صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-04-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 3اردیبهشت ماه 1388

[ عشقستان ]
 * گشت و گذاري کوتاه در بخش دفاع مقدس موزه آستان قدس رضوي ؛ جنگ در موزه
 * يادي از شهيد سرلشکر مخبري به نمايندگي از ده ها فرمانده گردان شهيد نيروي زميني؛
حماسه آفرين بستان
 * همراه با راهيان نور ؛ معبري به آسمان
 * شب چهاردهم
 * بنياد شهيد نسبت به سؤ استفاده از معافيت گمرکي
واردات خودروي جانبازان ابراز نگراني کرد
 * سخنگوي مجمع جانبازان و ايثارگران؛
مشکل تردد جانبازان 70 درصد با طرح پلاک خودرو حل مي شود
 * يک ميليون برگ سند درباره شهدا در خراسان رضوي مستندسازي شد
 * لبخند پشت خاکريز

گشت و گذاري کوتاه در بخش دفاع مقدس موزه آستان قدس رضوي ؛ جنگ در موزه



* معصومه فرماني کيا

خود جنگ را نديده ام، حتي از تصويرهاي زنده آن هم چيزي در خاطرم نمانده اما مستندهاي آن را بارها از شبکه هاي مختلف دنبال کرده ام.






آن هياهوهاي عظيم و شلوغي هايي را که هر کس از زاويه ديد خود تعبير مي کند؛ آنهايي که از نزديک آن را لمس کرده اند، چشمهايشان برق مي زند.
انگار که همين حالا دارند از پشت خاکريز و سنگر حرف مي زنند، با شور و شوق و با اشک و لبخند.
دوران دفاع مقدس بهترين کلاس بود، در روزهايي که همه مدرسه بسيج مي شدند بروند جبهه! و حالا که آلبومهايي از روزهاي حماسه و خون را ورق مي زنم يا وقتهايي که مي نشينم پاي مستندهاي تلويزيوني و يا حتي گفتگوهايي که آدمهايش با يکي دو جين از آن تصاوير ناب و گزارشهايي که توي حرفها و خاطراتشان دارند مي بينم، آنها آدم هاي خوش شانسي بودند که فرصت کردند بروند در چند قدمي بزرگترين حماسه قرن، توي دل ماجراهايي که يک خبرنگار هميشه آرزوي گزارش کردنشان را دارد.




اين را بيشتر وقتي مي فهمم که محمد حسين يزدي نژاد، مسؤول گنجينه تمبر آستان قدس رضوي با يک آلبوم بزرگ از تمبرهاي دوران انقلاب از جمله دفاع مقدس همراهم شده و در رابطه با آنها و حماسه آن روزها توضيح مي دهد.
حالا بهتر مي فهمم که مردان آن روزها چگونه به سختي پاي اعتقادشان ايستادند و حالاست که مي فهمم اين ايستادگي کار هر کسي نيست.





حرفهاي يزدي نژاد را که مثل شاهدان عيني، خاطرات آن روزها را وصف مي کند، مي شود به وضوح روي اين تمبرها ديد.
حتي وقتي از 80 پاکت نامه موجود که توسط يک خانواده اصفهاني اهدا شده و در آن روزها توسط نهادهاي مختلف بين رزمندگان توزيع مي شد حرف مي زند، به وضوح مي شود تسبيح دانه درشت پيره زني را تصور کرد که به نيت سلامتي رزمندگان به دانه آخرش نزديک شده و دوباره تکرار مي شود. پاکت و نامه هايي که با جمله هاي قصار که بيشتر آنها زينت شده اند و هر يک مي تواند قلب و دلي را روشن کند. مثل گفته هايي از امام خميني(ره) آنجا که نقل شده: من از دور، دست و بازوي شما رزمندگان را که دست و بازوي خدا روي آن است مي بوسم و به اين بوسه افتخار مي کنم، يا اين جمله که گفته بود: يک ساعت ايستادن به صف (جهاد) در راه خدا از شصت سال عبادت بهتر است و حالا بخشهايي ازموزه شده است.




