صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-05-27
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 6خرداد ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ مهربان ترين دختر



* نسترن داوودي

آن سال ها پيامبر ما حضرت محمد(ص) به فکر هدايت و دعوت مردم به اسلام بود. در بين مردم بت پرست مکه عده اي هم بودند که





اسلام را قبول کرده بودند و به خداي بزرگ ايمان آورده بودند. آنان هر روز به خانه پيامبر(ص) مي آمدند. فاطمه(س) در آن زمان دختر کوچکي بود.
او از نزديک مسلمان ها را مي ديد که به خانه آنها مي آيند و به آيه هاي قرآن گوش مي دهند و نماز مي خوانند. در آن زمان خانه پيامبر(ص) تنها خانه اي بود که در آن نماز خوانده مي شد و فاطمه(س) تنها دختري بود که اين چيزها را ياد مي گرفت.
فاطمه آيه هاي قرآن را مي شنيد و هر روز از پدر و مادرش چيزهاي زيادي ياد مي گرفت؛ مثل پرستش خدا و انجام کارهاي خوب و کمک به ديگران. فاطمه کوچک پدرش را دوست داشت و از اين که کنار پيامبر(ص) مي نشست و حرف هايش را مي شنيد، خوشحال بود.
هر چه مي گذشت کافران بيشتر از پيش پيامبر(ص) را اذيت مي کردند و به مسلمان ها سخت مي گرفتند. آنها حتي به خاطر اين که جلوي اسلام را بگيرند، پيامبر و مسلمان ها را به دره اي بيرون شهر فرستادند . در آن جا به مسلمان ها خيلي سخت گذشت و آنها سه سال با سختي در آن جا زندگي کردند. بعد از آن بود که فاطمه کوچک، مادرش حضرت خديجه را از دست داد.
حالا ديگر او و پدرش خيلي تنها شده بودند. فاطمه(س) پدرش را خيلي دوست داشت و سعي مي کرد با مهرباني به پدر جاي مادرش را در خانه پر کند و پيامبر(ص) را خوشحال کند. هر وقت کافران پيامبر(ص) را اذيت مي کردند، فاطمه کوچک با مهرباني با دست هاي کوچکش پدر را نوازش مي کرد و او را دل داري مي کرد. او آن قدر با پدرش مهربان بود که پيامبر(ص) به او «ام ابيها» مي گفت؛ يعني مادر پدر.
بعد از آن پيامبر(ص) و فاطمه(س) هميشه در کنار هم بودند تا اين که فاطمه(س) کم کم بزرگ شد. وقتي که علي(ع) به خواستگاري فاطمه(س) آمد پيامبر(ص) خيلي خوشحال شد؛ چون علي(ع) را خوب مي شناخت و مي دانست مي تواند از فاطمه به خوبي مواظبت کند. بعد از ازدواج فاطمه(س)، پيامبر(ص) هر روز به خانه او مي رفت تا دخترش را ببيند. آنان آن قدر هم ديگر را دوست داشتند که نمي توانستند دوري هم را تحمل کنند.
وقتي پيامبر(ص) به جنگ يا سفر مي رفت دخترش فاطمه(س) منتظر برگشتنش بود و وقتي خبر برگشتن پدر را مي شنيد خوشحال مي شد. اما سرانجام بيماري، پيامبر(ص) را از دخترش جدا کرد. پيامبر(ص) بعد از يک بيماري سخت از دنيا رفت و فاطمه(س) تنها دخترش خيلي تنها شد.
او بعد از مرگ پدر خيلي غصه مي خورد و غمگين بود. تحمل از دست دادن پدر براي فاطمه(س) آن قدر مشکل بود که خيلي زود او هم از دنيا رفت. حالا پيامبر(ص) و دختر مهربانش فاطمه (س) در آسمان ها پيش خدايند و در کنار هم خوشحال هستند. آنها بهترين و مهربان ترين پدر و دختر دنيا بودند.

