|
* نسترن داوودي
آقاي لامپ چاق و پر خور آن بالا وسط اتاق آويزان بود و داشت براي خودش انرژي مصرف مي کرد و خوش مي گذراند. او تا مي

توانست برق مي خورد. مينا گوشه اتاق نشسته بود و حواسش پيش لامپ چاق بود. مينا با خودش مي گفت: چه شکم گنده اي دارد. حتماً صبح تا شب برق هاي داخل سيم را قورت مي دهد. از بس داغ کرده، لپهايش حسابي قرمز شده.
مينا آهي کشيد و گفت: طفلکي بابا که مجبور است از صبح تا شب کار کند و قبض برق را بدهد. با اين همه برقي که اين لامپ شکمو هر روز مي خورد حتماً يک عالمه برق مصرف مي شود.
لامپ پرخور از آن بالا مينا را نگاه کرد. او از اين که مي ديد مينا نگاهش مي کند خوش حال شد و به همه پز داد و گفت: بله! چي فکر کرديد. من لامپ بزرگ خانه ام. معلوم است مينا از همه بيشتر به من توجه مي کند. من از همه بهترم
و بلند بلند خنديد . قاب عکس قديمي روي ديوار لبخندي زد و گفت: اما من که فکر نمي کنم اين طور باشد. همين مهتابي لاغر و استخواني را ببين. با اين که خيلي لاغر است، اما نورش از تو خيلي قشنگ تر است.
لامپ چاق عصباني شد و گفت: چي گفتي؟! مهتابي که نور ندارد. مردم بيشتر براي قشنگي از مهتابي استفاده مي کنند.
مهتابي لاغر کنار ديوار که اصلا حوصله حرف هاي لامپ چاق را نداشت، خميازه اي کشيد و گفت: اين روز ها ديگر کسي از لامپ هاي چاق و پرخوري مثل تو استفاده نمي کند. تازگي ها يک جور لامپ هاي کم مصرف جديد در بازار آمده. اين را خودم از مامان مينا شنيدم که داشت با تلفن حرف مي زد. بيشتر مردم از آن لامپ ها مي خرند. تو ديگر به درد نمي خوري.
لامپ گنده که از عصبانيت مثل گيلاس قرمز شده بود، داد زد: بس کنيد! اين ها همه دروغ است. من از همه بهترم.
لامپ چاق از عصبانيت آن قدر قرمز و قرمز شد که نزديک بود آتش بگيرد. او آن قدر عصباني بود که اصلاً حرف هاي مينا و مادرش را نشيند که داشتند درباره او حرف مي زدند. حتي حرف هاي مامان مينا را نشنيد که داشت از پشت تلفن با باباي مينا درباره لامپ هاي جديد کم مصرف حرف مي زد. شب که باباي مينا از سر کار آمد، يک جعبه با خودش آورد. مينا با خوش حالي پيش بابا دويد و گفت: خريدي بابا .
لامپ پرخور چند قلپ انرژي قورت داد و گفت: حتماً باز بابا برايش عروسک خريده.
اما وقتي بابا جعبه را باز کرد، رنگ از صورت لامپ پرخور پريد. در جعبه يک لامپ کم مصرف بود. لامپ پر خور داد زد: بچه ها! يک کاري بکنيد؛ مثل اين که مي خواهند من را عوض کنند.
مهتابي و قاب عکس لبخندي زدند و گفتند: تو که مي گفتي از همه بهتري.
لامپ پر خور با اخم گفت: معلوم است که بهترم، اما نمي دانم چه اتفاقي افتاده؟!
هنوز حرف لامپ پر خور تمام نشده بود که باباي مينا لامپ را خاموش کرد و بعد با يک دستمال آن را باز کرد و لامپ کم مصرف را به جاي آن بست. خانه با نور لامپ کم مصرف نوراني تر و قشنگ تر شد، لامپ پر خور هم رفت در کمد کنار اتاق . الان مدت هاست که لامپ پر خور همان جا منتظر است تا يکي بيايد و دوباره او را بردارد و سر جايش ببندد، اما ديگر فايده اي ندارد؛ چون همه مي دانند که لامپ هاي چاق و پر خور چقدر انرژي مصرف مي کنند و به درد نمي خورد. |