صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-05-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 3خرداد ماه 1388


مسؤول نگهداري اسراي عراقي، از عمليات ثامن الائمه(ع) تا عمليات بيت المقدس مي گويد؛
سرانجام گوينده راديو گفت: « خونين شهر آزاد شد ! »



* فرحروز صداقت

27 سال از آن روزي که خرمشهر آزاد شد مي گذرد، اما هر سال وقتي به روز سوم خرداد نزديک مي شويم هنوز آن احساس پيروزي و شعف را در دلهاي همه مردم ايران مي توان ديد و اين احساس پيروزي قهرمانانه در تاريخ ايران ماندگار خواهد شد.
به مناسبت اين روز، اين بار شما را به اردوگاه اسراي عراقي در زمان آزاد سازي خرمشهر مي بريم تا از زبان مسؤول نگهدارنده اسرا جناب سروان خاکساري، خاطرات عمليات فتح المبين و بيت المقدس را در اين اردوگاه بشنويم.





سروان بازنشسته «محمد صادق خاکساري» جمعي لشگر 77 پيروز ثامن الائمه (ع) گردان 291 زرهي، از ما در اتاق کوچکي که آن را اتاق فکر نام نهاده است پذيرايي مي کند و ما بدون هيچ سؤال و جوابي گوش به خاطرات او مي سپاريم؛ خاطرات ناشنيده و جالبي از روزهاي فتح خرمشهر.

* وقتي جنگ شروع شد
ما در دوران خدمت خود مقطعي تاريخي را پيموديم که در آن هم دوران شاه را تجربه کرديم و هم انقلاب را ديديم.
به محض وقوع انقلاب هنوز مردم طعم پيروزي را نچشيده بودند که اشرار، نيروهاي ضد انقلاب و گروهکها، شورشهاي محلي متعددي را به وجود آوردند و ما مجبور شديم براي ايجاد امنيت در جاهاي مختلف مستقر شويم. هنوز اين قائله ها تمام نشده بود که جنگ شروع شد.
ما در تاريخ دوم مهر ماه 1359 با بدرقه بي نظير مردم سوار قطار شديم و به سوي منطقه جنگي حرکت کرديم و در انديمشک پياده شديم و در مناطقي که معلوم شده بود مستقر و مشغول دفاع در مقابل تجاوز گران شديم.

* مردم ما را 5 کيلو متر روي دوش خود بردند




تز آقاي بني صدر اين بود که ما زمين را به دشمن بدهيم، زمان را بگيريم. از آن تاکتيک هاي عهد باستان! ايشان شايد به تنها چيزي که فکر نکرد، خون جوانهاي ما، مردم، اقتصاد، انقلاب و موقعيت سياسي ما بود. کاملاً مشهود بود که اين يک خيانت آشکار بود که اجازه دهيم دشمن به راحتي تا عمق 90 کيلو متري وارد خاک ما شود. در چنين موقعيتي، ما در انديمشک مستقر بوديم. يگاني بوديم که با شارژ روحي مردم آماده دفاع از کشور مي شديم.
وقتي به ايستگاه ازناي اليگودرز در استان لرستان رسيديم، مردم ما را تا محل پذيرايي که شايد 4 يا 5 کيلو متر بود، روي دوش خود بردند و از ما پذيرايي کردند تا با روحيه خوبي عازم مناطق عملياتي شويم. ما هم با آن عرق ميهني که داشتيم، ثانيه شماري مي کرديم خودمان را به مرز برسانيم و دشمن را عقب برانيم. با چنين روحيه اي ما را در پشت خطوط مستقر کردند، بدون اينکه از ما استفاده کنند؛ .يعني روز هايي که خرمشهر داشت سقوط مي کرد ما به منطقه نزديک بوديم، اما ما را به خط اول نبردند!
خيانت از اين آشکارتر هم هست؟ نيروي آماده اي حالا هر چند کم درمنطقه باشد و اجازه نداشته باشد که از تجاوز دشمن به خاک ميهنش جلو گيري کند آن هم لشکر 77 که زبانزد خاص وعام بود. لشکري که قبل از انقلاب با مانور خود روسها را به وحشت مي انداخت و بعد از انقلاب هر جا که وارد مي شد، گروهک ها را فراري مي داد و ما به هر قسمت از منطقه جنگي مي رفتيم، صدام يک سپاه در مقابل ما قرار مي داد. آن وقت چنين نيرو هايي را در منطقه زمينگير کردند و نگذاشتند وارد عمل شوند. اگر ما وارد عمل مي شديم، شايد هيچ گاه خرمشهر سقوط نمي کرد. در جايي که ارتش بود، چرا بايد مردم با دستهاي خالي، خانه به خانه از شهر و از ناموسشان دفاع کنند و دشمن جرات کند حمام خون راه بيندازد و بعد هم از روي جنازه هاي بچه هاي ما رد شوند، در حالي که ما در مناطق باشيم .

