|
* مهدي نصيري
* خرگوش سفيد با چشمهاي قرمز
نويسنده: رضا گشتاسب
کارگردان: اميد نوروزي

بازيگران: مهرداد علي پور، مسعود کشاورز، بتول راستگويان، مينا کرميان، آرش دشتي.
*
خلاصه داستان: مادر هنوز شهادت فرزندش در دوران جنگ تحميلي را باور ندارد. مأمور سردخانه، ليلا نامزد حسين و تصاوير ديگر در ذهنيت او واقعيت شهادت و رؤياي حضور فرزند را با هم درآميخته اند. استخوانهاي پوسيده و پيدا نشده حسين هم با مادر صحبت مي کنند....
*
نمايش «خرگوش سفيد با چشمهاي قرمز» به کارگرداني اميد نوروزي در حوزه تئاتر جنگ و آنچه که طي سالهاي اخير از اين ژانر شاهد آن بوده ايم، اثر کاملاً متفاوتي است و سعي دارد تا نگاه تازه تري به موضوع جنگ و تأثير آن بر زندگي و دنياي آدمها داشته باشد.
اميد نوروزي کارش را با اين نقل از آرتو (نوشته شده در بروشور نمايش) آغاز مي کند: «تئاتر هرگز اهميت خود را باز نخواهد يافت، مگر اينکه تماشاگر را به تماشاي ته نشينهاي حقيقي رؤياها فراخواند.»
و در ادامه روايت نمايش خود را بر اساس همين بيانيه ادامه مي دهد. «خرگوش سفيد...» داستان رؤياهاي آدمهايي است که تحت تأثير جنگ به شدت آسيب ديده اند و حالا با دنياي خيالي خود قادر به تحليل و تجزيه واقعيت و رؤيا نيستند.
مادري بيست سال پس از شهادت پسرش در جبهه هاي جنگ، چون جسد فرزندش را نيافته، شهادت او را باور ندارد. هنوز در خيالش «حسين» تشنه است و در جبهه نياز به مراقبت دارد و منتظر رسيدن به عشق خود- ليلا- است.
در واقع آنچه ما در نمايش شاهد اجراي آن هستيم، دنياي واقعيت و خيال اين مادر است که با هم تداخل پيدا کرده و فضايي ذهني و وهم گونه از رؤيا و واقعيت را به وجود آورده که درک آن جذاب و تأثيرگذار است.
تلفيق اين فضاي رؤيا گونه و جنون آميز با واقعيتي ساده باعث شده بود که نمايش اميد نوروزي در زمان برگزاري جشنواره تئاتر فجر و بويژه در ميان ميهمانان خارجي جشنواره محبوبيت زيادي پيدا کند. در واقع اين ويژگي نمايش که پيشتر نيز در آثار مشابه ديگري مثل آثار آتيلا پسياني و اميررضا کوهستاني و ديگران با شيوه هاي نزديک به هم تجربه شده، طي اين سالها بيشتر مورد توجه اهالي تئاتر خارج از کشور قرار گرفته است.
«خرگوش سفيد...» با محور قرار دادن يک محور داستاني ساده در واقعيت، پا را فراتر از اين مي گذارد و سعي دارد تا با ايجاد جو قوي و به کارگيري جذابيتهاي تصويري و نمايشي از بيرون، به درون شخصيتها نقب بزند و چالشهاي دروني شخصيت را با همه ابعاد جنون آميز و رؤياها، آرزوها و اوهام آن مورد پرداخت قرار دهد.
آرزوها و رؤياهاي شخصيت «مادر» نمايش نوروزي با واقعيت و جديت آن به چالش کشيده شده و همين تقابل خواسته ها با واقعيت ناگزير باعث شده تا شخصيت از واقعيت بگريزد و به رؤيا و خيال گرايش پيدا کند. اما آنچه به درام تبديل مي شود و به عنوان تعليق، کشمکش واکت داستاني در اين نمايش ارزش و اعتبار پيدا مي کند، نه خود واقعيت و نه رؤيا گونگي خيال است، بلکه اين تقابل دهشتناک خيال و واقعيت است که جو اصلي نمايش را به وجود مي آورد و در کنار تصاوير نمايشي بيشترين تأثير را بر تماشاگران مي گذارد.
