صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
دوربين
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-06-17
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 27خرداد ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ لامپ چاق و پرخور



* نسترن داوودي

آقاي لامپ چاق و پر خور آن بالا وسط اتاق آويزان بود و داشت براي خودش انرژي مصرف مي کرد و خوش مي گذراند. او تا مي



توانست برق مي خورد. مينا گوشه اتاق نشسته بود و حواسش پيش لامپ چاق بود. مينا با خودش مي گفت: چه شکم گنده اي دارد. حتماً صبح تا شب برق هاي داخل سيم را قورت مي دهد. از بس داغ کرده، لپهايش حسابي قرمز شده.
مينا آهي کشيد و گفت: طفلکي بابا که مجبور است از صبح تا شب کار کند و قبض برق را بدهد. با اين همه برقي که اين لامپ شکمو هر روز مي خورد حتماً يک عالمه برق مصرف مي شود.
لامپ پرخور از آن بالا مينا را نگاه کرد. او از اين که مي ديد مينا نگاهش مي کند خوش حال شد و به همه پز داد و گفت: بله! چي فکر کرديد. من لامپ بزرگ خانه ام. معلوم است مينا از همه بيشتر به من توجه مي کند. من از همه بهترم
و بلند بلند خنديد . قاب عکس قديمي روي ديوار لبخندي زد و گفت: اما من که فکر نمي کنم اين طور باشد. همين مهتابي لاغر و استخواني را ببين. با اين که خيلي لاغر است، اما نورش از تو خيلي قشنگ تر است.
لامپ چاق عصباني شد و گفت: چي گفتي؟! مهتابي که نور ندارد. مردم بيشتر براي قشنگي از مهتابي استفاده مي کنند.
مهتابي لاغر کنار ديوار که اصلا حوصله حرف هاي لامپ چاق را نداشت، خميازه اي کشيد و گفت: اين روز ها ديگر کسي از لامپ هاي چاق و پرخوري مثل تو استفاده نمي کند. تازگي ها يک جور لامپ هاي کم مصرف جديد در بازار آمده. اين را خودم از مامان مينا شنيدم که داشت با تلفن حرف مي زد. بيشتر مردم از آن لامپ ها مي خرند. تو ديگر به درد نمي خوري.
لامپ گنده که از عصبانيت مثل گيلاس قرمز شده بود، داد زد: بس کنيد! اين ها همه دروغ است. من از همه بهترم.
لامپ چاق از عصبانيت آن قدر قرمز و قرمز شد که نزديک بود آتش بگيرد. او آن قدر عصباني بود که اصلاً حرف هاي مينا و مادرش را نشيند که داشتند درباره او حرف مي زدند. حتي حرف هاي مامان مينا را نشنيد که داشت از پشت تلفن با باباي مينا درباره لامپ هاي جديد کم مصرف حرف مي زد. شب که باباي مينا از سر کار آمد، يک جعبه با خودش آورد. مينا با خوش حالي پيش بابا دويد و گفت: خريدي بابا .
لامپ پرخور چند قلپ انرژي قورت داد و گفت: حتماً باز بابا برايش عروسک خريده.
اما وقتي بابا جعبه را باز کرد، رنگ از صورت لامپ پرخور پريد. در جعبه يک لامپ کم مصرف بود. لامپ پر خور داد زد: بچه ها! يک کاري بکنيد؛ مثل اين که مي خواهند من را عوض کنند.
مهتابي و قاب عکس لبخندي زدند و گفتند: تو که مي گفتي از همه بهتري.
لامپ پر خور با اخم گفت: معلوم است که بهترم، اما نمي دانم چه اتفاقي افتاده؟!
هنوز حرف لامپ پر خور تمام نشده بود که باباي مينا لامپ را خاموش کرد و بعد با يک دستمال آن را باز کرد و لامپ کم مصرف را به جاي آن بست. خانه با نور لامپ کم مصرف نوراني تر و قشنگ تر شد، لامپ پر خور هم رفت در کمد کنار اتاق . الان مدت هاست که لامپ پر خور همان جا منتظر است تا يکي بيايد و دوباره او را بردارد و سر جايش ببندد، اما ديگر فايده اي ندارد؛ چون همه مي دانند که لامپ هاي چاق و پر خور چقدر انرژي مصرف مي کنند و به درد نمي خورد.