* لوح شکست حصر آبادان
در 23 مهر يک عمليات نا هماهنگ در کرخه براي ما درست کردند که آنچه را هم که داشتيم، در آنجا از دست داديم. همين آقاي بني صدر با يک عده از فرماندهان در پشت پل کرخه ايستاده بودند و هر کس بر مي گشت با اعتراض و توپ و تشر روانه منطقه مي کردند. در مناطق مختلف اين وضعيت حاکم بود تا عمليات ثامن الائمه (ع) که پيروزي هاي بزرگي را به دست آورديم ومن افتخار شرکت دراين عمليات را داشتم. در اين عمليات لشکر 77 به اتفاق رزمند گان موفق شد محاصره آبادان را با آن پيام تاريخي حضرت امام (ره) بشکند. ما موفق شديم نيرو هاي عراقي را به پشت کارون بريزيم، چون شهر آبادان به صورت نعل اسبي محاصره شده بود. هيچ کاري نمي شد انجام داد، جز اينکه عراقي ها را بريزيم بيرون و اين به خواست خدا انجام و شهر آبادان از محاصره آزاد شد. من افتخار مي کنم که در آن عمليات شرکت داشتم و لوح سپاسي را که روي ديوار مي بينيد مربوط به شکست حصر آبادان است .

* برادر شهيدم
گذشت تا اينکه به عمليات فتح المبين رسيديم. منطقه اي بود که بايد حتما از دست دشمن در مي آمد. در اين عمليات، اخوي بنده در هوا نيروز اصفهان در واحد پياده با يک تعداد از خلبانان و نيرو هاي هوا نيروز به صورت داوطلب شرکت کردند. برادرم آمد روي تانکي که خودم بودم تا اينکه در شب 29 اسفند ماه يعني يک روز قبل از عمليات فتح المبين، درمنطقه «پل يا زهرا» در شوش جلو چشمهايم به شهادت رسيد.
در عمليات پيروزمندانه فتح المبين، بخش وسيعي از خاک ايران يعني حدود 2200 کيلومتر مربع آزاد شد. عراق 25000 نفر کشته و زخمي و کلي هم خسارت داد. حدود 270 تانک ، 170 نفربر، 6 فروند هواپيما، 3 فروند بالگرد و 16000 نفر هم اسير داد که اين اسرا بايد به عقب منتقل مي شدند. دراين زمان به دستور مستقيم فرمانده ام، براي تشييع جنازه اخوي ام به عقب برگشتم، آن هم درست در اوج عمليات .
منتظر بودم تا اينکه توسط معراج شهدا برادرم به مشهد منتقل شد مأموريت عمده من از اينجا به بعد با اسراي عراقي در داخل اردوگاه ها شروع شد.

* روزهايي که خيلي سخت گذشت
اخوي من شهيد شده بود. درست در اوج عمليات به من دستور بازگشت داده بودند. وقتي به مشهد رسيدم، هنوز خبر شهادت برادرم را نتوانسته بودم به خانواده ام بدهم. مارش حمله مرتب از راديو و تلويزيون نواخته مي شد. پدر و مادرم مرتب با خشم از من سؤال مي کردند که ناصر آقا تو براي چي آمدي؟ يا برگرد برو منطقه، يا از خانه نيا بيرون !
راست مي گفتند، خيلي خجالت آور بود.آن روزها جو جامعه مملو از عشق به وطن ودفاع از آب وخاک ايران بود تا سرانجام نزديک به 12 فروردين، خبر شهادت برادرم را به خانواده ام دادم .

