صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-06-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 13خرداد ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ بابابزرگ و امام



* نسترن داوودي

بابا بزرگ آلبوم بزرگ قديمي اش را برداشت و يک عکس از درون آن در آورد و به من نشان داد. با ديدن عکس لبخندي زدم و گفتم: عکس امام است.




بابا بزرگ گفت: يادش به خير! آن سال ها وقتي هنوز امام زنده بود، من به ديدنش رفتم. اين عکس را همان موقع گرفتم و تا حالا در آلبوم نگه داشتم.
عکس بابا بزرگ را گرفتم و کمي نگاه کردم و گفتم: خوش به حالتان بابا بزرگ! شما امام خميني را از نزديک ديده بوديد. تازه يک عکس يادگاري هم از امام داريد. بابا بزرگ خنده اي کرد و گفت: بله! من آن روز را هيچ وقت فراموش نمي کنم. خيلي خوش حال بودم و کمي هم به خاطر ديدن امام دستپاچه شده بودم. من و چند نفر ديگر از جانبازان جنگ براي ديدار امام رفته بوديم. چه روز خوبي بود. وقتي امام را ديديم، همه از خوش حالي شروع کرديم به گريه. امام خميني با مهرباني سلام کرد و با ما صحبت کرد و بعد از من و بقيه به خاطر اين که در جنگ شرکت کرده بوديم، تشکر کرد.
بابا بزرگ آهي کشيد و همان طور که ويلچرش را نزديک پنجره مي برد، ديدم که از گوشه چشم هايش اشک مي ريزد. به بابا بزرگ کمک کردم و ويلچرش را هل دادم و تا کنار پنجره بردم. بابا بزرگ که حالا اشک هايش را پاک کرده بود، لبخندي زد و گفت: مي خواهم اين عکس را قاب بگيرم و وقتي روز رحلت امام به حرم او مي روم، قاب عکس را با خودم ببرم.
نگاهي به عکس کردم و گفتم: اين که کاري ندارد شما بگوييد چه جور قابي دوست داريد من همين الان عکس را مي برم و برايتان قاب مي کنم.
بابا بزرگ کمي فکر کرد و گفت: يک قاب عکس سبز قشنگ برايش بگير. عکس امام را گرفتم و با خوش حالي کفش هايم را پوشيدم و راه افتادم. دم مغازه عکاسي آقا ناصر که رسيدم همه چيز را برايش تعريف کردم و گفتم: يک قاب خوب براي عکس امام بگذاريد. يک قاب سبز خوش رنگ. آقا ناصر عکس را از من گرفت و بوسيد و گفت: چشم حتماً. من همان جا توي عکاسي نشستم و منتظر ماندم. آقا ناصر از بين قاب ها گشت و يک قاب قشنگ سبز پيدا کرد و عکس امام را قاب گرفت و گفت: بيا پسرم! حتماً بابا بزرگ منتظر است اين قاب را برايش ببر و بگو وقتي رفت حرم امام به جاي من هم دعا کند.
قاب عکس خيلي قشنگ شده بود. آقا ناصر براي قاب هيچ پولي نگرفت و با لبخند گفت: ما که براي عکس امام پول نمي گيريم و قاب عکس را لاي يک روزنامه پيچيد و به من داد و گفت: مواظب باش شيشه اش نشکند.
با احتياط قاب را زير بغلم گرفتم و به خانه برگشتم. بابا بزرگ داشت چمدانش را مي بست؛ چون قرار بود بعد از ظهر همراه کاروان جانبازان به زيارت حرم امام برود. همين که به اتاق رفتم، گل از گل بابا بزرگ شکفت و با عجله ويلچرش را به طرف من چرخاند و گفت: قابش کردي.
قاب را نشانش دادم. بابا بزرگ از خوش حالي صلوات فرستاد و بعد قاب را گرفت و بوسيد. يک دفعه فکر خوبي به ذهنم رسيد، گفتم: بابا بزرگ! چند لحظه صبر کنيد.
رفتم و داداش احمد را صدا کردم. داداش احمد تازه يک دوربين عکاسي خريده بود. او با دوربينش توي اتاق آمد و گفت: از چه کسي عکس بگيرم.
بابا بزرگ را نشان دادم و گفتم: از بابا بزرگ و امام.
بابا بزرگ لبخندي زد و عکس امام را توي بغلش گرفت و داداش احمد چند تا عکس گرفت. بعد از ظهر وقتي بابا بزرگ با کاروان جانبازان راه افتاد به سمت تهران، من و داداش احمد رفتيم به اتاق داداش تا عکسهاي بابا بزرگ را آماده کنيم.
داداش احمد گفت: چه عکس هاي خوبي شده، تا بابا بزرگ برگردد، يکي از آن ها را بزرگ مي کنم و قاب مي کنم و به اتاقش مي زنم. حتماً از ديدنش حسابي خوشحال مي شود. من هم همين طور فکر مي کردم. وقتي بابا بزرگ برگردد، از ديدن عکس خودش و امام حسابي خوشحال مي شود.

