تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
گزارش
كفشدوزك
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-03-10
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 19اسفند ماه 1388


يک روز همراه با اهل کاروان خادمان گمنام علي بن موسي الرضا (ع)؛
بار اين کاروان، باران است



یک)

سيد سرش پايين بود. از پشت شيشه بزرگ عينکش، کاغذهاي روي ميز را نگاه مي کرد.






- آقا سيد! لامپ اتاق ما روشن نمي شه، مهتابي اش سوخته ... اتاق هشت
پيرزن اين را گفت. نگاهي به من کرد. خنديد. انگار که مرا شناخته باشد. سيد سرش هنوز روي برگه ها بود. جواب پيرزن را با تکان سر داد، يعني مي آيد. پيرزن از در حسينيه رفت بيرون. مرد ميانسالي با کت و شلوار خاکستري وارد شد. پشت پيشخوان ايستاد.
- سيد جان! حرکت بچه هاي گلپايگان يه روز عقب افتاده، جمعه اس. برنامه اقامتشون تا اون روز رديفه؟
سيد همانطور که برگه ها را ورق مي زد، سر تکان داد: بله...هماهنگه.
"سيد رضا حسيني " سال هاست که کارش شده، خادمي حسينيه اتفاقيون تهراني ها. خودش اهل نيشابور است. هفت، هشت تا بچه دارد که همه شان را عروس و داماد کرده. حالا خودش مانده با زنش و يک دوچرخه قديمي چيني. دوچرخه اي که با آن مسير پنجراه پايين خيابان تا ضلع غربي بازار رضا را هر روز رکاب مي زند. نه بنزين مي خواهد که سيد، غصه سهميه بندي ها را بخورد و نه تعمير آنچناني که صاحبش را به زحمت بيندازد. تمام دغدغه سيد شده بود، راه انداختن کار زائران حضرت.
در آلومينيومي حسينيه هر بار با رفت و آمد ميهمانانش، روي پاشنه غژ مي کشيد. پيرزن در را باز کرد. دوباره به سيد سلام داد. سيد کليدي را از توي کشو برداشت و پشت سر پيرزن رفت توي حياط.

دو)

قطار روي ريل سرعت مي گيرد. مقصد همه مسيرها مشهد است. هشتصد نفر را با قطار بردن و آوردن کار راحتي نيست. مرد جوان همانطور که روي بليت هاي برگشت، نام تک تک زائران را مي نوشت، روي صندلي جا به جا شد. قرار بود که بعد از هشت روز زيارت، همه کاروانيان برگردند به ديار خودشان. عليپور مي گفت خيلي هاشان روستايي اند. روستاهايي که شايد نامشان را هم يکبار نشنيده باشي. " ياسرعليپور " کار هماهنگي برنامه ها را انجام مي دهد. چند سال پيش با اين کاروان آشنا شد. يک سال همراهشان آمد، بعدش، نمک گير شد و ماند. دو هفته در سال، مرخصي استحقاقي اش را خرج خدمت به زائران اين کاروان مي کند. مي گفت کار اينجا خستگي ندارد. حتي اگر شب را با دغدغه هاي فردا بخوابي و صبح با تکان يکي شان از خواب بيدار شوي، باز هم خوشي که همه اش پاي خدمت به آقاست.
مسوؤل کاروان هم مي گفت بيست و پنجمين سال از اولين اعزام کاروان خادمان گمنام علي بن موسي الرضا (ع) مي گذرد. سال 64 که اولين کاروان راه افتاد به سمت مشهد، جمعيتش 30 نفر بود و امروز رسيده به 800 نفر. شکر خدا، خيرين هم خوب کمک مي کنند. اين رسم هر سال مسؤول کاروان شده که يک ماه در سالش را نذر کند، خاصه براي راه انداختن کاروانيان.

