|
* دکتر حسين کاجي
تأملات جدي و محققانه در باب رسانه هاي نوظهور در چندين شکل متفاوت ولي مرتبط مطرح شدند. يک مکتب مهم فکري که ريشه

در جرياني داشت که هم اکنون در حلقه هاي پژوهشي به عنوان «مکتب فرانکفورت» مطرح است بر نقش رسانه در گسترش آنچه «جامعه توده اي» ناميده مي شود تأکيد کرد. در پشت اين تصور، اين ايده تأثيرگذار در نظريه اجتماعي قرار داشت که نياز است تحول مدرنيته در غرب صنعتي در مقابل زمينه زندگي اجتماعي ايده آل قبل از آن نگريسته شود. اين نکته به صورت تأثيرگذاري در کتاب فردينالد تونيس در اثر کلاسيکش جمع شده است. تونيس تصريح کرد که جامعه پيشاصنعتي با توجه به مجموعه اي از روابط اجتماعي تعريف مي شد که با مکان، خانواده و جهان بيني در ارتباط بود. با عقلانيت روزافزون جامعه تحت لواي صنعتي شدن، ناهمگوني هاي مکاني اجتماعي مطرح شدند که اين موقعيت ايده آل و اصيل را محو نمودند.
نظريه جامعه توده اي تصريح مي کرد که در ميان اين ناهمگوني هاي مکاني، تأکيد جمعيتها حول محور مراکز توليد انقلاب صنعتي سازمان يافته بود. اين امر مهاجرت کارگران از مزارع و روستاها به سوي شهرها - حتي شهرهاي کشورهاي ديگر - را سبب شد. مراکز جمعيتي جديد نيز (شهرهاي صنعتي) از گونه اي همبستگي اجتماعي و حس ريشه داشتن براي آگاهي و ثبات اجتماعي بي بهره بودند. از اين رو يک «جامعه توده اي» جايگزين جوامع باثبات زيادي شد که نيروي کار را تشکيل مي دادند. در چنين جامعه توده اي عواملي چون زبان، فرهنگ، دين و غيره که به صورت متعارف مباني هويت و جهان بيني را براي افراد توليد مي کردند، بيش از پيش کم اثرتر شدند. البته جايي است که رسانه هاي جمعي مطرح مي شوند و جاي پيوندهاي از دست رفته اي را مي گيرند. در واقع نظريه جامعه توده اي از نتايج اين موقعيت جديد در هراس بود و از اينکه رسانه ها در همان حال که اصالتاً قادر به تحقق اين کارکرد نيستند، آگاه بودند و در نتيجه به صورت بالقوه با تسلط فوق ايدئولوژيکي به انحاي متفاوت رو به رو هستند.
جريان پژوهشي دوم که در اواسط قرن بيستم تحقق يافت نيز بر خود رسانه ها تأکيد داشت اما «اثرات» مفروض رسانه ها را بيشتر در بعد فردي و روان شناسي مورد توجه قرار مي داد. گسترش اين جريان هم اکنون «سرمشق مسلط» در پژوهش رسانه اي آمريکا قلمداد مي شود. نتايج ناخواسته و سلبي عرضه رسانه نيز مورد پژوهش قرار مي گرفت. مهمترين مثال براي اين رويکرد طرح پژوهشي گسترده اي بود که در چند دهه بر پرسش تأثيرات خشونت رسانه اي بر بينندگان بخصوص بينندگان جوان تأکيد مي کرد.
مضاميني ديگر نيز در سنت «تأثيرات» از جمله روان شناسي فردي، فعاليت سياسي و مدني، جامعه پذيري سن بلوغ و نقشها و هويتهاي قومي و جنسيتي گسترش يافته اند. براي بحث اينجا مهم است بدانيم يک ابزار رسانه اي مفروض و اثرات مشخص آن در بيشتر اين پژوهش ها مفروض گرفته مي شوند. تأکيد زياد در اينجا بر ابزارها، پيامهاي آنها و پژوهش هاي مربوط به نتايج و اثرات بر مخاطباني است که با اثرات مورد نظر آن ابزارها و پيام ها سازگارند. اين سنت تأثيرات، به نوعي به دليل قدمت و گستردگي اش سنت «مسلط» هم نام مي گيرد.
مطالعات علمي اصلي در زمينه اثرات تصويرهاي متحرک بر مخاطبان جوان در دهه 1920 منتشر شدند. از آن زمان به بعد هر پيشرفتي در فناوري رسانه، مجموعه اي پرسش ها و دغدغه ها را برانگيخته است که بر پژوهش در باب اثرات متمرکز بوده اند. سنت «تأثيرات» همچنين تأثيرگذار بوده است، زيرا اين سنت به صورت شهودي قانع کننده است. موجه است که به رسانه ها به عنوان اموري که اثرات ابزاري دارند، انديشه کنيم. خود رسانه ها نيز چنين ادعايي را مطرح مي کنند. تبليغات به معناي قابليت براي «فروش» است و روزنامه هم مدعي «مطلع کردن» و تلويزيون نيز مدعي کمک به ما براي «فرار کردن»، فيلم هاي مستند نيز مدعي «قرار دادن ما در جايي جديد» و غيره هستند. همچنين اين تمايل وجود دارد که (در کنار نظريه هاي جامعه توده اي) اين رسانه ها تا حدي از جوامع اصيل و هنجاري و زندگي طبيعي بيگانه باشند. آنها همچنين تا اندازه اي «در بيرون جهان ما» قرار دارند. در تمايز هابرماس ميان «زيست جهان» و «نظام جهان» رسانه ها مشخصه هاي آشکارکننده اين «نظام جهان» است، حتي اگر نمادها و ارزش هاي پيشين را مطرح کنند. مفهوم رسانه به عنوان امري متمايز از زندگي اصيل و واقعي هميشه در سطح قرار دارد. از اين جهت تأمل و توجه بيشتر به اثرات رسانه ها موجه مي شود. |