|
فرحروز صداقت
هشت سال دفاع مقدس، اگر چه روايت مرداني است که دليرانه جنگيدند، اما حديث ايثار و استقامت زنان با ايمان اين مرز و بوم نيز

هست. زناني که اگر صبور نبودند و رنجها را با متانت و استواري تحمل نمي کردند، اگر اسوه شان «فاطمه زهرا» (س) و زينب کبري(س) نبود هرگز زمينه ساز سربلندي و سرفرازي اين آب و خاک نمي شدند.
تقويت روحيه رزمندگان و تشويق مداوم پسر، برادر، پدر و همسر براي حضوري هر چه پرشورتر در جبهه هاي دفاع مقدس، مشارکت در جمع آوري و ارسال کمکهاي مردمي، بردوش گرفتن بار مسؤوليت خانواده در غياب مردان رزمنده و حضور مداوم به عنوان پرستار و امدادگر در بيمارستان ها و اورژانس هاي صحرايي و شهري، گوشه هايي از جلوه حضور سبز زنان مسلمان ايراني در سال هاي دفاع مقدس است.
* خاطراتي شفاف تر از آيينه
خانم معصومه رامهرمز امدادگر دوران دفاع مقدس، دبير آموزش وپرورش، محقق ونويسنده در قسمتهايي ازتحقيقات خود درباره حضور زنان در صحنه هاي انقلاب اسلامي مي نويسد: صداي پرواز هواپيماهاي جنگي آغاز شد و خيلي زود دشواري هاي ديگري را به انقلاب نوپاي اين سرزمين تحميل کرد.زنان نيز چون مردان اسلحه بر دوش گرفته و به مقابله با دشمن شتافتند و در اين راه شهيد، زخمي و آواره شدند.

براي نماياندن چهره زن در سالهاي دفاع مقدس آيينه اي شفاف تر از خاطرات آنان وجود ندارد. خاطراتي که تاريخ اين مرز و بوم را تعيين مي کند، به آنها شکل مي دهد و روح مي بخشد. در سال هاي اخير گامهايي در جهت کامل کردن تصوير زن در هشت سال دفاع مقدس برداشته شده اما هنوز در آغاز راهيم و آنچه تاکنون انجام شده سايه هاي مبهمي از حضور چشمگير زنان بوده است.
به مناسبت روز پرستار و ارج نهادن و قدرداني از تمامي کساني که در دوران دفاع مقدس با امداد و پشتيباني خود سهم بسزايي درپيروزي وموفقيت جنگ داشتند گفتگويي صميمي داريم با خانم رامهرمز، امدادگر زمان جنگ، که مي خوانيد.
***
* نامتان؟
* * معصومه رامهرمز.
* محل تولد؟
** آبادان
* تحصيلات؟
** فوق ليسانس الهيات ومعارف اسلامي
* شغل؟
** دبيرهستم.
*شما را امدادگرجنگ معرفي کرده اند. وقتي جنگ شروع شد شما درکجا ومشغول چه کاري بوديد؟
** من محصل بودم، سال سوم راهنمايي و درآبادان زندگي مي کردم. وقتي جنگ شروع شد با توجه به موقعيت ونياز به سراغ بيمارستان رفتم وکار امدادگري را شروع کردم .
*پس امدادگرتجربي بوديد؟
** بله !
* شما که يک دختر 15 ساله ونوجوان بوديد چطور از عهده اين کار برآمديد؟
**ضرورت باعث شد و فقط من نبودم، تعداد زيادي از دختران جوان و نوجوان آباداني امدادگرشدند. يعني هيچ برنامه ازقبل تعيين شده اي در کار نبود.
* شما تا آخر جنگ در جبهه حضور داشتيد؟
**من تا سال 64 تا عمليات والفجر 8 و تا آخر عمليات فاو در بيمارستان، امدادگر بودم و بعد ازآن تا پايان جنگ در پشتيباني در ساختمان هلال احمر اهوازخدمت کردم.
*اولين موردي راکه کمک رساني کرديد به ياد داريد؟
** آبادان مرتب بمباران مي شد و ما هر جا که بمباران مي شد مي رفتيم براي کمک به افراد و اگر آنجا نياز نبود فوري به بيمارستان امدادگران آبادان مي رفتيم.
* چه کمک هايي ؟
**هرکمکي که لازم بود.کمک به مجروحان، جابه جايي شهدا، پانسمان، غذا رساني، يعني از صبح که از منزل خارج مي شديم هيچ چيزي مشخص نبود. هرجايي که نياز به کمک بود ما کمک مي کرديم.
