|
* فرحروز صداقت
27 سال از آن روزي که خرمشهر آزاد شد مي گذرد، اما هر سال وقتي به روز سوم خرداد نزديک مي شويم هنوز آن احساس پيروزي و شعف را در دلهاي همه مردم ايران مي توان ديد و اين احساس پيروزي قهرمانانه در تاريخ ايران ماندگار خواهد شد.
به مناسبت اين روز، اين بار شما را به اردوگاه اسراي عراقي در زمان آزاد سازي خرمشهر مي بريم تا از زبان مسؤول نگهدارنده اسرا جناب سروان خاکساري، خاطرات عمليات فتح المبين و بيت المقدس را در اين اردوگاه بشنويم.

سروان بازنشسته «محمد صادق خاکساري» جمعي لشگر 77 پيروز ثامن الائمه (ع) گردان 291 زرهي، از ما در اتاق کوچکي که آن را اتاق فکر نام نهاده است پذيرايي مي کند و ما بدون هيچ سؤال و جوابي گوش به خاطرات او مي سپاريم؛ خاطرات ناشنيده و جالبي از روزهاي فتح خرمشهر.
* وقتي جنگ شروع شد
ما در دوران خدمت خود مقطعي تاريخي را پيموديم که در آن هم دوران شاه را تجربه کرديم و هم انقلاب را ديديم.
به محض وقوع انقلاب هنوز مردم طعم پيروزي را نچشيده بودند که اشرار، نيروهاي ضد انقلاب و گروهکها، شورشهاي محلي متعددي را به وجود آوردند و ما مجبور شديم براي ايجاد امنيت در جاهاي مختلف مستقر شويم. هنوز اين قائله ها تمام نشده بود که جنگ شروع شد.
ما در تاريخ دوم مهر ماه 1359 با بدرقه بي نظير مردم سوار قطار شديم و به سوي منطقه جنگي حرکت کرديم و در انديمشک پياده شديم و در مناطقي که معلوم شده بود مستقر و مشغول دفاع در مقابل تجاوز گران شديم.
* مردم ما را 5 کيلو متر روي دوش خود بردند

تز آقاي بني صدر اين بود که ما زمين را به دشمن بدهيم، زمان را بگيريم. از آن تاکتيک هاي عهد باستان! ايشان شايد به تنها چيزي که فکر نکرد، خون جوانهاي ما، مردم، اقتصاد، انقلاب و موقعيت سياسي ما بود. کاملاً مشهود بود که اين يک خيانت آشکار بود که اجازه دهيم دشمن به راحتي تا عمق 90 کيلو متري وارد خاک ما شود. در چنين موقعيتي، ما در انديمشک مستقر بوديم. يگاني بوديم که با شارژ روحي مردم آماده دفاع از کشور مي شديم.
وقتي به ايستگاه ازناي اليگودرز در استان لرستان رسيديم، مردم ما را تا محل پذيرايي که شايد 4 يا 5 کيلو متر بود، روي دوش خود بردند و از ما پذيرايي کردند تا با روحيه خوبي عازم مناطق عملياتي شويم. ما هم با آن عرق ميهني که داشتيم، ثانيه شماري مي کرديم خودمان را به مرز برسانيم و دشمن را عقب برانيم. با چنين روحيه اي ما را در پشت خطوط مستقر کردند، بدون اينکه از ما استفاده کنند؛ .يعني روز هايي که خرمشهر داشت سقوط مي کرد ما به منطقه نزديک بوديم، اما ما را به خط اول نبردند!
خيانت از اين آشکارتر هم هست؟ نيروي آماده اي حالا هر چند کم درمنطقه باشد و اجازه نداشته باشد که از تجاوز دشمن به خاک ميهنش جلو گيري کند آن هم لشکر 77 که زبانزد خاص وعام بود. لشکري که قبل از انقلاب با مانور خود روسها را به وحشت مي انداخت و بعد از انقلاب هر جا که وارد مي شد، گروهک ها را فراري مي داد و ما به هر قسمت از منطقه جنگي مي رفتيم، صدام يک سپاه در مقابل ما قرار مي داد. آن وقت چنين نيرو هايي را در منطقه زمينگير کردند و نگذاشتند وارد عمل شوند. اگر ما وارد عمل مي شديم، شايد هيچ گاه خرمشهر سقوط نمي کرد. در جايي که ارتش بود، چرا بايد مردم با دستهاي خالي، خانه به خانه از شهر و از ناموسشان دفاع کنند و دشمن جرات کند حمام خون راه بيندازد و بعد هم از روي جنازه هاي بچه هاي ما رد شوند، در حالي که ما در مناطق باشيم .