* رزمندگان ما با اسرا مهربان بودند
قبل از عمليات خرمشهر بعثي ها سفارش ساخت فيلمي را به ايتاليا داده بودند و آنها يک فيلم ساختگي درست کرده بودند. در اين فيلم صحنه اي بود که ما ايرانيها يک اسير عراقي را به تانک بستيم تا دستهايش را قطع کنيم! يعني صدام تکريتي به قدري سرمايه گذاري کرده و سربازان عراقي را شستشوي مغزي داده بود تا در جنگ، سربازانش بتوانند با قساوت با ما برخورد کنند. بدين ترتيب، آنها فکر مي کردند وقتي اسير شوند بلافاصله تيرباران خواهند شد. اين بود که وقتي اسير مي شدند، در وهله اول بسيار وحشت زده مي شدند. انگار که اصلاً مرده بودند! وقتي لحظاتي مي گذشت و مي ديدند ما قمقمه آب را دستشان مي دهيم يا اگر زخمي هستند زخمشان را پانسمان مي کنيم، تعجب زده ما را نگاه مي کردند.

* اينها ميهمانان جمهوري اسلامي هستند
اسرا هر لحظه از خودشان اين سؤال را مي کردند که ما يک هفته زنده خواهيم ماند. اينها دارند با ما مدارا مي کنند حتماً مارا به جايي ديگر خواهند برد تا بکشند. وقتي ديدند رهبر ما مي گويد که به اينها نگوييد اسير، اينها ميهمانان جمهوري اسلامي هستند، باور کردند آنچه را که صدام به آنها تلقين کرده دروغ بوده است و از آن به بعد در معرفي خود نمي گفتند اسير فلاني، بلکه مثلا مي گفتند من ميهمان جاسم کريم هستم تا جايي که خود من با دو نفر اسير عراقي که دوره مهندسي سيم خاردار ديده بودند و با همکاري پرسنل گردان مهندسي، اردو گاه مشهد را سيم خاردار کشيديم.
کلا در سطح استان خراسان حدود 10000 اسير داشتيم که از اسراي فتح المبين، سوسنگرد، آبادان ،خرمشهر و مناطق مختلف ديگر بود. ما اردوگاه مشهد را در 61/1/15 تاسيس کرديم .

* اسرا، سفيران ما در کشورهاي مختلف
اين همه رسيدگي به اسرا موجب تعجب ما هم بود .خدا رحمت کند شهيد نظران راکه رئيس کميسيون اسراي عراقي و دبير شوراي دفاع بود. من يک بار اين سؤال را از ايشان کردم که دليل اين همه رسيدگي به اينها چيست؟ برابر قرارداد ژنو، رسيدگي محدودي بايد به اسراي جنگي شود، مانند آب آشاميدني، پوشاکي که گرما وسرما او را اذيت نکند و مکاني که محفوظ باشد. در همين حد بايد با يک اسير رفتار شود. جوابي که به من داد، واقعاً قانع کننده بود و ما امروز اثرات آن را در منطقه ميان ملتها مشاهده مي کنيم. سردار نظران گفتند که ما اگر بخواهيم پيام انقلاب را فقط به همين کشورهاي عربي برسانيم، بايد ميلياردها تومان خرج کنيم. اين اسرا بعد از آزادي، سفيران ما در کشورهاي مختلف خواهند بود .علتش هم اين بود که ما فقط از کشور عراق که اسير نداشتيم، بلکه از سودان، مصر و خيلي از کشورهاي عربي مزدور داشتند که آمده بودند فقط بکشند و پول بگيرند. و امروز ما مي بينيم آن انديشه تحقق پيدا کرد ه است.