* از اولين کمک رساني تان نگفتيد؟
** شرايط آبادان درسال 59 بسيار وحشتناک بود. يک محله اي بود به نام سرويس قنواتي، اين محله بمباران شده بود. ما آنجا کمک کرديم تا شهدا ومجروحان را بيرون بياوريم و بلافاصله پشت سر آنها به بيمارستان رفتيم. در بيمارستان هم مي چرخيديم و هر کاري که از ما مي خواستند انجام مي داديم، از آذر ماه همان سال در بيمارستان طالقاني آبادان مستقر شديم و همان جا خوابگاه داشتيم و زندگي هم مي کرديم وکار امداد را به شکل جدي و سازمان دهي شده انجام مي داديم، اول جزو کادر اورژانس و بعد اتاق عمل!
* شما آموزش ديديد يا همه کارها را تجربي انجام مي داديد؟
** ما که سني نداشتيم و فرصت آموزش هم که نبود. همه کارها را ضمن کار آموختيم .
* خانواده تان با شما همکاري مي کردند يا مخالفت؟
** ما بومي آبادان بوديم، توي آن شهر بزرگ شده بوديم، مادرم بود و سه خواهرم و برادرم. همه با همديگر بوديم. برادرم 27 مهر همان سال شهيد شد و زماني بود که ديگر همه از شهر خارج شده بودند چون محله ها متروک و خانواده ها همه خارج شده بودند. ماندن در شهر به معني دادن شهيد وزخمي هاي بيشتر بود. بعد از شهادت برادرم ما سه خواهر مشغول امدادگري شديم.
* هر سه خواهر يک جا کار مي کرديد؟
**من کوچکتر بودم. ديدم آنها همه اش ناز مرا مي خرند و هي مواظبم هستند ومحبت هاي مادرانه شان مانع کارم شده، فکرکردم اگر از آنها جدا شوم راحت تر کار خواهم کرد واين کار خيلي خوب بود.
* چه صحنه اي از امداد رساني هميشه در ذهن شماست؟
** ما در زندگي صحنه هاي تلخ جراحت و مرگ نديده بوديم و خيلي راحت زندگي مي کرديم، خوش وخرم، يادم هست مهرماه بود در بيمارستان امداد آبادان بوديم. جلوي اورژانس بودم که يک وانتي با سروصدا و بوقي که مرتب مي زد وارد بيمارستان شد. وقتي سمت وانت رفتم پشت وانت پرازمجروح بود که لاي پتو پيچيده شده بودند و من آنجا صحنه اي ديدم که هرگز از ياد نمي برم. دختري 6 - 5 ساله، ازعشايرعرب آبادان باچهره اي معصوم وموهايي بلندوقشنگ! گوشواره هاي زيبايي توي گوشهايش بود، لباسش گلهاي رنگارنگي داشت. کوچولوي زيبايي که سرش درست از وسط نصف شده بود، اوشهيد شده بود! ديدن اين صحنه برايم زجر آور بود و خيلي مرا اذيت کرد، جوري که حالم خراب شد ودچار حالت عصبي و تهوع و... شدم.
* شما خودتان آن موقع در واقع کودک بوديد؟
**بله! ولي بعدها بدتر از اين ها را هم ديدم، نه اين که عادي شد نه! ولي ظرفيتمان بالا رفت و قدرت تحملمان بيشتر شد. به جاي گريه وحالتهاي عصبي ياد گرفتيم کمک کنيم.
*چه عامل يا علاقه اي باعث مي شد که شما با وجود سن کمي که داشتيد چنين کارهاي بزرگي را انجام دهيد؟
** وقتي جنگي پيش مي آيد ظرفيت آدم ها مشخص مي شود. همين الان هم اگر در کشور ما جنگي پيش بيايد به يقين همين نوجوان يا جواني که ما فکر مي کنيم اصلاً هيچ عرق ملي ندارد يا ظاهرش را مي بينيم و فکر مي کنيم که توي خط دفاع وحمايت از کشور نيست من فکر مي کنم در موقعيت خاص غيرت خود جوشش او را مي برد به سمتي که از وطن خود دفاع کند. به هر حال در آن شرايط وجدان هر کس به او نهيب مي زند که دفاع کند، فرق نمي کرد که چه کسي باشد! در دفاع از آبادان ما همه نوع آدمي داشتيم که دفاع مي کردند. هيچ فرقي نمي کرد با هر عقيده اي! حالا ماها مضاف بر آن عرق ملي، از زمان انقلاب هم که با امام آشنا شده بوديم و ديدگاه هاي ايشان را پذيرفته بوديم و روحيه انقلابي هم داشتيم. مثلاً ما، از پس از پيروزي انقلاب اسلامي خود سازي داشتيم. امام جوانها را خيلي خوب تربيت کردند. حتي قبل ازجنگ ما مي رفتيم سر زمين هاي کشاورزي کار مي کرديم و از صبح تا شب با دو تا خرما سر مي کرديم. نه اهل خواب بوديم و نه اهل خوراک! در بيمارستان روزي 14 ساعت کار مي کرديم يعني وقتي مي خوابيديم که بي هوش مي شديم. اين همه مقاومت را ما از اماممان آموخته بوديم و اين ها خيلي به ما کمک مي کرد. البته نگاه ديني و انقلابي کمک مي کرد تا در عرصه خطر مانده و فرار نکنيم. البته خيلي ها اينها را هم نداشتند ولي ايستادند و مقاومت کردند و توفيقات زيادي هم نصيبشان شد.