  


فکرهاي من؛ ماشين بابا



* زهرا مهربان
ديروز بابا ماشينش را به تعميرگاه برد تا تعمير کند. مامان گفت: ماشين بابا که درست شد، همه با هم به سفر مي رويم. چقدر خوب





ما با هم سوار ماشين مي شويم و چمدان هاي مان را روي ماشين مي بنديم و به سفر مي رويم. آن وقت من همه اسباب بازي هايم را بر مي دارم. در راه با خواهرم بازي مي کنيم و تخمه مي شکنيم و پفک مي خوريم. واي! وقتي برسيم من مي توانم جاهاي جديد را ببينم. مي توانم يک عالمه سوغاتي براي دوست هايم بخرم. اگر ماشين بابا درست شود، ما مي توانيم خيلي از شهر ها را ببينيم. مي شود کنار دريا برويم و کمي آب بازي کنيم تازه مي توانيم به جاهاي خيلي خيلي دور هم برويم. اما ماشين بابا نيست. ماشين بابا هنوز در تعميرگاه است. اصلاً معلوم نيست چند روز ديگر درست شود. شايد يک هفته. شايد دوهفته و شايد هم بيشتر. اصلاً شايد ماشين بابا تا آخر تعطيلات درست نشود. آن وقت ديگر وقتي براي مسافرت نمي ماند. کاش آقاي تعميرکار زودتر ماشين بابا را درست کند . کاش ماشين بابا زود تر به خانه برگردد.

  


نامه و جواب نامه



وقتي نامه رسان نامه هاي شما دوستان خوبم را براي کفشدوزک مي آورد خيلي خوشحال مي شود. اين هفته هم نامه اي از يک دوست خوب کفشدوزک رسيده است که آن را عرفان خالقي نوشته است. عرفان در نامه اش يک داستان هم فرستاده است. عرفان جان داستانت نشان مي دهد، استعداد خوبي براي داستان نوشتن داري. پس بايد تا مي تواني داستان هاي خوب مطالعه کني تا بيشتر با داستان نويسي آشنا شوي، غير از اين کار مي تواني در جلسه شعر و قصه کودک و نوجوان حوزه هنري مشهد که چهارشنبه ها از ساعت 5 عصر تا /30 6 برگزار مي شود، شرکت کني . راستي، داستانت را هم يکي دو هفته آينده چاپ خواهم کرد. منتظر داستان هاي خوبت هستم.

  


شعر؛ «ماه»



* عباسعلي سپاهي يونسي




از آن بالا به دنيا
تو هر شب مي دهي نور
تو که خوب و عزيزي
چرا رفتي به آن دور

بيا پايين تو امشب
بيا بنشين کنارم
نشستم در اتاقم
تو را من دوست دارم

کشيدم عکسي از تو
خودم نقاشي الان
تو در نقاشي من
شدي خوشحال و خندان

بيا توي اتاقم
بريز از نورهايت
ببين کردم مرتب
اتاقم را برايت

  


شاعران کوچک کفشدوزک



باران





* ثمين ايزد يار

نون و پنير و پسته
باران شده يه قصه
شر و شرو شر مي باره
شادي برام مياره
بچه ها شاد و خندان
مي دون توي ميدان

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک



آقاي مداد
* نفيسه سادات وزيري
روزي بود که آقاي مداد رنگي خيلي بد اخلاق شد. او از موش کوچولو ناراحت شد و به موش کوچولو گفت: ديگر نمي خواهم ببينمت. موش کوچولو خيلي ناراحت شد و آنها ديگر هيچ وقت هم ديگر را نديدند.