سه)

بوي خورش فسنجان فضا را پر کرده است. شعله هاي آتش زير ديگ هاي برنج، گرمي را در هوا مي پاشد. حاج حسن با ته کفگير، کمي از برنج نيم پخته را مزمزه مي کند. مي رود سراغ ديگ خورش. يک لايه ضخيم روغن گردو روي آن ايستاده. با ملاقه آن را سوا مي کند. " حاج حسن حسن پور " سرآشپز کاروان است. سومين سالي است که به زائران اين کاروان خدمت مي کند. کارش در آشپزخانه حسينيه سنگين است. مي گويد: اگر بيرون از اينجا بخوان روزي 100 هزار تومن بهم بدن و اينقدر ازم کار بخوان، وا... که قبول نمي کنم.عرق روي پيشاني اش را با دستمال پاک مي کند. به قول خودش در اين هشت روز که اينجا خدمت مي کند، 16 ساعت هم نخوابيده است، ناشکري نمي کند همه اش را مي گذارد پاي عشقي که به محبت آقا دارد. توي زندگي خيلي از آقا کمک خواسته و تا به حال دست رد به سينه اش نخورده. حاج حسن بازنشسته است و 33 بار هم آشپز کاروان هاي حج واجب بوده، اما تا به حال کارش اينقدر سخت و سنگين نبوده و يا به قول خودش اينقدر عاشق کارش نبوده که تحملش شيرين باشد. روز قبلش آش شله قلمکار پخته بود. مي گفت تا سه نصفه شب سر ديگ بيدار مانده تا آش خوب جا بيفتد. مي گفت نمي خواسته شرمنده زائران آقا شود. نمي خواسته برايشان کم بگذارد. " علي عليزاده " هم کمک آشپز کاروان بود. توي چهارراه عباسي تهران کبابي داشت. اين کاروان را از اولين سال حرکت آن، همراهي کرده بود. مثل باباي اين کاروان مي ماند. مي گفت: آن وقت ها کل جمعيتمان 30 - 40 نفر بود و امروز نزديک هزار نفر شده است حتما. به قول بابا علي عشق به مهر آقا امام رضا (ع)، او را تا اين سن سرپا نگه داشته تا براي يک وعده نهار، 1500 تا کباب سيخ بکشد. مي گفت: با 60 - 70 سال سن تمام شب را بيدار ماندم و کباب سيخ کشيدم. " رضا شاکري مقدم " هم انصافا توي پذيرايي کم نگذاشت. اگرچه کارمند بازنشسته يکي از ادارات تبريز است و عادت کرده به کار پشت ميزي. اما با درد کمرش، وسط سفره ها مي ايستاد و غذا را رد مي کرد بالا يا پايين سفره. پذيرايي شان حدود دو ساعتي طول مي کشيد. نزديک ساعت سه نهار مي خوردند. هر وقت خستگي مي نشست توي چهره بچه ها، مقدم مي خنديد و برايشان با لهجه آذري شعر مي خواند: در معدن عشق جان فدا بايد کرد/ آري جانم، به حسين اقتدا بايد کرد

چهار)

"سادات هاتفي " مردي است درشت هيکل. شالي سبز دور گردن مي اندازد. در اين کاروان، نماينده منطقه کاشان است. مردي است که دعاي خير خيلي ها را بدرقه راهش دارد. بيشترش هم به واسطه معرفي افرادي است که تا به حال، مرقد آقا را زيارت نکرده اند. " محمد انيسي " نماينده قم هم مي گفت امسال 87 نفر را از قم آورده اند مشهد. 60 تاشان زيارت اولي هستند و بقيه هم 25 - 30 سالي مي شود که مشهد نيامده اند. انيسي چاي را توي نعلبکي ريخت اما هاتفي چايي اش را داغ داغ سر کشيد و رفت. " حاجي رضوي " استکان را زير شير سماور گرفت. بخار، بلند شد. حاجي زير لب صلوات مي فرستاد. پشت سرهم برايمان چاي گل گاوزبان، چاي زعفران، چاي ترش و چاي گلاب مي آورد. گاهي تويش شاخه نباتي هم مي انداخت تا مزه اش شيرين تر شود. زنش هم آمده بود در اين سفر. زن مهرباني است. حاجي خيلي خاطرش را مي خواهد. حسابي هوايش را دارد. توي سفر هم برايش کم نمي گذاشت.