* خيلي از اسرا با ما بيعت کردند
رسيدگي به اسرا واقعا در حد پذيرايي از يک ميهمان بود، تا جايي که هر هفته 50 نفر از اينها را مي برديم زيارت وغذاي مهمانسراي حضرت را به آنها مي داديم و در نماز جمعه شرکت مي کردند. اينها هم خودشان از نماز جمعه استقبال مي کردند و هم مردم خوشحال مي شدند از اينکه جمهوري اسلامي چنين رافتي را در ارتباط با اسرا دارند. يعني در واقع ما متجاوز و کساني را که عزيزترين بچه هاي ما را شهيد کرده بودند، در صحن نماز خودمان شرکت مي داديم تا همدوش خانواده هاي شهدا نماز بخوانند و جالب تر اين که براي رفتن به نماز جمعه بين خودشان حتي دعوا هم مي کردند!
بسياري از آنها با ما بيعت کردند و حتي خواستار حضور در ميدان جنگ عليه صدام مي شدند.

* تا يک هفته ديگر بايد پيش من گريه کني !
اسرا از طريق تلويزيونهايي که در آسايشگاه ها داشتند، عملياتها را مي ديدند. هنگام عمليات فتح المبين مي ديدند که صدام دارد شکست مي خورد. يک عده خوشحال، عده اي مضطرب وبعضي هم گريه مي کردند و به حال نيرو هاي خودشان افسوس مي خوردند. به هر حال گروههاي مختلف در اردوگاه بودند. آنها تا نود کيلو متر در عمق خاک ما پيشروي کرده و باور نمي کردند ما در حدي باشيم که عراقي ها را بيرون کنيم. حتي در روز هاي اولي که در اردو گاه بودند، دستورهاي ما را اجرا نمي کردند و مي گفتند هفته ديگر جنگ تمام مي شود، اين قدر به من دستور نده، تو تا يک هفته ديگر بايد پيش من گريه کني! تز اينها اين بود، و اصلاً پيروزيهاي ما و شکستهاي خودشان را باور نمي کردند تا عمليات فتح المبين که ديگر اميدشان قطع شد.

* جو اردوگاه در زمان آزاد سازي خرمشهر
و اما جو اردوگاه در زمان آزاد سازي خرمشهر! بايد بگويم که کمر صدام در عمليات بيت المقدس شکست .
روز سوم خرداد بود. همه ما بي صبرانه منتظر نتيجه عمليات بوديم. ظاهراً اسرا هم نگران بودند. راديو مرتب اعلام مي کرد تا لحظاتي ديگر خبرهاي خوش پيروزي رزمندگان را به گوش مردم قهرمان و شهيدپرور ايران خواهيم رساند. زمان به کندي مي گذشت!
لحظه هايي عجيب وفراموش نشدني بود تا اينکه سرانجام گوينده راديو اعلام کرد: «خونين شهر آزاد شد». اين لحظه براي همه ما فراموش نشدني و بهترين خبري بود که در تمام عمرم شنيده ام !
خوشحالي بچه هاي خودمان وصف نا پذير بود. همه اشک شوق مي ريختيم. تقريباً 70 درصد از اسرا هم از خبر پيروزي رزمندگان ما خوشحال بودند وحتي نماز شکر به جا مي آوردند و منتظر سقوط صدام بودند. در يک لحظه خودي ها و اسرا همه روي سر من ريختند و غرق بوسه ام کردند و تبريک مي گفتند. نا گفته نماند که بعثي ها بسيار ناراحت بودند. اين وضعيت برايشان غير قابل تحمل بود وسعي مي کردند از محيط آسايشگاه به جايي پناه ببرند که تنها باشند.
آن روز براي ما از اين جهت که نگهدارنده اسرا بوديم بهترين موقعيت بود، چون با واکنشي که هر يک از اسرا نشان دادند، توانستيم آنها را از هم تفکيک کنيم و دوست را از دشمن بشناسيم. بعد از آزاد سازي خرمشهر حتي اسراي بعثي هم ديگر اميدشان نا اميد شد و کلا اسرا تغيير جهتي در تفکر و روحيه شان به وجود آمد که به زودي به آغوش گرم خانواده هايشان باز خواهند گشت .
***
خاطرات سروان بازنشسته محمد صادق خاکساري مسؤول نگهدارنده اسراي عراقي در اردوگاه مشهد بسيار جالب و شنيدني است، اما گفتگوي ما با ايشان دارد طولاني مي شود.
بنابراين از ايشان تشکر و خواهش مي کنيم در آينده باز هم از ناگفته ها و خاطرات خوبشان استفاده کنيم.