  


احوالپرسي و يادآوري اين روزها تسليت



سلام دوستان عزيزي که هر هفته کفشدوزک را به خانه هايتان مي بريد تا دوستان زيادي داشته باشد! فردا سالروز پرواز امام



عزيزمان به آسمانهاست. روزي که امام از بين ما رفت، خيلي از ما نبوديم؛ چون همان طور که مي دانيد اين اتفاق سالها پيش افتاده است و حالا امسال بيستمين سالي است که ديگر امام خميني با ما نيست .امسال هم بعد از بيست سال مردم براي امام عزاداري مي کنند و درباره او حرف مي زنند. امسال هم در شهرها و روستاهاي مختلف کشورمان برنامه هاي زيادي برگزار مي شود تا ما نشان بدهيم که امام را دوست داشتيم و از اين که او رفته است و حالا ديگر با ما نيست، خيلي ناراحتيم. وقتي آدم خوب باشد همه او را دوست دارند و هرگز او را فراموش نمي کنند، درست مثل امام خميني که ما او را هرگز فراموش نمي کنيم. خيلي از مردم آن قدر امام را دوست دارند که براي عزاداري براي او از راه هاي طولاني از روستاها و شهرهاي مختلف کشورمان به تهران مي روند تا روز ارتحال او، در کنار آرامگاهش باشند. روز چهارده خرداد هر سال تهران حسابي شلوغ مي شود؛ چون آدم هاي زيادي براي عزاداري به تهران مي روند.
ما بچه ها مي توانيم از زندگي امام خميني چيزهاي زيادي ياد بگيريم. او نمونه يک انسان بزرگ بود که دوست داشت مردم ايران خوشبخت باشند و زندگي خوبي داشته باشند. کفشدوزک سالروز ارتحال امام عزيز را به همه شما کودکان تسليت مي گويد.

  


فکرهاي خوب من ؛ حرم امام



*زهرا مهربان
ديروز آقا معلم گفت: همه حاضر باشيد و از پدر و مادرتان رضايت نامه بگيريد؛ چون قرار است فردا صبح راه بيفتيم. همه بچه ها



حسابي خوش حال شدند و شروع کردند به حرف زدن با هم. آقا معلم لبخندي زد و گفت: صبح دير نکنيد.
زنگ که خورد، من با خوش حالي کيفم را برداشتم و به خانه رفتم. مامان در آشپزخانه بود. من با خوش حالي گفتم: مامان فردا راه مي افتيم. قرار است فردا برويم حرم امام.
مامان لبخندي زد و گفت: خوش به حالتان.
مادر بزرگ گوشه اتاق نشسته بود و آهي کشيد و گفت: کاش من هم مي توانستم با شما بيايم. خيلي دلم مي خواهد اين روزهاي رحلت امام به حرمش بروم.
دلم براي مادر بزرگ سوخت، گفتم: مادر بزرگ وقتي بزرگ شدم، خودم مي برمت حرم امام، غصه نخور. مادر بزرگ لبخندي زد و گفت: ممنون پسرم! آن شب همه وسايلم را آماده کردم تا صبح با بچه ها و آقا معلم برويم حرم امام خميني. اما تا صبح به فکر مادر بزرگ بودم. به فکر اين که زود تر بزرگ شوم و او را با خودم به حرم امام ببرم. کاش مادر بزرگ هم در اين سفر با ما بود.

  


امام مهربان



بخاري

* زهره حسيني
امام خميني خيلي خيلي مهربان بود. او به فکر همه بود. بچه ها و بزرگ تر ها و حتي مردم نيازمند. امام خميني خيلي دلش مي خواست به مردم نيازمند کمک کند. او هميشه سعي داشت آن ها را خوشحال کند. وقتي امام مي شنيد که کسي نيازمند است و چيزي احتياج دارد تا آن جا که مي توانست کمکش مي کرد. يک روز وقتي امام در شهر پاريس زندگي مي کرد، چند نفر از دوستانش يک بخاري براي اتاق او آوردند تا توي هواي سرد زمستان سرما نخورد، اما امام قبول نکرد و گفت: «من بخاري لازم ندارم وقتي در زمستان خيلي از مردم در ايران بخاري ندارند و سرما مي خورند چرا من بايد بخاري داشته باشم». او با اين کارش مردم نيازمند را خوشحال کرد و به آن ها گفت، چقدر به فکرشان است و برايشان نگران است.