  


احوال پرسي و ياد آوري؛ مثل حضرت زهرا(س)



سلام به همه دوستان خوب کفشدوزک! خوشحالم که باز هم براي شما مي نويسم. حتما شما هم مي دانيد فردا پنج شنبه سالروز



شهادت حضرت فاطمه زهراست. نمي دانم شما چه قدر درباره اين مادر مهربان و اين دختر با وفا مي دانيد، اما من بعد از مطالعه نوشته هايي درباره حضرت زهرا(س)، چيزهاي زيادي ياد گرفتم، مثلاً مي دانم که پيامبر بزرگ ما حضرت محمد (ص) به دخترش حضرت زهرا(س) علاقه زيادي داشت و البته ايشان هم به پدر عزيزشان خيلي علاقه داشتند.
از چيزهاي ديگري که درباره حضرت زهرا(س) ياد گرفتم، اين است که ايشان با مردم مهربان بودند و مي تواند براي ما هم يک الگوي خيلي خوب باشند. اگر خواسته باشم درباره يکي ديگر از صفات خوب حضرت زهرا(س) بنويسم، بايد به بخشنده بودن ايشان اشاره بکنم.
ايشان مي توانستند چيزي را که خودشان دوست دارند، به کسي که به آن احتياج داشت، ببخشند. اصلاً بهتر است درباره اين صفت حضرت زهرا(س) داستان آن گردنبند را از بزرگترها بپرسيد و يا آن را درکتاب ها پيدا کنيد و بخوانيد تا بدانيد حضرت زهرا(س) چه قدر بخشنده بود.
ماجراي آن گردنبند از اين قرار بود که روزي مرد فقيري به پيامبر(ص) مراجعه مي کند و از او کمک مي خواهد، اما پيامبر(ص) چون چيزي همراه نداشته است، او را به خانه حضرت زهرا(س) مي فرستد و ادامه داستان را خودتان پيدا کنيد يا از ديگران کمک بگيريد تا براي شما بگويند.

  


کارهاي خوب من؛ کمک به مادر بزرگ



* زهرا مهربان
ديروز رفته بودم خانه مادر بزرگ. مادر بزرگ با عجله داشت کارهايش را انجام مي داد. من هم کمکش مي کردم. خب بعد از ظهر





روضه داشت و قرار بود همه همسايه ها براي مراسم عزاداري حضرت فاطمه(س) به خانه مادر بزرگ بيايند. مادر بزرگ خيلي عجله داشت و مي خواست همه چيز براي بعد ازظهر آماده باشد. او شله زرد هم درست کرده بود. من توي همه کارها به مادر بزرگ کمک کردم. ظرف ها را شستم. حياط را جارو کردم و عصر که شد به همه همسايه ها خبر دادم که بيايند روضه. بعد ازظهر خانه مادر بزرگ حسابي شلوغ شد.
همه آمده بودند. خانم ها با چادر هاي سياهشان نشسته بودند و به روضه گوش مي کردند و يواشکي زير چادر گريه مي کردند. مادر بزرگ هم همين طور. من هم يک گوشه کنار بقيه ساکت نشسته بودم و به روضه گوش مي کردم و زير لب دعا مي خواندم.
دعا مي کردم که عزاداري و نذر مادر بزرگ قبول شود و حضرت فاطمه از من هم به خاطر اين که به مادر بزرگ کمک کردم، راضي باشد.

  


نامه و جواب نامه؛ مادر



* سيده غزل زراعتي
اي کاش مي شد هميشه تو را ديد
اي کاش مي شد دسته دسته تو را چيد
اي کاش مي شد غزل تو را در آسمان ديد
از پر قو دل نازک تر تويي اي مادر!
بعد از خدا، مهربان تر تويي اي مادر!
نشانه مهر تويي، اي مادر!
غزل زراعتي نازنين! مطالب خيلي خوبي نوشته بودي که يکي از آن ها را چاپ کرديم. خيلي خوب است که به جاي نوشتن قطعه ادبي بيشتر شعر و داستان بنويسي.
اگر دوست داشته باشي، مي تواني در جلسه هاي شعر و قصه کودک و نوجوان که هر چهارشنبه از ساعت پنج در حوزه هنري مشهد برگزار مي شود شرکت کني تا هم با شاعران و نويسندگان کودک آشنا شوي و هم مطالبت روز به روز بهتر و قشنگ تر شود.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک



يک و يک




* ايليا غلامي
روزي روزگاري در جنگل اعداد، «يک» کوچولو کنار خانواده اش زندگي مي کرد. او هر روز صبح صبحانه اش را مي خورد و به جنگل مي رفت که توپ بازي کند. يک روز که داشت در جنگل بازي مي کرد، يک دفعه چشمش به «يک» ديگري افتاد که غمگين و ناراحت کنار يک درخت نشسته بود.
«يک» قصه ما به او گفت: چرا سرحال نيستي؟ او گفت: چون دوستي ندارم. «يک» کوچولو کمي فکر کرد و رفت و با او دوست شد. آنها دست هم ديگر را گرفتند و مشغول بازي شدند و هميشه کنار هم ماندند. حالا بگو ببينم آن ها با هم چه عددي شدند؟

قلقلي و عروسکش





* سيده محدثه اکبر سادات
پسر کوچولويي بود به نام قلقلي که يک عروسک شاسخين داشت . خيلي عروسکشو دوست داشت، براي همين هر جا مي رفت، اونو با خودش مي برد. يک روز عروسک را به پارک برد و با خودش سوار سرسره کرد. وقتي عروسک را سر داد و خودش سر خورد، عروسک توي شلوغي گم شد.
مادر گفت: اشکالي ندارد، برايت يک عروسک ديگر مي خرم. ولي قلقلي فقط عروسک خودش را مي خواست. روز بعد وقتي قلقلي بيدار شد، عروسکش را ديد که از بالاي تختش دارد نگاهش مي کند. قلقلي خيلي خوشحال شد و يادش آمد نشاني خانه را مامان توي جيب شاسخين گذاشته بود. حتماً يک نفر عروسک را پيدا کرده و به نشاني شان آورده بود.

  


يک مسابقه عجيب



شما هم اهل مسابقه دادن هستيد يا خير. اگر اين طور است و دوست داريد در يک مسابقه جالب شرکت کنيد، لطفاً اين خبر را بخوانيد، اما پيش از هر چيز بگويم که براي شرکت در اين مسابقه بايد کفش و چکمه اضافه داشته باشيد، چرا؟ چون در اين مسابقه بايد کفش هايتان را پرتاب بکنيد.
ماجرا از اين قرار است که در کشور فنلاند مسابقه پرتاب کفش برگزار مي شود در اين مسابقه چهار روزه مردم، کفش ها و چکمه هايشان را پرتاب مي کنند و هر کس که بتواند کفشش را بيشتر پرتاب کند، برنده مي شود، برگزار کنندگان اين مسابقه گفته اند، اين مسابقه را براي اين برگزار مي کنيم که مردم و گردشگران را جذب کنيم.
حالا اگر دوست داريد و از دست کفش هايتان هم خسته شده ايد، پيش به سوي مسابقه پرتاب کفش. فقط مواظب باشيد کفشهايتان را که پرتاب مي کنيد به سر و کله ديگر شرکت کنندگان نخورد.

  


يک رکورد بد



من تا ال؛ن گمان مي کردم فقط بعضي از بچه ها تنبل هستند و بعضي وقت ها از زير درس خواندن فرار مي کنند. حالا اين خبر را بخوانيد تا بدانيد تنبلي فقط مخصوص بچه ها نيست و بعضي از بزرگترهايي که درس مي خوانند هم تنبل هستند. ماجرا اين است که درآمريکا يک آقاي دانشجو بعد از پانزده سال بالاخره دانشگاه خود را به پايان رسانده است.
اين مرد 34 ساله بعد از 15 سال توانست مدرک کارشناسي خود را بگيرد. البته اين آقا چون مجري يکي از برنامه هاي معروف تلويزيوني است، نمي تواند درست و حسابي درس بخواند، براي همين نمي تواند مرتب در کلاس هاي دانشگاه شرکت کند و به همين دليل بعد از پانزده سال توانست مدرک کارشناسي خود را بگيرد.
البته يک نفر هم درباره اين آقا گفته است: «جيمي فالون» با اين که سخت مشغول کار بوده، اما توانسته است مدرک خود را بگيرد و اين نشان مي دهد او آدم موفقي است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com