حتي تصاوير تلگرافهاي صلواتي که بعد از اتمام عمليات به دست خانواده هايشان مي رسيد، نشان از اين دارد که چقدر موقعيتهاي دفاع مقدس هر لحظه و ثانيه اش احتياج به حفظ کردن دارد.
«يزدي نژاد» توضيح مي دهد: موزه آستان قدس رضوي به مناسبتهاي خاص نظير روز جهاني قدس، 22 بهمن، هفته دفاع مقدس و... نمايشگاه هايي دارد که محصولات پستي منتشر شده به مناسبتهاي مختلف را به نمايش مي گذارد و در غير اين صورت فضاي موجود پاسخگوي تمام تمبرها و آثار دفاع مقدس نيست و من فکر مي کنم قطعاً گنجينه اي به وسعت و شکوه آستان قدس رضوي ظرفيت و گنجايش اين را دارد که روزي موزه تخصصي دفاع مقدس را در کنار ديگر گنجينه هاي خود داشته باشد، بويژه وقتي مسؤول موزه از اشتياق زائران خارج از کشور ياد مي کند که طرفدار تمبرهاي شهدا و امامند و مي خواهند يادگاري از آنها را به شهر و کشورشان ببرند.
يزدي نژاد وقتي از تمبر منتشر شده مرکز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر که مربوط به حاج صفر قلي رحمانيان به عنوان پيرترين رزمنده دفاع مقدس است، حرف مي زند بيشتر به وجد مي آيم. تصوير اين رزمنده را که حالا به گفته او بيش از 100 سال عمر دارد، در کنار تصويرهاي منتشر شده مي بينيم.
از «مهناز حاجي شاه» به عنوان اولين «شهيده» دفاع مقدس در دفاع خرمشهر ياد مي کند يا حجة الاسلام شريف قنواني به عنوان اولين روحاني شهيد...
در کنار اينها تمبرهاي چاپ شده مناسبتي، بخش عمده اي از فضاي اشغالي طبقه منهاي يک موزه مرکزي را شامل مي شود که تيراژ غالب آنها بيش از عدد ميليون است؛ مثل تمبرهاي مربوط به روز ارتش با شمارگان بيش از 5 ميليون قطعه يا بمباران شيميايي حلبچه با شمارگان 2 ميليون؛ آزادي خرمشهر با 3 ميليون قطعه، يادبود آزادگان و...
در بين صحبتهاي يزدي نژاد به تمبرهاي منتشر شده از حسين فهميده که به مناسبت روز جهاني کودک است، مي رسيم. ساکت ساکت مي شوم، انگار که همين حالا نگاهم به پسر بچه 13 ساله اي افتاده است که بدون دلهره و نگراني نارنجک به کمر بسته و منتظر ايستاده تا تانک نزديک شود...
صحبتهاي مسؤول موزه تمام شدني نيست و آثار نگهداري شده در اين مجموعه هم؛ بين حرفهاي يزدي نژاد به اين فکر مي کنم که چه خوب است جاهايي مثل اينجا براي نشان دادن دستاوردهاي بزرگ انقلاب وجود دارد؛ مکانهايي که نمي گذارند خاطرات و يادگارهاي آن روزگار خاک خورده و مدفون شوند و بار ديگر با خودم مي انديشم که چه خوب است هر شهري براي خودش يک موزه تخصصي دفاع مقدس داشته باشد تا همه مردم، بخصوص جوانها و نوجوانها، تصوير روزهاي خوب حماسه را عيني تر و نزديکتر به خود ببينند و فراموش نکنند که نسل پيش از آنها چطور براي حفظ دين و ميهن خود، از جان و مالشان مايه گذاشتند.

  


يادي از شهيد سرلشکر مخبري به نمايندگي از ده ها فرمانده گردان شهيد نيروي زميني؛
حماسه آفرين بستان



در حاشيه نهج البلاغه به خطي خوش چنين نوشته بود: «هرگاه غمگين شدي و دلت از دست زمان گرفت، به نهج البلاغه رجوع کن،