  


مروري بر تمبرهاي خاطره انگيز آزادسازي خرمشهر



عشقستان- نادر دريابان: خرمشهر نماد مقاومت و پيروزي، خاطره انگيزترين نقطه جنگ تحميلي به شمار مي رود. اين شهر



حماسي در دل خود ماجراهاي بزرگي دارد که هرکدام آنها صفحات پنهاني از حماسه دفاع مقدس است.
ملت ايران خرمشهر را به عنوان اولين سنگر دفاع در برابر تجاوز بعثي هاي جنايتکار مي دانند. آنها خرمشهر را به اين سبب عزيز مي شمارند که خون فرزندان همه شهرها و روستاهاي ايران در آن ريخته شده است و دشتي لاله خيزتر از خونين شهر که فرياد آسماني ا... اکبر رزمندگانش و شهيدانش از فراز مسجدجامع به آسمانها رسيد در حماسه دفاع مقدس نمي يابيم.
در طول بيست و هفت سال گذشته که از حماسه آزادسازي خرمشهر مي گذرد مجموعه هاي زيادي از قبيل کتاب، پوستر، نشريه، تمبر، کارت پستال در اين خصوص منتشر شده است.
شرکت پست جمهوري اسلامي ايران نيز در راستاي بزرگداشت اين حماسه بزرگ از سال 1364 به بعد تمبرهايي در اين خصوص و مرتبط با آزادسازي خرمشهر به چاپ رسانده است که مروري بر آنها داريم.




اولين تمبر سالروز آزادسازي خرمشهر در سومين سالروز آزادسازي اين شهر در سوم خرداد 1364 منتشر شد.
اين تمبر در يک قطع، رزمنده پرتوان سپاه اسلام را نشان مي داد که به علامت پيروزي در کنار پل خرمشهر دستهاي خود را بلند کرده است، دو سال بعد تمبر روز جهاني کودک به حماسه شهيد فهميده در خرمشهر اختصاص پيدا کرد که در دو قطعه منتشر شد، در اين تمبرها که در يازده خرداد 1365 منتشر شد نقاشي يکي از کودکان در خصوص حماسه شهيد فهميده و انهدام تانک دشمن نقش بسته است. همچنين کلام تاريخي حضرت امام خميني (ره) در وصف شهيد فهميده نيز همراه با تصويري از اين شهيد برروي تمبر ديگري به همين مناسبت چاپ شد.
در همين سال و در 31 شهريور سال 1365 در هفته دفاع مقدس يکي از پنج قطعه تمبر منتشره به حماسه مقاومت خرمشهر و تصويري از مسجدجامع سمبل مقاومت و آزادي خرمشهر اختصاص پيدا کرد. پنج سال بعد نيز در هفدهم مهرماه 1370 به مناسبت روز مقاومت و پيروزي، حماسه آزادسازي خرمشهر تمبر ديگري در يک قطعه منتشر شد.
همچنين شرکت پست جمهوري اسلامي ايران در راستاي پاسداري از فرهنگ جهاد و شهادت و بزرگداشت حماسه سازان فتح خرمشهر تمبرهايي از سرداران شهيد فاتح عمليات بيت المقدس منتشر ساخته است. اين تمبرها به سرداران شهيد حسين خرازي، حسن باقري، احمد متوسليان، احمد کاظمي و علي صياد شيرازي اختصاص دارد که هرکدام آنها بر آزادسازي اين شهر تاريخ ساز نقش ويژه اي داشته اند.
در راستاي چاپ تمبرهاي دفاع مقدس شرکت پست ايران مي تواند موضوعهاي مهمي را در ارتباط با خرمشهر همه ساله مورد توجه قرار دهد که برخي از آنان به اين شرح است:
بزرگداشت عمليات بيت المقدس، انتشار تمبر فرماندهان شهيد اين عمليات، انتشار تمبر فرماندهان و شهداي محوري خرمشهر و انتشار تمبر از سخن به يادماندني امام (ره) که خرمشهر را خدا آزاد کرد. همچنين تصاويري از ذلت اسراي بعثي در بندر خرمشهر و همچنين اقتدار ميهن اسلامي بر پهنه اروندرود مي تواند از ديگر موضوعاتي باشد که براي چاپ تمبر در سوم خرداد مناسبت دارد.
يادآور مي شود: در ارتباط با خرمشهر به مناسبت افتتاح پل خرمشهر که سالهاي بعد از جنگ تحميلي به عنوان يکي از سمبلهاي مقاومت مطرح شد دو قطعه تمبر از سوي شرکت پست وقت ايران منتشر شد.
اخيراً نيز به همت جمعي از علاقه مندان با استفاده از سرويس تمبر شخصي، تمبرهايي از شهيدان هميشه جاويد خرمشهر از جمله شهيد جهان آرا منتشر شده است.

