|
روح زخمي
دوره گردي مي گفت
دستبند تحمل را که مي بندي
روح زخمي ات بال هاي افق را مي شکند
و چشم هاي مهتاب فدايي يک حضور مي شود
در کهن ترين فصل تاريخ، غروب پلکها
شعر زندگي را مي نويسند
قلب ناودان پنجره رو به غبار را
زير زمزمه باران جا مي گذارد
وتنها نگاه کاغذي در باور زمان مي سوزد
که شايد معماهاي زندگي دوباره با فانوس عبرت ها جان بگيرند
و در ستيغ اجابت
قفسي از لحظه هاي خاموش را نقاشي کنند.
زهرا نجفي - 16 ساله
نشاني ماه
براي ديدن ماه چند کوچه بايد دويد؟
مي گويند پشت دروازه هاي شعر
شايد همين جا...
کنج مردمک هاي خسته
قطره اي از ماه سکوت کرده باشد
هلال زندگي تفسير فاصله هاست
يک نفر فرياد مي زند
خيابان نرسيده به چهارراه آسمان
نبش زمان
کوچه اي بي انتهاست و
پنجره اي که رو به قامت بلند روزها باز مي شود
ياسمن آتشگاهي - 17 ساله
تا هميشه سيب...
وقتي که خدا قطره عشق را در رگ هاي ناچيزترين کالبد دميد
صخره ها لرزيدند
درخت سيب هم
خدا شروع شد
در بند بند لحظه ها
و تا هميشه سيب آفريد
بارش وسوسه اي ابليس چترهاي امنيت را دريده
هر روز يکي از خاطراتمان از دست مي رود
تاريخ به اوج خودش مي رسد
بار ديگر سيب سرخ در پي آفرينش آدم و حوا اتفاق مي افتد
هنوز هم چشمه هاي ساده و معصوم بي هيچ تلاطم جاري هستند
ريحانه رستگار - 16 ساله |