باشد که سخنان اين مرد بزرگ تسلي خاطر گردد.» مخبري، پاک باخته کلام مولا علي بود و جانش سيراب معرفتي بود که نهج البلاغه به او نثار مي کرد. سال 1324 حريم قدس رضوي، تولد فرزندي را به نظاره نشست که حماسه ساز عرصه بستان شد. نام او را غلامرضا گذاشتند.
ديپلم را که گرفت، وارد دانشکده افسري شد. بعدهم مسؤوليت گردان 125 مکانيزه از تيپ 16 زرهي را عهده دار شد. جنگ که شروع شد، عرصه حماسه آفريني هايش فراهم شده بود. پل سابله هيچ گاه حماسه او و يارانش را از ياد نخواهد برد که چگونه استقامت و پايداري را مردانه به تصوير کشيدند. شهيد صياد شيرازي، همان جا به پاس حماسه آفريني هايش، زير باران آتش و گلوله، به او درجه سرهنگ دومي مي دهد.
بستان عرصه ديگري براي ظهور او بود. صدام آنقدر به برتري نظامي خود دل بسته بود که پيش از حمله گفته بود: من بستان را گرفتم. اما اين مخبري و يارانش بودند که در 10 روز مقاومت و نبرد خونين، مهر باطلي بر ادعاي او زدند. اين 10 روز مقاومت، سرآغازي براي عمليات پيروزمندانه فتح المبين شد که ارتش تا دندان مسلح بعث را زمين گير کرد.
بستان، هنوز به مخبري مي انديشيد، به رشادت و از خودگذشتگي اش، تنها يک گردان در مقابل دوازده گردان کماندويي. اما يک گردان مرد، با فرماندهي از جنس غيرت و مخبري کار خود را کرد و چه زيبا به امام عرضه داشت: «تا لحظه اي که نيروي ايمان و تا لحظه اي که خون در رگهاي اين جوانان وطن و سربازان اسلام در جريان است، نه تنها صدام، بلکه هر يک از مزدوراني که بخواهند چشم خود را به سوي خاک ايران بدوزند، زنده نخواهند ماند».
امام فرمود: «شما به حقيد، همانطور که امام سيدالشهدا(ع) به حق بود و يزيد و بني اميه را رسوا کرد. شما هم در اين نبردهاي بزرگ مثل آبادان، تنگه چزابه، بستان کاري کرديد که اعجاز بود.»
جاي جاي جبهه، معرکه دلاوري «مخبري» شده بود. نام او هراس را بر دل دشمن مي انداخت. دشمن هم او را شناخته بود. عناصر خدعه و توطئه دنبال اين بودند که مخبري را از ما بگيرند و کردستان نقطه اين توطئه شد. ساعت حدود 5 بعدازظهر پيچ دار ساوين، منطقه سردشت، منافقين کمين کردند و او نيز به خيل همرزمان شهيدش پيوست.

  


همراه با راهيان نور ؛ معبري به آسمان



* آل ياسر

روايت
کوچه ها بي قرار، دلها لرزان و آسمان ديده ها باراني است. سراغ اهالي قبيله بيداري را مي گيري، نشاني، شهر اعجاز دلاوري هاست.




شهر سروهاي سربلند، نخل هاي نور، لاله هاي عشق، کوي دلدادگي، ساحل بندگي، کوچه زندگي، پلاک آزادگي. سيري در ارتفاعات معنوي فرصتي است براي انديشيدن در حوزه خلق حماسه هاي شگفت رزم مکتبي با روايت تازه اي از عملياتهاي غرورآفرين در يادمان هاي دفاع مقدس.

پرچمي به رنگ سبز انتظار
همه خانه ها را به گونه اي مي سازند که رو به آفتاب باشد و مهندسي خانه هاي مشهد را بر محور ولايت نظام داده اند. هويت مشهد با سيب سرخ و اهالي کوي رضا(ع) با عشق به امام رئوف گره مي خورد.
اردوگاه ثامن الائمه(ع) يا پادگان حميديه امروز آغوش گشوده است تا بيرق سبزي را که از بلنداي بارگاه هميشه سبز رضوي آمده است تا لا اله الا الله را، امامت را، ولايت را در گوش باد زمزمه کند، برفراز دستان کاروان راهيان نور به اهتزاز آورد. شهيدان به عنوان معلمان و خيرخواهان مردم از امام رضا(ع) خواسته اند تا با اهداي پرچم به آوردگاه خلق حماسه فرزندان معنوي نبوي، در هر پگاه و شامگاه تکريم کنيم سرسبزي را، سرخي عشق را و حريم ولايت عشق را. بيرق سبز رضوي بهانه اي است تا بدانيم براي فهميدن بهار تنها يک فصل باقي است؛ فصلي به رنگ سبز، فصلي به رنگ انتظار و بستاييم توحيد را، توسل را، الماس اشک را، و زانو زنيم در برابر سکوي پرواز، بيست و سه هزار کبوتري که براي دفاع از مکتب نبوي تا ملکوت بال مي زنند هنوز...!