  


انعکاس حماسه فتح خرمشهر در آيينه شعر؛ اي چشمهايت تا ابد بيدار خرمشهر!



* کامران شرفشاهي






حماسه خرمشهرحماسه اي شگفت، ژرف و تکان دهنده است. حماسه اي که همچون نگيني تابناک بر تارک مقاومت مردم اين مرز و بوم مي درخشد و قلبها را از شور و ايمان سرشار مي سازد. اين حماسه در قلمرو سحرانگيز شعر و ادبيات پايداري هم از جايگاه رفيع و ويژه اي برخوردار است.آثاري که در اين مورد خلق شده با رويکرد اجتماعي افزونتري رو به رو شده، تا جايي که برخي از اين آثار در شمار شاهکار هاي ادب معاصر مرتبه اي ممتاز يافته اند وهمين منزلت موجب شده تا بر سر زبانها جاري شوند. در ادامه مروري بر آثار ياد شده داريم.

-حسين اسرافيلي:
باز خونين شهر ما، خرم شود
باز هر گلدسته اي پرچم شود

-محمود اکرامي:
شهري که مي گويند شهر خورشيد باشد، همين جاست
شهري که يوسف در آن جا ترس از برادر ندارد
-قيصر امين پور:
تو همچون غنچه هاي چيده بودي
که در پرپر شدن خنديده بودي
مگر راه حيات جاودان را
تو از فهميده ها، فهميده بودي

-آرش بارانپور:
آه اين کشف جاودان خونين شهر را/ با کدام زبان بايد سرود-/ بگذار جهان بداند/ بر اين قوم قهرمان چه گذشته است/ بر خرمشهر/ که درود عشق، هزاران بار/ بر خاک مقدس و پاکش باد...
- نادر بختياري:
با اين که هزار بار ويران شده اي
در خاطر ما هنوز خرمشهري
- پرويز بيگي حبيب آبادي:
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
- تيمور ترنج:
هنوز هم از بندرگاه/بوي عرق تن کارگران مي آيد/باز گشته ايم/تا اين زخمي را/که بر گرده خونين خاکمان نشانده اند/التيام دهيم
- کاظم جيرودي:
خرم آن شهر که در کشور دل جا دارد
کوچه اي پر زگل لاله حمرا دارد
- احمد زارعي:
شهيدم! محمد! برادر! منم
که در شهر خونين قدم مي زنم
- مجيد زماني اصل:
خرمشهر! /هرگز از خاطر نخواهيم برد/صميميت سيال تو را/ بوي نخلي کتفهايت را و شرجي ات را...
- حميد سبزواري:
به شهر آتش و خون و حماسه، خرمشهر
به پاي صبر زراهي دراز آمده ايم
- محمود شاهرخي:
الا شهرخرم، الا شهر خون
که شد از ستم خاک تو لاله گون
- بهمن صالحي:
غم عظيم دل ما به دور شد زين فتح
که جان مام وطن باد از شما مسرور
- محمدرضا عبدالملکيان:
مژده فتح خرمشهر/در ساعت چهار بعد از ظهر/در خيابان آزادي/غريو شادي در طوفان حنجره ها/ و اشک زلال شوق/در سپيده چشمان شهر...
- همايون عليدوستي:
اي چشمهايت تا ابد بيدار، خرمشهر
وي کوه عزمت همچنان استوار، خرمشهر
- ناصر فيض:
خانه ام روزي در اين جا بود و نيست
آن طرف همسايه ما بود و نيست
- مشفق کاشاني:
نيست در ديباچه ياد تو جز تصوير فتح
آنچه در پيکار، شيران دلاور ديده اند
- سپيده کاشاني:
اي شهر خرمشهر، اي خاک گهرخيز
اي سينه پر آذرت از غصه لبريز
- يدا.. گودرزي:
اي شهر هميشه سبز و خرم
از خاطره ها نمي شوي گم
- علي موسوي گرمارودي:
بلند آستان، شهر خونين ما
ز تو خرم، آيين ما، دين ما