پنج)

ده دوازه نفر از زائران قمي دور تا دور اتاق سه در چهار نشسته اند. " خوشگفتار " مسوؤل هماهنگي زائران قمي، زن خوش زبان و خنده رويي است. زنان قمي، هر کدامشان قصه اي دارند از دعوتشان. بعضي روايت هاشان خيلي شنيدني است. " بتول سعادتمند " 44 سال از خدا عمر گرفته و يکبار هم به پابوس آقا نيامده است. امسال، اين سفر قسمتش شد. دختر جوان ديگري که خادم مسجد شهداي قم است، پدرش مي گفته که فرقي نمي کند، اگر اينجا حرم حضرت معصومه را زيارت کني، انگار حرم امام رضا (ع) رفتي. وقتي اسمش براي کاروان در مي آيد. پدرش نه نمي آورد. " اعظم قدهي " هم توي يکي از مجالس روضه خواني که سفره حضرت رقيه (س) انداخته بودند، به دلش مي افتد که اتفاق خوبي در انتظارش است. نيت مي کند بيايد مشهد. چطورش را نمي داند. شوهرش کارگر بود و خرج سفر نداشت، اما حاجت اعظم روا مي شود. در اين بين " مش نصرت " آمد توي جمع. پيرزن اهل روستاي ياري آباد بخش بويين زهراي قزوين است. پيرزني مهربان و گشاده رو. 21 سال بيوه زن بوده است. دو تا بچه دارد. پسر 23 ساله اش دانشجوست. توي اين سال ها مش نصرت براي خرجي زندگي شان قالي مي بافته، سبزي پاک مي کرده و خانه مردم را رفت و روب. حالا هم افتخار مي کند که آقا دعوتش کرده است مشهد. چهره اش و حرف زدنش مثل بي بي توي قصه هاي مجيد مي ماند. اين را که بهش مي گويم. از خنده ريسه مي رود. حال و هواي جمع عوض مي شود. همه مي خندند.

شش)

"يوخابه " يک دانه زيتون پرورده مي گذارد توي دهنش. اجداد يوخابه کشاورز بوده اند و براي همين هم فاميلي شان از زمان رضا شاه که شناسنامه مي دادند به مردم، مي شود کشاورز. يوخابه با دخترش زندگي مي کند سحر، و با مادرش، پيرزني که بيمار است. باغ زيتون از پدرش ارث رسيده به او و مادرش. زيتون هاي باغشان را مي فروشد و خرجي زندگي شان را در مي آورد. ده سال پيش که با اين کاروان آمد مشهد، نيت کرد يک درخت زيتون بکارد براي زائران آقا. درخت ده ساله، امسال 54 کيلو زيتون بار داد. يوخابه 200 کيلو از سهم امسال باغ زيتونشان را نذر کاروان کرد. نزديک حرکت کاروان بود. بايد مي جنبيد. زيتون ها هنوز سرشاخه بودند. به سحر گفت با چند تا از همکلاسي هايش بيايند زيتون ها را بچينند و کنسرو کنند. چيدن زيتون ها با دست يک طرف و 10 بار آب نمک انداختن آنها يک طرف. هسته هاي زيتون را بيرون آوردند. زيتون هاي بي هسته را توي دبه انداختند تا پرورده شود. يوخابه ودخترش اهل يکي از روستاهاي کوچک قزوين اند. روستايي که 70 تا خانوار بيشتر ندارد و همه شان با هم آشنا و فاميلند. نذرش ادا شد. توي هر وعده غذايي، پياله پياله زيتون تازه کنار ظرف هاي غذا مي گذاشتند. يوخابه کيف مي کرد، وقتي زن ها مي گفتند عجب زيتوناي خوش طعمي " ! حکمت قديمي پور منفرد " هم از روستاي قشلاق چرخلي قزوين آمده است. 65 سال دارد و 16 سال پيش آمده بود مشهد. وقتي شوهرش زنده بود. سال بعدش بيوه شد و تحت پوشش کميته امداد. 9 تا بچه دارد 5 تا دختر و 4 تا پسر. توي حرم، براي همه شان دعا کرد که خوشبخت و عاقبت به خير شوند. به غير بي بي حکمت، دو نفر ديگر هم از دهشان ميهمان اين کاروان شده اند، " حاج قربانعلي قموشي " که نماينده کاروان را مي شناخته، معرفشان بوده است.