تحول و شور در شلمچه
بعضي مي گويند امروز هنوز روز به پايان نرسيده بهار مي شود، آنان در حيرتند که بهار با اين همه ترانه چگونه بي بهانه آغاز مي شود! از منظر آنان بهاري زيباست که تجلي آن در دلها باشد، اما باورم اين است که بهار تنها با ترانه يا مقلب القلوب و الابصار، يا مدبر الليل و النهار، يا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الي احسن الحال آغاز مي شود تا بهانه اي براي کوچ زمينيان عرش آشياني باشد که پيشاپيش خورشيد فهميدن فصل بهار را در کوچه باغ هستي جار مي زنند. روزي بهار است که از تمامي دلها پنجره اي به چشم ها گشوده شود که سرشار از طراوت يقين باشد و پرستوها از سرانگشت همه پرواز کنند. آن روز است که قطعنامه بهار نوشته مي شود و از کنار بيت ا... الحرام انتشار خواهد يافت و گلها فقط به احترام امير قافله عشق به آب و آسمان سلام مي کنند.
شور تحول در وادي شلمچه غوغا مي کند و تو غرق در مختصات انساني فرزانگاني مي شوي که در مدار ملکوت طواف مي کنند. هنوز سخن امام بيداري، مقام معظم رهبري آويزه گوش توست که فرمودند: «اگر اين شهدايي که شلمچه يادگار آنهاست نبودند، امروز در اين کشور از استقلال ملي، از شرف ملت و از اسلام هيچ نشان برجسته اي نبود».
زمان به سرعت مي گذرد و تو به انتهاي حيرت رسيده اي. امشب قرار است با شور و شوق شب شلمچه وداع کني. همه رفته اند به جز چند راوي و کانالي که تنهايي را در غربت فرياد مي کند. هر کس چيزي مي گويد و سوزي دارد. آهنگ يکنواخت ضجه ها در فضا مي پيچد. چشم ها مثل آسمان شلمچه باراني است.با جواني روبه رو مي شوي که تشنه حقيقت جواني است. او از بچه هاي خوب رشت و دانشجوي سال سوم دانشگاه در رشته برق است که به گفته خودش با تاريکي دل روبه روست. او در زندگي هيچ مشکلي ندارد، جز اينکه شور ندارد. پاهايش برهنگي را هروله مي کند و دستهايش آسمان اجابت را مي کاود! کمبود او نداشتن شور دروني است که از آن رنج مي برد و دلش براي گريه تنگ شده است. با يک خاطره از او پذيرايي مي کني، خاطره اي که ريشه در نگاه ملکوتي امام(ره) دارد که دنيا را تکان داد و تاريخ از درک حقيقت آن عاجز است.

  


شب چهاردهم


* کريمي
... گروهان ما در جبهه کوشک در محلي مستقر بود که معروف به ابرويي بود، ابرويي از اين لحاظ که خاکريز احداث شده منحني شکل