* لوح شکست حصر آبادان
در 23 مهر يک عمليات نا هماهنگ در کرخه براي ما درست کردند که آنچه را هم که داشتيم، در آنجا از دست داديم. همين آقاي بني صدر با يک عده از فرماندهان در پشت پل کرخه ايستاده بودند و هر کس بر مي گشت با اعتراض و توپ و تشر روانه منطقه مي کردند. در مناطق مختلف اين وضعيت حاکم بود تا عمليات ثامن الائمه (ع) که پيروزي هاي بزرگي را به دست آورديم ومن افتخار شرکت دراين عمليات را داشتم. در اين عمليات لشکر 77 به اتفاق رزمند گان موفق شد محاصره آبادان را با آن پيام تاريخي حضرت امام (ره) بشکند. ما موفق شديم نيرو هاي عراقي را به پشت کارون بريزيم، چون شهر آبادان به صورت نعل اسبي محاصره شده بود. هيچ کاري نمي شد انجام داد، جز اينکه عراقي ها را بريزيم بيرون و اين به خواست خدا انجام و شهر آبادان از محاصره آزاد شد. من افتخار مي کنم که در آن عمليات شرکت داشتم و لوح سپاسي را که روي ديوار مي بينيد مربوط به شکست حصر آبادان است .
* برادر شهيدم
گذشت تا اينکه به عمليات فتح المبين رسيديم. منطقه اي بود که بايد حتما از دست دشمن در مي آمد. در اين عمليات، اخوي بنده در هوا نيروز اصفهان در واحد پياده با يک تعداد از خلبانان و نيرو هاي هوا نيروز به صورت داوطلب شرکت کردند. برادرم آمد روي تانکي که خودم بودم تا اينکه در شب 29 اسفند ماه يعني يک روز قبل از عمليات فتح المبين، درمنطقه «پل يا زهرا» در شوش جلو چشمهايم به شهادت رسيد.
در عمليات پيروزمندانه فتح المبين، بخش وسيعي از خاک ايران يعني حدود 2200 کيلومتر مربع آزاد شد. عراق 25000 نفر کشته و زخمي و کلي هم خسارت داد. حدود 270 تانک ، 170 نفربر، 6 فروند هواپيما، 3 فروند بالگرد و 16000 نفر هم اسير داد که اين اسرا بايد به عقب منتقل مي شدند. دراين زمان به دستور مستقيم فرمانده ام، براي تشييع جنازه اخوي ام به عقب برگشتم، آن هم درست در اوج عمليات .
منتظر بودم تا اينکه توسط معراج شهدا برادرم به مشهد منتقل شد مأموريت عمده من از اينجا به بعد با اسراي عراقي در داخل اردوگاه ها شروع شد.
* روزهايي که خيلي سخت گذشت
اخوي من شهيد شده بود. درست در اوج عمليات به من دستور بازگشت داده بودند. وقتي به مشهد رسيدم، هنوز خبر شهادت برادرم را نتوانسته بودم به خانواده ام بدهم. مارش حمله مرتب از راديو و تلويزيون نواخته مي شد. پدر و مادرم مرتب با خشم از من سؤال مي کردند که ناصر آقا تو براي چي آمدي؟ يا برگرد برو منطقه، يا از خانه نيا بيرون !
راست مي گفتند، خيلي خجالت آور بود.آن روزها جو جامعه مملو از عشق به وطن ودفاع از آب وخاک ايران بود تا سرانجام نزديک به 12 فروردين، خبر شهادت برادرم را به خانواده ام دادم .