* خاطرات زيادي را گفته ايد وچاپ شده، حال خاطره اي تعريف کنيد که تابه حال جايي نگفته ايد؟
**من بيشترازخاطرات امدادگري تعريف کرده ام. در اينجا بهتر است درباره فاصله بين عملياتها که ما آسوده تر بوديم خاطره اي را بيان کنم؛ درفاصله عملياتها که ما قدري وقت داشتيم باز بيکار نمي نشستيم و به روستا هاي اطراف آبادان مي رفتيم و در بهداري روستاها کار مي کرديم. کارما در روستا بسيارمهم بود.
*چه کارهايي انجام مي داديد؟
** منطقه جنگي بود و روستاييان ازنظرمالي، تغذيه و بهداشتي در محروميت کامل بودند. ما بين عمليات ها به اين روستاها مي رفتيم. يادم هست آمبولانس بيمارستان صبح دنبال ما مي آمد مي رفتيم ودر يک هفته، تمام روستاها را قطره فلج اطفال مي داديم و يک هفته واکسن کزاز مي زديم. گاهي خبر مي رسيد مردم فلان روستا در اثرکمبود آب و شوينده ها شپش زده اند. وضعيت بدي بود که امکان داشت اگر ادامه پيدا کند تيفوس هم شايع شود. يادم هست دريک پروژه 15 روزه همه مردم بخصوص بچه ها را پودر«ددت» زديم وتمام روستاها را ضدعفوني کرديم. خيلي کار طاقت فرسايي بود و شايد بسيار مشمئزکننده. هرکسي زير بارچنين کاري نمي رفت. روستاها از هم دور بود. راهها خاکي وخطرناک بود و هر آن امکان داشت درمسير، خمپاره اي به ما بخورد وهيچکس هم نباشد که به دادمان برسد. چنان که مواردي اتفاق افتاد که آمبولانس خمپاره خورد وامدادگرها همگي شهيد شدند.
* يعني شما در فاصله بين عملياتها به جاي استراحت کارسخت تري انجام مي داديد؟
** ما حس مي کرديم استراحت کردن يعني وقت تلف کردن !
* يعني مملو ازعشق خدمت رساني به مردم!
** همين طوراست.
* دچار ترس ونا اميدي هم مي شديد که منطقه راترک کنيد، چون خيلي ها هم رفتند و نماندند؟
** بعد از آزادي خرمشهر و حتي کمي قبل از آن همه چيز نظام مند شد. نيروهاي زيادي به منطقه آمدند. چند بار نشستم و فکر کردم در بخش امداد و درمان بعد از سال 62 خيلي توانمند شديم و شايد مثل سال 59 به امدادگري مانند من نياز نبود. حتي رفتم، اما نتوانستم و دوباره برگشتم .
* گفتيد از سال 65 کار پشتيباني انجام مي داديد، چرا؟
** من باردار بودم. همسرم رزمنده و اهل خرمشهر بود. موقع بارداري فرزند اولم، در عمليات فاو در بيمارستان صحرايي سينا پشت «کوت عبدا...» و درعمليات والفجر 8 خدمت مي کردم.
* يعني با وجود بارداري در عمليات شرکت کرديد؟
** بله! آن زمان حتي عراق شيميايي هاي بدي مي زد وما مرتب مجروحهاي شيميايي داشتيم به قدري جراحتهاي شيميايي وحشتناک بود که من يادم مي آيد وقتي پماد به زخم هايشان مي زديم قطره درچشمهايشان مي ريختيم يا آمپول خاصي به آنها مي زديم در اثر تماس با اينها يک شب تا صبح همه بالا مي آورديم. همه امدادگران ! من تا آن لحظه آخر تا وقتي شرايطم اجازه مي داد ايستادم. بعد که پسرم به دنيا آمد نه کسي بود اورانگه دارد ونه مهد کودکي بود. ناچاردرخياط خانه هلال احمر اهواز«کيان پارس»، يک حاج صلواتي اصفهاني بود که اسمش را هم نمي دانستيم و چون زياد صلوات مي فرستاد به اين اسم معروف شده بود، براي مجروحان لباس، وسايل اتاق عمل و هر چيزي که لازم بود مي دوختيم .