هفت)

شب، مراسم دعاخواني بود. همه به تکاپو افتاده بودند. جوان هاي اين کاروان، بيشتر از پيرهايشان است. " مرتضي تعظيمي " يکي از اين جوان هاست که براي بار اول به مشهد مي آيد. " ابوطالب سقرجوني " هم که توي يکي از کله پزي هاي خيابان منصور تهران کار مي کند، با اينکه دلش خيلي هواي مشهد را کرده اما نتوانسته بيايد. يکبار که توي مسجد محله شان مداحي مي کرده، با يکي از نماينده هاي کاروان آشنا مي شود. حاج ممد آقا شده بود واسطه آمدنش. آنطرف تر هم " علي حسني " دارد سجاده هاي نماز را جمع مي کند. اهل روستاي ميرجان زنجان است، يک پسر دو ساله دارد، اسمش رضاست. به عشق آقا، اين اسم را روي پسرش گذاشته. سال بعد را نذر کرده که سه تاشان با هم بيايند مشهد. تنهايي بهش خوش نمي گذرد. " حسين اميدي» هم همينطور، دلش شور زن و بچه هايش را مي زند. روستاشان 10 - 15 کيلومتري رشت است. روستاي بيجارجيرگويه. او هم، قفلي به پنجره فولاد حضرت بسته تا شايد گره از مشکلاتشان باز شود و سال بعد را خانوادگي بيايند، قفلشان را باز کنند. کليدش را نگه داشته است.

هشت)

پيرمرد مي گفت شبيه نوه اش هستم. مي گفت نوه هايش بزرگ شده اند و قد کشيده اند. به سختي حرف مي زد. هوا باراني بود. چهارشنبه مشهد خيس شد. مرد جوان روبروي پيرمرد ايستاد. دوربين موبايلش را روشن کرد. پيرمرد رو کرد به او.
- حاجي! رفتي زيارت براي کيا دعا کردي...
مرد اين را بلند گفت. پيرمرد من من کرد. آب دهنش را قورت داد. دست چپش روي عصا بود، دست راستش را در هوا تکان داد: براي بچه هام، عروسام، دومادام، نوه هام... همشون عاقبت به خير بشن، خوشبخت بشن...
دوربين موبايل خاموش شد. شارژش ته کشيده بود. مرد جوان شانه هاي حاجي را بوسيد، رفت. " حاجي ميرزا علي " به من نگاه کرد. بعد سرش را انداخت پايين. پيرمرد اهل يکي از روستاهاي گلپايگان است. زماني کشاورزي مي کرده. نرم نرمک زير باران آخر هفته، قدم مي زد با " کل غلامعلي ملاباشي " که از هم ولايتي هايش بود و سر حال تر از او به نظر مي رسيد. زير باران دعا مي کردند که اين رحمت الهي، بر زمين هاشان هم ببارد. دعا مي کردند که آخر زمستان، محصولشان سرما نزند. دعا مي کردند که خدا دستشان را بگيرد و سال ديگر را با زن و بچه شان بيايند مشهد، زيارت حرم آقا امام رضا(ع).
نور تابلوي نئون مي ريزد روي سنگ فرش هاي حياط. رد نوراني " آقا خيلي مخلصيم " در هواي باراني منتشر مي شود. ذرات نور مي ريزد در تاريکي.
*زهره کهندل

  


شب به يادماندني



ميهمانان يکي يکي پيش مي رفتند، با امام خداحافظي مي کردند و از اتاق خارج مي شدند. احمد با حسرت نگاهي به امام کرد.