  


نگاهي به کتاب «خرمشهر در آتش» خرمشهر آخرين برگ برنده در دست ما بود



کتاب «خرمشهر در آتش» حاوي خاطرات «سرهنگ عراقي رضا الصبري» درباره فتح خرمشهر است. اين کتاب توسط «رسول رضاگاه» ترجمه و به چاپ دوم رسيده است.




نمي دانم نويسنده اين کتاب خود سرهنگ عراقي رضا الصبري است يا نه! البته در اين مورد توضيحي در کتاب نيامده است و گويا همين طور است. اگر اين چنين باشد اين کتاب و نظير اين کتابها که خاطرات فرماندهان عراقي است مي تواند الگوي بسيار خوبي براي رزمندگان ما باشد تا هر کدام با در نظر گرفتن چنين الگويي خاطرات خود را بنويسند.
نگارش اين کتاب داستان گونه است و خواننده با حوادث عجيب و هيجان انگيز و معرفي شخصيتهاي گوناگون، اوج، فرود و پيام با نويسنده همراه مي شود و در پايان با مقطعي از تاريخ يک جنگ آشنا مي شود.
قسمتهايي از اين کتاب را با هم بخوانيم
پس از کسب اطمينان نسبت به اينکه ايراني ها تا خرمشهر را آزاد نکنند، دست بردار نيستند و بنا به گزارش فرمانده عمليات خرمشهر، سرهنگ احمد زيدان، «هدف ايراني ها، نابود کردن نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر است! » جلسه اي فوري و اضطراري در قرارگاه سپاه سوم عراق تشکيل شد. وزير دفاع و فرماندهان، طي اين نشست، به مذاکره پرداختند. اين جلسه، چهار ساعت طول کشيد و نتيجه مناقشات و بحثهاي مختلف، اين شد که بنا بر نظر فرمانده سپاه سوم، سرتيپ النعيمي، ابقا و تقويت نيروها در خرمشهر ضروري است. اين، در واقع نظر وزير دفاع بود و نظر او، به منزله دستور صدام حسين.
خرمشهر، آخرين برگ برنده در دست ما بود و تنها دستاويز تبليغات قدرت عراق که با از دست رفتن آن، مشکلات عديده اي پيش رويمان ايجاد مي شد.
***
در تاريخ بيست و دوم مي 1982 ، ايراني ها تهاجم نهايي خود را به مواضع دفاعي ما در خرمشهر آغاز کردند. ساعت حدود 9/30 شب بود.
سرهنگ حمدالحمود، با فرمانده لشکر هفتم، سرهنگ فائق السامرائي، تماس گرفت و آخرين تحولات در محور غرب خرمشهر را جويا شد. سرهنگ فائق السامرائي، که در شجاعت زبانزد بود، با حالتي پريشان گفت: «هر لحظه که مي گذرد، بر بدبختي هاي مواضعمان افزوده مي شود. ايراني ها خود را به ميدان مين مي زنند تا راه را براي بقيه افرادشان باز کنند. اينها افرادي عادي نيستند؛ موجودات شگفتي هستند؛ مرداني باصلابت و بي نظير... .»
***
از شهر بصره، با سرهنگ ستاد احمد زيدان تماس گرفتيم و آخرين تحولات را از او جويا شديم. وي با لحني اندوهناک و آميخته با دلهره گفت: «روحيه افراد بسيار پايين است؛ تعداد زيادي از افسران، از بين رفته اند. افراد، به دنبال سوراخ موش مي گردند تا شايد بتوانند خود را از هلاکت نجات دهند. مهمات، ته کشيده و خسارات بسيار جدي است. روحيه دشمن بسيار عالي است و با جديت، مواضع و خطوط دفاعي ما را سرکوب و تسخير مي کند و با اسلحه خودمان با ما مي جنگند. فريادهاي ا... اکبر ايرانيان، باعث وحشت و ترس شديدمان شده و فکر عقب نشيني را در ذهن نيروهايمان تقويت مي کند. افراد از دستور سرپيچي مي کنند و مشروعيت دفاع از خرمشهر را زير سؤال مي برند.»
اين تلگراف، آخرين وضعيت موجود در خرمشهر را توصيف مي کرد.
***
سرهنگ فالح المنصوري، فرمانده تيپ 238 ، درباره آن لحظات به من گفت: «افسران و سربازان را مي ديدم که پا برهنه و در به در، با چهره هاي زرد که نشانگر اضطراب عميقشان بود، دلواپس سرنوشت خود بودند و به خاطر ذهنيتي که ارتش بعث برايشان ساخته بود، ايراني ها را انسانهايي بي رحم تصور مي کردند و انتظار مرگ ذلت باري را براي خود مي کشيدند! اما عکس اين تصور بزودي معلوم شد. بسياري از رزمندگان مؤمن ايراني، ما را در آغوش گرفتند. ما به عنوان افسران عالي رتبه عراق، اعتبارمان را نزد سربازان عراقي اسير از دست داديم؛ زيرا خلاف آنچه به آنان القا مي کرديم، روي داده بود. ارتش اسلامي ايران را سرشار از برخوردهاي انساني و اخلاق بسيار عالي اسلامي که در پيامبر و يارانش سراغ داشتيم، يافتيم و چيزي براي گفتن نداشتيم !! »
***
به هر حال، شهر خرمشهر که به عنوان بزرگ ترين هدف سوق الجيشي عراق شمرده مي شد، در تاريخ 1982/5/24 به آغوش وطنش بازگشت و در همين تاريخ، سنگين ترين و مهلک ترين ضربات به ارتش عراق وارد شد و انگيزه هاي خود را به عنوان يک نيروي نظامي قدرتمند از دست داد. صدام حسين، از آن تاريخ به بعد، متوجه قدرت ايراني ها شد و به ما گفت: «به ما ثابت شد که ايراني ها به هنگام سختي ها بسيار قدرتمندند! »

