|
طهارت اين خاک پاک ...
سيدحسين ذاکرزاده
خدا نخواست طهارت اين خاک، مقهور قدم هاي ناپاک بماند.خدا نخواست سربازان شيطان، ريشه گنديده شان را در اين سرزمين محکم کنند.
خدا نخواست قطعه ديگري از اين خاک، از مادر جدا شود و به خاطره ننگين «گلستان» و «ترکمنچاي» بپيوندد.
خدا نخواست خرمشهر، ويران شهر شود؛ براي همين، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».براي همين، ما اين جمله نوراني را کاشتيم در باغ ذهنمان، حک کرديم در دلمان.
براي همين، به اين پيروزي، بيش از هر پيروزي ديگري مي باليم.براي همين، سالگرد اين فتح را ميهمان خاطرات خوش و ستاره هاي تقويم مي شويم.براي همين، فرياد غرور از گلوهامان شعله مي کشد.براي همين، پشتمان گرم است؛ اگرچه مقابل يک جهان دشمن ايستاده باشيم.براي همين، از آن روزها مي گوييم و تازه مي شويم.براي همين، نام اين روز را گذاشته ايم روز «مقاومت و پيروزي».
پاره تن ايران
علي سعادت شايسته
سنگرها، پايداري ات را مي سرايند. سنگرها، دهان فريادگر مردان اين سرزمينند که سرود خاک را تا آخرين قطره خون سرودند. ايستادند؛ چون نخل ها ايستادند تا تکه خاکشان را که در خون شناور بود، در آغوش بگيرند.نخل ها، استقامت مردانه را مي سرايند که با سري افراشته و سينه اي ستبر، پيراهن تکه تکه شهرشان شدند.اين خاک، پيروز مي شود؛ قانون ايستادگي و فرياد، اين را مي گويد.
مردان اين شهر، آمده اند تا خرمشهر را پس بگيرند. خرمشهر؛ پاره تن ايران اين خاک مقدس .
خرمشهر؛ ترانه جاري جنوب؛ ترانه جاري چهره هاي آفتاب خورده ايران.خرمشهر؛ فرياد مردان سبز تا زانو در خون خويش ايستاده.خرمشهر؛ ديوارهاي کوچه هاي داغدار؛ ديوارهايي که روزگار گذشته راچونان مهي از خاطرات دور و نزديک، آرام و صبور، به ياد مي آورد.
اين خاک، پيروز مي شود. خرمشهر صبور، به بار نشستن نخل ها را به چشم خويش مي بيند و اشک شوق مي ريزد. اين تکه عزيز، اين خاک پاک، مردانش را تا هميشه تاريخ، به ياد خواهد داشت؛ مرداني که بر تارک اين خاک مقدس مي درخشند. و نخل ها قامتهاي برافراشته اين خاک فريادگر ايستادگي خواهند بود؛ و نخل ها زخم هاي صبور اين خاک تاريخ را ديگرگونه خواهند نوشت.خرمشهر، با دهان باز سنگرهايش در رهگذار تاريخ نشسته است و فانوس به دست، با لبخندي که لهجه جنوبي اش را به رخ مي کشد، با لبخندي که مهرباني چهره هاي آفتاب خورده جنوب را يادآور مي شود، تاريخ را به ميهماني سفره هاي صداقت و يکرنگي جنوبي مي خواند.
آري! خرمشهر، ترانه جاري جنوب، با نخل هايش هميشه ايستاده با مرداني هميشه سربلند در قاموس دلاوري هاي ايران، نهاد ايستادگي، نهاد صبر و نهاد پايداري، باقي خواهند ماند.
پرنده اي که بالهايش را پيدا کرد
عباس محمدي
نخل ها قد کشيدند تا دوباره شانه هايشان را پر از پرنده و پرواز ببينند. خاک زنده شد تا بهار را آن سوتر از سيم هاي خاردار، نفس بکشد و خانه ها، با لبخند به استقبال آزادي آمدند تا دوباره زندگي را حس کنند.
رد پاي خدا را در هوا مي توان نفس کشيد. باد، هلهله مي کند و نخل هاي بي سر، مي رقصند. نسيم، جان تازه اي گرفته است.بهار، تازه خودش را پيدا کرده است. بهار، تازه بهار شده است.خرمشهر، با همه زخم هايي که بر تنش نشسته است، بوي زندگي را بيش از پيش حس مي کند. چه لذتي دارد رهايي دراوج سر بلندي! خرمشهر، حال کودکي گم شده دارد که ناگهان با بهار، در آغوش مادرش سبز شده باشد؛ گم شده اي نافراموش که به آغوش مهرباني برگشته است.
حال خرمشهر، حال پرنده اي است که سالها پيش، بال هايش را گم کرده باشد و ناگهان تر از همه اتفاق ها، بال هايش را در اوج پرواز بيابد. صداي زجرآور شني تانک ها که کابوس هولناک خيابانها شده بود، در آرامش صداي پاي رزمندگاني که با گل لبخند، پا بر زمين شهر مي گذاشتند محو شدند.شهر، همان آشناي قديمي شد؛ اما با زخم هايي کهنه که با ديدن يارانش، سر وا کرد، با بهاري که زخم خورده پوتين هايي نامحرم شده بود.شهر، آغوش گشود تاصداي پاي جمع مستاني که اندک اندک مي رسيدند، مرهم زخم هايش شود؛ زخم هايي که بر پيکرش، ستم زياده خواهي هاي نا اهلان را فرياد مي زد.
اما ديگر همه چيز تمام شد. هيچ خانه اي، ديگر هيچ شبي بوي خمپاره هاي نامحرم را نخواهد ديد. هر چند هنوز غريبه هاي ناخوانده، يکي يکي بر پيکر شهر منفجر مي شدند؛ اما کابوس روزهاي نه چندان دور، به آرامشي يکدست بدل شد؛ آرامشي که به بهار، جاني تازه داد.
بهار در خردادماه، تازه بوي فروردين را حس کرد. تازه خرمشهر، رنگهاي بهاري خرم را پيدا کرد. تازه بعد از روزها توانست حال بارانهاي بهاري را بفهمد؛ حتي بيشتر از هر پنجره اي که چشم انتظار سفر کرده اي است.پنجره ها، دلشوره هايشان را به دست باد دادند؛ زيرا مسافرانشان را در آغوشهاي بازشان به تماشاي آفتاب دعوت کردند.
رزمنده ها، چونان پرستوهاي مهاجر، بهار را به ارمغان آوردند، براي شهري که داشت کم کم زندگي را فراموش مي کرد؛ شهري که روزهايش را با زخمهاي انفجار، بر تن خويش چوب خط مي زد. اما بهار، با قدم هاي غيور فرزندان ايران زمين، ناگهان روي دست هاي زخمي اش سبز شد و شکوفه هاي لبخند ميهمانان خوش قدمش، زخم سال هاي غربتش را پوشاند. خرمشهر آزاد شد. «خرمشهر را خدا آزاد کرد». |