* خانم رامهرمز، بعد از جنگ به چه کاري مشغول شديد؟
**به تحصيلاتم ادامه دادم. سال 68 وارد دانشگاه شدم وليسانس گرفتم و مشغول تدريس شدم و از سال 72 به شکل رسمي در آموزش و پرورش خدمت مي کنم .
* بعد از جنگ با خاطره هايتان چه مي کنيد؟
** در اهواز و بعد هم در تهران هر ساله در مدارس و مراکز مختلف خاطراتم را روايت کرده ام.
* تا آنجا که خبر دارم کتابي از خاطراتتان هم داريد و تحقيقات زيادي هم انجام داده ايد؟
** بله! درکتاب «يکشنبه آخر» خاطراتم را از سال 59 تا پايان فتح خرمشهر نوشته ام. کتاب ديگري درباره برادرم به نام «اسماعيل» نوشتم و در حال حاضر به جمع آوري خاطرات مشغول هستم.
* تحقيقاتتان در چه زمينه اي است ؟
** مقاله هاي پژوهشي چاپ شده، زياد دارم. علاوه بر تحقيقات تخصصي در رشته ام، در زمينه ادبيات دفاع مقدس هم تحقيقاتي دارم. مقالات برگزيده هم داشته ام .در آخرين تحقيقم «نثر» خاطرات نوشته شده توسط زنان در مورد دفاع مقدس را مورد بررسي قرار داده ام .
* فکر مي کنيد روند جمع آوري خاطرات از دوران دفاع مقدس خوب بوده يا نه؟
** بد نبوده اما حق مطلب هم ادا نشده است!
* حق مطلب به نظر شما چه بوده؟
** اول اينکه با فاصله اين کار انجام شد.
* به نظر شما تقصير که بود؟
** متوليان فرهنگي جامعه! آنها دير اقدام کردند. مديريت فرهنگي درست لحاظ نشد. با توجه به اينکه انقلاب ما يک انقلاب فرهنگي است هيچ حمايتي از نويسندگان نمي شود، يعني اگر انگيزه خود ماها نبود همين ها هم انجام نمي شد.
* فکر مي کنم بررسي اين موضوع گفتگوي ديگري را مي طلبد و نمي شود به طور کوتاه به اين مورد پرداخت !
** من هم فقط يک ربع وقت براي ادامه مصاحبه دارم .فقط دوست دارم بگويم که اين خاطرات تاريخ جنگ است.
* اتفاقاً سؤال بعدي من در ارتباط با تاريخ است. اين خاطرات در جامعه امروز و آينده ايران تحولات زيادي را مي تواند ايجاد کند، درست است؟
** قطعا! بحث جنگ با شرايط خاصي که داشت براي کشور ما افتخار آفرين است ما در اسناد وخاطرات داريم که ما با يک کشور نمي جنگيديم. بلکه دنيا در مقابل ما ايستاده بود. عراق نماد همه کشورها بود و اين براي نسل هاي ما مي تواند منشا معرفتي باشد بي بديل! بايد ضرورت ايجاد شود تا زمينه جمع آوري هم بوجود آيد.
* و حرف آخر ؟
** پيام دادن را دوست ندارم! اما از يکي از امدادگران به نام آقاي علي عچرش مسؤول ستاد امداد جبهه خوزستان در زمان جنگ ياد مي کنم که پروژه هاي عجيبي را درجنگ و امداد گري اجرا کرد. حيف است مردم با او آشنا نشوند. او يکي از کارمندان شرکت گاز است. حيف است اين تاريخ درسينه ها بماند و فراموش شود. اينها همه سندند! مسؤولان فرهنگي ما همه مي دانند اما متاسفانه اينها از اهداف فرهنگي جامعه به حساب نمي آيد!
* پس براي حرف آخر از اسماعيل برادر شهيدتان بگوييد.
** اسماعيل روز 27 مهر دردفاع از خرمشهر شهيد شد. او يک بسيجي 16 ساله بود. مي جنگيد، مجروح مي آورد و...
هنگامي که مجروحي را به مسجد جامع مي برد مورد اصابت خمپاره قرار مي گيرد وشهيد مي شود . |