انديشيد، کاش بيشتر مي توانست نزد حضرت بماند؛ اما بايد مي رفت. خود را عقب کشيد تا حداقل بتواند تا آخرين لحظات از چهره نوراني امام بهره ببرد. بوي خوش منزل امام برايش دلپذير بود. نگاهي به پنجره کرد. هوا تاريک بود. شب پرده سياهش را بر سر شهر افکنده بود. احمد آهسته جلو رفت. خم شد تا دست امام را ببوسد. آهي کشيد. سر بلند کرد و با دودلي به طرف در به راه افتاد. ميهمانان وسط حياط گرم گفتگو بودند. پايش را از آستانه در بيرون نگذاشته بود که صداي پر طنين و دوست داشتني امام را شنيد.
بنشين.
احمد برگشت. گونه هايش از شادي برق مي زد. امام از او خواسته بود بماند. چه سعادتي! گوشه اتاق نشست. امام در حياط ميهمانانش را بدرقه مي کرد. وقتي همه رفتند، سکوت بر اتاق سايه انداخت. احمد از پنجره سرک کشيد. کسي در حياط نبود. صداي گامهاي آشناي امام را شنيد.
مرتب گوشه اي زانو زد. امام وارد شد. احمد فوري به احترام حضرت برخاست. بعد گوشه اتاق پايين تر از امام نشست. سکوتي شيرين بين آن دو بر قرار بود. صداي جيرجيرکها از پنجره به درون مي آمد فضاي اتاق را پر کرده بود. احمد سربلند کرد. نسيم ملايمي که مي وزيد، با پرده نازک و سفيد بازي مي کرد.
گاهي هم سر به سر شعله چراغ مي گذاشت. انديشيد بايد سکوت را بشکند. به ياد سؤالهايي افتاد که بارها خواسته بود بپرسد ولي هيچ وقت ممکن نشده بود. سرفه اي کرد. جا به جا شد. روي زانوانش نشست. با صداي لرزاني اولين سؤالش را کرد. امام با محبت تبسم کنان جوابش را داد. احمد سخن گفتن امام را دوست داشت. احساس مي کرد وقت خوبي است تا همه سؤالهايش را طرح کند.
با هر پرسشي لبهاي امام چون شکوفه از هم مي شکفت. با تبسم جواب او را مي داد. احمد فکر کرد هرگز اين شب به يادماندني را فراموش نخواهد کرد. دير وقت بود؛ بايد حضرت را تنها مي گذاشت تا استراحت کند، اما دل از امام نمي کَنًد. باز به آسمان پر ستاره پشت پنجره چشم دوخت. نسيمي که مي وزيد، بوي گل محمدي و شب بو با خود مي آورد. وقتي امام ساکت شد، احمد گفت: پدر و مادرم به فدايتان! ببخشيد که مزاحم شدم. پاسي از شب گذشته است.
آنگاه برخاست؛ اما دوست داشت باز هم نزد امام بماند و به اندرزهاي گهربار حضرت گوش بسپارد. امام هم برخاست. به طرف پنجره رفت. ماه نيمه چون نيم سکه نقره اي از گوشه پنجره آويزان شده بود و مي درخشيد. امام به طرف احمد برگشت و گفت:
امشب را همين جا بمان.
احمد باور نمي کرد. آيا درست مي شنيد؟ حضرت از او مي خواست که شب را در خانه اش به صبح برساند. يک لحظه به ياد دوستانش افتاد. فردا آنها چه رشکي مي بردند. انديشيد اين توفيقي است که نصيب هر کسي نمي شود. به طرف امام رفت. اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود. نمي دانم چطور شما را سپاس گويم، فرزند رسول خدا !
امام لبخندي زد و به گوشه اتاق اشاره کرد. رختخوابي را که در درگاهي بود نشانش داد و گفت: هر وقت دوست داري بخواب. بعد خود به اتاق ديگر رفت.
احمد به طرف پنجره رفت. دستانش را به دو سوي پنجره چوبي ستون کرد. نفس عميقي کشيد. احساس کرد ستاره هاي همچون بلور، پرنورتر از هميشه هستند. چشمانش را بست. سر تا پايش از شوق مي لرزيد. اين چه لطف بزرگي بود که حضرت در حق او کرده بود.
احساس کرد او بايد با ديگران فرق داشته باشد. قطره اشکي بر گونه اش لغزيد. زانو زد و سر به سجده گذاشت. از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. با اشتياق زمزمه کرد: پروردگارا! تو را شکر مي گويم که به من توفيق دادي تا شبي را ميهمان بهترين بنده ات باشم !
دوست داشت تا به صبح خدا را سپاس گويد. سپيده دم نزد دوستانش برود.
آنها چه مي گفتند؟ در همين فکر بود که احساس کرد کسي وارد شد. صداي گامهاي آرام امام را شناخت. سر از سجده برداشت و با چشماني پر از اشک شوق، به حضرت نگاه کرد. نمي توانست خوشحالي اش را پنهان کند. حضرت کنارش نشست. تبسمي کرد. دست احمد را گرفت. چه دست لطيف و صميمي اي بود دست امام! حضرت با محبت دست او را فشرد و گفت:
اي احمد! اميرالمؤمنين علي (ع) به عيادت شخصي رفته بود. موقع برگشتن به او گفت:
عيادت من باعث نشود خود را از ديگران بهتر بداني !
امام مکثي کرد. احمد پلکهايش را بر هم گذاشت. قطره اشکي شفاف و زلال، از ميان مژه هايش فرو غلتيد. انديشيد چه درس بزرگي! غرور بي جا! خم شد و دست حضرت را بوسيد. امام رضا(ع) دست او را با مهرباني بيشتري فشار داد و گفت:
پرهيزگار باش تا خداوند به تو بزرگي و سر بلندي ببخشايد!

