب عالي اسلامبول به همکيشان خود چنين نگاشت: دوست عزيز! من در موقعي اين نامه را به دوست عزيز خود مي نويسم که در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات، نه از گرفتاري متألم و نه از کشته شدن متوحش. خوشم بر اين حبس و خوشم بر اين کشته شدن.
خوشم براي آزادي نوع، کشته مي شوم، براي زندگي قوم. ولي افسوس مي خورم از اينکه به آرزويي که داشتم کاملاً نائل نگرديدم. شمشير شقاوت نگذاشت بيداري ملل مشرق را ببينم، دست جهالت فرصت نداد صداي آزادي را از حلقوم امم مشرق بشنوم. اي کاش من تمام بذر افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود بذرهاي بارور و مفيد خود را در زمين شوره زار سلطنت فاسد نمي نمودم. آنچه در آن مزرعه کاشتم، به نمو رسيد. هرچه در اين زمين کوير غرس نمودم فاسد گرديد. در اين مدت، هيچ يک از تکاليف خيرخواهانه من، به گوش سلاطين مشرق فرو نرفت. همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت. اميدواريها به ايرانم بوده، اجر زحماتم را به فراش غضب حواله کردند. با هزاران وعده و وعيد، به ترکيه احضارم کردند، اين نوع مقهورم نمودند. غافل از اينکه انعدام صاحب نيت اسباب انعدام نيت نمي شود. صفحه روزگار، حرف حق را ضبط مي کند.
باري من از دوست گرامي خود، خواهشمندم اين آخرين نامه را به نظر دوستان عزيز و هم مسلکهاي ايراني من برسانيد و زباني به آنها بگوييد: شما که ميوه رسيده ايران هستيد و براي بيداري ايراني دامن همت به کمر زده ايد، از حبس و قتال نترسيد، از جهالت ايراني خسته نشويد، از حرکات مذبوحانه سلاطين متوحش نگرديد. با نهايت سرعت بکوشيد با کمال چالاکي کوشش کنيد، طبيعت با شما يار است و خالق طبيعت مددکار. سيل تجدد به سرعت به طرف مشرق جاري است. بنياد حکومت مطلقه منعدم شدني است. شماها تا مي توانيد در خرابي اساس حکومت مطلقه بکوشيد، نه به قلع و قمع اشخاص. شما تا قوه داريد در نسخ عاداتي که ميانه سعادت و ايراني سد سديد گرديده کوشش نماييد، نه در نيستي صاحبان عادات.
هرگاه بخواهيد اشخاص را مانع شويد وقت شما تلف مي گردد. اگر بخواهيد به صاحب عادت سعي کنيد، باز آن عادت، ديگران را بر خود جلب مي کند. سعي کنيد موانعي را که ميانه الفت شما و ساير ملل واقع شده رفع نماييد. گول عوام فريبان را نخوريد.(تاريخ بيداري ايرانيان، جلد 1 ، ص 88 - 87. ) |