* رزمندگان ما با اسرا مهربان بودند
قبل از عمليات خرمشهر بعثي ها سفارش ساخت فيلمي را به ايتاليا داده بودند و آنها يک فيلم ساختگي درست کرده بودند. در اين فيلم صحنه اي بود که ما ايرانيها يک اسير عراقي را به تانک بستيم تا دستهايش را قطع کنيم! يعني صدام تکريتي به قدري سرمايه گذاري کرده و سربازان عراقي را شستشوي مغزي داده بود تا در جنگ، سربازانش بتوانند با قساوت با ما برخورد کنند. بدين ترتيب، آنها فکر مي کردند وقتي اسير شوند بلافاصله تيرباران خواهند شد. اين بود که وقتي اسير مي شدند، در وهله اول بسيار وحشت زده مي شدند. انگار که اصلاً مرده بودند! وقتي لحظاتي مي گذشت و مي ديدند ما قمقمه آب را دستشان مي دهيم يا اگر زخمي هستند زخمشان را پانسمان مي کنيم، تعجب زده ما را نگاه مي کردند.
* اينها ميهمانان جمهوري اسلامي هستند
اسرا هر لحظه از خودشان اين سؤال را مي کردند که ما يک هفته زنده خواهيم ماند. اينها دارند با ما مدارا مي کنند حتماً مارا به جايي ديگر خواهند برد تا بکشند. وقتي ديدند رهبر ما مي گويد که به اينها نگوييد اسير، اينها ميهمانان جمهوري اسلامي هستند، باور کردند آنچه را که صدام به آنها تلقين کرده دروغ بوده است و از آن به بعد در معرفي خود نمي گفتند اسير فلاني، بلکه مثلا مي گفتند من ميهمان جاسم کريم هستم تا جايي که خود من با دو نفر اسير عراقي که دوره مهندسي سيم خاردار ديده بودند و با همکاري پرسنل گردان مهندسي، اردو گاه مشهد را سيم خاردار کشيديم.
کلا در سطح استان خراسان حدود 10000 اسير داشتيم که از اسراي فتح المبين، سوسنگرد، آبادان ،خرمشهر و مناطق مختلف ديگر بود. ما اردوگاه مشهد را در 61/1/15 تاسيس کرديم .
* اسرا، سفيران ما در کشورهاي مختلف
اين همه رسيدگي به اسرا موجب تعجب ما هم بود .خدا رحمت کند شهيد نظران راکه رئيس کميسيون اسراي عراقي و دبير شوراي دفاع بود. من يک بار اين سؤال را از ايشان کردم که دليل اين همه رسيدگي به اينها چيست؟ برابر قرارداد ژنو، رسيدگي محدودي بايد به اسراي جنگي شود، مانند آب آشاميدني، پوشاکي که گرما وسرما او را اذيت نکند و مکاني که محفوظ باشد. در همين حد بايد با يک اسير رفتار شود. جوابي که به من داد، واقعاً قانع کننده بود و ما امروز اثرات آن را در منطقه ميان ملتها مشاهده مي کنيم. سردار نظران گفتند که ما اگر بخواهيم پيام انقلاب را فقط به همين کشورهاي عربي برسانيم، بايد ميلياردها تومان خرج کنيم. اين اسرا بعد از آزادي، سفيران ما در کشورهاي مختلف خواهند بود .علتش هم اين بود که ما فقط از کشور عراق که اسير نداشتيم، بلکه از سودان، مصر و خيلي از کشورهاي عربي مزدور داشتند که آمده بودند فقط بکشند و پول بگيرند. و امروز ما مي بينيم آن انديشه تحقق پيدا کرد ه است.
* خيلي از اسرا با ما بيعت کردند
رسيدگي به اسرا واقعا در حد پذيرايي از يک ميهمان بود، تا جايي که هر هفته 50 نفر از اينها را مي برديم زيارت وغذاي مهمانسراي حضرت را به آنها مي داديم و در نماز جمعه شرکت مي کردند. اينها هم خودشان از نماز جمعه استقبال مي کردند و هم مردم خوشحال مي شدند از اينکه جمهوري اسلامي چنين رافتي را در ارتباط با اسرا دارند. يعني در واقع ما متجاوز و کساني را که عزيزترين بچه هاي ما را شهيد کرده بودند، در صحن نماز خودمان شرکت مي داديم تا همدوش خانواده هاي شهدا نماز بخوانند و جالب تر اين که براي رفتن به نماز جمعه بين خودشان حتي دعوا هم مي کردند!
