|
عباسعلي سپاهي يونسي
تنهايي تنهايي تنهايي. جهان را پر از تنهايي مي بينم. تنهايي را چون ابر سياهي مي بينم که دارد همه چيز را فرا مي گيرد. انگار خورشيدي در کار نيست تا با تابيدن خود همه جهان را نور باران کند تا چشم ها لذت تماشاي آفتاب را بچشند.
احساس مي کنم جهان چون آدم تنهايي است که منتظر است اتفاقي، به تنهايي چندين و چند ساله اش پايان دهد. احساس مي کنم جهان تنها و غمگين منتظر آن اتفاق بزرگ است که اگر بيفتد حال و احوال همه را دگرگون خواهد کرد. آن اتفاقي که براي آمدنش شاعران در طول قرنها شعرها گفته اند و داستان نويسان داستانها نوشته اند و ...
جهان دارد روز به روز بيشتر احساس تنهايي مي کند. آخر سالهاست تو رفته اي و نبودنت تنهايي و غصه اين جهان پهناور شده است و حالا جهان را مي تواند خبر آمدنت جوان کند جهان مي تواند با ديدن تو آرام شود و خوشبختي را احساس کند و فراموش کند چه روزها و ماهها و سالهايي را بدون تو با تنهايي بسيار خود سر کرد و چه شبها را به صبح رسانده است به اميد اين که تو را در صبحي روشن ببيند اما افسوس و صد افسوس که هنوز نيامده اي و افسوس که هنوز تنهايي جهان را رها نکرده است. فاصله ما با تو چه اندازه است که تو را نديدن اين همه آزارمان مي دهد؟ ما کي مي توانيم تنها بودن را فراموش کنيم و به احترام آمدنتان قيام کنيم و با آمدنتان صلوات بفرستيم. جهان اين روزها بيش از هر زماني به آمدنتان محتاج است.
کاش مي آمديد تا حال و احوال جهان بهتر مي شد. کاش مي آمديد تا اين همه تنهايي از بين مي رفت. |