  


به شکرانه سالروز ورود حضرت معصومه (س) به قم؛
« بيت النور » پناهگاه تاريخ ساز شيعه



*سيد جواد ميرخليلي
هر ساله، در روز بيست و سوم ربيع الاول، مردم شهر مقدس قم، سالروز ورود کريمه اهل بيت، حضرت فاطمه معصومه (س) را جشن





مي گيرند و با در دست داشتن شاخه هاي گل، ناقه شتر نمادين حضرت را گلباران و از محل اقامتگاه وي، معروف به بيت النور، به سمت حرم مطهر ايشان حرکت مي کنند.
حضرت معصومه(س) در سال 201 هجري قمري، از مدينه به همراه حدود چهارصد نفر از بستگان و ياران نزديک خود به قصد زيارت برادرش علي بن موسي الرضا(ع) به سوي خراسان حرکت کرد. در جريان اين سفر ودر شهر ساوه، مأموران عباسي با آنها درگير شده و عده اي از کاروان اهل بيت را به شهادت رساندند؛ چنان که حسن بن محمد بن حسن قمي مي نويسد: " وقتي حضرت معصومه (س) و همراهان به شهر ساوه رسيدند، مأموران حکومت عباسي با آنها درگير شدند و عده اي از آنها را به شهادت رساندند. حضرت معصومه(س) در همان جا بيمار شدند. از همراهان سؤال کرد از اين جا تا قم چقدر فاصله است؟ به ايشان عرض شد: ده فرسخ. حضرت فرمود: مرا از اين جا به قم منتقل کنيد"!
همچنين مرحوم محمد محمدي اشتهاردي در کتاب " حضرت معصومه؛ فاطمه ثاني " مي نويسد: " پس از اين که مأمورين حکومت عباسي در ساوه، جلوي کاروان حضرت معصومه را گرفتند، حدود 23 نفر از آنها کشته شدند، گروهي اسير و گروهي نيز متواري گرديدند. نقل شده که حضرت معصومه را عمال بني عباس در ساوه مسموم کردند. آن حضرت در حال بيماري، قم را اختيار کرد؛ چون قم مرکز شيعيان بود؛ از اين رو رهسپار قم شد. " نيز علامه مجلسي از تاريخ قديم نقل مي کند که گفت: " قول صحيح تر اين است: هنگامي که خبر ورود حضرت معصومه(س) به ساوه و خبر بيماري او به آل سعد (شيعيان عرب اشعري) رسيد، آل سعد به اتفاق تصميم گرفتند به ساوه بروند و آن حضرت را دعوت کرده و به قم بياورند. در ميان آنها موسي بن خزرج بن سعد اشعري، وقتي که به کاروان حضرت معصومه (س) رسيد، مهار شتر او را(که آن حضرت در اين هنگام در ميان محمل سوار بر شتر بود) گرفت و او را به قم آورد و در خانه خود مهمان نمود. حضرت معصومه(س) شانزده يا هفده روز در خانه موسي بستري بود تا از دنيا رفت. "
به هر حال، حضور ايشان هر چند کم، اما تأثيرات فراواني بر شهر مقدس قم بر جاي گذاشت؛ شهري که به تعبير حسن بن محمد بن حسن قمي، از همان سده اول هجري، تشيع در آن رواج يافته بود. و اين شهر از سوي امامان شيعه به عنوان پناهگاه شيعه معرفي مي شد و خيل عظيمي از پيروان اهل بيت(ع) را در خود جاي داده بود؛ از جمله اين پيروانِ اهل بيت، خاندان اشعري بودند. بنابراين، شهر مقدس قم در اواخر سده اول هجري قمري، با ورود تعدادي از شيعيان کوفه به تدريج، مذهب شيعه را پذيرفت و به عنوان يک شهر شيعي معروف گشت.
ولي با ورود حضرت معصومه(س) به قم، فصل نويني در اهميت اين شهر در گسترش اسلام و مذهب شيعه گشوده شد هم اکنون نيز با حضور عالمان و فقيهان بسياري در اين شهر، افق هاي روشني براي گسترش تشيع و اسلام بر روي جهانيان گشوده شده است. نوشتار خود را با اين حديث گهربار علي بن موسي الرضا(ع) به پايان مي برم که فرمودند: کسي که حضرت معصومه را در قم زيارت کند مانند آنست که مرا زيارت کرده است. و در حديث ديگري فرمودند: کسي که حضرت معصومه(س) را با آگاهي به حق وي زيارت کند، شايسته بهشت مي شود.