و تقريباً شکل ابرو بود و فاصله آن با خط عراقيها کمتر از 500 متر بود و در آنجا تلفات زيادي داشتيم، خاکريزهايي که ما داشتيم در اثر باد و باران کوتاه شده و تردد در پشت خاکريز ديده مي شد و عراقي ها معمولاً با تيربار دوربين دار بچه هاي گروهان را مي زدند.
خاکريز به قدري کوتاه شده بود که اگر کسي سر پا راه مي رفت سر و سينه اش ديده مي شد و حتماً بايد پشت خم، پشت خم راه مي رفت. اما هر چه گزارش مي کرديم که اينجا بچه هاي ما امنيت ندارند و ما تلفات بيهوده مي دهيم مهندس مي آمد و مي گفت: کار کردن لودر و بولدوزر در فاصله 500 متري دشمن مقدور نيست، در اولين دقيقه اين دستگاه ها را با آر پي جي مي زنند.
ما گفتيم تيراندازان زبده را بالاي خاکريز و در داخل سنگرها مي فرستيم تا به طور مرتب تيراندازي کنند و اجازه ندهند عراقي ها به سمت ما تيراندازي کنند. ايشان مي گفت: در هر صورت کار مشکلي است ما خودمان سنگرسازان بي سنگر هستيم، اما اين قضيه ديگر خيلي فرق مي کند و دل شير مي خواهد که يک وسيله بزرگ مانند لودر را روشن کنيد و چندين ساعت با فاصله نزديک به دشمن، خاکريزها را مرمت کنيم و آسيب نبينيم. طول خاکريز ما حدود 1200 متر بود و دست کم 10 ساعت کار داشت.
من به اين نماينده گفتم: تو را به خدا خودتان يک روز در سنگر ما بمانيد و شاهد باشيد که سربازان و پرسنل کادر ما چگونه شهيد و مجروح مي شوند، چون در اين منطقه عراقيها روي دژ خودشان بودند و آن جا خيلي بلندتر از خاکريز ما بود و بر منطقه ما مسلط بودند، گرچه ما با خمپاره 60 ميلي متري و 81 ميلي متري و همچنين تيربار ژ 3 و آر پي جي مرتب آنها را زير آتش مي گرفتيم، اما تلفات ما در هر صورت زياد بود.
براي چندمين بار فرمانده گروهان مهندسي، خاکريز ما را در شب و روز بازديد مي کرد و راننده لودر را همراه مي آورد. براي بار آخر يک راننده لودر آمد، او يک گروهبان کادر بود، گفت: امشب چندم ماه است؟
من تقويم را نگاه کردم گفتم: هشتم ماه است و روزهاي آخر پائيز هم بود. آن گروهبان جوانمرد گفت: اگر هوا ابري نباشد من شب چهاردهم و به نام چهارده معصوم اين خاکريز را براي شما تقويت مي کنم. من گفتم: آخر چگونه اين کار را انجام مي دهي؟ گفت: فقط دعا کنيد شب مهتابي باشد و هوا ابري نشود. او رفت و روز سيزدهم نزديک غروب با يک دستگاه جيپ به سنگر من آمد و گفت: لودر من چند کيلومتر عقب تر است، باک آن را هم پر کردند و الان آمده ام هماهنگي کنم. هوا که تاريک شد من مي آيم.
صداي لودر که در بيايد عراقي ها تيراندازي مي کنند شما هم به طور مداوم تيراندازي کنيد تا من خودم را به پشت خاکريز شما برسانم.
ما همين کار را کرديم، لودر به سلامت به پشت خاکريز رسيد و داخل يک سنگر تانک که يک گودال بود، پائين رفت. سپس يک طناب آورد و به پدال گاز لودر بست و سر ديگر طناب را داخل سنگر سرپوشيده آورد که جايش محفوظ باشد و به من گفت: بچه هاي گروهان، ديگر تيراندازي نکنند تا جبهه ساکت شود. من هم دستور دادم تيراندازي را متوقف کنند و کنار گروهبان نشستم.
ايشان با کشيدن طناب که وصل به پدال لودر بود صداي موتور لودر را کم و زياد مي کرد و عراقيها به تصور اينکه لودر مشغول خاکريز زدن است، چون شب بود لودر هم در گودال خاکريز بود و ديده نمي شد، اما دود ناشي از گاز خوردن موتور آن ديده و صداي آن هم شنيده مي شد و عراقيها با گلوله هاي آر پي جي آن منطقه را مي زدند که به سينه خاکريز طرف خودشان اصابت مي کرد و يا اينکه از بالاي سر ما عبور مي کرد و عقب خط جبهه ما منفجر مي شد. چون برد نهايي آر پي جي، 1500 متر است اگر گلوله به هدف نخورد با طي 1500 متر خودش منفجر مي شود، عراقيها چند گلوله منور شليک کردند تا ببينند که اين لودر کجا کار مي کند و چگونه کار مي کند که با اين همه گلوله هنوز منهدم نشده است، از طرف جبهه ما هم هيچ گلوله اي شليک نمي شد. عراقيها واقعاً ترسيده بودند شايد فکر مي کردند ما قصد حمله داريم، اما راننده لودر کار خودش را مي کرد و با صداي گاز لودر به کم و زياد شدن ناشي از کشيدن طناب وانمود مي کرد واقعاً مشغول احداث خاکريز است. عراقيها حدود 2 ساعت مداوم تيراندازي کردند و در نهايت خسته شدند و از تيراندازي دست برداشتند.
وقعي جبهه کاملاً ساکت شد، ماه شب چهاردهم کمي بالا آمد آن راننده غيور کارش را شروع کرد و لودر را از گودال بيرون آورد و تقويت خاکريز را شروع نمود.
آغاز کار او تقريباً ساعت 9 شب و خاتمه آن 5 صبح بود، فقط او چند بار براي خوردن چاي از لودر پايين آمد و داخل سنگر رفت، مرمت خاکريز 1200 متري ما که سراسر در فاصله 400 تا 500 متري عراقيها بود در يک شب تمام شد و ساعت 5 صبح قبل از اينکه هوا روشن شود به عقب برگشت، بعد از آن ما ديگر تلفات نداشتيم و يا کم داشتيم.