  


خبر خبر خبردار



شيري در خانه
به حق چيزهاي نشنيده، آدم چه چيزهايي مي شنود! چه چيزهايي؟ الان برايتان مي گويم.




روزنامه ها نوشته اند در تهران يک آقايي در خانه اش يک شير را نگهداري مي کند. بله! درست خوانديد؛ يک آقا يک شير درنده را در خانه اش نگهداري مي کند. حالا اگر گربه مي بود يک چيزي، اما اين که بدانيم در تهران آدمي يک شير را در خانه اش نگهداري مي کند، خيلي جالب است. اين آقا گفته است، اين شير را با مجوز نگهداري مي کند، البته او نگفته است اين شير را از کجا آورده است. اين آقا اين را هم گفته است که بعضي ها حتي پلنگ هم در خانه هايشان نگهداري مي کنند. او گفته است، بعضي از روزها شيرش را براي هوا خوري از خانه بيرون مي برد. پس اگر شما روزي گذرتان به منطقه ولنجک تهران افتاد، مواظب باشيد؛ چون در اين منطقه يک شير نگهداري مي شود.
يک کفش خيلي خيلي بزرگ
اين کتاب رکوردهاي گينس هم از آن کتابهاست که خيلي ها دوست دارند نام آنها در اين کتاب نوشته شود. خيلي ها هم براي اين که به آرزويشان برسند، کارهاي جالبي مي کنند؛ مثلا عجيب ترين ماشين را مي سازند يا دوچرخه اي مي سازند که خيلي بزرگ است، حالا هم يک آقا در چين يک کار جالب انجام داده است تا نام او در کتاب رکوردها نوشته شود. اين آقا بزرگترين کفش را ساخته است. طول اين کفش 140 سانتي متر و عرض 63 سانتي متر، مي باشد و حالا نام او در کتاب رکوردهاي گينس به ثبت رسيد. نمي دانم شما هم از اين آرزوها داريد يا نه، اما من دوست دارم اگر نامم درکتاب ها بيايد، يک اختراع خوب داشته باشم که براي همه به درد بخور باشد تا ساخت بزرگترين کفش.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک



دختر و فرشته
* سيده فاطمه وزيري






يکي بود، يکي نبود. يک دختري بود که هميشه نمازش را سر وقت مي خواند. شبي يک فرشته به خواب او آمد و به دختر کوچولو گفت: تو جايت در بهشت است. دختر کوچولو از خوش حالي گريه اش گرفت.
فرشته گفت: چرا گريه مي کني؟ !
دختر گفت: چون من خيلي دوست داشتم به بهشت بروم و حالا از خوش حالي گريه ام گرفته. فرشته به دختر کوچولو گفت: من مي دانم که خدا خيلي مهربان است و همه مسلمان ها و آدم هاي خوب را به بهشت مي برد. خدا بنده هايش را دوست دارد و بچه ها را بيشتر دوست دارد چون بچه ها گناهي ندارند.
فرشته بعد گفت: من بايد بروم، خدا کار مهمي دارد.
دختر کوچولو از فرشته خداحافظي کرد و از خواب بيدار شد و بعد همه ماجرا را براي مادر و پدرش تعريف کرد.پدرش گفت: آفرين دخترم! حالا برو بخواب تا براي نماز صبح بيدار شوي.
دختر کوچولو خنديد و رفت دوباره بخوابد.

  


شعر



امام مهربان ما

* امير پورحسين




تو بودي پيش ما روزي
ولي حالا در آن جايي
پريدي رفتي از اين جا
در آن بالاي بالايي

پدرجانم به من گفته
تو خيلي مهربان بودي
هميشه صبح تا شب را
به فکر ديگران بودي

تو ساده زندگي کردي
تو بودي رهبر ايران
همه دلتنگ تو هستند
تو ديگر نيستي الان

همين که پر زدي رفتي
درخت خانه تنها شد
گلي در باغچه پژمرد
پر از غم کوچه ما شد

نبود آن روز گنجشکي
به روي شاخه اي خندان
برايت گريه مي کردند
تمام مردم ايران

براي بچه ها بودي
هميشه مثل يک بابا
بيا امشب به خواب من
امام مهربان ما

بارون
* عاطفه پيرزاده





وقتي مي باره بارون
راه مي افته از ناودون
شرشر آب فراوون
تو باغچه خونمون
سبزه و گل ها خندون
مي کنن شکر خدا جون
تو آفريدي ما را
سوسن و سبزه ها را


مي چکد آب بارون
از گل هاي آلاله
وقتي که آفتاب مي شه
بعد بارش بارون
مي آد توي آسمون
يه دونه رنگين کمون

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com