  


برگزاري همايش گردشگري در جوار بارگاه رضوي



همايش يک روزه " گردشگري مذهبي " فردا در مشهد برگزار مي شود.
بر پايه اين خبر اولين همايش گردشگري که به همت روابط بين الملل آستان قدس رضوي و در راستاي تعامل بهتر با گردشگران و بسترسازي جهت جذب بيشتر زائرين و گردشگران در بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس برگزار مي شود، فرصتي خواهد بود تا چالش ها و راهکارههاي گردشگري مورد بحث و تبادل نظر قرار گيرد. در اين نشست که با حضورنمايندگي وزارت امور خارجه ،سازمان گردشگري ،سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، سازمان گردشگري و ميراث فرهنگي و مجمع جهاني اهل بيت(ع) صورت خواهد پذيرفت؛ گردشگري ديني و تعامل حداکثري کشورهاي اسلامي جهت ديدارهاي زيارتي اتباع از کشورهاي همديگر به بحث و تعامل گذاشته مي شود.

  


مجتمع هاي جديد بين راهي احداث مي شود



مجتمع ميان راهي مسير دامغان سال آينده به بهره برداري خواهد رسيد. مدير عامل سازمان عمران و توسعه آستان قدس رضوي گفت: با توجه به استقبال مردم از مجتمع هاي ميان راهي امام رضا(ع) که از سوي اين سازمان از سال 1376 در استان هاي خراسان شمالي، رضوي و جنوبي احداث شده، در ساير نقاط کشور نيز ساخت چنين مجتمع هايي در دستور کار قرار گرفته است.
مهندس مهدي عباسي گفت: اولين مجتمع ميان راهي امام رضا(ع) در خارج از استان خراسان در 10 کيلومتري شهر دامغان استان سمنان در سال آينده به بهره بر داري خواهد رسيد. وي اظهار داشت: همچنين در استان ايلام و شهر مرزي مهران براي زائران ورودي از عتبات عاليات که جهت زيارت مرقد منور رضوي عازم شهر مشهد مي شوند، احداث چنين مجتمعي درسال 89 آغاز خواهد شد.

  


گنبدنما؛ سلامي به نشانه سلامتي



سلام دادن و گنبد نما گرفتن از آداب و رسوم قديمي زائران امام رضا(ع) و نشانه سلامتي و حاصل شدن مقصود است. نقل است سنگ سياه و بلندي در خارج شهر و بر تپه اي بوده که زيارت نامه حضرت بر آن نصب بوده و زائران باشوق و خواندن دعا از همان جا هفت بار به حضرت سلام مي کردند؛ هنگام رسيدن به اين تپه گرفتن گنبد نما رسم بوده است. منابع پيش از قاجار از تپه سلام ياد نکرده اند، اما سفرنامه نويسان ايراني و قاجاري و حتي سياحان خارجي هم نتوانسته اند شادي رسيدن خود را به اين محل پنهان کنند و آن را به شکل هاي مختلف در کلام و نوشتار خود آورده اند. آن طور که نقل است ناصرالدين شاه در سفر به مشهد و هنگام رسيدن به تپه سلام به احترام از اسب پياده شد. حالا گر چه خيلي از سنت ها رنگ و لعابي ندارد و از رسم افتاده اما هنوز هم مسافران زيادي اشتياق رسيدنشان را به مشهد با گنبد نما نشان مي دهد، اگر اشک شوق بگذارد...

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com