  


بنياد شهيد نسبت به سؤ استفاده از معافيت گمرکي
واردات خودروي جانبازان ابراز نگراني کرد



رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران نسبت به سؤ استفاده سوداگران از امتياز معافيت گمرکي واردات خودرو براي جانبازان ابراز نگراني



کرد.به گزارش ايرنا به نقل از «فاش»، دکتر حسين دهقان با اشاره به مصوبات اخير هيأت دولت درباره معافيت گمرکي واردات خودرو براي جانبازان گفت: ما به عنوان نهاد ارايه کننده خدمت به جانبازان موظف بوديم اين مصوبات حمايتي را از دولت براي جانبازان بگيريم، اما در مرحله اجرا اين خود جانبازان عزيز ما هستند که بايد مراقبت کنند تا سودجويان از اين تسهيلات حمايتي سؤ استفاده نکنند.
وي افزود: اخيراً گزارش هايي به ما رسيده است که دلالان بازار خودرو با برخي از جانبازان واجد شرايط بهره مندي از معافيت گمرکي وارد مذاکره شده اند تا در قبال پرداخت وجه نقد از امتياز آنها استفاده کنند که اگر چنين اتفاقي بيفتد حيثيت جانبازان بزرگوار ما به شدت مخدوش خواهد شد و درستي تدبير و تصميم بنياد شهيد و دولت در اعطاي اين تسهيلات زير سؤال خواهد رفت.
رئيس بنياد شهيد پيشنهاد کرد؛ به منظور پيشگيري از اين اتفاق ناپسند، کارگروه مشترکي متشکل از نمايندگان جانبازان واجد شرايط بهره مندي از اين امتياز و کارشناسان بنياد بر چگونگي اجراي مصوبه دولت در اين باره نظارت کند تا حيثيت و منافع جامعه جانبازي توأماً ملاحظه و مراعات شود.
دهقان افزود: به نظرم گروههاي پيگيري جانبازان که هم اکنون به طور خودجوش فعال هستند و امور مخصوص هر گروه از جانبازان را به صورت تخصصي پيگيري مي کنند، بهترين گزينه براي هدايت اين موضوع هستند.

  


سخنگوي مجمع جانبازان و ايثارگران؛
مشکل تردد جانبازان 70 درصد با طرح پلاک خودرو حل مي شود



سخنگوي مجمع جانبازان و ايثارگران انقلاب اسلامي گفت: با اجراي طرح پلاک خودرو جانبازان، مشکل تردد جانبازان 70 درصد حل مي شود.
عباس طائفه در گفتگو با ايرنا اظهار داشت: طي هماهنگي انجام شده با مسؤول ايثارگران اداره راهنمايي و رانندگي، طرح پلاک خودرو جانبازان، به جانبازان 70 درصد تعلق مي گيرد.سخنگوي مجمع جانبازان و ايثارگران انقلاب اسلامي گفت: اين امر نافي استفاده ديگر جانبازان از محدوده طرح ترافيک نخواهد بود و آنها مي توانند مانند گذشته از آرم طرح ترافيک جانبازان استفاده کنند.وي افزود: بر اساس اين طرح، جانبازاني که از آسيب ديدگي بالايي برخوردار هستند و مشکل حرکتي دارند، مي توانند در مکان هايي که نياز دارند، توقف کنند و از محدوده هاي طرح ترافيکي به راحتي عبور کنند.

