|
به نظر مي رسد که اين تاريخ نيست که افراد را ماندگار مي کند بلکه اين خودشان هستند که تاريخ را به تسليم وا مي دارند و در آن

جاودان مي شوند. از جمله چهره هايي که گواه اين مدعاست، مي توان از امام راحل(ره) ياد کرد. ابر مردي که از تمام جهات انساني و معنوي در زمره سرآمدان تاريخ است. چنان که مي توان سيماي رهبري بي بديل، سياستمداري کارآمد، عارفي حق جو و انساني رئوف را در وجود باشکوه او ديد. اما از آنجا که اغلب رفتار و سيره اين ابر مرد را در چارچوب سياسي مورد توجه قرار مي دهند ما سعي کرديم در نوشتاري مختصر؛ جلوه هاي عاطفي حيات پربرکت اين اسوه حسنه را يادآوري کنيم.
***
بنابر سخن همراهان و بستگان امام راحل(ره) از ويژگيهاي قابل تأمل شخصيت ايشان، رقت قلب و عطوفت ايشان است. چنان که مرحوم حاج احمدآقا يادگار امام(ره) در خاطره اي مي گويد:امام شديداً عاطفي هستند. مثلاً وقتي نجف بودند و گاهي خواهرهايم مي آمدند آنجا و بعد مي خواستند بروند طوري بود که من هيچ وقت موقع خداحافظي قدرت ايستادن توي حياط و ديدن خداحافظي آنها را با امام نداشتم، مي گذاشتم و مي رفتم. مرحوم برادرم هم همين را مي گفتند که من آن لحظه خداحافظي را نمي توانم ببينم. چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفي برخورد مي کنند که انسان تحمل ديدن آن را ندارد. اما يک ذره شما فکر کنيد اين مسايل روي تصميم گيريهايشان و يا در آن کارهايي که مي خواهند بکنند اثر دارد، ندارد.
امام(ره) در برهه هاي حساس سياسي نيز همين نگاه عاطفي را دارند. در همين زمينه دوستان امام يادآور مي شوند:يک روز حاج احمدآقا از دفتر امام به ستاد جنگهاي نامنظم در اهواز تلفن کردند و گفتند که امام مي فرمايند: «دلم براي دکتر چمران تنگ شده است، بگوييد به تهران بيايد.»
دکتر که در آن روزها در منطقه سوسنگرد از ناحيه پا مجروح شده بود، پس از شنيدن اين پيام راهي تهران شد و به محضر امام شرفياب گرديد. در معيت ايشان نقشه ها و کالکهاي منطقه عملياتي را به خدمت امام برديم. دکتر از ناحيه پا ناراحتي داشت و نمي توانست پايش را جمع کند و دو زانو بنشيند، اما به احترام امام که به او عشق مي ورزيد در مقابل ايشان دو زانو نشست و در حالي که فشار زيادي را متحمل مي شد شروع به توضيح و توجيه نقشه ها کرد. امام با فراست خاصي که داشتند متوجه ناراحتي دکتر شده و فرمودند: «آقاي دکتر پايتان را دراز کنيد و راحت باشيد.» دکتر عرض کرد راحت هستم. امام فرمودند: «مي گويم پايتان را دراز کنيد.» دکتر به احترام امام نپذيرفت و عرض کرد دردي احساس نمي کند. دو مرتبه امام با لحن خاصي فرمودند: «مي گويم پايتان را دراز کنيد و راحت بنشينيد» که لاجرم او هم پذيرفت. پس از اينکه ديدار به اتمام رسيد، امام که آماده رفتن به حسينيه جماران براي ديدار با مردم بودند فرزند خود حاج احمدآقا را که وسط حياط منزل ايستاده بود صدا کردند و به او فرمودند: «احمد، احمد! » ولي حاج احمدآقا در داخل حياط بود و صداي امام را نمي شنيد بنده او را از داخل ايوان صدا کردم و گفتم که امام شما را صدا مي زنند. حاج احمدآقا خدمت امام که رسيدند، آقا به او فرمودند: «اين ميزها را که گذاشته ايد، آقاي چمران با پاي زخمي که نمي تواند از روي آنها رد شود. اينها را برداريد و راه را باز کنيد».