اغراق نکرده ايم اگر اين نتيجه مطلوب را بيش از هر چيز به روايت و شيوه اجرايي و ريتم خوب نمايش مربوط بدانيم. اميد نوروزي در «خرگوش سفيد...» با تقطيع فواصل اجرا و پرداخت هماهنگ اين فاصله هاي روايي در کنار هم بخوبي توانسته ريتم و جرياني هماهنگ و تأثيرگذار را به دست دهد. فواصل روايي نمايش هر بار از نقطه اي شروع مي شوند؛ با کمک کلام و داستان گويي به چالش ميان واقعيت و رؤيا مي رسند و پس از اوج گرفتن پايان مي پذيرند تا فاصله روايي ديگر امکان اتصال به روايت قبلي را پيدا کند و ادامه اي بر روند قبلي روايت باشد.
انتخاب درست اين فواصل روايي و ترتيب و نحوه اوج گيري و ارزش آن نيز باعث شده تا همه محدوده هاي منقطع روايي، در پايان يک کليت داستاني دراماتيک با ساختار و شکلي منسجم و داراي قاعده و قانون را در خود داشته باشد.
بعد از کارگرداني، حضور موفق بازيگران را نيز بايد به طور جدي از محاسن کار دانست. بازيگري در نمايش نوروزي باز هم در خدمت همان تداخل رؤيا و واقعيت است. در واقع نوع بازي ها به گونه اي است که در هر لحظه توهمي از حضور شخصيتها را در قالب ايفاي نقشها در مقابلمان قرار مي دهد.
بازي بازيگران اصلي نمايش طوري انجام مي شود که نه شبيه به رؤيا و خيال است و نه مثل واقعيت، بلکه همواره ارتباطي بينابيني با اين دو حوزه را با خود به همراه دارد.
بازيگر نقش مادر (بتول راستگويان) که نقش شخصيت ارتباط دهنده رؤيا و واقعيت را بازي مي کند، همواره دو نوع بازي متفاوت را ارايه مي دهد. زماني که واقعيت و اتفاقات مربوط به آن را بازي مي کند، بيشتر بدون حرکت است و به نقطه خارج از چارچوب صحنه خيره مي ماند و زماني که در رؤيا فرو مي رود با تحرک منقطع و حفظ حالتهاي نرم حرکت، نوعي ديگر از بازي را به نمايش مي گذارد.
بقيه بازيها نيز تا حدودي پيرو همان شيوه هماهنگ نمايش در پيروي از خيال و رؤياگونگي هستند.
طراحي صحنه هم به نحوي آرايش يافته که اولاً امکان ظهور هر اتفاق و رويدادي را در هر مکاني به وجود مي آورد و دوماً: به هيچ شناسه و نشانه اي که آن را محدود به زمان و مکان خاصي بکند، تعلق ندارد. تنها خطوط قرمز محيط سياه و سفيد صحنه را به چهار گوشه اي با دو ورودي تبديل کرده و امکان هر نوع اتفاق و رويدادي را در خود به وجود آورده است.
استفاده از کف سفيد و يک پرده سفيد در انتهاي صحنه نيز باعث شده تا حضور رنگ قرمز و اضافه شدن بر آن بيشتر در صحنه و فضاي نمايش برجسته شود و خودنمايي کند. البته نوروزي خواسته تا با استفاده از رنگ خون، فضاي خيالي و رؤياي نمايش خود را به ظاهر تئاتر آرتويي نزديک کند، (اما اين اتفاق هيچ گاه ارتباطي بين شيوه او و سبک آرتو ايجاد نمي کند و اين حسن کار اوست). «خرگوش سفيد...» يک نمايش ايراني با تفکر و سبک ايراني است که از طرفي با تفکر و سليقه ايراني ارتباط پيدا مي کند و از ديگر سو به ساختار و روابط و قواعد تئاتر غربي نزديک مي شود.
شايد مهمترين ويژگي نمايش را بتوان در خلق تصاوير تأثربرانگيز و جو جذاب و قوي آن دانست، اما در کنار اين ويژگي بايد تأکيد کرد که نمايش، در حوزه تئاتر دفاع نيز تجربه تازه و مهمي است. |