  


يک ميليون برگ سند درباره شهدا در خراسان رضوي مستندسازي شد



رئيس اداره تحقيقات، جمع آوري و نگهداري آثار و اسناد سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي گفت: يک ميليون و 300 هزار برگ سند درباره شهداي اين استان تاکنون مستندسازي شده است.
صديقه خديوي در گفتگو با ايرنا افزود: اين اسناد شامل وصيت نامه، زندگينامه، دست نوشته ها، دفترچه خاطرات، عکس و ديگر آثار فرهنگي شهدا، با هدف جلوگيري از تخريب و استفاده مناسب از آنها، براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت مستندسازي مي شود.
وي گفت: از ابتداي شروع طرح مستندسازي آثار شهدا طي سال گذشته تاکنون اين تعداد اسناد شهدا مستندسازي و يکپارچه و نسخه اصلي آن به سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران در تهران ارسال شده است.
اين مسؤول ادامه داد: بهبود و ارتقاي روند ترويج فرهنگ ايثار و شهادت در جامعه بدون توجه به زيرساختهاي اطلاعاتي و ايجاد بانک اطلاعاتي يکپارچه از اسناد ايثارگران ميسر نيست. وي گفت: حجم زياد اسناد، مدارک و اطلاعات موجود در سازمانها و ارگانهاي ذي ربط و مرتبط با امور شهيدان و عدم دسترسي سريع و بموقع به اين اطلاعات مشکلاتي را در پي داشته که براي حل اين مشکل و استفاده بهينه از اين اسناد، وجود يک سيستم مديريت آرشيو اسناد شهدا ضروري به نظر مي رسيد.
رئيس اداره تحقيقات، جمع آوري و نگهداري آثار و اسناد سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي افزود: در اين راستا طرح مکانيزاسيون پرونده هاي فرهنگي ايثارگران با هدف مستندسازي علمي، يکپارچه سازي پرونده هاي فرهنگي ايثارگران و استانداردسازي آرشيو ديجيتال آنها در حال انجام است.

  


لبخند پشت خاکريز



آفتاب نيمه شب
وقتي بي خوابي مي افتاد سرمان،دلمان نمي آمد که بگذاريم ديگران راحت بخوابند، بخصوص دوستان نزديک. به هر بهانه اي بود بالاي سرشان مي رفتيم و آنها را از جا بلند مي کرديم. رفيقي داشتيم،خيلي آدم رک و بي رودربايستي بود.
يک شب حوالي اذان صبح رفتم به بالينش،شانه اش را چند بار تکان دادم و آهسته به نحوي که ديگران متوجه نشوند، گفتم:هي هي،بلند شو آفتاب زد.
آقا چشمت روز بد نبيند،يک مرتبه پتو را کنار زد، و با صداي بلند گفت: مرد حسابي بگذار بخوابم، به من چه که آفتاب مي زند، شايد آفتاب بخواهد نيمه شب در بيايد، من هم بايد نيمه شب بلند بشوم. عجب گيري افتاديم ها !

تو مواظب خودت باش
کم نبودند پدران و پسراني که در کنار هم از آب و خاک و جان و مال و ناموسشان دفاع مي کردند.
از خيل بي شمار آنها پدري بود فوق العاده با روحيه و سر حال که درگردان ما بود. وقتي کسي سراغ پسرش را مي گرفت بخصوص براي سنجش روحيه اش سؤالي مي کرد، مي گفت: تو مواظب خودت باش، پسر من هر کجا باشد قطعاً از اين سه حال خارج نيست، يا کشته در ميدان است، يا اسير در زندان است، يا زنده و زخمي در گردان است.و به اين ترتيب، حرفي براي گفتن باقي نمي گذاشت. بعضي که از جواب در نمي ماندند مي گفتند: و يا هر سه تايش!
* نوشته سيد مهدي فهيمي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com