ناگفته نماند نگاه محبت آميز ايشان به نزديکان يا صاحب منصبان خلاصه نمي شد چنانکه حتي به افراد عادي نيز ابراز محبت مي کردند.از جمله اين افراد مرحوم شيخ مسيب از علاقه مندان امام در نجف اشرف بود. امام آنچه در مورد مثل ايشان متصور و متوقع بود تا آخرين روزهاي حيات وي نسبت به او اظهار علاقه مي فرمودند تا جايي که يک بار در محضرشان نامي از ايشان مطرح شد امام در مقابل سؤال فرمودند: «شيخ مسيب خودمان؟» از گروه هايي که هميشه مورد لطف امام(ره) قرار داشتند اطفال بودند - حتي در ديدارهاي رسمي نيز به اظهار محبت ايشان بي توجه نبودند چنانکه نقل شده، ايشان مي فرمودند: «من وقتي در حسينيه مي روم بيشتر به بچه ها نگاه مي کنم.» گاهي اوقات که مي ديدند بچه ها در اثر فشار جمعيت و گرما ناراحت مي شوند، مي گفتند: «من خيلي ناراحت مي شوم که اينها را در اين شرايط به حسينيه مي آورند. اينها صدمه مي خورند و اذيت مي شوند.» امام، بچه هاي شهدا را اگر نگويم از بچه هاي خودشان بيشتر مي خواستند ولي در حد آنها دوست داشتند.
همچنين به هنگام برنامه هاي جدي خود نيز از توجه مهربانانه به کودکان غفلت نمي کردند. در اين باره يکي از ياران امام مي گويد: روزي با پسرم حامد که چهار ساله بود نزد امام رفتيم. امام در اتاقي نشسته بودند و يک گوني بزرگ که تا نصفه پر از کاغذ و نامه بود، در کنارشان قرار داشت. امام يکي يکي نامه ها را بيرون مي آوردند و مي خواندند. آنهايي را که لازم بود پاسخ بدهند زير پتو مي گذاشتند تا بعداً به آن بپردازند و بقيه را کنار مي گذاشتند.
سلام کرده، نشستيم. امام با حامد شروع به صحبت کردند. مثلاً پرسيدند اسم پدرت چيه؟ با اينکه اسم بنده را مي دانستند. پس از لحظاتي حامد با امام شروع به بازي کرد، براي اينکه بچه مزاحم کار ايشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم. آقا گفتند: «به بچه کاري نداشته باشيد، شما اگر کاري داريد بفرماييد.» که بنده مرخص شدم. بعد از نيم ساعت فکر کردم شايد بچه امام را اذيت کند. برگشتم که او را ببرم ديدم سرش را روي زانوي امام گذاشته و پايش را به ديوار تکيه داده و با امام صحبت مي کند و مي گويد اين کاغذ را درست بگذارد، درست بچين و از اين حرفها و امام هم مي خنديدند. گفتم حامد بيا برويم. قبول نکرد به آقا گفتم: «اجازه مي دهيد ايشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نيست شما برويد.» گاهي نيز رفتار مهرورزانه ايشان فراتر از مناسبات انساني بود.چنانکه دختربچه شش ساله اي براي امام نوشته بود که امام خيلي دوست دارم بيايم و شما را ببينم ولي اعضاي دفتر نمي گذارند. آقا با خط خودشان نوشتند. «بسمه تعالي دخترم نامه ات را خواندم و مطالعه کردم، تو هر موقعي که دلت مي خواهد مي تواني بيايي اينجا.» ايشان ما را موظف کردند که بايد اين نامه را به در خانه اين شخص برسانيد تا هر موقع که اين بچه دلش خواست بيايد اينجا.اينها گوشه هايي از دفتر پربار زندگي اين انسان نيکو خصال است.
* خاطرات ذکر شده به نقل از سايت شهيد آويني مي باشد. |