بسياري از آنها با ما بيعت کردند و حتي خواستار حضور در ميدان جنگ عليه صدام مي شدند.
* تا يک هفته ديگر بايد پيش من گريه کني !
اسرا از طريق تلويزيونهايي که در آسايشگاه ها داشتند، عملياتها را مي ديدند. هنگام عمليات فتح المبين مي ديدند که صدام دارد شکست مي خورد. يک عده خوشحال، عده اي مضطرب وبعضي هم گريه مي کردند و به حال نيرو هاي خودشان افسوس مي خوردند. به هر حال گروههاي مختلف در اردوگاه بودند. آنها تا نود کيلو متر در عمق خاک ما پيشروي کرده و باور نمي کردند ما در حدي باشيم که عراقي ها را بيرون کنيم. حتي در روز هاي اولي که در اردو گاه بودند، دستورهاي ما را اجرا نمي کردند و مي گفتند هفته ديگر جنگ تمام مي شود، اين قدر به من دستور نده، تو تا يک هفته ديگر بايد پيش من گريه کني! تز اينها اين بود، و اصلاً پيروزيهاي ما و شکستهاي خودشان را باور نمي کردند تا عمليات فتح المبين که ديگر اميدشان قطع شد.
* جو اردوگاه در زمان آزاد سازي خرمشهر
و اما جو اردوگاه در زمان آزاد سازي خرمشهر! بايد بگويم که کمر صدام در عمليات بيت المقدس شکست .
روز سوم خرداد بود. همه ما بي صبرانه منتظر نتيجه عمليات بوديم. ظاهراً اسرا هم نگران بودند. راديو مرتب اعلام مي کرد تا لحظاتي ديگر خبرهاي خوش پيروزي رزمندگان را به گوش مردم قهرمان و شهيدپرور ايران خواهيم رساند. زمان به کندي مي گذشت!
لحظه هايي عجيب وفراموش نشدني بود تا اينکه سرانجام گوينده راديو اعلام کرد: «خونين شهر آزاد شد». اين لحظه براي همه ما فراموش نشدني و بهترين خبري بود که در تمام عمرم شنيده ام !
خوشحالي بچه هاي خودمان وصف نا پذير بود. همه اشک شوق مي ريختيم. تقريباً 70 درصد از اسرا هم از خبر پيروزي رزمندگان ما خوشحال بودند وحتي نماز شکر به جا مي آوردند و منتظر سقوط صدام بودند. در يک لحظه خودي ها و اسرا همه روي سر من ريختند و غرق بوسه ام کردند و تبريک مي گفتند. نا گفته نماند که بعثي ها بسيار ناراحت بودند. اين وضعيت برايشان غير قابل تحمل بود وسعي مي کردند از محيط آسايشگاه به جايي پناه ببرند که تنها باشند.
آن روز براي ما از اين جهت که نگهدارنده اسرا بوديم بهترين موقعيت بود، چون با واکنشي که هر يک از اسرا نشان دادند، توانستيم آنها را از هم تفکيک کنيم و دوست را از دشمن بشناسيم. بعد از آزاد سازي خرمشهر حتي اسراي بعثي هم ديگر اميدشان نا اميد شد و کلا اسرا تغيير جهتي در تفکر و روحيه شان به وجود آمد که به زودي به آغوش گرم خانواده هايشان باز خواهند گشت .
***
خاطرات سروان بازنشسته محمد صادق خاکساري مسؤول نگهدارنده اسراي عراقي در اردوگاه مشهد بسيار جالب و شنيدني است، اما گفتگوي ما با ايشان دارد طولاني مي شود.
بنابراين از ايشان تشکر و خواهش مي کنيم در آينده باز هم از ناگفته ها و خاطرات خوبشان استفاده کنيم. |