سمانه و گلدانش





* ياسمن نيکويي
روزي سمانه و مادرش به بازار رفتند. همين طور که داشتند خريد مي کردند، يک دفعه باران گرفت. سمانه و مادرش خيس شدند. آن ها وقتي برگشتند سمانه ديد که يک شاخه از گلدان شکسته. سمانه خيلي ناراحت شد. مادر او گفت: عزيزم! اين که ناراحتي ندارد، شاخه را در آب بگذار و يک گلدان قشنگ براي تو خواهد شد. سمانه شاخه را در آب گذاشت و شاخه يک گل قشنگ براي او شد. سمانه خوش حال شد و گلدان را کنار پنجره گذاشت و از آن مواظبت کرد و هر وقت که آسمان ابري مي شد و مي خواست باران ببارد، او گلدانش را از کنار پنجره بر مي داشت که گل خراب نشود.

  


خبر خبر خبردار



خرچنگ خيلي بزرگ






هفته پيش برايتان درباره صيد يک ماهي خيلي بزرگ نوشتم. حالا اين را هم بخوانيد که يک دختر 71 ساله وقتي با دوستان و همکلاسي هاي خودش داشت آموزش صيد ماهي و خرچنگ با تورهاي فلزي را مي ديد، توانست يک خرچنگ خيلي بزرگ را صيد کند. اين دانش آموز خوش شانس که اهل کشور فيليپين است، وقتي داشت ماهي و خرچنگ صيد مي کرد، ناگهان متوجه چيزي در تور خود شد و وقتي با کمک همکلاسي هايش تور را بالا کشيد، با يک خرچنگ خيلي بزرگ رو به رو شد. اين خرچنگ061 کيلو وزن دارد و اين دانش آموز خوش شانس توانست با فروش آن به قيمت بالايي در مرکز نگهداري از آبزيان فيليپين پولدار شود.

مادر بزرگ مبارک
نمي دانم شما از آنهايي هستيد که درس خواندن را دوست داريد يا نه؟ اگر دوست داريد که هيچ، اما اگر دوست نداريد که درس بخوانيد اين خبر را بخوانيد شايد با خواندن اين خبر شما هم علاقه مند شويد بعد از اين درس بخوانيد. يک مادر بزرگ 09 ساله که در آمريکا زندگي مي کند، با اين که به بيماري سختي دچار شده بود، توانست بعد از چند سال ديپلم خود را بگيرد.
اين مادربزرگ وقتي فهميد به يک بيماري سخت دچار شده است، براي اين که روحيه خود را حفظ کند تصميم گرفت درس بخواند و براي همين توانست بعد از چند سال تلاش با اين که بيمار بود، درس بخواند و بالاخره هم موفق شود. ما هم مي گوييم آفرين به اين مادر بزرگ.

  


قصه گل ناز و خورشيد



* يگانه موسوي
يکي بود، يکي نبود. يک گلي زندگي مي کرد. که با خورشيد دوست بود. او هر روز با خورشيد بازي مي کرد. يک روز گل ناز از خورشيد پرسيد: من کي بزرگ مي شوم؟
خورشيد گفت: بايد نور من را تحمل کني تا بزرگ شوي.
گل گفت: باشه.
خورشيد خيلي خوش حال بود که دوستي حرف گوش کن مثل او دارد. يک روز که باران آمد گل مي خواست با خورشيد بازي کند، اما ديد نيست. او دلش مي خواست بداند؛ يعني خورشيد کجاست؟! يک روز بعد وقتي خورشيد را ديد، خوش حال شد. از او پرسيد: تو ديروز کجا بودي؟!
خورشيد گفت: پشت ابرها.
گل ناز حالا مي دانست که وقت باران خورشيد پشت ابرها مي رود.
قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com