|
*عباسعلي سپاهي يونسي
دلتنگم و ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني
آنچه ز غم هجر تو بر جان من است
ديگر حتي کلمات، اين کلمات عاشق بي تاب هم نمي توانند با نوشته شدن اندکي از دلتنگي ام را درمان کنند، اما به عادت هميشه مي نويسم، براي اين که نوشته باشم دوستت دارم و در انتظارت روزهايم يکي يکي مي آيند و مي روند و تو نمي آيي تا طعم اين روزهاي اندوهناک عوض شود و من خوشبختي را بچشم. باران در سرازيري آسمان سرعت مي گيرد تا خودش را زودتر به زمين برساند. مي خواهد در آمدنت زمين را سبز کند، اما من خوب مي دانم در آمدنت ديگر به هيچ بهاري نياز نخواهد بود، زيرا تو برايمان بهاري حقيقي و جاودان را هديه خواهي آورد؛ بهاري که زيبايي اش را هيچ شاعر نتوانسته است در شعرش تصوير کند.و چون نمي توانيم ديدارت را تجربه کنيم زمزمه مي کنيم:
آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان زعشقت آتش افشان خوش تراست
حالا خوشيم با زمزمه شعرهايي که انگارهمه آنها براي شما نوشته شده است و انگار همه دلتنگ آمدنتان بوده اند، اما خيلي ها رفته اند، بدون آنکه آمدنتان را جشن بگيرند، بدون آنکه سايه مهربانتان بر سر آنها باشد و من هميشه مي ترسم از اينکه بياييد و ما نباشيم و افسوس ديدارتان را باخودمان ببريم. |