  


شهر من!کبوترها به آغوشت بازگشته اند



* عباسعلي سپاهي يونسي

چه روزها و شب هاي تيره اي را تجربه کردي شهر من! چه لحظات اندوهناکي را ديدي شهر من. چه حالي داشتي آن وقت که صداي گلوله ها خواب کودکانت را پرپر کرد و مادرانت سراسيمه از خواب پريدند؟




چه حالي داشتي آن روزي که قدم زدن دشمن را در خود ديدي؟ مي دانم تو آرام و بي صدا گريه کردي اما از پا نيفتادي. مي دانم نخلهايت را به آتش کشيدند اما تو خشک نشدي. مي دانم برايت سخت بود که شبها را بي لالايي مادران به صبح برساني اما رساندي. سخت بود برايت وقتي خون جوانانت بر سنگفرش خيابانهايت ريخت و خاموش و بي صدا سوختي. شهر من تو آغوش مهرباني بودي که دشمن آمده بود تا تو را از ما بگيرد، تا بي پناهمان کند، تا خار و زبونمان کند، اما ديدي که نتوانست و تو را باز پس گرفتيم.






تو را بازپس گرفتيم تا دوباره نخلهايت سبز شدن را تجربه کنند. تا دوباره خيابانهايت پر از صداي معصوم کودکان شوند. تا دوباره کبوترها درآسمانت آرام پرواز کنند. تا دوباره بسازيمت درست مثل روزهاي پيش از اشغال. شهر من، خرمشهر من! نمي توانستيم تو را اندوهگين ببينيم. حاضر بوديم جانمان را هم بدهيم تا دوباره به آغوش تو بر گرديم. خرمشهر من، حالا تو را بيشتر دوست داريم، به حرمت خون جوانانمان که بر سينه تو ريخت، به حرمت اشک هاي مادراني که شبهاي دور از تو را گريه کردند، به حرمت پيران تو که آوارگي را تجربه کردند، دوستت مي داريم. خداوند در آن روز زيبا تو را بعد از 19 ماه اسارت و اشغال به ما باز گرداند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com